ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

فریفتان دایه ویس را به جهت رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
چو دایه پیش ویس دلستان شد چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهای فریبنده بپیراست به دستان و به نیرنگش بیاراست
چو ویس دلستان را دید غمگین از آب دیدگان تر کرده بالین
به درد مادر و هجر برادر گسسته عقد مروارید بربر
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین نه بیماری چه داری سر به بالین
چه دیوست این که جانش نشستست در هر شادیی بر تو ببستست
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو تو پنداری که در چاهی نه در مرو
سبکتر کن ز دل بار گران را کزو آسیب سخت آید روان را
نه بس کاری بود اسیب بردن گذشته یاد کردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست ز خرسندی به او را چاره ای نیست
اگر فرمان بری خرم نشینی به بخت خویش خرسندی گزینی
صز خرسندید جان را نیک یار است نه خرسندیت با جان کارزار استص
چو بشنید این سحن ویس دلارام تو گفتی ایفت لختی در دل آرام
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت هوا از بوی مویس عنبرین گشت
چه ایوان بود و چه روی دلارام به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام
چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
رخانش بود گفتی نوبهاران هم از چشمش برو باریده باران
شخوده نیلگون گشت رخانش چو نیلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشک او دو چشم بی خواب نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت رخانش چو نیلوفر بد اندر آبدنش
در آب اشک او دو چشم بی خواب نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت این چه روزاست که گویی آتش آرام سوزست
به هر روزی که نو گردد ز گردون مرا نو گردد اندوهی دگرگون
گناه از مرو بینم یا ز اختر و یار زین چرخ خود کام ستمگر
که گویی کوه چون البرز هفتاد نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست که بود تن گدازست نه شهرست این که چاه شست بازست
نگارستان و باغ و کاخ شهوار مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشست تو گویی جانم آتشگاه گشست
ز شب بینم بلا وز روز تیمار پزاید بر دلم زین هردوان بار
به جان که گرآید مرا هوش بود چون زندگانی بر دلم نوش
من امید از جهان بریدمم که ویرو را به جواب اندر بدیدم
نشسته بر سمند کوه پیکر مرو را نیزه در کف تیغ در بر
زنخچیر آمده با شادکامی بسی کرده به صحرا نیک نامی
به شادی باره را پیشم بتازید به خوشی مر مرا لختی نوازید
مرا گفتی به آواز چو شکر که چونی یار من جان برادر
به بیگانه زمین در دست دشمن بگو تا حال تو چونست بی من
وزان پس دیدمش بامن بخفته بر سیمین من در بر گرفته
لب طوطی و چشم گاومیشم بسی بوسید و تازه کرده ریشم
مرا گفتار او کم دوش خواندست هنوز اندر دل و گوش ماندست
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز مرا ماندست در بینی و در مغز
بتر زین کی نماید بخت کینم که ویرو را همی در خواب بینم
چو گردونم نماید روز چونین مرا زین پس چه باید جان شیرین
مرا تا من زیم این غم بسنده ست که جانم مرده و امدام زنده ست
تو دیدی دایه اندر مرو گنده خدایت را چو ویرو هیچ بنده
همی گفت این سخنهای دل انگیز شده دو چشم خونریزش گهر نیز
نهاده دایه دستش بر سر و بر همی گفت ای چراغ و چشم مادر
ترا دایه ز هر دردی فدا باد غم تو مشنوداد و بد مبیناد
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی فتاد اندر دلم چون آهی و روی
اگرچه درد بر تو بی کرانست مرا درد تو بر دل بیش از آنست
مبر اندوه کت بردن نه آیین به تلخی مگذران این عمر شیرین
به رامش دار دل را تا توانی که دو روزست ما را زندگانی
جهان چون خان راه مردمانست درنگ ما درو در یک زمانس
بود شادیش یکسر انده آمیغ نپاید دیر همچون سایهء میغ
جهان را نام او زیرا جهانست که زی هشیار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه داری که هست ایدر جهان چون تو گذاری
اگر کامی ز تو بستد زمانه به صد کام دگر داری بهانه
جوان و کامگار و پادشایی به شاهی بر گهان فرمان روایی
مکن پدرود یکباره جهان را مکن در بند جاویدان روان را
به گیتی در جوانان هر که مردند همه جویان کام و کرد وخوردند
یکایک دل بهچیزی رام دارند به رامش روز خود پدرام دارند
گروهی صید یوز و باز جویند گروهی چنگ و بربط ساز جویند
گروهی خیل دارند و شبستان غلامان و بتان نارپستان
همیدون هر چه پوشیده زنانند به چیزی هر یکی شادی کنانن
تو با تیمار ویرو مانده و بس نخواهی در جهان جستن جز او کسی
مرا گفتی که اندر مرو گنده خدایت را چو ویرو نیست بنده
صاگر چه شاه و خود کام است ویرو فرشته نیست پرورده به مینوص
به مرو اندر بسی دیدم جوانان دلیران جهان کضور ستانان
بهبالا همچو سرو جویباری بهچهره همچو باغ نوبهاری
ز خوبی و دلیری آفریده به مردی از جهانی برگزیده
خردمندان که ایشان را ببینند یکایک را ز ویرو بر گزینند
وز یشان شیر مردی کامرانست کجا در هر هنر گویی جهانست
گر ایشان اخترند او آفتابست ور ایشان عنبرند او مشک نابست
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامین فرشته بر زمین و دیو در زین
به ویرو نیک ماند خوب چهری گروگان شد همه دلها به مهری
دلیران جهان او را ستایند که روز جنگ با او برنیایند
به ایران نیست همچون او هنرجوی شکافند به ژوپین و سنان موی
به توران نیست همچون او کمان ور به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بیش ریزد خون گه روزم ز یاران بیش گیرد می گه بزم
به گوشش همچو شیر کینهدارست به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندین که دارد مردواری به دل این داغ دارد کش تو داری
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
نگه کن تا تو چونی او چنانست چو زر اندود شاخ خیزراست
ترا دیدست و عاشق گشته بر تو امید مهربانی بسته در تو
همان چشمش که چون نرگس به بارست چو ابر نوبهاران سیل بارست
همان رویش که تا بنده چو ماهست ز درد بیدلی همرنگ کاهست
دلی دارد بلا بسیار برده نهیب عاشقی بسیار خورده
جهان نادیده در مهر اوفتاده دل و جان را به دیدار تو داده
ترا بخشایم اندر مهر و او را که بخضودن سزد روی نکو را
شما را دیده ام در قشق بی یار دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
چو ویس ماه روی حور دیدار شنید از دایه این وارونه گفتار
ندادش تا زمانی دیر پاسخ سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
ز شرم دایه سر در بر فگنده زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت روان را شرم باشد بهترین جفت
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
ترا گر شرم و دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی
هم از ویرو هم از من شرم بادت که از ما سوی رامین گشت یادت
مرا گر موی بر ناخن برستی دل من این گمان بر تو نبستی
اگر تو مادری من دختر تو وگر تو مهتری من کهتر تو
مرا شوخی و بیشرمی میاموز که بی شرمی زنان را بد کند روز
دلم را چه شتاب و چه نهیبست که در وی مر ترا جای فریبست
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم که ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاوید هم از مینو بضویم دست اومید
اگر رامین بهبالا هست چون سرو به مردی و هنر پیرا
هم او را به خدایش یار بادا ترا جز مهر رامین کار بادا
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست برادر نیست گرچه همچو ویرست
نه او بفریبدم هر گز به دیدار نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار
نبایست تو گفتارش شنیدن چو بشنیدی بهپیشم آوریدن
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر چنانچون با پایمش بود در خور
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرینش نا تمامند ازیرا خویش کام و زشت نامند
دو گیحان گم کنند از بهر یک کام چو کام آمد نجویند از خرد نام
اگر تو بخردی با دل بیندیش ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هزاران دام جوید مرد بی کام که کام خویش را گیرد بدان دام
شکار مرد باشاد زن به هرسان بگیرد مرد او را سخن آسان
بهرنگ گونه گون آرد فرابند به امید و نوید و سخن سوگند
هزاران گونه بنماید نیازش به شیرین لابه و نیکو نوازش
چو در دامش فگند و کام دل رانگ ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نیازش ناز گردد به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گویی رام گردد عشق سر کش که خاکستر شود سوزنده آتش
زن مسکین بهچشمش خوار گردد فسونگر مرد ازو بیزار گردد
زن بدبخت در دام او فتاده گرفته ننگ و آب روی داده
زن مسکین فروتن مرد برتن کمان سر کشی آهحته برزن
نه مرد بی وفا دردش آزرم نه در نامردمی دارد ازو شرم
نورزد مهر و نیز افسوس دارد نگوید خوب و ننگش بر شمارد
زن امیدور بود از داغ امید گدازد همچو برف از تاب خورشید
بهمهر اندر بود چون گور خسته دل و جانش بهبند مهر بسته
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جایی که نیک و بد بپرسند ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا کی دل دهد کردن چنین کار که شرم خلق باشد بیم دادار
اگر کاری کنم بر کام دیوم بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
و گر راز مرا مردم بدانند همه کس تخم مهرم بر فشانند
گروهی در تن من طمع دارند ز کام خویش جستن جان سپارند
گروهی ننگ و رسواییم جوید بجز زشتی مرا چیزی نگویند
چو کام هر کسی از من بر آید بجز دوزخ مرا جایی نشاید
پس آن در چون گشایم بر روانم کزو آید نهیب جاودانم
پناه من به هر کاری خرد باد که جوید راستی و پرورد داد
امید من بهیزدان باد جاوید که جزاو نیست شایسته بهامید
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه ز ویس دست کامش دید کوتاه
ز دیگر در مرو را داد پاسخ که باشد کار نیک از بخت فرخ
ز چرخ آید قصا نز کام مردم ازیرا بنده آمد نام مردم
تو پنداری بهمردی و دلیری ز شیران برد شاید طبع بازی
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته نوشته با روان ماسرشته
نوشته جاودان دیگر نگردد بهرنج و کوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو برید از شهر و از دیدار شهر
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد نه کام بخت بفزاید نه کاهد
جوابش داد ویس ماه پیکر که نیک و بد همه بخت آورد بر
ولیکن هر که او کرد بد دید بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
نخستین کار بد آمد ز شهرو که دادش جفت موبد را به ویرو
بدی او کرد و ما این بد نکردیم نگر تا درد و انده چند خوردیم
منم بد نام ویرو نیز بد نام منم بی کام و ویرو نیز بی کام
مرا این پند بس باشد که دیدم ز بد نامان و بد کاران بریدم
چرا من خویشتن را بد پسندم بهانه زان بدی بر بخت بندم
من از بخت نکو نه خوار باشم چو در کار بداو یار باشم
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین نه فرزنده منست آزاده رامین
که من فرزند را پشتی نمایم بدان کز بند مهرش بر گشایم
اگر وی را کند دادار پشتی نبیند زاسمان هر گز درشتی
شنیدستی مگر گفتار دانا که هست ایزد به هر کاری توانا
جهان را زیرفرمان آفریدست همه کاری بهاندازه بریدست
بسی بینی شگفتیهای گیهان که راز آن شگفتی یافت نتوان
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش بسا قارون که گردد خوار و درویش
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان بسا میدان که گردد باغ و بستان
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن سر از جنیرش نتوانی کشیدن
قصاگر بر تو راند مهربانی نباشد جز قصای آسمانی
نه دانش سود دارد نه سواری نه هشیاری و نه پرهیز گاری
نه تندی سود دارد نه سترگی نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
نه تدبیر و هنر نه پادشایی نه پرهیز و گهر نه پرسایی
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند نه اندرز نکو نه راستی پند
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار ببردن کام و ناکام از کسان بار
به یاد آید ترا گفتار من زود کزین آتش ندیدی تو مگر دود
چو مهری زین فزونتر آزمایی سخنهای مرا آنگاه ستایی
تو بینی روشن و من نیز بینم که من با تو بهمهرم یا بهکینم
ز بخت آید بهانه یا از بخت زمانه نرم باشد با تو یا سخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو دایه پیش ویس دلستان شد چو جادو بد گمان و بد نهان شد

