ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو بر رمین بیدل کار شد سخت به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنین جای بیانبوه جستی که بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبودی همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی چو گور و آهن از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دجبر کردی کجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد برگ جستی به یادروی او بر گل گرستی
بنفشه برچدی هر بامدادی به یاد زلف او بر دل نهادی
ز بیم ناشکیبی می نخوردی که یکباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی ندیمش عاشق مهجور بودی
صبههر راهی سرودی زار گفتی سراسر بر فراق یادر گفتیص
چو باد حسرت از دل بر کشیدی به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بکندی که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
به گونه اشک خون چندان براندی که از خون پای او در گل بماندی
به چشمش روز روش تار بودی به زیرش خز و دیبا خار بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست نگفتی کس که بیماریت از چیست
چو شمعی بود سوزان و گدازان سپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی دلش پدرود گرده شادمانی
ز گریه جامه خون آلود گشته ز ناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده امید از جان و از جانسان بریده
خیال دوست در دیده بمانده ز چشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته جهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش که با او چون بود فرجام کارش
گهی در باغ شاهنشاه رفتی ز هر سروی گرا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من ببینیدم چنین بر کام دشمن
چو ویس ایدر بود با وی بگویید دلش را از ستمگاری بضویید
گهی با بلبلان پیگار کردی بدیشان سرزنش بسیار کردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد شما را از جهان باری چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخسارید نه چون من مستمند و کوارید
شما را ار هزاران گونه باغست مرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ دادست مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد چرا بساید که ناله زار باشد
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه که یارم نیست از درد من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ دو دیده پر زخون و دلپر از داغ
قصا را دایه پیش آمد یکی روز چنو گردان در آن باغ دل فروز
چو رامین دایه را دید اندر آن جای چو چان اندر خور و چون دیده دورای
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی بسان در فشانده بر سر می
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار رخ رامین نکوتر بود صد بار
هنوزش بود سیمین دو بناگوش نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هنوزش بود کافروی زنخدان دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحم لبش چون انگبین و بارده درهم
هنوزش بود خنده همچو شکر وزان شکر فروبارنده گوهر
بهبالا همچو شمشاد روان بود ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
به پیکر همچو ماه جانور بود ولیکن با کلاه و با کمر بود
قبا بروی نکوتر بود صد بار که نقش چینیان بر بت فرخار
کلاه او را نکوتر بود بر سرا که شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاه به پیکر در زمانه سیمبر ماه
به دیدار آفت جان خردمند به آفت جان هر کس آرزومند
هم از خوبی هم از کضور خدایی سزا بروی دو گونه پادشایی
برادر بود موبد را و فرزند ولیکن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش دید جادو گشت خستو که بهتر زین نباشد هیچ جادو
چو رویش دید رزوان داد اقرار که بر حوران جزین کس نیست سالار
چنین رویی بدین زیب و بدین نام ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
چو تنها دایه را در بوستان دید تو گفتی روی بخت جاودان دید
نمازش برد و بسیار آفرین کرد مرد را نیز دایه همچنین کرد
پرسیدند چون دو مهربان یار بخوشی یکدگر را مهربانوار
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند به مرز سوسی آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با هم سخنشان ریش دل را گشت مرهم
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر منم پیش تو از برده زبون تر
تو شیرینی و گفتار تو شیرین تو نوشینی و دیدار تو نوشین
ترا از بخت خواهم روشنایی مرا با بخت نیکت آشنایی
مرا تو مادری ویسه خداوند به جان وی خورم هنواره سوگند
چنو خورشید چهر و ماه پیکر چنو بانوژاد و شاهگوهر
نبود اندر جهان و هم نباشد کرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زادست پنداری ز مادر که آتش بر کشد از گفت کضور
به خاصه زین دل بدبخت رامین که آتشگاه خرداد است و برزین
اگر چه من همی سوزم ز بیدار دل او بر چنین آتش مسوزاد
وگر چه بخت با من خورد زنهار مرو را بخت فرخ باد و بیدار
همی گویم چو از عشقش بنالم مبادا حال او هر گز چو حالم
همی گویم چو از مهرش بسوزم مبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردی که من بنیم ز مهرش کنم صد آفرین بر خوب چهرش
چنین خواهم که باشد جاودانی مرا زو رنج و او را شادمانی
خوش آمد دایه را گفتار رامین ز بیجاده پدید آورد پروین
به خنده گفت راما جاودان زی به کام دوستان دور از بدان زی
درود و تن درستی مر ترا باد مباد از بخت بر جان تو بیداد
به فرت من درست و شادکامم به کامت نیک بخت و نیکنامم
همیدون دخترم روشن حور و ماه که بسته باد بر وی چشم بدخواه
چو رویش باد نیکو ماه و سالش چو مویش باد پیچان بدسگالش
همه گفتار تو دیدم بی آهو چو دیدار تو جان افزای و نیکو
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست که بربیداد تو دل سخت کردست
ندارم از تو این گفتار باور که او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامین که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
دل او را دشمنی باشد ز خانه بر او جویانده هر روزی بهانه
گهی نالد به درد و حسرت دوست گهی گرید به داغ فرقت دوست
به دست عشق گر چه زار گردد ز بهر او ز جان بیزار گردد
صو گر چه زاو بلا بسیار بیند ز دیگر کامها او را گزیندص
