ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

اندر باز آمدن دایه به نزدیك رامین به باغ

فخرالدین اسعد گرگانی
چو سر بر زد ز خاور روز دیگر خور تابان چو روی دلبر
به جای و عده گه شد باز دایه نشستند او و رامین زیر سایه
مرو را دید رامین سخت حرم چو کشتی خشک گشته یافته نم
بدو گفت ای سزاوار فزونی نگویی تا خود از دی باز چونی
تو شادی زانکه روی ویس دیدی ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی
خنک چشمی که بیند روی آن ماه خنک مغزی که یابد بوی آن ماه
خنک چشم و دلت را با چنان روی خنک همسایگانت را در آن کوی
پس آنگه گفت چونست آن نگارین که کهتر باد پیشش جان رامین
رسانیدی بدو پیغام زارم مرو را یاد کردی حال و کارم
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی شکیبا باش در مهر و درنگی
که نتوان برد مستی را ز مستان گشادن بند سرما از زمستان
زمین را از گلاب و گل بشستن بدو بر باد و دریا را ببستن
دل ویسه به دام اندر کشیدن ز مهر مادر و ویر بریدن
دلش زان بند دیرین بر گشادن ز نو بند دگر بر وی نهادن
بدانم هر چه گفتی آن پیامم بجوشید و به زشتی برد نامم
ندادش پاسخ و با من بر آشفت چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید به چشمش روز روشن تیره گردید
مر و را گفت مردان جهان پاک نه یکسر بی وفا باشند و بی باک
نباشد هر کسی را تن پر آهو نباشد هر کسی را دل به یک خو
نه هر خر را به چوبی راند باید نه هر کس را به نامی خواند باید
گر او دیدست راه زشت کیشان مرا نشمرد باید هم ز ایشان
گناهی را که من هرگز نکردم به دل در زو گمانی هم نبردم
چه باید کرد بیهوده ملامت نه خوب آید ملامت بر سلامت
پیام من نگو آن سیمتن را شکسته زلفکان پر شکن را
بگو ماها نگارا حور چشما پری رویا بهارا تیز خشما
به مهر اندر بپیوند آشنایی مبر بر من گناه بی وفایی
که من با تو خورم صد گونه سوگند کنم با تو بدان سوگند پیوند
که دارم تا زیم پیمان مهرت نیاهنجم سر از فرمان مهرت
همی تا جان من باشد تن آرای بدو با جان من مهر تو بر جای
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز نه روز رام نه روز هزاهز
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل فرو بارید بر دو خرمن گل
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد بدان مهری که اندر دل نهان کرد
دل دایه بدان بیدل ببخضود کجا از بیدلی بخضودنی بود
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن به مهر اندر بپوش از صبر جوشن
ز گریه عشق را رسوایی آمد ز رسوایی ترا شیدایی آمد
به جای ویس اگر خواهی روانم ترا بخشم ز بخشش در نمایم
شوم با آن صنم بهتر بکوشم ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم
مرا تا جان بود زو بر نگردم که جان خویش در کار تو کردم
ندانم راست تر زین دل که ماراست بر آید کام دل چون دل بود راست
دگر ره شد به نزد ویس مه روی سخن در دل نگاریده ز ده روی
مرو را دید چون ماه دو هفته میان عقدهء هجران گرفته
دلش بریان و آن دو دیده گریان چو تنوری کزو بر خاست طوفان
به چشمش روز روشن چون شب تار به زیرش خز و دیبا چون سیه مار
دگار باره زبان بگشاد دایه که چون دریا ز گوهر داشت مایه
همی گفت از جهان گم باد و بی جان کسی کاو مر ترا کردست پیچان
گران بادش به جان بر انده و درد چنان کاندوه و درد تو گران کرد
رتا از خان و مان و خویش و پیوند جدا کرد و به دام دوری افگند
ز نوشین مادر و فرخ برادر یکی با جان یکی با دل برابر
درین گیهان توی بوده همانا در انده ناتوان و ناشکیبا
نبرد جانت را از درد و آزار نضوید دلت را از داغ و تیمار
چه باید این خرد کت داد یزدان چو دردت را نخواهد بود درمان
بسوزم چون ترا سوزان ببینم بپیچم چون ترا پیچان ببینم
خردمند از خرد جوید همه چار به دست چاره بگذارد همه کار
ترا یزدان خرد دادست و دانش وزین دانش ندادت هیچ رامش
به خر مانی که دارد بار شمشیر ندارد سود وی را چون رسد شیر
کنون تا کی چنین تیمار داری چنین بیجاده بر دینار باری
مکن بر روز بر نایی ببخشای چنین اندوه بر انده میفزای
به بیگانه زمین مخروش چندین مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین
ور و شب سال و مه اندر کنارست به گفتارت همیشه گوش دارست
سروش و بخت را چندین میازار به گفتاری که باشد نا سزاوار
توی بانوی ایران ماه توران خداوند بتان خورشید حوران
جوانی را به دریا در مینداز تن سیمین به تاب رنج مگداز
که کوتاهست ما را زندگانی نپاید دیر عمر این جهانی
روان بس ارجمند و بس عزیزست چرا نزدت کم از نیمی پشیزست
عزیزان را بدین آیین ندارند همیشه خسته و غمگین ندارند
روانت با تو یاری مهربانست رفیقی با تو وی را جاودانست
مگر تو سال و مه این کار داری که یار مهربان را خوار داری
کجا رامین که با تو مهربان گشت به چشمت خاک راه شایگان گشت
مکن با دوستان زین رام تر باش جهان را چون درختی میوه بر باش
بدان برنای دلخسته ببخشای هم او را هم تن خود را مفرسای
مکن بیگانگی با آن جوانمرد بپرور مهر آن کاو مهر پرورد
چو از تو کس نیابد خوشی و کام چه روی تو چه چشما روی بر بام
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت به تندی سخت گفتارش بسی گفت
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین مه تو بادی و مه ویس و مه رامین
مه خوزان باد وا رون جای و بومت مه این گفتار و این دیدار شومت
ز شهر تو نیاید جز بد اختر ز تخم تو نیاید جز فسونگر
اگر زایند از آن تخمه هزاران همه دیوان بوند و بادساران
نه شان کردار بتوان آن نه شان گفتارها بتوان شنودن
مبادا هیچ کس از نیک نامان که فرزندش دهد بددایه زین سان
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک به آلوده نژاد و خوی بی باک
کند ویژه نژاد پاک گوهر از آن گوهر که او دارد فروتر
اگر شیرش خورد فرزند خورشید به نور او نباید داشت امید
از ایزد شرم بادا مادرم را که کرد آلوده ویژه گوهرم را
مرا در دست چون تو جادوی داد که با تو نیست شرم و دانش و داد
تو بد خواه منی نه دایهء من بخواهی برد آب و سایهء من
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز مرا پاینده باش از بد شب و روز
تو چندان خویشتن را می ستودی به نام نیک و خود بد نام بودی
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم بدین گفتار و کردار بی آزرم
همه نامت به خاک اندر فگندی همه مهر خود از دلها بکندی
ندارد مر ترا مقدار و آزرم جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ همی ریزم ازو چون از خزان برگ
مرا گویی به کوته زندگانی چرا خوشی و کام دل نزانی
اگر نیکو کنم تا زنده مانم از آن بهتر که کام خویش رانم
بهشت روشن و دیدار یزدان به کام این جهانی یافت نتوان
جهان در چشم دانا هست بازی نباشد هیچ بازی را درازی
پس ای دایه تو جانت را مرنجان ز بهر من مخور زنهار با جان
که من ننیوشم این گفتار خامت نیفتم هرگز اندر پایدامت
نه من طفلم که بفریبم به رنگی و یا مرغم که بر پرم به سنگی
سخن که شنیده ای از بی خدر رام به گوش من فسونست آن نه پیغام
نگر تا نیز پیش من نگویی ز من خشنودی دیوان نجویی
که من دل زین جهان نیزار کردم خرد را بر روان سالار کردم
به هر سانی خدای دانش و دین به از دیوان خوزانی و رامین
نیازارم خدای آسمان را نه بفروشم بهشت جاودان را
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین بدابه هر دو گیتی را به رامین
چو دایه خشم ویس دلستان دید سخنها از خدای آسمان دید
زمانی با دل اندیشه همی کرد که درمان چون پدید آرد بدین درد
نیارامید دیو دژ برامش همان می بود خوی خویش کامش
جز آن گاهی که کار ویس و رامین بیامیزد به هم چون چرب و شیرین
چو افسونها به گرد آورد بی مر ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در
دگر باره زبان از بند بگشاد سخنها گفت همچون نقش نوشاد
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم به زیب و خوبی افزون از گمانم
همیشه دادجوی و راست گو باش همیشه نیک نام و نیک خو باش
من اندر چه نیاز و چه نهیبم که چون تو پاک زادی را فریبم
چرا گویم سخن با تو به دستان که بر چیز کسانم نیست دستان
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند
نگویی تا چه خوبی کرد با من که با او دوست گردم با تو دشمن
مرا از دو جهان کام تو باید وز آن کامم همی نام تو باید
بگویم با تو این راز آشکاره کجا اکنون جزینم نیست چاره
هر آیینه تو از مردم بزادی نه دیوی نه پری نه حور زادی
ز جفت پاک چون ویرو گسستی به افسون نیز موبد را ببستی
ندیده هیچ مردی از تو شادی که تا امروز تن کس را نداری
تو نیز از کس ندیدی شادکامی نراندی کام با مردان تمامی
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود چه ایشان و چه پولی زان سوی رود
اگر خود دید خواهی در جهان مرد نیابی همچو رامین یک جوانمرد
چه سود ار تو به چهره آفتابی که کامی زین نکو رویی نیابی
تو این خوشی ندیدستی ندانی که بی او خوش نباشد زندگانی
خدا از بهر نر کردست ماده توی هم مادهء از نر بزاده
زنان مهتران و نامداران بزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد جوانانی چو سرو و مرد و شمشاد
اگر چه شوی نام بردار دارند نهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بر به کام ژویش و گاهی یار دلبر
اگر گنج همه شاهان تو داری نیابی کام چون بی شوی و یاری
چه زیورهای شاهانه چه دیبا چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا
زنان را این ز بهر مرد باید که مردان را نشاط دل فزاید
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد چرا باشی همی در سرخ و در زرد
اگر دانی که گفتم این سخن راست ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست
من این گفتم ز روی مهربانی ز مهر مادری و دایگانی
که رامین را به تو دیدم سزاوار تو او را دوستگانی او ترا یار
تو خورشیدی و او ماه دو هفته چو او سروست و تو شاخ شکفته
به مهر اندر چو شیر و می بسازید بسازید و به یکدیگر بنازید
چو من بینم شما را هر دو باهم نباشد در جهان زان پس مرا غم
چو دایه این سخنها گفت با ویس به یاری آمدش با لشکر ابلیس
هزاران دام پیش ویس بنهاد هزاران در ز پیش دلش بگشاد
بدو گفت این زنان نامداران نشسته شاد با دلبند و یاران
همه کس را به شادی دستگاهست ترا هنواره درد و وای و آهست
به پیری آیدت روز جوانی تو نا دیده زمانی شادمانی
هر آیینه نه سنگینی نه رویین در انده چون توانی بود چندین
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد دل سنگینش لختی نرم تر شد
نه دام آمد مهم تن جز زبانش زبانش داشت پوشیده نهانش
به گفتاری چو شکر دایه را گفت نباشد هیچ زن را چاره از جفت
سخنها هر چه گفتی راست گفتی نکردی با من اندر مهر زفتی
زبان هر چند سست و نا توانند دل آرای دلیران جهانند
هزاران ژوی بد باشد دریشان سزد گر دل نبندد کس بریشان
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست که تندی کردن از طبع زنانست
مرا بود آن سخن در گوش چونان که در دل رفته زهر آلوده پیکان
ازیرا لختکی تندی ننودم که گفتار از در تندی شنودم
زبان خویش را بد گوی کردم پشیمانی کنون بسیار خوردم
نبایستم ترا آن زشت گفتن نهانت را ببایستم نهفتن
چو من کاری نخواهم کرد با کس جواب من خود او را درد من بس
کنون آن خواهم از بخشنده دادار که باشد مر مرا از بد نگهدار
نیالاید به آهوی زنانم نگه دارد ز آهوشان زبانم
بدارد تا زیم روشن تن من به کام دوستان و درد دشمن
مرا دوری دهد از تو بد آمروز که شاگردان تو باشند بدروز
چو دیگر روز گیتی بوستان شد فروغ مهر در وی گلستان شد
به جای وعده شد آزاده رامین بیامد دایه پس با درد و غمگین
مرو را گفت راما چند گویی در آتش آب روشن چند جویی
نشاید باد را در بر گرفتن نه دریا را به مشتی بر گرفتن
نه ویس سنگ دل را مهر دادن نه با او سر به یک بالین نهادن
ز خارا آب مهر آید وزو نه به مهر اندر که خارا ازو به
چو برداری میان شورم آواز مر آواز ترا پاسخ دهد باز
دل ویسه بسی سختر ز شورم به خوی بد همی ماند به کژدم
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد بلی دشنام صد گونه به من داد
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه که در وی نیست افسون مرا راه
فریب و حیله و نیرنگ و دستان بود پیشش چو حکمت نزد مستان
نه او خواهش پذیرد هر گز از من نه آغارش پذیرد ز اب آهن
چو بشنید این سخن ازاده رامین چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک امیدش دور و نیم مرگ نزدیک
تنش ابر بلا را گشته منزل نم اندر دیدگان و برق در دل
هم از خشم و هم از گفتار جانان زده بر جان و دل دو گونه پیکان
به فریاب آمد از سختی دگر بار مگر صد بار گفت ای دایه زنهار
مرا فریاد رس یک بار دیگر که من چون تو ندارم یار دیگر
نگیرم باز دست از دامن تو منم با خون خود در گردن تو
گر از امید تو نومید گردی بساط زندگانی در نوردم
شوم بر راز خود پرده بدرم هم از جان و هم از گیتی ببرم
اگر رنجه شوی یک بار دیگر بگویی حال من با آن سمن بر
سپاس جاودان باشندت بر من که آهر من نیابد راه در من
مگر سنگین دلش بر من بسوزد چراغ مهربانی بر فروزد
مگر زین خوی بد گردد پشیمان نریزد خون و نستاند ز من جان
درودش ده درود مهربانان بگو ای کام پیران و جوانان
دل من داری و شاید که داری که بر دل داشتن چابک سواری
توریزی خون من شاید که ریزی که جان عاشقان را رستخیزی
تو بر جان و تن من پادشایی به چونین پادشایی هم تو شایی
اگر جان مرا با من بمانی گذارم در پرستش زندگانی
تو دانی من پرستش را بشایم نه آن باشم که مردم را ربایم
اگر بسیار کس باشند یارت یکی چون من نباشد دوستداری
اگر با من در آمیزی بدانی که چون باشد وفا و مهربانی
تو خورشیدی و گر بر من بتابی مرا یاقوت مهر خویش یابی
اگر شایم به مهر و دوستداری ز من بردار بار گرم و خواری
مرا زنده بمان تا زندگانی کنم در کار مهرت رایگانی
پس ار خواهی که جان من ستانی هر آن روزی که خواهی خود توانی
و گر با خوی تو بیچار گردم ز جان خویشتن بیزار گردم
فرو افتم ز کوه تند بالا جهم در موج آب ژرف دریا
گرفتاری ترا باشد به جانم بدان سر جان خویش از تو ستانم
به پیش داوری کاو داد خواهد همه داد جهان او داد خواهد
بگفتم آنچه دانستم تو به دان گوا بر ما دو تن بس باد یزدان
ز بس زاری و از بس اشک خونین دل دایه به درد آورد رامین
بشد دایه ز پیشش با دل ریش مرو را درد بر دل زان او بیش
چو پیش ویس شد بنشست خاموش دل از تیمار و اندیشه پر از جوش
دگر باره سخنهای نگارین چو در پیوسته کرد از بهر رامین
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران ترا مردند نزدیکان و دوران
بخواهم گفت با تو یک سخن راز مرا شرمت فرو بستست آواز
همی ترسم ازین از شاه موبد که ترسد هر کسی از مردم بد
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم کزیشان تیره گردد روزگار
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام که در دوزخ شوم بد روز و بدنام
و لیکن چون براندیشم ز رامین وزآن رخسار زرد و اشک خونین
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار که شدجان و جهان بر چشم من خوار
خرد را در دو دیده او بدوزد دگر باره دلم بر وی بسوزد
بدان مسکین چنان بخشایش آرم که با زاریش جان را خوار دارم
بسی دیدم به گیتی عاشق زار مژه پراشک خون و دل پر آزار
ندیدستم بدین بیچارگی کس به صد عاشق یکی تیمار او بس
سخنهایش تو پنداری که تیغست همان چشمش تو پنداری که میغست
بریده شد قرار من بدان تیغ نگون شد خانهء صبرم بدان میغ
همی ترسم که او ناگه بمیرد به مرگ او مرا یزدان بگیرد
مکن ماها بدان مسکین ببخشای به خون او روانت را میالای
چه بفزایدت گر خونش بریزی که باشد در خورت چون زو گریزی
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال جوان باشد بدان برز و بدان یال
جوان و چابک و راد و سخن دان بدو پیدا نشان فر یزدان
ترا یزدان چو این روی نکو داد به جان من که خود از بهر او داد
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت پس اندر مهر و در سایه همی داشت
بدان تا مهر تو بخشد به رامین پس او خسرو بود مارا تو شیرین
به جان من که جز چونین نباشد ترا سالار جز رامین نباشد
همی تا دایه سوگندان همی خورد یکایک ویس را باور همی کرد
فزون شد در دلش بخشایش رام گرفت از دوستی آرایش رام
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود پدید آمد از آتش لختکی دود
وفا چون صبح در جانش اثر کرد وزان پس روز مهرش سر آورد
بشد در پاسخش چیره زبانی که بودش خامشی همداستانی
همی پیچید سر را بر بهانه گهی دیدی زمین گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتی گهی میگون و گاهی زرد گشتی
تنش از شرم همچون چشمهء آب چکان زو خوی چو مروارید خوشاب
چنین باشد روان مهرداران که بخشایش کنند بر نیک یاران
دل اندر مهر می بر هنجد از تن چنان چون سنگ مغناطیس زاهن
به یک دل مهر پیوستن نشاید چو خر کش بار بر یک سو نفاید
همی دانست جادو دایهء پیر کزین بار از کمانش راست شد تیر
رمیده گور در داهولش افتاد وز افسونش به بند آمد سر باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو سر بر زد ز خاور روز دیگر خور تابان چو روی دلبر