دایه با زیرکی و بدگمانی، همچون جادوگران، نزد ویسِ دلربا آمد تا با او سخن بگوید.

نکته ادبی: دلستان به معنای دلربا است. جادو در اینجا نماد مکر و حیله است.

سخنهای فریبنده بپیراست به دستان و به نیرنگش بیاراست

سخن‌های فریبنده و دلربا را به کلام خود افزود و با ترفند و نیرنگ، آن‌ها را آراست.

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ است.

چو ویس دلستان را دید غمگین از آب دیدگان تر کرده بالین

هنگامی که دایه، ویسِ زیبا را اندوهگین دید که از اشک چشم، بالشِ زیر سرش را خیس کرده است،

نکته ادبی: بالین به معنای بالش و جای خواب است.

به درد مادر و هجر برادر گسسته عقد مروارید بربر

ویس که از دوری مادر و هجران برادر، در اندوهی عمیق بود و رشته مرواریدش از گردن گسسته بود،

نکته ادبی: عقد مروارید استعاره از گردنبند یا زینتِ ویس است که گسستن آن نشانه پریشانی است.

بدو گفت ای مرا چون جان شیرین نه بیماری چه داری سر به بالین

دایه به او گفت: ای کسی که برایم همچون جان شیرینی، چرا بیمار نیستی اما سر بر بالین گذاشته‌ای؟

نکته ادبی: تشبیه ویس به جانِ شیرین، نشان از مقام والای او نزد دایه دارد.

چه دیوست این که جانش نشستست در هر شادیی بر تو ببستست

چه دیوِ شومی بر جانت نشسته که درِ هر شادی را به روی تو بسته است؟

نکته ادبی: دیو استعاره از غم یا اندوهِ مزمن است که مانع شادی می‌شود.

گمان کردی به رنج اندر سهی سرو تو پنداری که در چاهی نه در مرو

آیا گمان کردی که در این شهر مرو، دچار رنج و بلا شده‌ای؟ تو می‌پنداری که در چاه هستی، نه در شهر مرو.

نکته ادبی: مرو نام شهر است و تضاد آن با چاه برای نشان دادن عمقِ ناامیدی ویس است.

سبکتر کن ز دل بار گران را کزو آسیب سخت آید روان را

بار سنگین غم را از دلت بردار که این بارِ گران، آسیب سختی به جان و روانت می‌زند.

نکته ادبی: بارِ گران استعاره از اندوه سنگین است.

نه بس کاری بود اسیب بردن گذشته یاد کردن درد خوردن

مرورِ اندوهِ گذشته و غصه خوردن برای آن، کار بیهوده‌ای است و سودی ندارد.

نکته ادبی: گذشته یاد کردن کنایه از حسرت خوردن برای ایام رفته است.

ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست ز خرسندی به او را چاره ای نیست

هیچ پلیدی و آفتِ بدی برای انسان، سنگین‌تر از اندوهگین بودن نیست و هیچ راه چاره‌ای برای آن، بهتر از خرسندی و شادمانی نیست.

نکته ادبی: پتیاره به معنای پلیدی و مصیبت است.

اگر فرمان بری خرم نشینی به بخت خویش خرسندی گزینی

اگر فرمان مرا ببری و پندم را بپذیری، شادمان خواهی شد و بخت خود را با خوش‌بینی انتخاب می‌کنی.

نکته ادبی: خرم نشستن کنایه از در آرامش و شادی زیستن است.

صز خرسندید جان را نیک یار است نه خرسندیت با جان کارزار استص

زیرا خرسندی و شادمانی، بهترین دوست و یاورِ جان آدمی است و ناخشنودی، دشمنِ جان توست که با آن می‌جنگد.

نکته ادبی: کارزار به معنای جنگ و ستیز است.

چو بشنید این سحن ویس دلارام تو گفتی ایفت لختی در دل آرام

وقتی ویسِ زیبا این سخن‌ها را از دایه شنید، انگار که اندکی آرامش به دلش بازگشت.

نکته ادبی: لختی به معنای اندکی است.

چو خورشیدی سر از بالین بر آورد ز غنبر سلسله بر گل بگسترد

او سر از بالین برداشت، گویی خورشیدی طلوع کرد و موهای عنبرینش بر چهره‌ی همچون گلش افشان شد.