دو چشم مرد را از کام نایاب گاهی بی خواب دارد گاه با آب
همی آن چیز جوید کش نیابد وزآن چیزی که یابد سر بتابد
بلای عشق را بر تن گمارد پس آنگه درد را شادی شمارد
اگر با عشق بودی مرد را خواب چه عشق دوست بودی چه می ناب
کجا خویشی با تلخیش یارست چنانکش خرمی جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق مست کجا بر چشم او نیکو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشد ز ناخفتش بسان خفته باشد
خرد باشد که زشت از خوب داند چو مهر آید خرد در دل نماند
ستنبه دیو بر وی زود دارد همیشه چشم او را کور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازد که آن چون می همی این را بتازد
نفرماید خرد آن را گزیدن کزو آید همی پرده دریدن
مرا از عشق شد پرده دریده شکیب از دل خرد از تن بریده
بر آمد ناگهان یک روز بادی مرا بننود روی حور زادی
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر چو ماهم کرد دور از خواب واز خور
دو چشمم تا بهشتی دید خرم دلم چون دوزخی افتاد در غم
نه بادی بود گفتی آفتی بود مرا ناگاه روی فتنه بننود
مرا در کودکی تو پروریدی وزان پس مرمرا بسیار دیدی
ندیدی حال من هرگز بدین سان ز درد دل نه باجان و نه بی جان
تو گویی شیر من روباه گشست از این سخنی و کوهم کاه گشست
تنم دیگر شدست و گونه دیگر یکی مویست پنداری یکی زر
مژه بر چشم من گشست مسمار همیدون موی بر اندام من مار
اگر روزی کنم با دوستان بزم تو گویی می کنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارم که گویی با بلا در کارزارم
اگر گردم به رامش در گلستان به گمره گشته مانم در بیابان
به شب در بستر و بالین دیبا تو گویی غرقه ام در ژرف دریا
به روز اندر میان غمگساران چو گویم پیش چوگان سواران
به شبگیران چنان نالم به زاری که بلبل بر گلان نوبهاری
سحرگاهان چنان گریم به تیمار که ابر دی مهی بر شخ کهسار
بیاریدست از آن دو چشم دلگیر مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
بیفتادست از دو زلف دلبند مرا بر دل هزاران گونه گون بند
به گور خسته مانم در بیابان به دل بر خرده زهر آلوده پیکان
به شیر تند مانم پوی پویان خورشان بچهء گمگشته چویان
به طفل خرد مانم دل شکسته هم از مادر هم از دایه گسته
به شاخ مردم مانم نغز رسته قصای آسمان او راشکسته
کنون از تو همی زنهار خواهم جوانمردیت را من یار خواهم
صمرا زین آتش سوزنده برهان ز جنگ شیر مردم خوار بستانص
جوانمردی چنان کت هست بنمای بر این فرزند بیچاره ببخشای
ببژشاید دلتء بیگانگان را همان رحمآورد دیوانگان را
تو چونان دان که من بیگانه ای ام ویا از بیهشی دیوانه ای ام
به هر حالی به بخشایش سزایم که چونین در دم سرخ اژدهایم
تو نیز از مردمی بر من ببخشای به نیکی در دلت مهرم بیفزای
پیام من بگو سرو روان را بت گویا و ماه باروان را
صپری دیدار خورشید زمین را شکر گفتار حور راستین راص
سیه زلفین بت یاقوت لب را بهار خرمی باغ طرب را
بگو ای از نگویی آفریده به ناز و شادکامی پروریده
ترا حوبان به خوبی مهر داده بتان پیش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رمیده نگار چینیان از تو شمیده
دو هفته ماه پیشت سجده برده فروغ خویش رویت را سپرده
رخانت خسروان را بنده کرده لبانت مردگان را زنده کرده
بت بربر ز رویات خوار گشته همان بتگر ز بت بیزار گشته
گدازان شد تنم از بیم و امید چو برف کوهسار از تاب خورشید
دلم افتاد در مهرت به ناکام شنابان همچو گوری مانده در دلم
خرد آواره گشته هوش رفته دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
نه زاسایش دارم نه از رنج ناز رامش به دل شادم نه از گنج
نه با یاران به میدان اسپ تازم نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
نه یوزان را سوی گوران دوانم نه بازان را سوی کبگان پرانم
نه می گیرم نه با خوبان نشینم نه جز وی در جهان کس را گزینم
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم نه یک روزی به چیزی شاد باشم
به خانء خویش در چونین اسیرم نبینم دوستدار و دستگیرم
به شب تا روز پیچان و نوانم چو ماری چوب خورده در میانم
تنم درمان ز گفتار تو یابد دلم دارو ز دیدار تو یابد
من آنگه باز یابم صبر و هوشم که خوش گفتار تو آید به گوشم
اگر چه سال و مه از تو به دردم چنین با اشک سرخ و روی زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان وگرچه جان من زوگشت رنجان
نخواهم بی هوایت زندگانی نجویم بی وفایت شادمانی
اگر جانم ز مهرت سیر گردد به سر بر موی من شمشیر گردد
همی دانم که تا من زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم
سپیدی روزم از روی تو باشد سیاهی شب هم از موی تو باشد
رخ رنگینت باشد نوبهارم لب نوشیند باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابم ز گیسوی تو بوید مشک نابم
ز اندام تو باشد یاسمینم ز گفتار تو باشد آفرینم
بهشت جاودان آن روز بینم که آن رخسار جان افروز بینم
ز دولت کام خود آنگه یابم که با پیوند رویت راه یابم
ز یزدان این خواهم شب و روز که گردد بختم از روی تو فیروز
دلت بر من نماید مهربانی نجوید سر کشی و بد گمانی
صاگر کین وروز و با من ستیزد به جان من که خون من بریزدص
چه باید ریختن خون جوانی که هر گز بر تو نامد زو زیانی
زبس کاو بر تو دارد مهربانی تو او را خویشتری از زندگانی
ببرد دل ز جان وز تو نبود به دیده خاک پایت را بخرد
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار ازیرا کش تو بردی دل به آزار
اگر خوبی کنی تن پیش دارد وگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنید این سخنها دایه پیر تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع
نهانی دلش بر رامین ببخضود ولیکن آشکارا هیچ نننود
مرو را گفت راما نیکناما نگردد همچو نامت ویس راما
نگر تا تو نداری هر گز امید که تابد بر تو آن تابنده خورشید
نگر تا تو نپنداری که دستان بکار آیدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت ناید که نیرو توانی کرد با فرزندی شهرو
ترا آن به که دل وی نبندی کزین دلبندی آید مستمندی
نپیمایی به دل راه تباهی کزو رسته نیامدء هیچ راهی
خردمندی و شرم و دانش و رای به کار آید روان را در چنین جای
که زشت از خوب و نیک از بدبدانی به دل کاری سگالی کش توانی