هنگامی که روز بعد، خورشید از سمت شرق طلوع کرد، درخشش آن یادآور چهره دلبر بود.

نکته ادبی: خاور به معنای مشرق و روز برآمدن به معنای طلوع خورشید است.

به جای و عده گه شد باز دایه نشستند او و رامین زیر سایه

دایه به محل وعده بازگشت و او و رامین در سایه‌ای نشستند.

نکته ادبی: وعده‌گه به معنای محل قرار و ملاقات است.

مرو را دید رامین سخت حرم چو کشتی خشک گشته یافته نم

رامین با اشتیاق و احترام فراوان به دایه نگریست، همچون کشتی خشکی که پس از مدت‌ها تشنگی و خشکی، به آب رسیده باشد.

نکته ادبی: تشبیه رامینِ تشنه‌ دیدار به کشتی بی‌آب، نشانگر شدت اشتیاق اوست.

بدو گفت ای سزاوار فزونی نگویی تا خود از دی باز چونی

به دایه گفت: ای کسی که شایسته بهترین پاداش‌ها هستی، به من بگو که از دیروز تا امروز چه پیش آمده است؟

نکته ادبی: سزاوار فزونی استعاره از شایستگی دریافت پاداش و احترام است.

تو شادی زانکه روی ویس دیدی ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی

آیا خوشحالی چون چهره ویس را دیدی و سخنان شیرین او را شنیدی؟

نکته ادبی: نوشین‌لب به معنای کسی است که سخنانش شیرین و دلنشین است.

خنک چشمی که بیند روی آن ماه خنک مغزی که یابد بوی آن ماه

خوشا به حال چشمی که چهره آن ماه (ویس) را می‌بیند و خوشا به حال هوشی که عطر او را استشمام می‌کند.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از معشوق زیباست.

خنک چشم و دلت را با چنان روی خنک همسایگانت را در آن کوی

خوشا به حال چشم و دل تو که در جوار او هستی و خوشا به حال همسایگان او در آن کوی.

نکته ادبی: تکرار واژه خنک برای بیان حسرت و غبطه است.

پس آنگه گفت چونست آن نگارین که کهتر باد پیشش جان رامین

سپس پرسید که حال آن نگار زیبا چطور است؟ همان کسی که جان رامین در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: کهتر باد به معنای کوچک‌تر و پست‌تر بودن است که نشانه فروتنی عاشق است.

رسانیدی بدو پیغام زارم مرو را یاد کردی حال و کارم

آیا پیام زار و نالان مرا به او رساندی و احوال و درد مرا برایش گفتی؟

نکته ادبی: زار در اینجا به معنای نالان و غمگین است.

به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی شکیبا باش در مهر و درنگی

دایه در پاسخ گفت: ای مرد شجاع و جنگجو، در راه عشق شکیبا باش و با تأمل رفتار کن.

نکته ادبی: شیر جنگی کنایه از دلاوری رامین است.

که نتوان برد مستی را ز مستان گشادن بند سرما از زمستان

چرا که نمی‌توان مستی را از مست گرفت و یا بندهای سرمای زمستان را به آسانی گشود.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن سختی تغییر دادن شرایط روحی و عاطفی ویس.

زمین را از گلاب و گل بشستن بدو بر باد و دریا را ببستن

مانند آن است که بخواهی زمین را با گلاب بشویی یا باد و دریا را به بند بکشی (که امری محال است).

نکته ادبی: استفاده از محالات برای تاکید بر دشواریِ نفوذ در دل معشوق.

دل ویسه به دام اندر کشیدن ز مهر مادر و ویر بریدن

رام کردن دل ویسه و بریدن پیوند عاطفی او از مادر و برادرش، کار آسانی نیست.

نکته ادبی: ویسه همان ویس است که با پسوند تصغیر و محبت آمده است.

دلش زان بند دیرین بر گشادن ز نو بند دگر بر وی نهادن

باز کردن دل او از آن دلبستگی‌های قدیمی و ایجاد دلبستگی نو در او، دشوار است.