نکته ادبی: غنبر (عنبر) استعاره از سیاهی و خوش‌بوییِ مو است.

زمین از رنگ رویش نقش چین گشت هوا از بوی مویس عنبرین گشت

زمین از زیباییِ رخسارش همچون چین و چروک‌های ظریف هنری درخشید و هوا از عطرِ موهایش معطر شد.

نکته ادبی: نقشِ چین استعاره از زیبایی‌های خیره‌کننده و ظریف است.

چه ایوان بود و چه روی دلارام به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام

ایوانِ قصر و چهره‌ی زیبای ویس، هر دو در زیبایی با یکدیگر همرنگ و همتا بودند.

نکته ادبی: وشی‌فام به معنای هم‌رنگ و همتاست.

چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی بهشت ایوان و ویس او را بهشتی

مانند باغی در فصل اردیبهشت، فضای ایوان و ویس، گویی بهشتی بر روی زمین بودند.

نکته ادبی: بهشتی بودنِ ایوان و ویس نشان از شکوه و زیبایی بی‌حد آن‌هاست.

رخانش بود گفتی نوبهاران هم از چشمش برو باریده باران

رخساره‌اش همچون بهار شکوفا بود و همزمان، بارانِ اشک از چشمانش بر رخسار می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه اشک به باران از تصاویر رایج در شعر کلاسیک است.

شخوده نیلگون گشت رخانش چو نیلوفر بد اندر آبدانش

چهره‌اش بر اثر غم و گریه، رنگی کبود و نیلوفری به خود گرفته بود که گویی نیلوفر در آب روییده باشد.

نکته ادبی: شخوده (سوده) به معنای فرسوده و تغییر رنگ داده است.

در آب اشک او دو چشم بی خواب نکوتر بود از نرگس که در آب

در میان اشک‌هایی که در چشمان بی‌خوابش بود، چشمانش زیباتر از گل نرگس در میان آب به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه چشم به نرگس در آب، استعاره‌ای برای زیبایی چشمان گریان است.

به گریه دایه را گفت رخانش چو نیلوفر بد اندر آبدنش

ویس در حال گریه به دایه گفت که رخسارش از غم، پژمرده و نیلوفرگون شده است.

نکته ادبی: تکرارِ توصیف نیلوفری برای تاکید بر شدت اندوه است.

در آب اشک او دو چشم بی خواب نکوتر بود از نرگس که در آب

اشک‌هایی که در چشمان بی‌خوابش حلقه زده بود، از گل نرگسِ آب‌خورده نیز زیباتر به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: آبدان به معنای ظرف آب یا مجرای چشم (استعاره) است.

به گریه دایه را گفت این چه روزاست که گویی آتش آرام سوزست

ویس به دایه گفت: این چه روزگارِ سختی است که گویی آتش است و آرامش را از من می‌سوزاند؟

نکته ادبی: آرام‌سوز استعاره از چیزی است که مایه سلب آرامش است.

به هر روزی که نو گردد ز گردون مرا نو گردد اندوهی دگرگون

با گردشِ روزگار و آمدن هر روز جدید، برای من اندوه و دردی تازه و متفاوت پدید می‌آید.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و روزگار است.

گناه از مرو بینم یا ز اختر و یار زین چرخ خود کام ستمگر

نمی‌دانم گناهِ این وضعیت از شهر مرو است یا بختِ بدِ من، یا از این روزگارِ ستمگر و خودخواه.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و طالع است.

که گویی کوه چون البرز هفتاد نگون شد ناگهان و بر من افتاد

گویی هفتاد کوه به عظمت البرز، ناگهان بر سرم فرو ریخته است.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن سنگینی بارِ غم.

نه مروست که بود تن گدازست نه شهرست این که چاه شست بازست

این شهر (مرو) جایی نیست که تن را بگدازد، بلکه چاهی عمیق و باز است که در آن اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: کنایه از زندانی بودن ویس در این شهر.

نگارستان و باغ و کاخ شهوار مرا هستند همچون دوزخ تار

این کاخ‌های مجلل و باغ‌های زیبا برای من همچون جهنمی تاریک هستند.

نکته ادبی: نگارستان و باغ نمادهای زیبایی هستند که در نگاهِ ویسِ اندوهگین، تاریک و جهنمی دیده می‌شوند.

تن من دردها را راه گشست تو گویی جانم آتشگاه گشست

تنِ من گذرگاهِ دردها شده و گویی جانم به آتشکده‌ای سوزان بدل گشته است.

نکته ادبی: آتشگاه استعاره از درونی است که در التهابِ درد می‌سوزد.

ز شب بینم بلا وز روز تیمار پزاید بر دلم زین هردوان بار

از شب بلا و از روز تیمار (اندوه) می‌بینم و این دو، بار سنگینی بر دلم می‌نهند.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و غم است.

به جان که گرآید مرا هوش بود چون زندگانی بر دلم نوش

به جان خودم سوگند که اگر هوش و حواسم برگردد، زندگی برایم گوارا و نوش خواهد بود.

نکته ادبی: نوش در مقابلِ نیش (درد) به معنای گوارایی است.

من امید از جهان بریدمم که ویرو را به جواب اندر بدیدم

اما من امید به جهان را بریدم، چرا که ویرو را در خوابِ خود دیدم.

نکته ادبی: دیدنِ معشوق در خواب، آغازی بر روایتِ خاطراتِ ویس است.

نشسته بر سمند کوه پیکر مرو را نیزه در کف تیغ در بر

او را دیدم که بر اسبی تنومند و کوه‌پیکر سوار است و نیزه در دست و شمشیر در کمر دارد.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب است.

زنخچیر آمده با شادکامی بسی کرده به صحرا نیک نامی

او از شکار با شادمانی بازگشته و در صحرا نامی نیک از خود به جای گذاشته است.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

به شادی باره را پیشم بتازید به خوشی مر مرا لختی نوازید

او با شادمانی اسبش را به سوی من تاخت و با خوش‌رویی مرا نوازش کرد.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ تندرو است.

مرا گفتی به آواز چو شکر که چونی یار من جان برادر

و با صدایی شیرین همچون شکر به من گفت: ای یار و برادرِ من، حالت چطور است؟

نکته ادبی: آوازِ شکری کنایه از لحن دلنشین و شیرین‌سخن است.

به بیگانه زمین در دست دشمن بگو تا حال تو چونست بی من

در این سرزمین غریب و در دستِ دشمن، بگو که بی من حال و روزت چگونه است؟

نکته ادبی: بیگانه زمین استعاره از غربت و دوری است.

وزان پس دیدمش بامن بخفته بر سیمین من در بر گرفته

و پس از آن دیدم که در کنارم خفته است و مرا در آغوش گرفته و بدنِ سیمین (سفید) مرا لمس می‌کند.

نکته ادبی: سیمین استعاره از زیبایی و درخشش پوست است.

لب طوطی و چشم گاومیشم بسی بوسید و تازه کرده ریشم

او لب‌هایم را بوسید و با مهر، طراوتِ از دست رفته‌ام را بازگرداند.

نکته ادبی: لبِ طوطی استعاره از شیرینی و سرخی لب است.

مرا گفتار او کم دوش خواندست هنوز اندر دل و گوش ماندست

سخنان او هنوز در گوشم است و انگار همین لحظه آن‌ها را شنیده‌ام.

نکته ادبی: تاکید بر تداومِ تاثیرِ کلامِ معشوق در ذهنِ ویس.

هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز مرا ماندست در بینی و در مغز

هنوز عطرِ خوشِ تنِ او در مشام و هوشِ من باقی مانده است.

نکته ادبی: پیکرِ نغز به معنای بدنِ زیبا و خوش‌ساخت است.

بتر زین کی نماید بخت کینم که ویرو را همی در خواب بینم

آیا بدتر از این هم وجود دارد که بختِ بدِ من کاری کند که او را تنها در خواب ببینم؟

نکته ادبی: بختِ کین (بد) نشان از سرنوشت شومِ ویس است.