کاگر تو آسمان را در نوردی و گر دریا بینباری به مردی
میان بادیه جیهون برانی ز روی سنگ لاله بشکفانی
جهانی دیگر از گوهر بر آری زمینش بر سر مویی بداری
ابا این جادوی و نیک دانی به کار ویس هم خیره بمانی
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد که شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پیوندش بتابی که او ماهست پیوندش نیابی
که یارد گفتن این گفتار با وی که یارد جستن این آزاد با وی
مدانی کاو چگونه خویش کامست ز خوی خود چگونه دیر رامست
اگر من زهرهء صد شیر دارم پیامت پیش او گفتن نیارم
هر آیینه تو نپسندی که در من به زشتی راه یابد گفت دشمن
تو خود دانی که ویس امروز چونست به خوبی از همه خوبان فزونست
هر آن گه کاین سژن با وی بگویم به رسوایی بریزد آب رویم
چنانست او میان ویس دختان که خسرو در میان نیک بختان
منش بر آسمان دارد به گشی و با مردم نیامیزد به خوشی
همش در تخمه پرمایه ست گوهر همش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست بدین جوهر ز مردم بی نیازست
نه از کار بزرگ آید نهیبش نه از گنج گران آید فریبش
کنون ژود دلش لشتی مستمندست نه تنهایی و بی شهری نژندست
ز خان و مان و شهر خویش دورست هم از رامست هم از مردم نفورست
گهی آب از مژه بارد گهی خون گهی از بخت نالد گه ز گردون
چو یاد آرد ز مادر وز برادر بجوشد همچو عود تر بر آذر
کند نفرین بر آن سال و مه شوم که دوری دادش از آرام و از بوم
بدین سان بانوی جمشید گوهر به خوبی نامدار هفت کضور
بهلاله خواسته مادر ز یازدانش بپرورده میان ناز و فرمانش
کنون پر درد و پر تیمار و نالان ز همزادان بریده وز همالان
به پیش وی که یارد برد نامت که یارد گفتن این یافه پیمان
مرا این کار بیهوده مفرمای که سر گز نداند رفت چون پای
سبانم گر فزون از قطر میغست زبانی این سخن گفتن دریغست
چو بشنید این سخن رامین بیدل ز آب دیده کردش خاک را گل
ز سختی گریه اندر برش بشکست شکنج گریه گفتارش فرو بستت
هم از گریه بماند و هم از گفتار بران بخشان کاو باشد چنین زار
به مغزش بر شد از دل آتش مهر دمیدش زعفران از لاله گون چهر
چو یک ساعت زبانش بود بسته دل اندر بر شکسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زیبا ز دردی سخن و حالی ناشکیبا
بسی زاری و لابه کرد و خواهش نیامد در ستیز دایه کاهش
چو رامین بیش کردی زارواری ازو بیش آمدی نومیدواری
به فرجام اندرو آویخت رامین برو ریزان ز دیده اشک خونین
همی گفت ای انوشین دایه زنهار مکن جان مرا یکباره آوار
مبر امیدم از جان و جوانی مکن چون زهر بر من زندگانی
توی از دوستان پشت و پناهم توی فریادجوی و چاره خواهم
چه بشاد گر کنی مردم ستانی مرا از چنگ بدبختی رهانی
در بسته ز پیشم بر گشایی به روی ویسه ام راهی نمایی
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
مکن بی چرم را در چاه مفگن نمک بر سوخته کمتر پراگن
ترا بنده شدستم بنده بپذیر وزین سختی یکی ره دست من گیر
توی در مان دردم در جهان بس درین بیچارگی فریاد من رس
بجز تو در جهان کس را ندانم که با او راز خود گفتن توانم
پیام من بگو با آن سمنبر بهانه بیش ازین پیشم میاور
بچاره آسیا سازند بر باد بر آرند از میان رود بنیاد
به زیر آرند مرغان را زگردون ز دریا ماهیان آرند بیرون
به دام آرند شیران ژیان را به بند آرند پیلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخ به افسونها کنندش رام گستاخ
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی همیدون چاره ها کردن توانی
سژن دانی بسی هنگام گفتار هنر داری بسی در وقت کردار
سخن را با هنر نیکو بپیوند وزیشان هر دو برنه ویس را بند
اگر نه بخت من بودی نکورای ترا پیشم نیاوردی دراین جای
چنان چون تو مرا یاری درین کار خدا بادا به هر کاری ترا یار
بگفت این و پس او را تنگ در بر کشید و داد بوسی چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و روی بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت
چو بر زن کام دل راندی یکی بار چنان دان کش نهادی بر سر اپسار
چو رامین از کنار دایه بر خاست دل دایه به تیمارش بیارست
دریده شد همنانگه پردهء شرم شد آن گفتار سردش درزمان گرم
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی ببردی از همه کس در سخن گوی
دلت از هر کسی جویای کامست ترا هر زن که بینی ویس نامست
مرا تو دوست بودی دل افروز ولیکن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد میان ما بهانه که شد تیر هوا سوی نشانه
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای که از فرمانت بیرون ناورم پای
کنم بخت ترا بر ویس پیروز ستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنید این سخن دلخسته رامین بدو گفت ای مرا رویش جهان بین
ترا زین پس نگر تا چون پرستم به پیشت جان به خدمت چون فرستم
همی بینی که پیچان همچو مارم چگونه صعب و آشفته ست کارم
به شب گویم نماند زنده تا بام جو بام آید ندارم طمع تا شام
بدان مانم که در دریا نشنید ز دریا باد و موج سخت بیند
نگر تا او زمانه چون گذارد که یک ساعت امید جان ندارد
من از تیمار ویسه همچنانم شبان از روز و از شب ندانم
کنون امید در کار تو بستم مگر گیری درین آسیب دستم
چو از تو این نوازشها شنیدم تو دادی بند شادی را کلیدم
جوانمردی بکار آرد به کردار که بی کردار ناخوبست گفتار
بگو تا روی فرخ کی نمایی بدیدارم دگر باره کی آیی
کجا من روز و ساعت می شمارم همیشه دیدنت را چشم دارم
همی تا شادمانت باز بینم بر آتش خسپم و بر وی نشینم
به دیدارت چنان باشد شتابم که یک ساعت قرار تن نیابم
چو آشفته نمانم بر یکی رای چو دیوانه نپایم بر یکی جای
بخنده گفت جادو کیش دایه تو هستی در سخن بسیار مایه
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش به مغز بیهشان باز آوری هوش
دلم را تو بدین گفتار خستی چو جانم را بدین زنهار بستی
ز جان خویش بندی بر گشادی بیاوردی و بر جانم نهادی
نگر تا هیچ گونه غم نداری کزین اندوهت آید رستگاری
تو خود بینی که کامت چون بر آرم به نیکی روی کارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازی چون نشانم به چشم دشمنان بر چون دوانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو بر رمین بیدل کار شد سخت به عشق اندر مرورا خوار شد بخت