نکته ادبی: بند دیرین کنایه از علایق خانوادگی ویس است.

بدانم هر چه گفتی آن پیامم بجوشید و به زشتی برد نامم

من هر چه گفتی را به او رساندم، اما او به خشم آمد و نام تو را به زشتی یاد کرد.

نکته ادبی: بجوشید کنایه از به خشم آمدن و برآشفتن است.

ندادش پاسخ و با من بر آشفت چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت

پاسخی به من نداد و با من تندی کرد و سخنان تند بسیاری گفت.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای عصبانی شدن است.

چو رامین هر چه دایه گفت بشنید به چشمش روز روشن تیره گردید

وقتی رامین سخنان دایه را شنید، دنیا در نظرش تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیره شدن روز روشن کنایه از نهایت اندوه و ناامیدی است.

مر و را گفت مردان جهان پاک نه یکسر بی وفا باشند و بی باک

رامین به دایه گفت: همه مردان جهان که بی‌وفا و بی‌آبرو نیستند.

نکته ادبی: بی‌باک در اینجا به معنای گستاخ و بی‌قید است.

نباشد هر کسی را تن پر آهو نباشد هر کسی را دل به یک خو

هر کسی دارای ایراد و گناه نیست و هر کسی هم یک‌دل و یک‌خو نیست.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

نه هر خر را به چوبی راند باید نه هر کس را به نامی خواند باید

نباید همه را با یک چوب راند و نباید همه را با یک نام خطاب کرد.

نکته ادبی: تمثیل از عدالت و قضاوت نکردن کلی نسبت به همه انسان‌ها.

گر او دیدست راه زشت کیشان مرا نشمرد باید هم ز ایشان

اگر او تجربه‌ای از مردان بدکردار دارد، نباید مرا هم در شمار آنان بداند.

نکته ادبی: زشت‌کیشان به معنای افراد بدرفتار و بدنهاد است.

گناهی را که من هرگز نکردم به دل در زو گمانی هم نبردم

من گناهی که هرگز انجام نداده‌ام، حتی در دلم هم به آن فکر نکرده‌ام.

نکته ادبی: گمان بردن کنایه از تصور و فکر کردن به انجام کاری است.

چه باید کرد بیهوده ملامت نه خوب آید ملامت بر سلامت

چرا باید مرا بیهوده سرزنش کنی؟ سرزنش کردنِ کسی که بی‌گناه است، کار شایسته‌ای نیست.

نکته ادبی: ملامت به معنای سرزنش است.

پیام من نگو آن سیمتن را شکسته زلفکان پر شکن را

پیام من را به آن زیبای سیمین‌تن و کسی که گیسوان پر پیچ و خم دارد، برسان.

نکته ادبی: سیم‌تن توصیفی برای زیبایی و سفیدی پوست معشوق است.

بگو ماها نگارا حور چشما پری رویا بهارا تیز خشما

به او بگو ای ماه من، ای نگار زیبا، ای که چشمانت مثل حور است، ای که چهره‌ات چون پری است، ای بهار من، هرچند که زود خشم می‌گیری.

نکته ادبی: تیزخشم صفتی برای معشوق است که نشان از تندخویی او دارد.

به مهر اندر بپیوند آشنایی مبر بر من گناه بی وفایی

با من مهربانی کن و این پیمان را محکم کن، و بر من تهمت بی‌وفایی نزن.

نکته ادبی: بپیوند آشنایی کنایه از تحکیم روابط عاشقانه است.

که من با تو خورم صد گونه سوگند کنم با تو بدان سوگند پیوند

من صد گونه سوگند برای تو می‌خورم و با آن سوگندها با تو پیمان دوستی می‌بندم.

نکته ادبی: سوگند خوردن ابزار تاکید بر وفاداری است.

که دارم تا زیم پیمان مهرت نیاهنجم سر از فرمان مهرت

که تا زنده‌ام، به پیمان عشق تو پایبندم و هرگز از فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: نیاهنجم سر کنایه از نافرمانی نکردن است.

همی تا جان من باشد تن آرای بدو با جان من مهر تو بر جای

تا زمانی که جان در بدن دارم، مهر تو در جان من جای دارد.

نکته ادبی: تن‌آرای صفت جان است که به معنای مایه آراستگی تن است.

نفر موشم ز دل یاد تو هرگز نه روز رام نه روز هزاهز

هرگز یاد تو را از دلم بیرون نمی‌کنم، نه در روزهای آرامش و نه در روزهای سخت و پرهیاهو.

نکته ادبی: هزاهز به معنای هیاهو و غوغا است.

بگفت این و ز نرگس اشک چون مل فرو بارید بر دو خرمن گل

رامین این را گفت و از چشمان نرگس‌سانش، اشک‌هایی مانند شراب ناب بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و مل استعاره از شراب است.

تو گفتی دیدگانش در فشان کرد بدان مهری که اندر دل نهان کرد

تو گویی چشمانش مروارید می‌فشاند، به خاطر عشقی که در دل پنهان کرده بود.

نکته ادبی: درّفشان کنایه از اشک ریختن بسیار است.

دل دایه بدان بیدل ببخضود کجا از بیدلی بخضودنی بود

دل دایه برای این عاشقِ بی‌دل سوخت، زیرا این عشق چنان بود که سزاوار ترحم بود.

نکته ادبی: بیدل به معنای عاشق است که اختیار از دست داده است.

بدو گفت ای مرا چون چشم روشن به مهر اندر بپوش از صبر جوشن

دایه به او گفت: ای کسی که مثل نور چشم برای من عزیزی، در راه مهر، صبر را کنار بگذار.

نکته ادبی: جو شن به معنای زره است؛ اینجا یعنی صبر را از خود دور کن.

ز گریه عشق را رسوایی آمد ز رسوایی ترا شیدایی آمد

گریه کردن باعث رسوایی عشق می‌شود و رسوایی نیز تو را به شیدایی و دیوانگی می‌کشاند.

نکته ادبی: شیدایی به معنای دیوانگی و از خود بی‌خود شدن است.

به جای ویس اگر خواهی روانم ترا بخشم ز بخشش در نمایم

اگر مرا جای ویس بخواهی، جانم را به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: روان به معنای جان است.

شوم با آن صنم بهتر بکوشم ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم

به نزد آن صنم می‌روم و برایت تلاش می‌کنم، حتی اگر مجبور شوم بی‌شرمی کنم.

نکته ادبی: صنم استعاره از معشوق زیباست.

مرا تا جان بود زو بر نگردم که جان خویش در کار تو کردم

تا جان دارم از تو روی برنمی‌گردانم، چرا که جانم را در راه تو گذاشته‌ام.

نکته ادبی: جان خویش در کار کسی کردن کنایه از فداکاری است.

ندانم راست تر زین دل که ماراست بر آید کام دل چون دل بود راست

من دلی راستگوتر از این دل خود نمی‌شناسم و وقتی دل راست باشد، به کام خود می‌رسد.

نکته ادبی: کام دل کنایه از برآورده شدن آرزو است.

دگر ره شد به نزد ویس مه روی سخن در دل نگاریده ز ده روی

دایه دوباره به نزد ویس زیبا رفت، در حالی که سخنان رامین را در دلش جای داده بود.

نکته ادبی: نگاریده به معنای نقش بسته است.

مرو را دید چون ماه دو هفته میان عقدهء هجران گرفته

ویس را دید که چون ماه شب چهاردهم است، اما در بند دوری و هجران گرفتار شده است.

نکته ادبی: ماه دو هفته کنایه از زیبایی تمام‌عیار است.

دلش بریان و آن دو دیده گریان چو تنوری کزو بر خاست طوفان

دل ویس از غم بریان بود و چشمانش گریان، مانند تنوری که طوفانی از درونش برمی‌خاست.

نکته ادبی: بریان بودن دل کنایه از نهایت سوختن و غمگین بودن است.

به چشمش روز روشن چون شب تار به زیرش خز و دیبا چون سیه مار

روز روشن برایش مثل شب تاریک بود و در میان لباس‌های فاخر، احساس بدبختی می‌کرد.

نکته ادبی: خز و دیبا نماد ثروت و رفاه است که در غم، بی‌ارزش می‌شود.

دگار باره زبان بگشاد دایه که چون دریا ز گوهر داشت مایه

دایه دوباره زبان به سخن گشود، در حالی که سخنانش مانند دریا پر از گوهر و ارزش بود.

نکته ادبی: دریا از گوهر مایه داشتن کنایه از فصاحت و بلاغت در سخن است.

همی گفت از جهان گم باد و بی جان کسی کاو مر ترا کردست پیچان

می‌گفت: از این جهان گم شود کسی که تو را به این حال و روز انداخته است.

نکته ادبی: پیچان به معنای مضطرب و درگیر غم است.

گران بادش به جان بر انده و درد چنان کاندوه و درد تو گران کرد

درد و اندوه بر جانش سنگین باد، همان‌طور که تو را دچار اندوه و درد کرده است.

نکته ادبی: سنگین بودن غم کنایه از شدت رنج است.

رتا از خان و مان و خویش و پیوند جدا کرد و به دام دوری افگند

کسی که تو را از خانواده و دوستانت جدا کرد و به دام دوری افکند.

نکته ادبی: دام دوری استعاره از گرفتاری در هجران است.

ز نوشین مادر و فرخ برادر یکی با جان یکی با دل برابر

تو را از مادر عزیز و برادر مهربانت جدا کرد، کسانی که برایت عزیز بودند.

نکته ادبی: برابر بودن با جان و دل کنایه از عزیز و گرامی بودن است.

درین گیهان توی بوده همانا در انده ناتوان و ناشکیبا

تو در این دنیا بوده‌ای و حالا در اندوه ناتوان و بی‌صبر شده‌ای.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان است.

نبرد جانت را از درد و آزار نضوید دلت را از داغ و تیمار

امیدوارم که جانت از درد و آزار رهایی یابد و دلت از داغ و اندوه آرام گیرد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

چه باید این خرد کت داد یزدان چو دردت را نخواهد بود درمان

آن خردی که خداوند به تو بخشیده چه فایده‌ای دارد، اگر برای دردهایت درمانی نمی‌جویی؟

نکته ادبی: کت (که تو را) از ضمایر متصل در فارسی کهن است.

بسوزم چون ترا سوزان ببینم بپیچم چون ترا پیچان ببینم

زمانی که سوز و گداز تو را می‌بینم من هم می‌سوزم، و هرگاه بی‌تابی و پیچ و تاب خوردن تو را ببینم من هم پریشان می‌شوم.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای نشان دادن همدلیِ نمایشی دایه.

خردمند از خرد جوید همه چار به دست چاره بگذارد همه کار

فرد خردمند، از طریقِ عقل، راه چاره را می‌جوید و با تدبیر و کاردانی، مشکلاتش را حل می‌کند.

نکته ادبی: تضاد بینِ خردِ نظری و چاره‌جوییِ عملی.

ترا یزدان خرد دادست و دانش وزین دانش ندادت هیچ رامش

خداوند به تو خرد و دانش عطا کرده، اما از این دانش، هیچ آرامش و بهره‌ای به تو نرسیده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دانشِ بی‌آرامش، بی‌حاصل است.

به خر مانی که دارد بار شمشیر ندارد سود وی را چون رسد شیر

مانند آن الاغی هستی که بارِ شمشیر حمل می‌کند اما وقتی شیر به او حمله کند، این شمشیر هیچ سودی برایش ندارد.