چو گردونم نماید روز چونین مرا زین پس چه باید جان شیرین

وقتی روزگار مرا به چنین روزی می‌اندازد، دیگر جانِ شیرین به چه کارم می‌آید؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان از ناامیدی مطلق ویس دارد.

مرا تا من زیم این غم بسنده ست که جانم مرده و امدام زنده ست

تا وقتی زنده‌ام، همین غم برایم کافی است؛ چرا که جانم مرده اما جسمم هنوز زنده است.

نکته ادبی: تضادِ جانِ مرده و تنِ زنده، توصیفِ حالِ کسی است که در ناامیدیِ محض است.

تو دیدی دایه اندر مرو گنده خدایت را چو ویرو هیچ بنده

دایه، آیا تو در شهر مرو هیچ کسی را دیده‌ای که مانند ویرو باشد؟

نکته ادبی: غلو در ستایش ویرو توسط ویس.

همی گفت این سخنهای دل انگیز شده دو چشم خونریزش گهر نیز

ویس این سخنانِ دل‌انگیز را می‌گفت و چشمانِ گریانش، قطراتِ اشک را همچون مروارید می‌فشاند.

نکته ادبی: گهر در اینجا استعاره از اشک است که به مروارید تشبیه شده است.

نهاده دایه دستش بر سر و بر همی گفت ای چراغ و چشم مادر

دایه دستش را بر سر و روی ویس کشید و گفت: ای چراغِ چشم و عزیزِ مادر (من).

نکته ادبی: چراغِ چشم کنایه از عزیزترین کس و نورِ دیده است.

ترا دایه ز هر دردی فدا باد غم تو مشنوداد و بد مبیناد

دایه برای تو فدایِ هر دردی شود؛ مبادا غمِ تو را بشنوم و بدی ببینی.

نکته ادبی: دعایِ دایه برای ویس که نشان از مهرِ او دارد.

شنیدم هر چه گفتی ای پری روی فتاد اندر دلم چون آهی و روی

ای پری‌چهره، هر چه گفتی را شنیدم و حرف‌هایت در دلم همچون آهی عمیق نشست.

نکته ادبی: پری‌روی کنایه از زیبایی فوق‌بشریِ ویس است.

اگرچه درد بر تو بی کرانست مرا درد تو بر دل بیش از آنست

اگرچه دردِ تو بی‌کران است، اما دردِ تو برای من بسیار سنگین‌تر و دردناک‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ همدلیِ دایه با رنجِ ویس.

مبر اندوه کت بردن نه آیین به تلخی مگذران این عمر شیرین

غم و اندوه را به دل راه مده که روشی پسندیده نیست؛ این عمرِ شیرینِ خود را با تلخ‌کامی و غصه هدر مده.

نکته ادبی: کت مخفف که تو را است.

به رامش دار دل را تا توانی که دو روزست ما را زندگانی

تا می‌توانی دلی شاد داشته باش، چرا که عمرِ ما در این جهان بسیار کوتاه و زودگذر است.

نکته ادبی: رامش به معنای شادی و خوشی است.

جهان چون خان راه مردمانست درنگ ما درو در یک زمانس

این جهان همچون کاروانسرایی برای مسافران است و ماندگاریِ ما در آن بسیار ناچیز است.

نکته ادبی: خان راه استعاره از کاروانسرا و اقامتگاه موقت است.

بود شادیش یکسر انده آمیغ نپاید دیر همچون سایهء میغ

شادیِ این دنیا یکسره با اندوه آمیخته است و همچون سایه‌ی ابر، ناپایدار و زودگذر است.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

جهان را نام او زیرا جهانست که زی هشیار چون رخش جهانست

علت نام‌گذاریِ جهان به این نام، آن است که برای انسانِ هشیار، مانندِ آینه‌ای است که حقیقت را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: ایهام در واژه جهان (به معنای دنیا و همچنین جهیدن و حرکت کردن).

چرا از بهر آن اندوه داری که هست ایدر جهان چون تو گذاری

چرا برای چیزی اندوه می‌خوری که مانند تو، مسافری گذرا در این دنیاست؟

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا (در این دنیا) است.

اگر کامی ز تو بستد زمانه به صد کام دگر داری بهانه

اگر روزگار یک خواسته را از تو گرفت، بهانه و فرصت‌های فراوانِ دیگری برای شادمانی داری.

نکته ادبی: کامی بستدن استعاره از ناکامی در رسیدن به هدف است.

جوان و کامگار و پادشایی به شاهی بر گهان فرمان روایی

تو جوانی، کامروا و پادشاهی و بر همگان فرمان‌روایی می‌کنی.

نکته ادبی: کامگار به معنای کامیاب و کسی که به مراد خود رسیده است.

مکن پدرود یکباره جهان را مکن در بند جاویدان روان را

با تمام وجود از این جهان دل‌زده مباش و روح خود را در بندِ اندوهِ ابدی اسیر نکن.

نکته ادبی: پدرود کردن به معنای وداع کردن است.

به گیتی در جوانان هر که مردند همه جویان کام و کرد وخوردند

در طول تاریخ، هر جوانی که از دنیا رفته، همه در پیِ رسیدن به آرزوها، کار کردن و لذت بردن از زندگی بوده‌اند.

نکته ادبی: تلمیح به گذشتگان و عبرت از آنان.

یکایک دل بهچیزی رام دارند به رامش روز خود پدرام دارند

هر کسی به چیزی دل می‌بندد و با آن، روزگارِ خود را به خوشی سپری می‌کند.

نکته ادبی: پدرام به معنای شاد و آباد است.

گروهی صید یوز و باز جویند گروهی چنگ و بربط ساز جویند

گروهی به دنبالِ شکار و تفریح‌اند و گروهی دیگر به دنبالِ موسیقی و ساز و آواز هستند.

نکته ادبی: چنگ و بربط از آلات موسیقی اصیل ایرانی هستند.

گروهی خیل دارند و شبستان غلامان و بتان نارپستان

گروهی دیگر در پیِ تشکیلِ حرمسرا، غلامانِ بسیار و کنیزانِ زیبارو هستند.

نکته ادبی: نارپستان کنایه از کنیزان جوان و زیبارو است.

همیدون هر چه پوشیده زنانند به چیزی هر یکی شادی کنانن

به همین ترتیب، زنان نیز هر کدام به چیزی دل‌خوش‌اند و شادیِ خود را در آن می‌جویند.

نکته ادبی: پوشیده زنان اشاره به زنان پرده‌نشین و محترم است.

تو با تیمار ویرو مانده و بس نخواهی در جهان جستن جز او کسی

اما تو تنها با غمِ دوری از ویرو مانده‌ای و در این جهان به دنبالِ هیچ‌کس جز او نیستی.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

مرا گفتی که اندر مرو گنده خدایت را چو ویرو نیست بنده

تو به من گفتی که در شهر مرو، هیچ‌کس مثل ویرو نیست که بنده‌ی خدا و بنده نواز باشد.

نکته ادبی: مرو نام شهری باستانی است.

صاگر چه شاه و خود کام است ویرو فرشته نیست پرورده به مینوص

اگرچه ویرو شاه و خودکامه است، اما فرشته نیست که در بهشت پرورش یافته باشد.

نکته ادبی: مینو به معنای بهشت است.

به مرو اندر بسی دیدم جوانان دلیران جهان کضور ستانان

من در مرو جوانانِ بسیاری را دیدم؛ دلاورانی که بر جهان مسلط هستند.

نکته ادبی: کشورستانان به معنای فتوح‌کنندگان و مسلط بر کشور است.

بهبالا همچو سرو جویباری بهچهره همچو باغ نوبهاری

آن‌ها از نظر قامت همچون سرو کنار جویبار بلند و از نظر چهره مانند باغِ بهاری زیبا هستند.

نکته ادبی: تشبیه برای ترسیمِ زیباییِ جوانان.

ز خوبی و دلیری آفریده به مردی از جهانی برگزیده

آن‌ها از نظر زیبایی و دلیری بی‌نظیر هستند و به عنوان برگزیدگانِ جهان شناخته می‌شوند.

نکته ادبی: مردی در اینجا به معنای جوانمردی و دلیری است.

خردمندان که ایشان را ببینند یکایک را ز ویرو بر گزینند

خردمندانِ عالم اگر آن‌ها را ببینند، همه را برتر از ویرو انتخاب می‌کنند.