هنگامی که کار بر رامینِ عاشقِ دل‌سوخته دشوار شد و بخت و اقبال در راه عشق با او سرِ یاری نداشت.

نکته ادبی: بیدل در اینجا به معنای کسی است که قلب و اختیار خود را در راه عشق از دست داده است.

همچنین جای بیانبوه جستی که بنشستی به تنهایی گرستی

او همواره در پیِ گوشه‌ای دنج و خلوت بود تا در تنهایی بنشیند و بر حال خود گریه کند.

نکته ادبی: بیانبوه کنایه از مکان خلوت و دور از هیاهو است.

به شب پهلو سوی بستر نبودی همه شب تا به روز اختر شمردی

شب‌ها حتی لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت و تا صبح بیدار می‌ماند و ستاره‌ها را می‌شمرد.

نکته ادبی: اختر شمردن کنایه از بی‌خوابی مفرط و طولانی است.

به روز از هیچ گونه نارمیدی چو گور و آهن از مردم رمیدی

روزها نیز هیچ آرام و قراری نداشت و همانند کسی که از گور و آهن گریزان است، از مردم دوری می‌جست.

نکته ادبی: رمیدن در اینجا به معنای دوری گزیدن و ترس و هراس از حضور جمع است.

ز بس کاو قد دجبر کردی کجا سروی بدیدی سجده بردی

از شدتِ دوری، چنان قد خمیده بود که هرگاه درخت سروی می‌دید، در برابر آن به سجده می‌افتاد.

نکته ادبی: قد دجبر کردن کنایه از خمیدگی قامت بر اثر اندوه است.