نکته ادبی: تمثیل برای فردی که ابزارِ کارآمد دارد اما شیوه‌ی استفاده از آن را در لحظه‌ی خطر نمی‌داند.

کنون تا کی چنین تیمار داری چنین بیجاده بر دینار باری

تا کی می‌خواهی این‌گونه غمگین باشی و این‌گونه گوهرهای ارزشمند (اشک) را بر سکه‌های ناچیز دنیا هدر دهی؟

نکته ادبی: بیجاده کنایه از اشک سرخ و ارزشمند است.

مکن بر روز بر نایی ببخشای چنین اندوه بر انده میفزای

برایِ روزگارِ در گذر، خودت را به زحمت نینداز و بر غم‌های خود، اندوهی دیگر نیفزا.

نکته ادبی: دعوت به لذت‌جویی و پرهیز از غم‌خواری.

به بیگانه زمین مخروش چندین مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین

در سرزمینِ غریب، این‌قدر ناله و فریاد مکن و بر بختِ خود و جایگاهِ پادشاهی‌ات نفرین مفرست.

نکته ادبی: اورنگ استعاره از جایگاه و مقام والای ویس.

ور و شب سال و مه اندر کنارست به گفتارت همیشه گوش دارست

خداوند در تمامِ لحظاتِ عمر (شب و روز و ماه و سال) ناظرِ توست و همواره گوش به گفتارِ تو دارد.

نکته ادبی: تلمیح به حضور و نظارتِ الهی در تمامِ لحظات.

سروش و بخت را چندین میازار به گفتاری که باشد نا سزاوار

سروش (فرشته) و بختِ خود را با گفتنِ حرف‌های ناشایست و ناپسند، آزرده مکن.

نکته ادبی: سروش به معنای پیام‌آور غیبی است.

توی بانوی ایران ماه توران خداوند بتان خورشید حوران

تو بانویِ ایران و ماه‌ِ سرزمینِ تورانی؛ تو سرورِ زیبارویان و خورشیدِ میانِ حوریان هستی.

نکته ادبی: مبالغه در توصیفِ زیبایی ویس برای نرم کردنِ او.

جوانی را به دریا در مینداز تن سیمین به تاب رنج مگداز

جوانیِ خود را به دستِ امواجِ غم مسپار و تنِ سیمین و لطیفِ خود را با رنج و درد آب مکن.

نکته ادبی: تنِ سیمین اشاره به سپیدی و لطافتِ پوستِ ویس دارد.

که کوتاهست ما را زندگانی نپاید دیر عمر این جهانی

چرا که عمرِ ما در این دنیا بسیار کوتاه است و زندگیِ دنیوی دوام و بقای چندانی ندارد.

نکته ادبی: یادآوریِ فناپذیریِ دنیا برای توجیهِ لذت‌جویی.

روان بس ارجمند و بس عزیزست چرا نزدت کم از نیمی پشیزست

جانِ تو بسیار ارزشمند و عزیز است؛ چرا آن را نزدِ خود بی‌ارزش‌تر از یک سکه‌ی ناچیز (پشیز) می‌بینی؟

نکته ادبی: پشیز سکه‌ای بسیار کم‌ارزش بوده است.

عزیزان را بدین آیین ندارند همیشه خسته و غمگین ندارند

افرادِ عزیز را این‌گونه خوار نمی‌دارند و همیشه آن‌ها را در رنج و غم نگه نمی‌دارند.

نکته ادبی: تلاش برای تحریکِ حسِ خوددوستیِ ویس.

روانت با تو یاری مهربانست رفیقی با تو وی را جاودانست

روان و جانِ تو، یاری مهربان برای توست و رفیقی است که تا ابد با تو همراه خواهد بود.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به روان.

مگر تو سال و مه این کار داری که یار مهربان را خوار داری

نکند تمامِ طولِ سال را این‌گونه سپری می‌کنی که این یارِ مهربان (جان) را این‌قدر خوار و ناچیز می‌شماری؟

نکته ادبی: خطابِ ملامت‌گرانه به ویس.

کجا رامین که با تو مهربان گشت به چشمت خاک راه شایگان گشت

رامین که آن‌قدر با تو مهربان گشت، اکنون چرا نزدِ تو به اندازه‌ی خاکِ راه هم ارزش ندارد؟

نکته ادبی: شایگان به معنایِ گران‌بها و پادشاهانه است.

مکن با دوستان زین رام تر باش جهان را چون درختی میوه بر باش

با دوستانِ خود این‌گونه نامهربان نباش و مانند درختی باش که همیشه میوه می‌دهد (سودمند و مهربان باش).

نکته ادبی: تشبیه به درختِ پربار.

بدان برنای دلخسته ببخشای هم او را هم تن خود را مفرسای

بر آن جوانِ دل‌سوخته رحم کن و هم او را و هم خودت را از این رنج رها کن.

نکته ادبی: برنا به معنای جوان.

مکن بیگانگی با آن جوانمرد بپرور مهر آن کاو مهر پرورد

با آن جوانمرد بیگانگی نکن و مهرِ کسی را که به تو عشق می‌ورزد، بپروران و قدر بدان.

نکته ادبی: دعوت به پاسخِ محبت با محبت.

چو از تو کس نیابد خوشی و کام چه روی تو چه چشما روی بر بام

وقتی کسی از تو شادی و کامیابی نمی‌بیند، چه روی تو به سمتِ بام باشد و چه نباشد، تفاوتی ندارد (زندگی‌ات بی‌حاصل است).

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ زندگیِ توأم با قهر و انزوا.

چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت به تندی سخت گفتارش بسی گفت

وقتی ویسه این سخنان را شنید، بسیار خشمگین شد و با تندی و عصبانیت، حرف‌های بسیاری به دایه گفت.

نکته ادبی: شروعِ واکنشِ تندِ ویس به دایه.

بدو گفت ای بداندیش و بنفرین مه تو بادی و مه ویس و مه رامین

ویس به او گفت: ای بداندیشِ نفرین‌شده، نه تو بمانی و نه من و نه رامین (از این دایره‌یِ نحس بیرون برویم).

نکته ادبی: نفرینِ ویس به دایه.

مه خوزان باد وا رون جای و بومت مه این گفتار و این دیدار شومت

امیدوارم سرزمین و خانه‌ات ویران شود و این گفتار و دیدارِ شومِ تو از من دور شود.

نکته ادبی: واژگون‌شدنِ جایگاه کنایه از نابودی است.

ز شهر تو نیاید جز بد اختر ز تخم تو نیاید جز فسونگر

از شهرِ تو جز بدشانسی چیزی برنمی‌خیزد و از نژادِ تو جز حیله‌گر و فسونگر چیزی متولد نمی‌شود.

نکته ادبی: بد اختر کنایه از بدشانس و نحس.

اگر زایند از آن تخمه هزاران همه دیوان بوند و بادساران

اگر از نسلِ تو هزاران نفر هم به دنیا بیایند، همگی دیوسیرت و بیهوده‌گو خواهند بود.

نکته ادبی: بادسار کنایه از بی‌ارزش و پوچ.

نه شان کردار بتوان آن نه شان گفتارها بتوان شنودن

نه کردارِ آن‌ها شایسته‌ی دیدن است و نه گفتارِ آن‌ها ارزشِ شنیدن دارد.

نکته ادبی: نفیِ کاملِ ارزشِ اعمال و سخنانِ دایه.

مبادا هیچ کس از نیک نامان که فرزندش دهد بددایه زین سان

خدا نکند هیچ انسانِ نیک‌نامی، فرزندش را به دستِ دایه‌ای بدسرشت مانندِ تو بسپارد.

نکته ادبی: بددایه نمادِ مربیِ فاسد و گمراه‌کننده.

چو از دایه بگیرد شیر ناپاک به آلوده نژاد و خوی بی باک

وقتی فرزند از چنین دایه‌ای شیرِ آلوده می‌خورد، طبیعتاً نژاد و خویِ او نیز بی‌باک و ناپاک می‌شود.

نکته ادبی: باورِ کهن مبنی بر اینکه شیر در شکل‌گیریِ خوی کودک مؤثر است.

کند ویژه نژاد پاک گوهر از آن گوهر که او دارد فروتر

حتی اگر نژادِ اصیل و پاک‌گوهری باشد، در کنارِ تو، آن گوهر پایین‌تر می‌آید و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ منفیِ محیطِ فاسد بر گوهرِ وجود.

اگر شیرش خورد فرزند خورشید به نور او نباید داشت امید

اگر حتی فرزندِ خورشید (فردی بسیار شریف) از شیرِ تو بخورد، نباید به نور و درخششِ او امید داشت.

نکته ادبی: استفاده از عنصرِ نور برای تأکید بر شأنِ والایِ اصالت.

از ایزد شرم بادا مادرم را که کرد آلوده ویژه گوهرم را

خداوند مادرم را نبخشاید که مرا به دستِ چنین فردِ ناپاکی سپرد و گوهرِ وجودِ مرا آلوده کرد.

نکته ادبی: ابرازِ پشیمانی و خشم از انتخابِ دایه.

مرا در دست چون تو جادوی داد که با تو نیست شرم و دانش و داد

مرا به دستِ جادوگری چون تو سپردند که هیچ شرم، دانش و عدالتی در وجودت نیست.

نکته ادبی: توصیفِ دایه به عنوانِ جادوگر (فریب‌کار).

تو بد خواه منی نه دایهء من بخواهی برد آب و سایهء من

تو دشمنِ منی، نه دایه و خیرخواه من؛ تو قصد داری آبرو و اعتبارِ مرا از بین ببری.

نکته ادبی: آب و سایه کنایه از آبرو و حیثیت.

مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز مرا پاینده باش از بد شب و روز

تو باید به من فرهنگ و خوش‌نامی بیاموزی و مدافعِ من در برابرِ بدی‌های شب و روز باشی.

نکته ادبی: وظیفه‌یِ اصلیِ دایه در فرهنگِ قدیم.

تو چندان خویشتن را می ستودی به نام نیک و خود بد نام بودی

تو همیشه خودت را بسیار ستایش می‌کردی و از نامِ نیک دم می‌زدی، در حالی که خودت بدنام بودی.

نکته ادبی: افشایِ تضادِ بینِ ادعایِ دایه و حقیقتِ او.

بدان خوی سترگ و چشم بی شرم بدین گفتار و کردار بی آزرم

با آن اخلاقِ خشن و چشم‌های بی‌شرم، و با این حرف‌ها و کارهایِ بی‌آزار و بی‌شرمانه...

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و سهمگین.

همه نامت به خاک اندر فگندی همه مهر خود از دلها بکندی

همه اعتبار و نامِ خود را به خاک سپردی و مهر و محبتِ خود را از دلِ همگان بیرون کردی.

نکته ادبی: نام به خاک افکندن کنایه از رسوایی.

ندارد مر ترا مقدار و آزرم جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم

هیچ‌کس برای تو ارزش و احترامی قائل نیست، مگر کسی که خودش مانندِ تو شوخ (ناپاک) و بی‌شرم باشد.

نکته ادبی: شوخ در متون کهن به معنایِ چرک و ناپاکی است.

چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ همی ریزم ازو چون از خزان برگ

سخنانِ تو برای من حکمِ نامه‌ی مرگ را دارد و با شنیدنِ آن‌ها، مانند برگِ پاییزی می‌لرزم (یا می‌ریزم).