نکته ادبی: تاکید بر زیبایی و کمال جوانانِ دیگر.

وز یشان شیر مردی کامرانست کجا در هر هنر گویی جهانست

در میانِ آنان شیرمردی کامیاب هست که در هر هنری سرآمدِ جهانیان است.

نکته ادبی: شیرمرد استعاره از انسان دلاور و شجاع.

گر ایشان اخترند او آفتابست ور ایشان عنبرند او مشک نابست

اگر دیگران چون ستاره‌اند، او همچون خورشید است و اگر دیگران عنبرند، او مشکِ ناب است.

نکته ادبی: اغراق در برتریِ رامین بر دیگران.

بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر به گوهر شاه موبد را برادر

او از نظر تبار به آدم می‌رسد و بسیار شریف است و از نظر گوهر و ذات، هم‌ترازِ پادشاهان است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

خجسته نام و فرخ بخت رامین فرشته بر زمین و دیو در زین

نامِ او رامین است و بسیار فرخنده است؛ فرشته‌ای بر زمین و دیوی در پهنهٔ نبرد.

نکته ادبی: تضاد در صفات فرشته و دیو برای نشان دادن ابعاد مختلف شخصیت او.

به ویرو نیک ماند خوب چهری گروگان شد همه دلها به مهری

از نظر چهره به ویرو بسیار شبیه است و دل‌ها را با مهرِ خود ربوده است.

نکته ادبی: گروگان گرفتن دل‌ها استعاره از عاشق کردن دیگران است.

دلیران جهان او را ستایند که روز جنگ با او برنیایند

دلاورانِ جهان او را می‌ستایند، چرا که هیچ‌کس در میدانِ جنگ حریفِ او نمی‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ رزمی رامین.

به ایران نیست همچون او هنرجوی شکافند به ژوپین و سنان موی

در ایران کسی به اندازه‌ی او هنرمند و توانا نیست؛ او چنان است که با تیر و نیزه، مو را می‌شکافد.

نکته ادبی: ژوپین به معنای زوبین (نیزه کوچک) است.

به توران نیست همچون او کمان ور به فرمانش رونده مرغ با پر

در توران هم کسی مانند او کمان‌دار نیست؛ حتی پرندگان هم از فرمانِ او اطاعت می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن مهارت کمان‌گیری.

ز گردان بیش ریزد خون گه روزم ز یاران بیش گیرد می گه بزم

در روز جنگ خونِ دشمنان را می‌ریزد و در روز بزم، بیش از همه می می‌نوشد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده دو وجهِ جنگاوری و عیاشی.

به گوشش همچو شیر کینهدارست به بخشش همچو ابر نوبهارست

در برابرِ دشمن همچون شیری کینه‌توز است و در بخشش همچون ابرِ بهاری سخاوتمند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیک برای بیان شجاعت و بخشندگی.

ابا چندین که دارد مردواری به دل این داغ دارد کش تو داری

با وجودِ این همه مردانگی، او داغِ عشقی بر دل دارد که تو هم آن را در دل داری.

نکته ادبی: داغ به معنای اثرِ عشق و سوختگی است.

ترا ماند به مهر ای گنبد سیم تو گویی کرده شد سیبی به دونیم

او از نظر زیبایی به تو می‌ماند؛ گویی سیبی را دو نیم کرده‌اند.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی قدیمی برای شباهت بسیار زیاد.

نگه کن تا تو چونی او چنانست چو زر اندود شاخ خیزراست

به او نگاه کن، او دقیقاً همان‌گونه است که تو هستی؛ گویی زر بر شاخه‌ای پوشانده باشند.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن درخشش و زیبایی.

ترا دیدست و عاشق گشته بر تو امید مهربانی بسته در تو

او تو را دیده و عاشق شده است و به مهربانیِ تو امید بسته است.

نکته ادبی: اشاره به عشقِ یک‌جانبه رامین به ویس.

همان چشمش که چون نرگس به بارست چو ابر نوبهاران سیل بارست

چشمانِ او که مانند نرگسِ پربار است، اکنون از دردِ دوری مانند ابرِ بهاری اشک می‌ریزد.

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشمِ زیبا است.

همان رویش که تا بنده چو ماهست ز درد بیدلی همرنگ کاهست

چهره‌اش که همیشه چون ماه می‌درخشید، اکنون از دردِ عشق به رنگِ کاه درآمده است.

نکته ادبی: رنگِ کاهی کنایه از زردی و بیماری ناشی از عشق.

دلی دارد بلا بسیار برده نهیب عاشقی بسیار خورده

او دلی دارد که سختی‌های بسیاری کشیده و رنجِ عاشقیِ فراوان چشیده است.

نکته ادبی: نهیب در اینجا به معنای ترس و سختیِ عاشقی است.

جهان نادیده در مهر اوفتاده دل و جان را به دیدار تو داده

او که جهان را به معنای واقعی ندیده بود، گرفتارِ عشقِ تو شد و دل و جانش را به دیدارت باخته است.

نکته ادبی: ساده و صریح بودنِ درگیر شدن با عشق.

ترا بخشایم اندر مهر و او را که بخضودن سزد روی نکو را

تو را در این عشق ستایش می‌کنم و برای او نیز دلسوزی دارم؛ چرا که زیباییِ چهره‌یِ نیکو سزاوارِ عاشق شدن است.

نکته ادبی: بخشودن در اینجا به معنای دلسوزی و عفو است.

شما را دیده ام در قشق بی یار دو بیدل هر دو بیروزی از این کار

شما را در این بیابان بی‌یار می‌بینم، در حالی که هر دو بی‌قرار و بدونِ کامیابی در این کار هستید.

نکته ادبی: قشق به معنای بیابان است.

چو ویس ماه روی حور دیدار شنید از دایه این وارونه گفتار

چون ویسِ ماه‌چهره این سخنانِ وارونه و نادرست را از دایه شنید، پاسخی نداد.

نکته ادبی: وارونه گفتار کنایه از سخنِ ناپسند و انحرافی.

ندادش تا زمانی دیر پاسخ سرشک از چشم ریزان بر گل رخ

زمانی طولانی سکوت کرد و اشک از چشمانش بر رخسارِ گل‌گونش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

ز شرم دایه سر در بر فگنده زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده

از شرمِ سخنانِ دایه، سر در گریبان فرو برد و زبانش از پاسخ بسته ماند.

نکته ادبی: شرم مایه اصلیِ واکنشِ ویس است.

پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت روان را شرم باشد بهترین جفت

سپس سر برداشت و به او گفت: حیا و شرم بهترین همدم برای روح و روانِ انسان است.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ اخلاقیِ حیا.

چه نیکو گفت خسرو با سپاهی چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی

چقدر خسرو به سپاهیانش نیکو گفت که اگر شرم نداری، هر کاری که دلت می‌خواهد انجام بده.

نکته ادبی: تلمیح به سخنِ خسروپرویز (منسوب).

ترا گر شرم و دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی

اگر تو بویی از شرم و دانش برده بودی، زبانت به این حرف‌های نادرست نمی‌چرخید.

نکته ادبی: انتقادِ تند و صریحِ ویس به دایه.

هم از ویرو هم از من شرم بادت که از ما سوی رامین گشت یادت

هم از ویرو و هم از من شرم داشته باش که در حضورِ ما، از رامین یاد کردی.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری و حرمتِ رابطه با ویرو.

مرا گر موی بر ناخن برستی دل من این گمان بر تو نبستی

اگر مو بر ناخنِ من می‌رویید، باز هم دلم گمانِ بد به تو نمی‌برد.

نکته ادبی: کنایه از امری محال؛ یعنی هرگز باور نمی‌کردم چنین سخنی از تو بشنوم.

اگر تو مادری من دختر تو وگر تو مهتری من کهتر تو

اگر تو مادری و من دخترِ تو هستم، یا اگر تو بزرگی و من کهترم، نباید این سخنان را می‌گفتی.

نکته ادبی: اشاره به اختلافِ طبقاتی و سنی میانِ دایه و ویس.