به باغ اندر گل صد برگ جستی به یادروی او بر گل گرستی

در باغ به دنبال گل صدبرگ می‌گشت و با دیدن آن، یاد معشوق می‌افتاد و بر گل‌ها اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: گل صدبرگ استعاره از زیبایی بی‌نظیر معشوق است.

بنفشه برچدی هر بامدادی به یاد زلف او بر دل نهادی

هر صبح بنفشه‌ای می‌چید و آن را به یاد زلفِ معشوق، بر روی دل خود می‌نهاد.

نکته ادبی: بنفشه به دلیل تیره بودن و پیچ و تاب داشتن، نماد زلف معشوق است.

ز بیم ناشکیبی می نخوردی که یکباره قرارش می ببردی

از ترسِ اینکه مبادا بی‌تابی‌اش فزونی یابد، شراب نمی‌نوشید، زیرا می‌دانست که شراب تاب و توانش را یک‌باره از بین می‌برد.

نکته ادبی: ناشکیبی در اینجا به معنای از دست دادن کنترل بر احساسات در حالت مستی است.

همیشه مونسش طنبور بودی ندیمش عاشق مهجور بودی

همیشه همدم او طنبور بود و تنها کسی که می‌توانست در کنارش بنشیند، عاشقِ مهجور و دورافتاده‌ای چون خودش بود.

نکته ادبی: طنبور نماد سوز و گداز در ادبیات کلاسیک است.

صبههر راهی سرودی زار گفتی سراسر بر فراق یادر گفتیص

در هر راهی که می‌رفت، آواز غم‌انگیزی سر می‌داد و تمام اشعارش در وصف دوری از معشوق بود.

نکته ادبی: سرود زار کنایه از کلامی است که با اندوه و شکایت همراه است.

چو باد حسرت از دل بر کشیدی به نیسان باد دی ماهی دمیدی

هنگامی که آه حسرت از دل بر می‌کشید، چنان سرمایی داشت که در ماه نیسان (بهار)، بادِ دی‌ماه را تداعی می‌کرد.

نکته ادبی: نیسان از ماه‌های رومی و نماد اعتدال و باران بهاری است.

به ناله دل چنان از تن بکندی که بلبل را ز شاخ اندر فگندی

چنان با ناله و زاری از نهاد دل بر می‌آورد که بلبل از صدای او از روی شاخه می‌افتاد.

نکته ادبی: مبالغه در تأثیرگذاری سوزِ ناله عاشق.

به گونه اشک خون چندان براندی که از خون پای او در گل بماندی

چنان اشک خونین از چشم جاری می‌کرد که پاهایش در گل‌ولایِ ناشی از آن اشک می‌ماند.

نکته ادبی: اشک خونین اشاره به شدت غم دارد.

به چشمش روز روش تار بودی به زیرش خز و دیبا خار بودی

در چشمان او روز روشن مانند شب تاریک بود و در زیر پایش، نرم‌ترین پارچه‌ها همچون خار به نظر می‌آمد.

نکته ادبی: تضاد میان رفاه ظاهری و رنج درونی.

بدین زاری و بیماری همی زیست نگفتی کس که بیماریت از چیست

با این همه زاری و بیماری عمر می‌گذراند و کسی نبود که از او بپرسد درد و رنجت از چیست.

نکته ادبی: غفلت اطرافیان از رنج پنهان عاشق.

چو شمعی بود سوزان و گدازان سپرده دل به مهر دلنوازان

او مانند شمعی سوزان در حال گداختن بود و دلش را به مهرِ یارانِ دلنواز سپرده بود.

نکته ادبی: شمع نماد سوختن و فدا شدن در راه عشق.

به چشمش خوار گشته زندگانی دلش پدرود گرده شادمانی

زندگانی در چشمانش بی‌ارزش شده بود و دلش با شادمانی خداحافظی کرده بود.

نکته ادبی: پدرود کردن به معنای وداع گفتن است.

ز گریه جامه خون آلود گشته ز ناله روی زراندود گشته

لباسش از شدت گریه خون‌آلود شده بود و صورتش از زاری به رنگ زر (زرد) درآمده بود.

نکته ادبی: زراندود به معنای زرد و رنگ‌پریده شدن از اندوه.

ز رنج عشق جان بر لب رسیده امید از جان و از جانسان بریده

جانش از رنج عشق به لب رسیده بود و امیدش از زندگی و نفس کشیدن قطع شده بود.

نکته ادبی: جان به لب رسیدن کنایه از نزدیکی به مرگ است.

خیال دوست در دیده بمانده ز چشمش خواب نوشین را برانده

تصویر معشوق همواره در دیدگانش بود و خواب خوش را از چشمان او ربوده بود.

نکته ادبی: خواب نوشین استعاره از خواب آرام و لذت‌بخش است.

به دریای جدایی غرقه گشته جهان بر چشم او چون حلقه گشته

در دریایِ بی‌پایانِ جدایی غرق شده بود و دنیا در نظرش کوچک و بی‌اهمیت گشته بود.

نکته ادبی: حلقه شدن جهان کنایه از تنگیِ عرصه زندگی بر عاشق است.

ز بس اندیشه همچون مست بیهوش جهان از یاد او گشته فراموش

از بس در اندیشه غرق بود، مانند مستِ بیهوش شده بود و یادِ دنیا کاملاً از خاطرش رفته بود.