نکته ادبی: تشبیه به برگِ خزان برای نشان دادنِ زوال.

مرا گویی به کوته زندگانی چرا خوشی و کام دل نزانی

به من می‌گویی چون عمر کوتاه است، چرا از لذت‌های زندگی بهره نمی‌بری؟

نکته ادبی: بازتابِ منطقِ دایه از زبانِ ویس برای نقد.

اگر نیکو کنم تا زنده مانم از آن بهتر که کام خویش رانم

اگر من پاک‌دامنی پیشه کنم تا زنده بمانم (نامم باقی بماند)، بسیار بهتر از آن است که به خواستِ دل (هوس) عمل کنم.

نکته ادبی: تقابلِ ابدیتِ نام در برابرِ لذتِ آنی.

بهشت روشن و دیدار یزدان به کام این جهانی یافت نتوان

بهشتِ روشن و دیدارِ پروردگار، با هوس‌رانی‌های این دنیایِ فانی به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: ارجاع به مفاهیم اخروی برای ردِ دعوتِ دایه.

جهان در چشم دانا هست بازی نباشد هیچ بازی را درازی

این دنیا در چشمِ دانایان، چیزی جز یک بازی نیست و هیچ بازی‌ای همیشگی و طولانی نیست.

نکته ادبی: تلمیح به ناپایداریِ دنیا.

پس ای دایه تو جانت را مرنجان ز بهر من مخور زنهار با جان

پس ای دایه، جانت را به خاطرِ من آزار مده و نگرانِ من نباش.

نکته ادبی: دستورِ قاطع به قطعِ پیگیریِ دایه.

که من ننیوشم این گفتار خامت نیفتم هرگز اندر پایدامت

چرا که من هرگز به این سخنانِ خامِ تو گوش نمی‌دهم و در دامِ تو گرفتار نمی‌شوم.

نکته ادبی: پایدام کنایه از دام و تله.

نه من طفلم که بفریبم به رنگی و یا مرغم که بر پرم به سنگی

من نه کودکِ نادانی هستم که با رنگ و لعاب فریب بخورم و نه پرنده‌ای هستم که با پرتابِ سنگی بترسم.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ پختگیِ ویس.

سخن که شنیده ای از بی خدر رام به گوش من فسونست آن نه پیغام

این سخنانی که از رامینِ بی‌خرد شنیده‌ای، نزدِ من طلسم و جادو است، نه یک پیامِ صادقانه.

نکته ادبی: فسون در اینجا به معنایِ ورد و جادویِ فریبنده است.

نگر تا نیز پیش من نگویی ز من خشنودی دیوان نجویی

مراقب باش که دیگر این حرف‌ها را پیشِ من بازگو نکنی و از من انتظارِ خشنودی در این کارهایِ پست را نداشته باشی.

نکته ادبی: پایانِ قاطعِ گفتگو توسطِ ویس.

که من دل زین جهان نیزار کردم خرد را بر روان سالار کردم

ویس می‌گوید که دل از وابستگی‌های این جهانِ ناپایدار کَندم و عقل و خرد را بر وجودم حاکم کردم.

نکته ادبی: نیزار استعاره از جهانِ دشوار و پر از خار و خاشاک است.

به هر سانی خدای دانش و دین به از دیوان خوزانی و رامین

به باورِ من، خدایِ عشق و دین، دل بستن به رامین را بسیار بهتر از دیوان‌خویی و سردیِ موبد می‌داند.

نکته ادبی: خوزانی اشاره به موبد است که در این متن با نگاهی تحقیرآمیز به کار رفته است.

نیازارم خدای آسمان را نه بفروشم بهشت جاودان را

من هرگز خدای آسمان را با گناه نمی‌آزارم و بهشت جاودان را به خاطرِ لذت‌های دنیوی نمی‌فروشم.

نکته ادبی: فروختنِ بهشت کنایه از انجامِ عملِ حرام و از دست دادنِ پاداشِ اخروی است.

ز بهر دایهء بی شرم و بی دین بدابه هر دو گیتی را به رامین

به خاطرِ دایه‌ای که بی‌شرم و بی‌دین است، نباید زندگیِ هر دو جهان را بر خود و رامین تلخ کرد.

نکته ادبی: دایه اینجا عاملِ اصلیِ فتنه و اغواگری است.

چو دایه خشم ویس دلستان دید سخنها از خدای آسمان دید

هنگامی که دایه خشمِ ویس را دید، شروع کرد به صحبت از عدل و مشیتِ خدای آسمان تا او را آرام کند.

نکته ادبی: دلستان صفتی است که ویس را به عنوانِ کسی که دل‌ها را می‌رباید توصیف می‌کند.

زمانی با دل اندیشه همی کرد که درمان چون پدید آرد بدین درد

دایه مدتی در اندیشه فرو رفت که چگونه برای این درد و عشقِ پنهان، درمانی بیابد.

نکته ادبی: درمان در اینجا استعاره از راه‌حلِ وصال است.

نیارامید دیو دژ برامش همان می بود خوی خویش کامش

دیوِ ناآرامی از وجودِ او دور نمی‌شد و او همچنان در پیِ برآوردنِ خواسته‌های نفسانیِ خویش بود.

نکته ادبی: دیو دژ برامش کنایه از بیقراری و اضطرابِ درونی است.

جز آن گاهی که کار ویس و رامین بیامیزد به هم چون چرب و شیرین

جز آن زمانی که ویس و رامین با هم متحد می‌شدند و عشقشان مانند ترکیبِ چربی و شیرینی با هم می‌آمیخت.

نکته ادبی: تشبیه چرب و شیرین برای بیانِ کمالِ هماهنگی و لذت‌بخش بودنِ رابطه به کار رفته است.

چو افسونها به گرد آورد بی مر ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در

دایه که با سحر و افسون‌های بسیار، از هر جا و هر رنگی حیله‌ای فراهم کرده بود.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای ترفندهای کلامی برای تغییرِ نظرِ ویس است.

دگر باره زبان از بند بگشاد سخنها گفت همچون نقش نوشاد

دایه دوباره زبان به سخن گشود و حرف‌هایی زد که همچون داستان‌های زیبای قدیمی جذاب و دلنشین بود.

نکته ادبی: نقش نوشاد اشاره به قصه‌های جذاب و کهن دارد.

بدو گفت ای گرامی تر ز جانم به زیب و خوبی افزون از گمانم

به ویس گفت ای کسی که از جانم گرامی‌تری، و زیبایی‌ات بیش از حدِ تصور است.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز برایِ ایجادِ حسِ اعتماد در مخاطب.

همیشه دادجوی و راست گو باش همیشه نیک نام و نیک خو باش

همیشه در پیِ داد و حق باش و راستگو باش و همواره نیک‌نام و دارای اخلاقِ پسندیده باقی بمان.

نکته ادبی: پند و اندرزهایِ ظاهری برایِ هموار کردنِ راهِ فریب.

من اندر چه نیاز و چه نهیبم که چون تو پاک زادی را فریبم

من در چه جایگاهی هستم و چه نیازی دارم که بخواهم کسی مانند تو را که پاک‌زاد هستی فریب دهم؟

نکته ادبی: نهیب در اینجا به معنایِ اضطراب و ترس از عواقب است.

چرا گویم سخن با تو به دستان که بر چیز کسانم نیست دستان

چرا باید با تو با نیرنگ سخن بگویم؟ در حالی که من چشم‌داشتی به مال و دارایی دیگران ندارم.

نکته ادبی: دستان در ادبیاتِ کهن به معنایِ فریب و حیله است.

مرا رامین نه خویشست و نه پیوند نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند

رامین نه از خویشاوندانِ من است و نه پیوندی با او دارم؛ نه هم‌نژادیم و نه فرزندِ من است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌طرفیِ دایه برایِ جلبِ اعتمادِ ویس.

نگویی تا چه خوبی کرد با من که با او دوست گردم با تو دشمن

آیا نمی‌گویی که موبد چه رفتارِ بدی با تو کرد که من بخواهم با او دوست شوم و با تو دشمنی کنم؟

نکته ادبی: بهره‌گیری از زخم‌هایِ کهنه برایِ تحریکِ ویس.

مرا از دو جهان کام تو باید وز آن کامم همی نام تو باید

من از هر دو جهان فقط آرزوی کام‌روا شدنِ تو را دارم و از آن کام‌روایی، تنها نام و نیکیِ تو برایم کافیست.

نکته ادبی: تظاهر به ایثار برایِ فریبِ بیشتر.

بگویم با تو این راز آشکاره کجا اکنون جزینم نیست چاره

حقیقت را آشکارا به تو می‌گویم، چرا که اکنون راهِ دیگری برای رهایی جز این ندارم.

نکته ادبی: راز آشکاره برای القایِ اهمیتِ سخن.

هر آیینه تو از مردم بزادی نه دیوی نه پری نه حور زادی

تو قطعا از جنسِ انسان هستی، نه دیوی و نه پری و نه حوری که از آسمان آمده باشد.

نکته ادبی: تأکید بر زمینی بودن برایِ ضرورتِ عشقِ زمینی.

ز جفت پاک چون ویرو گسستی به افسون نیز موبد را ببستی

تو از همسرِ پاک‌دامنت ویرو جدا شدی و با افسون و جادو موبد را نیز گرفتارِ خود کردی.

نکته ادبی: اشاره به سوابقِ ویس برای یادآوریِ قدرتِ او.

ندیده هیچ مردی از تو شادی که تا امروز تن کس را نداری

تا به امروز هیچ مردی از تو لذتی نبرده است و تو به کسی اجازه نداده‌ای که به تو نزدیک شود.

نکته ادبی: نقدِ انزوا و پرهیزگاریِ ویس.

تو نیز از کس ندیدی شادکامی نراندی کام با مردان تمامی

تو نیز از هیچ‌کس شادی ندیدی و با هیچ مردی به کمالِ لذت نرسیدی.

نکته ادبی: تأکید بر ناکامیِ دوطرفه.

دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود چه ایشان و چه پولی زان سوی رود

تو دو بار شوهر کردی و هر دو بار از آن‌ها جدا شدی، چه آن‌یکی و چه پولی که در آن سوی رود بود.

نکته ادبی: یادآوریِ تجربیاتِ گذشته برایِ ایجادِ حسِ پشیمانی.

اگر خود دید خواهی در جهان مرد نیابی همچو رامین یک جوانمرد

اگر در تمامِ جهان به دنبالِ مردی می‌گردی، هرگز جوانمردی مانند رامین پیدا نخواهی کرد.

نکته ادبی: اغراق برایِ برجسته‌سازیِ رامین.

چه سود ار تو به چهره آفتابی که کامی زین نکو رویی نیابی

چه سودی دارد که تو در چهره مانند آفتاب زیبایی، وقتی هیچ لذتی از این زیبایی‌ات نمی‌بری؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای اثباتِ پوچیِ زیباییِ بدونِ لذت.

تو این خوشی ندیدستی ندانی که بی او خوش نباشد زندگانی

تو این خوشی را تجربه نکرده‌ای و نمی‌دانی که بدون آن، زندگی لذت‌بخش نیست.

نکته ادبی: ترغیب به تجربه کردنِ عشق.

خدا از بهر نر کردست ماده توی هم مادهء از نر بزاده

خداوند ماده را برای نر آفریده است و تو نیز زن هستی که از نسلِ بشر متولد شده‌ای.