مرا شوخی و بیشرمی میاموز که بی شرمی زنان را بد کند روز

به من بی‌حیایی و گستاخی را نیاموز، چرا که بی‌شر می، عاقبتِ زنان را تیره و تار می‌کند.

نکته ادبی: «بد کردن روز» کنایه از تیره بختی و نابودی عاقبت است.

دلم را چه شتاب و چه نهیبست که در وی مر ترا جای فریبست

دلم دچار چه شتاب و آشوبی است که به نظر می‌رسد جایگاهِ فریب‌های تو در آن باز شده است؟

نکته ادبی: «نهیب» به معنای ترس و آشوب درونی است.

ز چه بیچاره ام وز چه به دردم که ناز و شرم خود را در نوردم

چرا بیچاره‌ام و چرا دردمندم که این‌گونه ناچارم غرور و شرمِ خود را زیر پا بگذارم؟

نکته ادبی: «در نوردیدن» در اینجا به معنای درهم پیچیدن و کنار گذاشتن است.

هم آلوده شوم در ننگ جاوید هم از مینو بضویم دست اومید

هم خود را به ننگِ ابدی آلوده کنم و هم از رحمت و امیدِ الهی دست بشویم؟

نکته ادبی: «مینو» نماد بهشت و رحمت الهی است.

اگر رامین بهبالا هست چون سرو به مردی و هنر پیرا

اگر رامین از نظر قامت مانند سرو بلند است و به مردانگی و هنر آراسته است،

نکته ادبی: «پیرا» کوتاه شده‌ی آراسته است.

هم او را به خدایش یار بادا ترا جز مهر رامین کار بادا

خداوند یار و یاورش باشد، اما تو تنها به عشقِ رامین فکر کن و به کارِ من دخالت نکن.

نکته ادبی: «ترا جز مهر رامین کار بادا» کنایه از اینکه دایه نباید در امور ویس مداخله کند.

مرا او نیست در خور گرچه نیکوست برادر نیست گرچه همچو ویرست

او شایسته‌ی من نیست اگرچه زیباست؛ او برادرِ من نیست اگرچه مانند ویرو (برادرم) عزیز است.

نکته ادبی: اشاره به نام شخصیت‌ها که در اینجا برای مقایسه آمده است.

نه او بفریبدم هر گز به دیدار نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار

نه او می‌تواند با دیدارش مرا بفریبد و نه تو می‌توانی با گفتارت مرا فریب دهی.

نکته ادبی: فعل «بفریبد» و «بفریبیم» در اینجا به معنای اغوا کردن است.

نبایست تو گفتارش شنیدن چو بشنیدی بهپیشم آوریدن

اصلاً نباید به حرف‌های او گوش می‌دادی و اگر شنیدی، نباید آن‌ها را پیش من می‌آوردی.

نکته ادبی: نکوهش دایه توسط ویس به دلیل رساندن پیام رامین.

چرا پاسخ ندادی هر چه بتر چنانچون با پایمش بود در خور

چرا بدترین پاسخ را به او ندادی، همان‌طور که شایسته‌ی او بود؟

نکته ادبی: «درخور» به معنای شایسته و مناسب است.

چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ

چه سخنِ درستی گفت موبد نزد هوشنگ که میل و خواهش زنان، بیش از حیا و خردِ آن‌هاست.

نکته ادبی: استناد به ضرب‌المثلی کهن در ادبیات حماسی/غنایی آن دوره.

زنان در آفرینش نا تمامند ازیرا خویش کام و زشت نامند

زنان در خلقتِ خود کامل نیستند، به همین دلیل است که پیوسته دنبالِ خواهش‌های خود هستند و بدنام می‌شوند.

نکته ادبی: نگاهِ سنتی و گاه سخت‌گیرانه‌ی متون کهن به جایگاه زن در خلقت.

دو گیحان گم کنند از بهر یک کام چو کام آمد نجویند از خرد نام

آن‌ها برای یک لحظه کام‌جویی، دو جهان را فدا می‌کنند و چون به خواسته می‌رسند، عقل و خرد را فراموش می‌کنند.

نکته ادبی: «دو گیهان» نماد دنیا و آخرت است.

اگر تو بخردی با دل بیندیش ببین تا کام چه ننگ آورد پیش

اگر خردمند هستی، با دلت بیندیش و ببین که دنبالِ هوای نفس رفتن، چه ننگ و رسوایی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش عقل در جلوگیری از رسوایی.

زنان را گرچه باشد گونهه گون چار ز مردان لابه بپذیرند و گفتار

زنان اگرچه رنگ‌ها و احوالِ گوناگونی دارند، اما باز هم از مردان لابه و چاپلوسی می‌پذیرند.

نکته ادبی: «گونه‌گون» به معنای تنوع در حالات و روحیات است.

هزاران دام جوید مرد بی کام که کام خویش را گیرد بدان دام

مردِ کام‌جو هزاران دام پهن می‌کند تا به خواسته‌ی خود برسد.

نکته ادبی: «دام» استعاره از فریب و مکر است.

شکار مرد باشاد زن به هرسان بگیرد مرد او را سخن آسان

زن در هر حالتی شکارِ مرد است و مرد با زبانی نرم او را اسیرِ خود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زن به شکار و مرد به صیاد.

بهرنگ گونه گون آرد فرابند به امید و نوید و سخن سوگند

مرد به هزاران رنگ و نیرنگ متوسل می‌شود و با وعده و سوگند زن را گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: «فرابند» به معنای نیرنگ و افسون است.

هزاران گونه بنماید نیازش به شیرین لابه و نیکو نوازش

هزاران نوع اظهار نیاز می‌کند، با شیرین‌زبانی و نوازش‌های دروغین.

نکته ادبی: «نیکو نوازش» اشاره به مهربانی‌های مکارانه مرد.

چو در دامش فگند و کام دل رانگ ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند

وقتی زن را در دام افکند و به کام دل رسید، از ترس رها می‌شود و حرص و آزش فرو می‌نشیند.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌وفایی مرد پس از رسیدن به مقصود.

به عشق اندر نیازش ناز گردد به ناز اندر بلند آواز گردد

در ابتدا عاشقانه التماس می‌کند اما وقتی به وصال رسید، مغرور می‌شود.

نکته ادبی: توصیف چرخش رفتار مرد در مراحل عشق.

تو گویی رام گردد عشق سر کش که خاکستر شود سوزنده آتش

می‌گویی عشقِ سرکش آرام می‌گیرد؛ مانند آتشی که می‌سوزاند و بعد خاکستر می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه عشقِ کاذب به آتشی که زود فرو می‌نشیند.

زن مسکین بهچشمش خوار گردد فسونگر مرد ازو بیزار گردد

زنِ بیچاره در نظرِ مرد خوار می‌شود و مردِ افسونگر از او بیزار می‌گردد.

نکته ادبی: نتیجه‌ی ناگوارِ اطاعت از مردِ هوس‌باز.

زن بدبخت در دام او فتاده گرفته ننگ و آب روی داده

زنِ بدبخت در دام او افتاده و در نتیجه، ننگ و بی‌آبرویی نصیبش شده است.

نکته ادبی: «آب روی دادن» کنایه از از دست دادن آبرو است.

زن مسکین فروتن مرد برتن کمان سر کشی آهحته برزن

زنِ مسکین که پیش‌تر فروتن بود، اکنون باید در برابرِ این کمانِ سرکشی که مرد کشیده، مقاومت کند.

نکته ادبی: اشاره به ستمِ مرد و نیاز زن به استقامت.

نه مرد بی وفا دردش آزرم نه در نامردمی دارد ازو شرم

مردِ بی‌وفا نه دردِ شرم را می‌فهمد و نه در نامردی کردن، از زن شرم می‌کند.

نکته ادبی: «آزرم» به معنای شرم و حیاست.

نورزد مهر و نیز افسوس دارد نگوید خوب و ننگش بر شمارد

نه تنها عشق نمی‌ورزد، بلکه مسخره هم می‌کند و سخنِ خوب نمی‌گوید و ننگِ زن را به رخ می‌کشد.

نکته ادبی: توصیف شخصیتِ متزلزل و بی‌اخلاقِ مردِ هوس‌باز.