نکته ادبی: مست بیهوش اشاره به سرگشتگی عاشق دارد.

گهی قرعه زدی بر نام یارش که با او چون بود فرجام کارش

گاهی بر نام یارش قرعه می‌زد تا بداند سرانجامِ کارش با او به کجا خواهد رسید.

نکته ادبی: قرعه زدن برای فال‌گیری و پیش‌بینی آینده.

گهی در باغ شاهنشاه رفتی ز هر سروی گرا بر خود گرفتی

گاهی به باغ پادشاه می‌رفت و هر سروی که می‌دید، آن را به یاد معشوق در آغوش می‌گرفت.

نکته ادبی: سرو استعاره از قامت موزون معشوق است.

همی گفتی گوا باشید بر من ببینیدم چنین بر کام دشمن

همی گفت: ای درختان گواه باشید که چطور دشمنانم مرا در این وضع می‌بینند و شاد می‌شوند.

نکته ادبی: کام دشمن به معنای خشنودیِ بدخواهان است.

چو ویس ایدر بود با وی بگویید دلش را از ستمگاری بضویید

اگر ویس را دیدید، به او بگویید که دلِ عاشقِ مرا از ستم و دوریِ خود پاک و آرام کند.

نکته ادبی: ویس نام شخصیت اصلی زن در داستان است.

گهی با بلبلان پیگار کردی بدیشان سرزنش بسیار کردی

گاهی با بلبلان سرِ جنگ داشت و آن‌ها را بسیار سرزنش می‌کرد.

نکته ادبی: پیگار به معنای نزاع و کشمکش است.

همی گفتی چرا خوانید فریاد شما را از جهان باری چه افتاد

به آن‌ها می‌گفت: چرا فریاد می‌زنید و آواز می‌خوانید؟ مگر چه بلایی از دنیا بر سر شما آمده است؟

نکته ادبی: فریاد خواندن کنایه از آواز خواندن پرندگان است.

شما با جفت خود بر شاخسارید نه چون من مستمند و کوارید

شما که جفت خود را کنار دارید، دیگر چرا مثل من مستمند و خوار هستید؟

نکته ادبی: کوار در اینجا به معنای حقیر و درمانده است.

شما را ار هزاران گونه باغست مرا بر دل هزاران گونه داغست

شما هزاران باغ برای گشت و گذار دارید، اما من بر دلم هزاران داغِ عشق دارم.

نکته ادبی: تقابل میان باغِ دنیوی و داغِ درونی.

شما را بخت جفت و باغ دادست مرا در عشق درد و داغ دادست

بخت به شما جفت و گلستان داده است و به من در عشق، فقط درد و زخم داده است.

نکته ادبی: تضاد کلامی در بیان بخت و اقبال.

شما را ناله پیش یار باشد چرا بساید که ناله زار باشد

شما که در کنار یار خود هستید، چرا ناله‌هایتان زار و غمگین است؟

نکته ادبی: پرسشِ معترضانه‌ی عاشق از شادی و غمِ دیگران.

مرا زیباست ناله گاه و بیگاه که یارم نیست از درد من آگاه

ناله برای من که یارم از دردم آگاه نیست، سزاوار و رواست.

نکته ادبی: استدلال منطقی برای گریستن.

چنین گویان همی گشت اندران باغ دو دیده پر زخون و دلپر از داغ

رامین در حالی که این حرف‌ها را می‌زد، در آن باغ راه می‌رفت، چشمانش پر از اشک و دلش پر از داغِ فراق بود.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ پریشان در محیط باغ.

قصا را دایه پیش آمد یکی روز چنو گردان در آن باغ دل فروز

اتفاقاً یک روز دایه در آن باغِ دل‌افروز به سراغ او آمد.

نکته ادبی: قصا مخفف قضا (اتفاق) است.

چو رامین دایه را دید اندر آن جای چو چان اندر خور و چون دیده دورای

وقتی رامین دایه را در آنجا دید، همانند کسی بود که به خواسته قلبی‌اش رسیده است.

نکته ادبی: تشبیه به در و دیده برای نشان دادن خوشحالی از دیدن دایه.

ز شادی خون ز رخسارش بجوشید رخش گفتی ز لاله جامه پوشید

از شادی خون در چهره‌اش به جوش آمد و صورتش چنان سرخ شد که گویی جامه از گل لاله پوشیده است.

نکته ادبی: سرخی چهره نماد هیجان و شادی است.

ز شرم دایه رویش گشت پر خوی بسان در فشانده بر سر می

از شرم دایه، صورتش پر از عرق شد، مانند قطرات مرواریدی که بر شراب پاشیده باشند.

نکته ادبی: تشبیه عرق شرم به در (مروارید) بر روی شراب.

گل ار چه سخت نیکو بود و بربار رخ رامین نکوتر بود صد بار

گل اگرچه بسیار زیبا و پرگل است، اما صورتِ رامین صد برابر از آن زیباتر بود.

نکته ادبی: برتری زیباییِ انسانی بر زیبایی طبیعت.

هنوزش بود سیمین دو بناگوش نگشته سیمش از سنبل سیه پوش

هنوز گونه‌هایش سپید و درخشان بود و هنوز موهایش (زلفش) جوانی‌اش را نپوشانده بود.