نکته ادبی: استدلالِ تکاملی و غریزی.

زنان مهتران و نامداران بزرگان جهان و کامگاران

زنانِ بزرگ‌زاده و نامدار و همه بزرگانِ جهان همگی به دنبالِ کامیابی هستند.

نکته ادبی: عادی‌سازیِ هنجارشکنی.

همه با شوهرند و با دل شاد جوانانی چو سرو و مرد و شمشاد

همه آن‌ها با شوهرانشان هستند و در عین حال، دلشان با جوانانی شاد است که همچون سرو و شمشاد زیبا هستند.

نکته ادبی: اشاره به سبکِ زندگیِ طبقه اشراف.

اگر چه شوی نام بردار دارند نهانی دیگری را یار دارند

اگرچه همسری نامدار دارند، اما در پنهانی یارِ دیگری برای خود برگزیده‌اند.

نکته ادبی: مشروعیت‌بخشی به خیانت.

گهی دارند شوی نغز در بر به کام ژویش و گاهی یار دلبر

گاهی همسرِ شایسته را در آغوش دارند و گاهی برای لذتِ دل، یاری دلفریب انتخاب می‌کنند.

نکته ادبی: نغز به معنایِ زیبا و باهوش.

اگر گنج همه شاهان تو داری نیابی کام چون بی شوی و یاری

اگر تمام گنج‌های شاهانِ جهان را هم داشته باشی، بدون شوهر و یاری دلسوز، به هیچ لذتی نمی‌رسی.

نکته ادبی: تحقیرِ ثروت در مقابلِ رابطه.

چه زیورهای شاهانه چه دیبا چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا

چه زیورهای شاهانه باشد و چه پارچه‌های گران‌بها و چه جواهراتِ خوش‌رنگ و زیبا.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه‌یِ ابریشمیِ گران‌بهاست.

زنان را این ز بهر مرد باید که مردان را نشاط دل فزاید

این زینت‌ها برای زنان لازم است تا به خاطرِ مردان، نشاط و شادیِ دلشان بیشتر شود.

نکته ادبی: توجیهِ مادی‌گرایی.

چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد چرا باشی همی در سرخ و در زرد

وقتی نه مردی از تو لذت می‌برد و نه تو از مردی، چرا باید خود را در رنج و سختی قرار دهی؟

نکته ادبی: سرخ و زرد استعاره از بیماری و رنجور شدن.

اگر دانی که گفتم این سخن راست ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست

اگر می‌دانی که سخنانم راست است، پس دشمنی و نفرینِ تو نسبت به من زیبا و درست نیست.

نکته ادبی: منطقِ کلامی برایِ دفاع از خود.

من این گفتم ز روی مهربانی ز مهر مادری و دایگانی

من این حرف‌ها را از روی مهربانی و دلسوزیِ مادرانه و دایه‌وار به تو گفتم.

نکته ادبی: ادعایِ مهرِ مادرانه برایِ خلعِ سلاحِ ویس.

که رامین را به تو دیدم سزاوار تو او را دوستگانی او ترا یار

چون دیدم رامین برای تو بسیار شایسته است؛ تو او را دوست خود بگیر و او تو را یارِ خود بداند.

نکته ادبی: دوستگانی پیوندِ قلبی است.

تو خورشیدی و او ماه دو هفته چو او سروست و تو شاخ شکفته

تو خورشیدی و او مانند ماهِ شبِ چهارده است؛ او مانند سرو است و تو شاخه‌ای شکوفه‌دار هستی.

نکته ادبی: تمثیل‌هایِ کلاسیک برایِ زیباییِ دو عاشق.

به مهر اندر چو شیر و می بسازید بسازید و به یکدیگر بنازید

در عشقِ خود همچون شیر و عسل با هم بیامیزید، با هم بسازید و به وجودِ یکدیگر افتخار کنید.

نکته ادبی: توصیه به هماهنگیِ کامل.

چو من بینم شما را هر دو باهم نباشد در جهان زان پس مرا غم

وقتی من شما دو نفر را با هم ببینم، دیگر هیچ غمی در جهان برایم باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: بیانِ آرزویِ وصال.

چو دایه این سخنها گفت با ویس به یاری آمدش با لشکر ابلیس

وقتی دایه این سخنان را به ویس گفت، انگار لشکری از شیطان برای وسوسه به کمکش آمد.

نکته ادبی: استعاره برایِ توصیفِ نفوذِ کلامِ دایه.

هزاران دام پیش ویس بنهاد هزاران در ز پیش دلش بگشاد

هزاران دامِ فریب پیشِ روی ویس نهاد و هزاران راهِ لذت را پیشِ دلِ او باز کرد.

نکته ادبی: دام استعاره از فریب.

بدو گفت این زنان نامداران نشسته شاد با دلبند و یاران

به او گفت ببین این زنانِ نامدار چقدر با یارانشان شاد هستند.

نکته ادبی: الگوبرداری از دیگران برایِ ترغیب.

همه کس را به شادی دستگاهست ترا هنواره درد و وای و آهست

همه برای شادی زندگی می‌کنند، اما تو همیشه در درد و ناله و افسوس هستی.

نکته ادبی: هنوار به معنایِ همواره.

به پیری آیدت روز جوانی تو نا دیده زمانی شادمانی

جوانی‌ات در حالِ گذر است و به پیری خواهی رسید، بدون آنکه حتی یک لحظه شادی را تجربه کرده باشی.

نکته ادبی: هشدار نسبت به پیری.

هر آیینه نه سنگینی نه رویین در انده چون توانی بود چندین

تو که از سنگ و آهن نیستی، پس چطور می‌توانی این همه اندوه را تحمل کنی؟

نکته ادبی: رویین استعاره از آسیب‌ناپذیری.

ازین اندیشه مهرش گرم تر شد دل سنگینش لختی نرم تر شد

با شنیدنِ این حرف‌ها، عشق در دلِ ویس گرم‌تر شد و قلبِ سخت و سنگی‌اش کمی نرم‌تر گشت.

نکته ادبی: تحولِ روانیِ ویس.

نه دام آمد مهم تن جز زبانش زبانش داشت پوشیده نهانش

دایه هیچ دامی جز زبانِ چرب و نرمش نداشت؛ زبانش تمامِ نیاتِ پنهانی‌اش را می‌پوشاند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ جادوییِ کلام.

به گفتاری چو شکر دایه را گفت نباشد هیچ زن را چاره از جفت

ویس با لحنی شیرین و دلپذیر به دایه گفت که هیچ زنی نمی‌تواند از نیاز به همسر و جفت فرار کند.

نکته ادبی: تسلیمِ نهایی و پذیرشِ نیازِ غریزی.

سخنها هر چه گفتی راست گفتی نکردی با من اندر مهر زفتی

هر چه به من گفتی، حقیقت بود و من در مسیرِ عشق، با تو سرکشی و سخت‌گیری نکردم.

نکته ادبی: زفت در اینجا به معنای درشت‌خویی و سخت‌گیری است.

زبان هر چند سست و نا توانند دل آرای دلیران جهانند

زبان‌ها اگرچه به ظاهر ناتوان و سست هستند، اما در واقع فرمانروایِ دل‌هایِ دلیرانِ جهان‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان سستیِ زبان و قدرتِ تأثیرگذاریِ آن بر دل‌ها.

هزاران ژوی بد باشد دریشان سزد گر دل نبندد کس بریشان

هزاران عیب در وجودِ افراد جای دارد، پس سزاوار نیست که کسی دلِ خود را به آن‌ها ببندد.

نکته ادبی: ژوی به معنای عیب و نقص است.

مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست که تندی کردن از طبع زنانست

من نیز در آن لحظه تندی کردم، زیرا تندی و عصبانیت در ذاتِ زنان است.

نکته ادبی: شاعر بر اساسِ نگاهِ سنتیِ زمانه، تندی را به طبعِ زنان نسبت می‌دهد.

مرا بود آن سخن در گوش چونان که در دل رفته زهر آلوده پیکان

آن سخنانی که تو به من گفتی، مانندِ تیرِ زهرآلودی بود که بر قلبم نشست و مرا مجروح کرد.

نکته ادبی: تشبیه کلامِ تلخ به پیکانِ زهرآلود.

ازیرا لختکی تندی ننودم که گفتار از در تندی شنودم

به همین دلیل بود که من کمی تندی نشان دادم، چون گفتارِ تو را با تندی شنیده بودم.

نکته ادبی: استفاده از علت و معلول برای توجیهِ رفتارِ متقابل.

زبان خویش را بد گوی کردم پشیمانی کنون بسیار خوردم

من زبانِ خود را بدگو کردم (بد حرف زدم) و اکنون بسیار پشیمان هستم.

نکته ادبی: بدگوی کردن به معنایِ به بدی گشودنِ زبان است.

نبایستم ترا آن زشت گفتن نهانت را ببایستم نهفتن

نباید آن حرف‌هایِ زشت را به تو می‌زدم و باید رازِ درونت را پنهان نگه می‌داشتم.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ رازداری و خویشتن‌داری در عشق.

چو من کاری نخواهم کرد با کس جواب من خود او را درد من بس

چون من نمی‌خواهم با کسی این‌گونه رفتار کنم، پس درد و رنجِ خودم، پاسخی کافی برایِ کارهایِ اوست.

نکته ادبی: تفسیرِ اینکه دردِ عاشق، خود بهترین تنبیه برایِ اوست.

کنون آن خواهم از بخشنده دادار که باشد مر مرا از بد نگهدار

اکنون از پروردگارِ بخشنده می‌خواهم که مرا از بدی‌ها و شرارت‌ها در امان نگه دارد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار است.

نیالاید به آهوی زنانم نگه دارد ز آهوشان زبانم

خدایا مرا به لغزش‌هایِ زنان آلوده مکن و زبانم را از گفتنِ بدی‌ها درباره‌ی آنان حفظ کن.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

بدارد تا زیم روشن تن من به کام دوستان و درد دشمن

خداوندا مرا زنده و سلامت بدار تا بتوانم به کامِ دوستان و برایِ غم و اندوهِ دشمنان زندگی کنم.

نکته ادبی: روشن‌تن کنایه از سلامت و تندرستی است.

مرا دوری دهد از تو بد آمروز که شاگردان تو باشند بدروز

خداوند مرا از تو ای بدآموز دور کند، چرا که شاگردانِ تو عاقبتی شوم و بد دارند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ دایه به عنوانِ کسی که ویس را تعلیم داده است.

چو دیگر روز گیتی بوستان شد فروغ مهر در وی گلستان شد

روزِ بعد که جهان همچون بوستان شد، تابشِ خورشید در آن گلستان نمایان گشت.

نکته ادبی: توصیفِ لطیفِ صبح‌گاه و نورِ خورشید با استعاره‌ی گلستان.

به جای وعده شد آزاده رامین بیامد دایه پس با درد و غمگین

رامینِ آزاده به جایِ وعده‌گاه آمد و دایه نیز با غم و اندوهِ فراوان به دنبالِ او آمد.

نکته ادبی: آزاده صفتی برای رامین است که نشانگرِ مقامِ اوست.

مرو را گفت راما چند گویی در آتش آب روشن چند جویی

رامین به دایه گفت: چقدر سخن می‌گویی؟ تا کی می‌خواهی در میانِ آتش، به دنبالِ آبِ زلال بگردی؟

نکته ادبی: کنایه از جستجویِ امرِ ناممکن؛ ویس را به آتش تشبیه کرده است.