زن امیدور بود از داغ امید گدازد همچو برف از تاب خورشید

زنِ عاشق که به امیدِ مرد دل بسته، از شدتِ ناامیدی همچون برف در برابر خورشید ذوب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی برای شدتِ رنج و زوالِ زن.

بهمهر اندر بود چون گور خسته دل و جانش بهبند مهر بسته

در عشق، مانندِ اسیری زخمی است که جان و دلش به بندِ عشق بسته شده است.

نکته ادبی: «گور خسته» به معنای اسیری مجروح و رنج‌کشیده است.

گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان

گاهی از شوهرش می‌ترسد و گاهی از خانواده‌اش و گاهی از بیمِ گناه و شرمِ خدا، آب می‌شود.

نکته ادبی: بازتابِ فشارهای روانیِ زن در آن بافتارِ تاریخی.

بدین سر ننگ و رسواییش بی مر بدان سر آتش دوزخ برابر

از یک سو ننگ و رسواییِ بی‌پایان است و از سوی دیگر، آتشِ دوزخ در انتظار.

نکته ادبی: تضاد میانِ ترسِ اجتماعی و ترسِ اخروی.

بدان جایی که نیک و بد بپرسند ز شاهان و جهانداران نترسند

در آنجایی که خداوند از اعمالِ نیک و بد می‌پرسد، شاهان و حاکمان نیز ترسی ندارند (آن‌ها هم باید پاسخگو باشند).

نکته ادبی: اشاره به روز جزا که هیچ‌کس از آن مصون نیست.

مرا کی دل دهد کردن چنین کار که شرم خلق باشد بیم دادار

چگونه دلم اجازه می‌دهد چنین کاری کنم که هم مایه‌ی ننگِ مردم باشد و هم سببِ ترس از پروردگار؟

نکته ادبی: «بیم دادار» یعنی ترس از خداوند.

اگر کاری کنم بر کام دیوم بسوزد مر مرا گیهان خدیوم

اگر بر اساسِ خواسته و وسوسه‌ی اهریمن کاری انجام دهم، پروردگارِ جهان مرا می‌سوزاند و مجازات می‌کند.

نکته ادبی: «گیهان خدیوم» به معنای خداوندِ جهان است.

و گر راز مرا مردم بدانند همه کس تخم مهرم بر فشانند

و اگر مردم از رازِ من باخبر شوند، همه آبرویم را می‌برند و مرا رسوا می‌کنند.

نکته ادبی: «تخم مهرم بر فشانند» کنایه از از بین رفتن محبت و آبرو است.

گروهی در تن من طمع دارند ز کام خویش جستن جان سپارند

گروهی به تنِ من طمع دارند و برای رسیدن به کامِ خود، جانشان را به خطر می‌اندازند.

نکته ادبی: توصیفِ مردانی که ابایی از نابودی دیگران برای امیال خود ندارند.

گروهی ننگ و رسواییم جوید بجز زشتی مرا چیزی نگویند

گروهی هم فقط به دنبالِ ننگ و رسواییِ من هستند و جز زشتی، چیزی درباره‌ام نمی‌گویند.

نکته ادبی: اشاره به قضاوت‌های سختِ اجتماعی آن دوران.

چو کام هر کسی از من بر آید بجز دوزخ مرا جایی نشاید

زمانی که کامِ هر کسی از من برآورده شود، دیگر جایگاهی جز دوزخ برای من نخواهد ماند.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ سرنوشتِ شوم در صورت تن دادن به گناه.

پس آن در چون گشایم بر روانم کزو آید نهیب جاودانم

پس چگونه دری را به روی جانم بگشایم که نتیجه‌اش ترسِ همیشگی و جاودانه است؟

نکته ادبی: «نهیب جاودان» اشاره به عذاب ابدی است.

پناه من به هر کاری خرد باد که جوید راستی و پرورد داد

پناهِ من در هر کاری خرد باشد، همان خردی که راستی را می‌جوید و دادگری را می‌پروراند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ خرد به عنوان راهنما.

امید من بهیزدان باد جاوید که جزاو نیست شایسته بهامید

امیدِ من برای همیشه به خداوند باشد که تنها او شایسته‌ی امید بستن است.

نکته ادبی: توسل به خداوند برای رهایی از وسوسه‌ها.

چو بشنید این سخن دایه از آن ماه ز ویس دست کامش دید کوتاه

چون دایه این سخنان را از آن بانویِ زیبا شنید، فهمید که دستِ او از رسیدن به کام و مقصود کوتاه است.

نکته ادبی: تغییر موضع دایه پس از شنیدن پاسخِ قاطعِ ویس.

ز دیگر در مرو را داد پاسخ که باشد کار نیک از بخت فرخ

با دری دیگر به او پاسخ داد که کارهای نیک، همگی از بختِ بلند و خوش اقبالی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: ورود به بحث تقدیر و جبرگرایی.

ز چرخ آید قصا نز کام مردم ازیرا بنده آمد نام مردم

قضا و قدر از آسمان (چرخ) می‌آید، نه از میل و اراده‌ی مردم، به همین دلیل است که انسان در برابرِ آن بنده‌ای بیش نیست.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از گردش روزگار و تقدیر است.

تو پنداری بهمردی و دلیری ز شیران برد شاید طبع بازی

تو گمان می‌کنی که با مردانگی و دلیریِ خود، می‌توانی طبعِ بازیگوشِ تقدیر را از شیران (انسان‌های قوی) ببری؟

نکته ادبی: تلاش برای اثبات بی‌فایدگی اراده‌ی انسانی در برابر بخت.

ز چرخ آمد همه چیزی نوشته نوشته با روان ماسرشته

همه چیز از جانبِ چرخِ روزگار نوشته شده است؛ نوشته‌ای که با جانِ ما سرشته شده است.

نکته ادبی: «نوشته» استعاره از سرنوشتِ محتوم است.

نوشته جاودان دیگر نگردد بهرنج و کوشش از ما برنگردد

این تقدیرِ نوشته‌شده هرگز تغییر نمی‌کند و با هیچ رنج و کوششی از ما برنمی‌گردد.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرناپذیریِ سرنوشت.

چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو برید از شهر و از دیدار شهر

وقتی تقدیر چنین خواست، تو را از ویرو جدا کرد و از شهر و دیدارِ او دور ساخت.

نکته ادبی: اشاره به حوادث گذشته زندگی ویس برای اثبات جبر.

کنون نیز آن بود کت بخت خواهد نه کام بخت بفزاید نه کاهد

اکنون نیز همان چیزی رخ می‌دهد که بخت بخواهد؛ نه میلِ بخت با کوشش ما زیاد می‌شود و نه کم.

نکته ادبی: خلاصه دیدگاهِ تقدیرگرایانه‌ی دایه.

جوابش داد ویس ماه پیکر که نیک و بد همه بخت آورد بر

ویسِ ماه‌پیکر در پاسخ گفت که همه‌ی نیک و بدِ دنیا را بخت و سرنوشت رقم می‌زند.

نکته ادبی: تسلیمِ ظاهری یا پذیرشِ دیدگاهِ جبرگرایانه توسط ویس در پایان این بخش.

ولیکن هر که او کرد بد دید بسا مردم که یک بد کرد و صد دید

هرکسی که کار ناشایست و بدی انجام دهد، قطعاً نتیجه‌ی آن را خواهد دید؛ چه بسیار کسانی بوده‌اند که یک کار بد انجام دادند و در مقابل، صد برابر آن بد دیدند.

نکته ادبی: بسا به معنای 'چه بسیار' و 'فراوان' در متون کهن فارسی برای مبالغه استفاده می‌شود.

نخستین کار بد آمد ز شهرو که دادش جفت موبد را به ویرو

نخستین عمل ناپسندی که سرچشمه‌ی سایر مشکلات شد، از جانب شهرو بود که دخترش را به جایِ همسرِ موبد، به ویرو بخشید.

نکته ادبی: شهرو، موبد و ویرو از نام‌های خاص و شخصیت‌های کلیدی این منظومه هستند.

بدی او کرد و ما این بد نکردیم نگر تا درد و انده چند خوردیم

او کار بد را انجام داد ولی ما هستیم که بهای آن را می‌پردازیم؛ بنگر که ما چه اندازه درد و اندوه تحمل کردیم و چه رنج‌هایی کشیدیم.