نکته ادبی: سیمین‌بناگوش استعاره از زیبایی و جوانی.

هنوزش بود کافروی زنخدان دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان

هنوز چانه‌اش همچون کافور سپید بود و دو زلفش مثل دو چوگان مشکین تاب‌دار بود.

نکته ادبی: کافور نماد سپیدی؛ چوگان نماد زلفِ بلند و خمیده.

هنوزش بود پشت لب چو ملحم لبش چون انگبین و بارده درهم

هنوز پشتِ لبش مانند گوشت (نرم) بود، لبش چون عسل و دندان‌هایش چون مروارید کنار هم چیده بود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیک برای توصیف زیبایی صورت.

هنوزش بود خنده همچو شکر وزان شکر فروبارنده گوهر

هنوز خنده‌اش مثل شکر بود و از آن شکر (خنده)، گوهر (دندان) بیرون می‌ریخت.

نکته ادبی: دندان‌ها به گوهر تشبیه شده‌اند که هنگام خنده نمایان می‌شوند.

بهبالا همچو شمشاد روان بود ولیکن بار شمشاد ارغوان بود

قدش مثل چوب شمشادِ بلند و متناسب بود، اما از شدت خجالت رنگش ارغوانی گشته بود.

نکته ادبی: شمشاد نماد قدِ بلند و کشیده.

به پیکر همچو ماه جانور بود ولیکن با کلاه و با کمر بود

از نظر پیکر مانند ماهِ درخشان بود، اما با لباسِ فاخر و کمرِ آراسته.

نکته ادبی: ماه نمادِ زیبایی و درخشش در شب.

قبا بروی نکوتر بود صد بار که نقش چینیان بر بت فرخار

قبا (لباس) بر تنش صد بار زیباتر بود از نقشی که نقاشان چینی بر صورتِ بت‌های فرخار می‌کشند.

نکته ادبی: بت فرخار ضرب‌المثل زیبایی و ظرافت نقاشی بوده است.

کلاه او را نکوتر بود بر سرا که شاهان جهان را بر سر افسر

کلاه بر سر او زیباتر بود از تاجِ افسری که شاهانِ جهان بر سر دارند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ زیبایی ذاتی بر زیباییِ شاهانه.

به گوهر تا به آدم نامور شاه به پیکر در زمانه سیمبر ماه

از زمان حضرت آدم تا به حال، شاهی به این نامداری و در زیبایی، مانند ماهی سیمین‌بدن نیامده است.

نکته ادبی: سیم‌بر کنایه از تنِ سفید و زیبا است.

به دیدار آفت جان خردمند به آفت جان هر کس آرزومند

در نگاهِ مردمِ خردمند، او مایه آفتِ جان است و هرکس او را می‌بیند، آرزومندش می‌شود.

نکته ادبی: آفت جان، تعبیرِ رایج برای زیباییِ فتنه‌انگیز است.

هم از خوبی هم از کضور خدایی سزا بروی دو گونه پادشایی

هم از نظر زیبایی و هم از نظر شکوهِ خدادادی، شایسته دو نوع پادشاهی بود.

نکته ادبی: پادشاهیِ حسن و پادشاهیِ قدرت.

برادر بود موبد را و فرزند ولیکن ماه را شاه و خداوند

آن بانو برای موبد، چون خواهر و فرزند بود، اما در زیبایی و شکوه، همچون ماه بر همه پادشاهی می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از ماه برای بیان کمالِ زیبایی و برتری نسبت به دیگران.

چو چشمش دید جادو گشت خستو که بهتر زین نباشد هیچ جادو

چون چشمش به او افتاد، جادوگر نیز سر تسلیم فرود آورد و اعتراف کرد که جادویی بهتر از این چهره وجود ندارد.

نکته ادبی: خستو شدن به معنای اقرار کردن و سر فرود آوردن است.

چو رویش دید رزوان داد اقرار که بر حوران جزین کس نیست سالار

وقتی رضوان، نگهبان بهشت، چهره او را دید، گواهی داد که در میان حوریان بهشت نیز کسی چون او سالار و برتر نیست.

نکته ادبی: رضوان نامِ فرشته‌ی خزان‌دارِ بهشت است و مبالغه‌ای است در وصفِ زیبایی.

چنین رویی بدین زیب و بدین نام ز مهر ویس بی دل بود و بی کام

چنین چهره‌ای با این زیبایی و آوازه، باعث شد که رامین از مهرِ ویس، عقل و آرامشِ خود را از دست بدهد.

نکته ادبی: بی‌دل و بی‌کام شدن کنایه از از دست دادنِ اختیار و سرگشتگی در راه عشق است.

چو تنها دایه را در بوستان دید تو گفتی روی بخت جاودان دید

وقتی رامین دایه را تنها در باغ دید، گویی به سعادت و بختِ همیشگی دست یافته بود.

نکته ادبی: دیدن دایه در باغ استعاره از یافتنِ راهی برای رسیدن به معشوق است.

نمازش برد و بسیار آفرین کرد مرد را نیز دایه همچنین کرد

رامین به او ادای احترام کرد و بسیار ستایشش نمود و دایه نیز متقابلاً او را مورد لطف قرار داد.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن به معنای تعظیم و کرنش است.