نشاید باد را در بر گرفتن نه دریا را به مشتی بر گرفتن

گرفتنِ باد در آغوش ممکن نیست، همان‌طور که نمی‌توان دریا را با مشت جمع کرد.

نکته ادبی: تمثیلِ محال بودنِ رام کردنِ ویس.

نه ویس سنگ دل را مهر دادن نه با او سر به یک بالین نهادن

نه می‌توان به ویسِ سنگ‌دل دل بست و نه می‌توان با او هم‌بستر شد.

نکته ادبی: سنگ‌دل صفتی برای معشوقِ بی‌رحم.

ز خارا آب مهر آید وزو نه به مهر اندر که خارا ازو به

از دلِ سنگ، آبِ مهربانی نمی‌جوشد، و اگر هم باشد، سنگ از آن آب بهتر و باارزش‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه دلِ سخت به خارا (سنگِ خارا).

چو برداری میان شورم آواز مر آواز ترا پاسخ دهد باز

اگر بر سنگی فریاد بزنی، آن سنگ همان صدا را به تو بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: اشاره به پژواک؛ کنایه از اینکه ویس سرد و بی‌روح است.

دل ویسه بسی سختر ز شورم به خوی بد همی ماند به کژدم

دلِ ویس از سنگ هم سخت‌تر است و خویِ بدِ او مانندِ کژدم (عقرب) است.

نکته ادبی: تشبیه رفتارِ ویس به نیشِ عقرب.

ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد بلی دشنام صد گونه به من داد

آن سروِ آزاده به من پاسخی نداد، بلکه صدها نوع دشنام نثارم کرد.

نکته ادبی: سروِ آزاد استعاره از معشوقِ بلندقامت و زیباست.

عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه که در وی نیست افسون مرا راه

از فرهنگ و هوشِ آن ماه (ویس) در شگفت ماندم، که هیچ فریب و افسونی در او اثر نمی‌کند.

نکته ادبی: ماه استعاره از چهره‌ی درخشانِ معشوق.

فریب و حیله و نیرنگ و دستان بود پیشش چو حکمت نزد مستان

فریب و حیله‌گری نزدِ او، همان‌قدر ساده و بی‌ارزش است که حکمت و دانش نزدِ مستان.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای نشان دادنِ سرسختیِ ویس.

نه او خواهش پذیرد هر گز از من نه آغارش پذیرد ز اب آهن

او نه التماس‌هایِ مرا می‌پذیرد و نه با زنجیرِ آهنین تسلیم می‌شود.

نکته ادبی: ابِ آهن استعاره از زنجیر یا قدرتِ قهریه است.

چو بشنید این سخن ازاده رامین چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین

رامینِ آزاده چون این سخنان را از دایه شنید، مانندِ کبکِ مجروحی شد که در چنگالِ شاهین گرفتار شده است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا و تأثیرگذار برای نشان دادنِ استیصالِ عاشق.

جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک امیدش دور و نیم مرگ نزدیک

دنیا در برابرِ چشمانش تیره و تار شد، امیدش دور و مرگش نزدیک گشت.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ روحیِ بحرانیِ رامین.

تنش ابر بلا را گشته منزل نم اندر دیدگان و برق در دل

بدنش به خانه‌ی بلا تبدیل شد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و برقِ اندوه در دلش درخشید.

نکته ادبی: ابرِ بلا استعاره از مصیبت است.

هم از خشم و هم از گفتار جانان زده بر جان و دل دو گونه پیکان

از خشم و تندیِ گفتارِ معشوق، گویی دو پیکانِ تیز به جان و دلش فرو رفت.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ پیکان برای نشان دادنِ عمقِ جراحتِ روحی.

به فریاب آمد از سختی دگر بار مگر صد بار گفت ای دایه زنهار

دوباره با درماندگی از دایه درخواستِ کمک کرد و شاید صد بار گفت: ای دایه، به خدا پناه ببر و مرا نجات بده.

نکته ادبی: زنهار التماسی برای امان خواستن است.

مرا فریاد رس یک بار دیگر که من چون تو ندارم یار دیگر

یک بارِ دیگر به فریادم برس، چون من کسی جز تو ندارم که یار و یاورم باشد.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ دایه در نقشِ میانجی.

نگیرم باز دست از دامن تو منم با خون خود در گردن تو

دستم را از دامنِ تو رها نمی‌کنم؛ من با ریختنِ خونِ خودم، به تو آویخته‌ام.

نکته ادبی: کنایه از اصرارِ شدید و پیوندِ سرنوشتِ عاشق به دایه.

گر از امید تو نومید گردی بساط زندگانی در نوردم

اگر از کمکِ تو ناامید شوم، طومارِ زندگی‌ام را درهم می‌پیچم (خودکشی می‌کنم).

نکته ادبی: کنایه از پایان دادن به عمر.

شوم بر راز خود پرده بدرم هم از جان و هم از گیتی ببرم

پرده‌ی رازِ خود را می‌درم (رسوایی به بار می‌آورم) و از جان و جهان دست می‌شویم.

نکته ادبی: اشاره به فاش کردنِ رازِ عشق برای پایان دادن به درد.

اگر رنجه شوی یک بار دیگر بگویی حال من با آن سمن بر

اگر یک بارِ دیگر رنجِ رفتن را تحمل کنی و حالِ مرا به آن یارِ سیمین‌تن بگویی.

نکته ادبی: سمن‌بَر استعاره از زیبا و لطیف بودنِ اندامِ معشوق.

سپاس جاودان باشندت بر من که آهر من نیابد راه در من

سپاسِ جاودان بر عهده‌ی من خواهد بود تا شیطان (اهریمن) نتواند در من نفوذ کند.

نکته ادبی: آهریمن نمادِ بدی و وسوسه است.

مگر سنگین دلش بر من بسوزد چراغ مهربانی بر فروزد

شاید دلِ سنگینِ او برایم بسوزد و چراغِ مهر و محبت را در دلش روشن کند.

نکته ادبی: تشبیه مهر به چراغ.

مگر زین خوی بد گردد پشیمان نریزد خون و نستاند ز من جان

شاید از این رفتارِ بد پشیمان شود و دیگر خونم را نریزد و جانم را نستاند.

نکته ادبی: اشاره به استیصالِ رامین و احتمالِ رحمِ معشوق.

درودش ده درود مهربانان بگو ای کام پیران و جوانان

به او درودِ خالصانه‌ی عاشقان را برسان و بگو ای مایه‌ی شادکامیِ پیران و جوانان.

نکته ادبی: توصیفِ ویس به عنوانِ مرکزِ توجه و کمالِ زیبایی.

دل من داری و شاید که داری که بر دل داشتن چابک سواری

تو صاحبِ دلِ منی و شایسته‌ی آن هستی، زیرا تو در دل داشتن و عشق‌ورزی، سوارکاری چابک و ماهر هستی.

نکته ادبی: تشبیه دل‌داری به سوارکاری که مهارِ اسب را در دست دارد.

توریزی خون من شاید که ریزی که جان عاشقان را رستخیزی

اگر خونِ مرا بریزی سزاوار است، زیرا تو برایِ جانِ عاشقان، رستاخیز و پایانِ هستی هستی.

نکته ادبی: استفاده از مفهومِ رستاخیز برایِ شدتِ تأثیرِ معشوق.

تو بر جان و تن من پادشایی به چونین پادشایی هم تو شایی

تو بر جان و تنِ من پادشاهی می‌کنی و این پادشاهی، فقط شایسته‌ی توست.

نکته ادبی: استعاره از حاکمیتِ مطلقِ معشوق بر وجودِ عاشق.

اگر جان مرا با من بمانی گذارم در پرستش زندگانی

اگر جانِ مرا به من ببخشی، باقیِ عمرم را در پرستشِ تو سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنایِ عشق‌ورزی و بندگیِ عارفانه است.

تو دانی من پرستش را بشایم نه آن باشم که مردم را ربایم

تو می‌دانی که من شایسته‌ی پرستیدن هستم، نه آن‌گونه که مردم را بربایم و فریب دهم.

نکته ادبی: تأکید بر صداقتِ رامین در عشق.

اگر بسیار کس باشند یارت یکی چون من نباشد دوستداری

اگر افرادِ بسیاری یار و هم‌نشینِ تو باشند، هیچ‌کدام مانندِ من دوستدارِ تو نیستند.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ عشقِ رامین.

اگر با من در آمیزی بدانی که چون باشد وفا و مهربانی

اگر با من هم‌نشین شوی، آنگاه خواهی دانست که وفا و مهربانی چیست.

نکته ادبی: دعوت به تجربه کردنِ عشقِ واقعی.

تو خورشیدی و گر بر من بتابی مرا یاقوت مهر خویش یابی

تو مانندِ خورشیدی و اگر بر من بتابی، مرا چون یاقوتی درخشانِ در مهرِ خود خواهی یافت.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به خورشید و عاشق به یاقوت.

اگر شایم به مهر و دوستداری ز من بردار بار گرم و خواری

اگر من لایقِ عشق و دوستداریِ تو هستم، این بارِ سنگینِ خفت و خواری را از دوشم بردار.

نکته ادبی: درخواستِ پایان دادن به رنجِ بی‌مهری.

مرا زنده بمان تا زندگانی کنم در کار مهرت رایگانی

مرا زنده نگه دار تا بتوانم باقیِ عمرم را در راهِ عشقِ تو بی‌هیچ چشم‌داشتی صرف کنم.

نکته ادبی: رایگانی به معنایِ بی‌هیچ چشم‌داشت و مجانی است.

پس ار خواهی که جان من ستانی هر آن روزی که خواهی خود توانی

پس اگر بخواهی که جانم را بستانی، هر روز که اراده کنی، خودت توانِ آن را داری.

نکته ادبی: نهایتِ تسلیمِ عاشق در برابرِ معشوق.

و گر با خوی تو بیچار گردم ز جان خویشتن بیزار گردم

اگر قرار باشد به خاطر رفتار تو گرفتارِ درد و رنج شوم، از زندگیِ خودم بیزار خواهم شد.

نکته ادبی: خوی در اینجا به معنای رفتار و منش است.

فرو افتم ز کوه تند بالا جهم در موج آب ژرف دریا

از کوه بلند و تند خود را به پایین پرتاب می‌کنم یا خودم را در امواجِ عمیق دریا غرق می‌کنم.

نکته ادبی: تند در اینجا به معنای تیز و پرشیب است.

گرفتاری ترا باشد به جانم بدان سر جان خویش از تو ستانم

گرفتاریِ تو به جان من افتاده است و به همین دلیل، جانم را به خاطرِ تو از دست می‌دهم.

نکته ادبی: ستاندن در اینجا به معنای گرفتن و فدا کردن است.

به پیش داوری کاو داد خواهد همه داد جهان او داد خواهد

در پیشگاهِ داوری که قضاوت خواهد کرد، خداوندِ دادگر که عدالت‌بخش تمام جهان است، داوری خواهد کرد.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف است.

بگفتم آنچه دانستم تو به دان گوا بر ما دو تن بس باد یزدان

من آنچه را می‌دانستم به تو گفتم، حال خودت آگاه‌تر باش؛ خداوند گواه میان من و تو خواهد بود.

نکته ادبی: به دان در معنای آگاه‌تر باش به کار رفته است.