نکته ادبی: فعل 'خوردن' در اینجا به معنای تحمل کردن و به جان خریدنِ رنج و غم است.

منم بد نام ویرو نیز بد نام منم بی کام و ویرو نیز بی کام

هم من بدنام شده‌ام و هم ویرو؛ هر دوی ما در این مسیر آرزوهایمان برباد رفته و ناکام مانده‌ایم.

نکته ادبی: واژه 'کام' به معنای آرزو و مراد است و 'بی‌کام' کنایه از کسی است که به خواسته‌اش نرسیده.

مرا این پند بس باشد که دیدم ز بد نامان و بد کاران بریدم

همین تجربه برایم کافی است؛ زیرا آموختم که از افراد بدنام و کارهای ناشایست دوری کنم.

نکته ادبی: بریدم به معنای قطع رابطه و دوری کردن از کسی یا چیزی است.

چرا من خویشتن را بد پسندم بهانه زان بدی بر بخت بندم

چرا باید خودم را به بدی بیالایم و سپس تقصیر آن بدی را به گردن بخت و سرنوشت بیندازم؟

نکته ادبی: بهانه گرفتن بر بخت، کنایه از فرافکنی و مقصر دانستنِ تقدیر برای اشتباهات شخصی است.

من از بخت نکو نه خوار باشم چو در کار بداو یار باشم

زمانی که خودم در کارهای بد با بدکاران همراهی می‌کنم، چگونه می‌توانم از بختِ نیک برخوردار باشم و خوار نشوم؟

نکته ادبی: خوار بودن به معنای ذلیل بودن و در جایگاه پایین قرار گرفتن است.

دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین نه فرزنده منست آزاده رامین

دایه دوباره به او گفت: ای کسی که زیبایی‌ات همچون سیم و نقره می‌درخشد، رامینِ آزاده فرزند من نیست.

نکته ادبی: سرو سیمین استعاره از قد بلند و چهره زیبا و سفید است.

که من فرزند را پشتی نمایم بدان کز بند مهرش بر گشایم

من از او حمایت می‌کنم تا بتوانم او را از بندِ اسارتِ عشق رها کنم.

نکته ادبی: پشتی نمایم به معنای حمایت کردن و پشتیبانی کردن است.

اگر وی را کند دادار پشتی نبیند زاسمان هر گز درشتی

اگر خداوند حامی و پشتیبان کسی باشد، او هرگز از جانب آسمان و سرنوشت، سختی و بلایی نخواهد دید.

نکته ادبی: دادار یکی از صفات خداوند به معنای آفریننده است.

شنیدستی مگر گفتار دانا که هست ایزد به هر کاری توانا

آیا سخن خردمندان را نشنیده‌ای که خداوند بر انجام هر کاری تواناست؟

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه خداوند که در متون کهن ادبی جایگاه ویژه‌ای دارد.

جهان را زیرفرمان آفریدست همه کاری بهاندازه بریدست

او جهان را تحت فرمان و دستور خود آفریده است و همه امور را با اندازه و حساب مشخص کرده است.

نکته ادبی: بریدن در اینجا به معنای اندازه‌گیری و مقدر کردن است.

بسی بینی شگفتیهای گیهان که راز آن شگفتی یافت نتوان

در این جهان شگفتی‌های بسیاری می‌بینی که راز و حکمتِ اصلی آن‌ها برای انسان قابل درک نیست.

نکته ادبی: گیهان همان گیتی و جهان است که در زبان پهلوی و فارسی میانه کاربرد داشته.

بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش بسا قارون که گردد خوار و درویش

چه بسیار بدکردارانی که به راه نیکی بازگشته‌اند و چه بسیار ثروتمندانِ (قارون‌صفت) که به ذلت و فقر دچار شده‌اند.

نکته ادبی: قارون نماد ثروت بی‌حساب و سرنوشت بد است.

بسا ویران که گردد کاخ و ایوان بسا میدان که گردد باغ و بستان

چه بسیار مکان‌های ویران که به کاخ و ایوان تبدیل شده‌اند و چه بسیار میدان‌های جنگ که به باغ و بستان‌های سرسبز بدل گشته‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان ویرانی و آبادی برای نشان دادن ناپایداری دنیا.

بسا مهتر که گردد خوار و کهتر بسا کهتر که گردد شاه و مهتر

چه بسیار بزرگان و مهترانی که خوار و حقیر شده‌اند و چه بسیار افراد کهتر و پایین‌رتبه‌ای که به مقام شاهی و بزرگی رسیده‌اند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور، و کهتر به معنای کوچک و زیردست است.

ز مهر ار تلخیت باید چشیدن سر از جنیرش نتوانی کشیدن

اگر در راه عشق، ناچار به چشیدن تلخی هستی، راه گریزی از آن نداری و نمی‌توانی سر از فرمانِ تقدیر بپیچی.

نکته ادبی: جنیر به معنای قضا و قدر یا فرمان الهی است.

قصاگر بر تو راند مهربانی نباشد جز قصای آسمانی

اگر عشق، مهربانی را بر تو روا بدارد (به تو رو بیاورد)، این چیزی جز فرمان و حکم آسمانی نیست.

نکته ادبی: قصای آسمانی به معنای حکم و تقدیر الهی است.

نه دانش سود دارد نه سواری نه هشیاری و نه پرهیز گاری

در برابر تقدیر عشق، نه دانش، نه مهارت سوارکاری، نه هوشیاری و نه پرهیزگاری هیچ کدام سودی به حال تو ندارند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایدگی صفات اکتسابی انسان در برابر نیروی جبری عشق.

نه تندی سود دارد نه سترگی نه گنج و گوهر و نام و بزرگی

نه تندی و خشونت، نه هیبت و بزرگی، و نه گنج و گوهر و نام و آوازه، هیچ‌کدام راهگشا نیستند.

نکته ادبی: سترگی به معنای عظمت و کبر و بزرگی است.

نه تدبیر و هنر نه پادشایی نه پرهیز و گهر نه پرسایی

نه تدبیر و هنر، نه پادشاهی، نه تقوا و پارسایی و دین‌داری، هیچ کدام مانع سرنوشت نمی‌شوند.

نکته ادبی: پرهیز و گهر و پرسایی به پاکی و دین‌داری اشاره دارند.

نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند نه اندرز نکو نه راستی پند

نه دیدن شهرو، نه پیوندهای خویشاوندی، نه اندرزهای دلسوزانه و نه پندهای راستین هیچ‌کدام تأثیری ندارند.

نکته ادبی: خویش و پیوند به معنای بستگان و خانواده است.

چو مهر آمد بباید ساخت ناچار ببردن کام و ناکام از کسان بار

وقتی عشق به سراغ تو آمد، ناچاری که با آن بسازی و چه بخواهی و چه نخواهی، بار سنگینش را به دوش بکشی.

نکته ادبی: کام و ناکام کنایه از اجبار و اختیار است.

به یاد آید ترا گفتار من زود کزین آتش ندیدی تو مگر دود

به زودی سخن مرا به یاد خواهی آورد که از این آتش عشق، چیزی جز دود و سیاهی نصیبت نشد.

نکته ادبی: استعاره آتش و دود؛ آتش نماد عشق و دود نماد رنج و پیامدهای ناگوار آن.

چو مهری زین فزونتر آزمایی سخنهای مرا آنگاه ستایی

زمانی که عشق بزرگتری را تجربه کنی، آنگاه خواهی دانست که حرف‌های من درست بوده و آن‌ها را تأیید خواهی کرد.

نکته ادبی: ستودن به معنای تحسین کردن و تأیید کردن است.

تو بینی روشن و من نیز بینم که من با تو بهمهرم یا بهکینم

هم تو به خوبی می‌بینی و هم من، که آیا من در این عشق با تو همراهم یا با تو کینه دارم.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی رفتار و احساس در روابط عاطفی.

ز بخت آید بهانه یا از بخت زمانه نرم باشد با تو یا سخت

چه این تقدیر از بخت باشد و چه بهانه‌ای برای آن بتراشی، زمانه با تو یا سرِ سازگاری دارد یا سرِ ناسازگاری.

نکته ادبی: زمانه کنایه از گردش روزگار و سرنوشت است.