ز بس زاری و از بس اشک خونین دل دایه به درد آورد رامین

دایه با گریه‌های فراوان و اشک‌های خونین، چنان اندوهی در دل ویس ایجاد کرد که دلِ او به حالِ رامین سوخت.

نکته ادبی: اشک خونین کنایه از شدت غم و اندوه است.

بشد دایه ز پیشش با دل ریش مرو را درد بر دل زان او بیش

دایه با دلی پر از غم از نزد ویس رفت و با دیدن وضعیت او، اندوهِ دایه نیز دوچندان شد.

نکته ادبی: دل ریش کنایه از دلِ دردمند است.

چو پیش ویس شد بنشست خاموش دل از تیمار و اندیشه پر از جوش

ویس وقتی تنها شد، خاموش نشست، در حالی که دلش از نگرانی و تفکر بسیار، پر از تلاطم بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم و مراقبت است.

دگر باره سخنهای نگارین چو در پیوسته کرد از بهر رامین

دایه دوباره شروع به سخن‌چینی‌های زیبا و فریبنده کرد تا ویس را برای رامین راضی کند.

نکته ادبی: نگارین در اینجا به معنای آراسته و زیباست.

بگفت ای شاه خوبان ماه حوران ترا مردند نزدیکان و دوران

به ویس گفت: ای زیباترین زنان و ای ماهِ میانِ حوریان، نزدیکان و اطرافیانت تو را به خاطر رامین سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: حوران جمع حوری است و به معنای زنان بهشتی است.

بخواهم گفت با تو یک سخن راز مرا شرمت فرو بستست آواز

می‌خواهم رازی را به تو بگویم، اما شرم و حیا جلوی زبانم را گرفته است.

نکته ادبی: آواز بستن کنایه از سکوت کردن و سخن نگفتن است.

همی ترسم ازین از شاه موبد که ترسد هر کسی از مردم بد

از شاه موبد می‌ترسم، همان‌طور که همه مردم از آدم‌های شرور و بدخواه هراس دارند.

نکته ادبی: مردم بد اشاره به شخصیت موبد دارد.

ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم کزیشان تیره گردد روزگار

از سرزنش و بدنامی پرهیز می‌کنم، زیرا که این حرف‌ها زندگی را تیره و تار می‌کند.

نکته ادبی: تیره شدن روزگار کنایه از تباهی و سختی زندگی است.

ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام که در دوزخ شوم بد روز و بدنام

از عقوبت دوزخ هم در پایانِ کار می‌ترسم، که مبادا در آنجا با بدنامی محشور شوم.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت است.

و لیکن چون براندیشم ز رامین وزآن رخسار زرد و اشک خونین

اما وقتی به رامین فکر می‌کنم و چهره‌ی زرد و اشک‌های خونینش را به یاد می‌آورم...

نکته ادبی: رخسار زرد نشانه‌ی بیماری و فراق است.

وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار که شدجان و جهان بر چشم من خوار

و وقتی به یاد آن زمانی می‌افتم که رامین به من می‌گفت جان و جهانش در چشمانش بی‌ارزش شده است...

نکته ادبی: خوار شدن جان اشاره به اوج ناامیدی عاشق است.

خرد را در دو دیده او بدوزد دگر باره دلم بر وی بسوزد

خرد و عقل را در چشمانم نادیده می‌گیرم و دوباره دلم برای او می‌سوزد.

نکته ادبی: دوختن خرد در دیده کنایه از نادیده گرفتن عقل است.

بدان مسکین چنان بخشایش آرم که با زاریش جان را خوار دارم

چنان رحم و بخشایشی به آن مردِ مسکین دارم که با دیدنِ زاری‌هایش، جان خودم را هم بی‌ارزش می‌دانم.

نکته ادبی: بخشایش به معنای رحم و شفقت است.

بسی دیدم به گیتی عاشق زار مژه پراشک خون و دل پر آزار

عاشقانِ زار و گریانِ بسیاری را در جهان دیده‌ام که چشمانی اشک‌بار و دلی پر از درد داشته‌اند.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان است.

ندیدستم بدین بیچارگی کس به صد عاشق یکی تیمار او بس

اما هیچ‌کس را به این درجه از بیچارگی ندیده‌ام؛ رنجِ او به تنهایی با رنج صد عاشق برابری می‌کند.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای رنج و دردمندی است.

سخنهایش تو پنداری که تیغست همان چشمش تو پنداری که میغست

حرف‌های رامین مثل تیغ برنده است و چشمانش همچون ابر باران‌زا می‌بارد.

نکته ادبی: میغ در زبان فارسی کهن به معنای ابر است.

بریده شد قرار من بدان تیغ نگون شد خانهء صبرم بدان میغ

با آن حرف‌های تیغ‌مانندش آرامش من از بین رفت و با آن چشمانِ ابری‌اش، خانه صبرم ویران شد.

نکته ادبی: نگون شدن کنایه از واژگونی و ویرانی است.

همی ترسم که او ناگه بمیرد به مرگ او مرا یزدان بگیرد

می‌ترسم که او ناگهان از غصه بمیرد و در آن صورت، خداوند به خاطر مرگ او مرا بازخواست کند.

نکته ادبی: گرفتن در اینجا به معنای مؤاخذه و مجازات کردن است.

مکن ماها بدان مسکین ببخشای به خون او روانت را میالای

ای زیبا، به این مردِ مسکین رحم کن و دستانت را به خون او آلوده نکن.

نکته ادبی: ماها (ماه من) استعاره از محبوب است.

چه بفزایدت گر خونش بریزی که باشد در خورت چون زو گریزی

چه سودی برایت دارد که خونش را بریزی؟ وقتی از او فرار می‌کنی، چگونه می‌توانی از عهده‌ی آن برآیی؟

نکته ادبی: در خور بودن به معنای سزاوار و مناسب بودن است.

نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال جوان باشد بدان برز و بدان یال

تا صد سال دیگر هم نه الان، هیچ‌کس را با این قد و قامتِ رعنا و دلاور نخواهی یافت.

نکته ادبی: برز و یال اشاره به قد و هیکل و نیرومندی است.

جوان و چابک و راد و سخن دان بدو پیدا نشان فر یزدان

او جوان، چابک، سخن‌دان و جوانمرد است و نشانه‌های شکوه و فرّ ایزدی در او آشکار است.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

ترا یزدان چو این روی نکو داد به جان من که خود از بهر او داد

خداوند به تو چنین چهره‌ی زیبایی داده است و به جان من سوگند که این زیبایی را برای رامین آفریده است.

نکته ادبی: به جان من سوگندی برای تأکید است.

ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت پس اندر مهر و در سایه همی داشت

خداوند تو را همچون حوری زیبا آفرید و در مهر و سایه‌ی امن خود تو را پرورد.

نکته ادبی: دیبا استعاره از لطافت و زیبایی پوست است.

بدان تا مهر تو بخشد به رامین پس او خسرو بود مارا تو شیرین

تا عشقِ تو را به رامین هدیه دهد؛ پس او برای ما خسرو و تو برای ما شیرین خواهی بود.

نکته ادبی: اشاره‌ای استعاری به داستان خسرو و شیرین برای تثبیت رابطه.

به جان من که جز چونین نباشد ترا سالار جز رامین نباشد

به جان من سوگند که جز این نخواهد بود و هیچ‌کس جز رامین سزاوارِ سروری و همسری تو نیست.

نکته ادبی: سالار به معنای سرور و فرمانرواست.

همی تا دایه سوگندان همی خورد یکایک ویس را باور همی کرد

هر چقدر دایه بیشتر سوگند می‌خورد، ویس بیشتر حرف‌های او را باور می‌کرد.

نکته ادبی: سوگند خوردن دایه نمادی از تلاش برای اقناع است.

فزون شد در دلش بخشایش رام گرفت از دوستی آرایش رام

مهربانی و ترحم ویس به رامین بیشتر شد و به دنبالِ این دوستی، به فکرِ آراستنِ خود برای او افتاد.

نکته ادبی: آرایش رام کنایه از میل به دلبری برای رامین است.

ستیزش کم شد و مهرش بیفزود پدید آمد از آتش لختکی دود

لجبازی ویس کمتر شد و عشقش فزونی گرفت؛ انگار که از پسِ آتشِ عشق، دودِ اشتیاق بلند شده باشد.

نکته ادبی: دود و آتش کنایه از ظهورِ عشق پنهان است.

وفا چون صبح در جانش اثر کرد وزان پس روز مهرش سر آورد

وفا همچون صبح در جانش تابیدن گرفت و پس از آن، روزِ روشنِ عشقش نمایان شد.

نکته ادبی: تشبیه وفا به صبح برای نشان دادنِ امید و روشنایی است.

بشد در پاسخش چیره زبانی که بودش خامشی همداستانی

ویس با زبانی چیره و سخن‌ور پاسخ داد، هرچند که در ابتدا سکوت کرده بود.

نکته ادبی: همداستانی به معنای موافقت و همراهی است.

همی پیچید سر را بر بهانه گهی دیدی زمین گه آسمانه

او سرش را از شرم به هر سو می‌گرداند، گاهی به زمین نگاه می‌کرد و گاهی به آسمان.

نکته ادبی: پیچیدن سر کنایه از خجالت و تلاطم روحی است.

رخش از شرم دو گونه برشتی گهی میگون و گاهی زرد گشتی

چهره‌اش از شرم تغییر رنگ می‌داد؛ گاهی سرخ و گلگون می‌شد و گاهی زرد و رنگ‌پریده.

نکته ادبی: میگون به معنای رنگِ شراب (قرمز) است.

تنش از شرم همچون چشمهء آب چکان زو خوی چو مروارید خوشاب

تنش از شرم همچون چشمه‌ی آب بود و عرقِ خجالت چون مرواریدهای درخشان بر آن می‌غلتید.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است.

چنین باشد روان مهرداران که بخشایش کنند بر نیک یاران

عاشقانِ واقعی این‌گونه‌اند که بر یارانِ نیک و وفادار، رحم و شفقت نشان می‌دهند.

نکته ادبی: روان مهرداران کنایه از عاشقان و دل‌بستگان است.

دل اندر مهر می بر هنجد از تن چنان چون سنگ مغناطیس زاهن

دلِ عاشق چنان به سوی معشوق کشیده می‌شود که سنگ مغناطیس، آهن را به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به ویژگی جذب در مغناطیس که استعاره از عشق است.

به یک دل مهر پیوستن نشاید چو خر کش بار بر یک سو نفاید

با یک دل، نمی‌توان عشق را تقسیم کرد، همان‌طور که خرِ بارکش نمی‌تواند بار را فقط یک‌طرفه حمل کند و باید تراز باشد.

نکته ادبی: نفاید در اینجا به معنای تحمل نکردن و تراز نبودن است.

همی دانست جادو دایهء پیر کزین بار از کمانش راست شد تیر

دایه‌ی پیر و جادوگر می‌دانست که تیرِ سخنش از کمانِ کلامش درست به هدف اصابت کرده است.

نکته ادبی: جادو در اینجا به معنای زیرک و فریبنده است.

رمیده گور در داهولش افتاد وز افسونش به بند آمد سر باد

ویس که مانند گورخرِ رمیده بود، در دامِ دایه گرفتار شد و با افسون‌های او، در بندِ عشق اسیر گشت.

نکته ادبی: داهول به معنای دام و تله است.