پرسیدند چون دو مهربان یار بخوشی یکدگر را مهربانوار

همچون دو دوست مهربان، با خوش‌رویی و عطوفت از یکدیگر احوال‌پرسی کردند.

نکته ادبی: مهربانوار قیدی است که کیفیتِ تعامل و صمیمیت را نشان می‌دهد.

پس آنگه دست یکدیگر گرفتند به مرز سوسی آزاد رفتند

پس از آن دستِ یکدیگر را گرفتند و به گوشه‌ای دنج در سوسی رفتند.

نکته ادبی: سوسی مکانی خاص در متن داستان است که نمادِ خلوت و امنیت برای گفتگوست.

ز هر گونه سخن گفتند با هم سخنشان ریش دل را گشت مرهم

از هر موضوعی با هم گفتگو کردند و کلامشان مرهمی بر زخم‌هایِ دلِ آن‌ها شد.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است و استعاره از اندوهِ درونی.

بدو گفت ای مرا از جان فزونتر منم پیش تو از برده زبون تر

رامین به دایه گفت: ای کسی که ارزش تو نزد من از جان بیشتر است، من در برابر تو از یک برده هم ذلیل‌ترم.

نکته ادبی: تعبیر از جان فزون‌تر، نشان‌دهنده اهمیتِ جایگاهِ دایه برای رامین است.

تو شیرینی و گفتار تو شیرین تو نوشینی و دیدار تو نوشین

تو شیرینی و کلامت شیرین است، تو نوشین‌لبی و دیدارت هم مایه گوارایی است.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ هم‌خانواده برای ایجادِ موسیقی در کلام.

ترا از بخت خواهم روشنایی مرا با بخت نیکت آشنایی

از بختِ بلندِ تو طلبِ روشنایی دارم و امیدوارم با اقبالِ نیکِ تو، من نیز به سعادت برسم.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنای اقبال و سرنوشتِ خوب است.

مرا تو مادری ویسه خداوند به جان وی خورم هنواره سوگند

تو برای من جایگاه مادر را داری، ویسه؛ قسم می‌خورم که همواره بر جانِ او وفادار بمانم.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای دارنده یا صاحبِ حق است.

چنو خورشید چهر و ماه پیکر چنو بانوژاد و شاهگوهر

کسی که چهره‌اش چون خورشید و پیکرش چون ماه است، و اصالتی شاهانه و گران‌بها دارد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیکِ خورشید و ماه برای ترسیمِ کمالِ زیبایی.

نبود اندر جهان و هم نباشد کرا او جفت باشد غم نباشد

در جهان چنین کسی نبوده و نخواهد بود؛ کسی که همدمِ او باشد، دیگر غم و اندوهی نخواهد داشت.

نکته ادبی: اغراق برای تأکید بر بی‌همتاییِ معشوق.

بدان زادست پنداری ز مادر که آتش بر کشد از گفت کضور

گویا مادرش او را چنان زاده که از کلامِ گیرایش، آتش بر جان‌ها می‌افکند.

نکته ادبی: کضور یا کژور به معنای جذاب و آتشین است.

به خاصه زین دل بدبخت رامین که آتشگاه خرداد است و برزین

به‌ویژه برایِ این دلِ بدبختِ من یعنی رامین، که همچون آتشکده‌ای برای عشقِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های آتشکده‌های زرتشتی برای تقویتِ تصویرِ آتشِ عشق.

اگر چه من همی سوزم ز بیدار دل او بر چنین آتش مسوزاد

هرچند من در آتشِ عشق می‌سوزم، اما نمی‌خواهم دلِ او به خاطرِ این آتش دچار سوختن شود.

نکته ادبی: ایثارِ عاشق در آرزویِ راحتیِ معشوق.

وگر چه بخت با من خورد زنهار مرو را بخت فرخ باد و بیدار

و اگرچه بخت با من همراه نیست و از من روی گردانده، اما امیدوارم بختِ او همواره پیروز و هوشیار باشد.

نکته ادبی: زنهار خوردنِ بخت کنایه از بی‌پناه بودن و قهرِ سرنوشت است.

همی گویم چو از عشقش بنالم مبادا حال او هر گز چو حالم

هرگاه از شدتِ عشق بنالم، دعا می‌کنم که حالِ او هرگز مانندِ حالِ پریشانِ من نشود.

نکته ادبی: تکرارِ دعا برای تندرستیِ معشوق.

همی گویم چو از مهرش بسوزم مبادا روز او هرگز چو روزم

هر زمان که از مهرِ او بسوزم، آرزو می‌کنم که روزگارِ او هرگز تیره و تار مانندِ روزگارِ من نگردد.

نکته ادبی: تصویرسازی از روزِ سیاه و سوختن.

به هر دردی که من بنیم ز مهرش کنم صد آفرین بر خوب چهرش

در برابر هر دردی که از مهرِ او می‌کشم، صدها ستایش بر چهره‌ی زیبایش نثار می‌کنم.

نکته ادبی: ستایشِ زیبایی در تقابل با رنجِ عشق.

چنین خواهم که باشد جاودانی مرا زو رنج و او را شادمانی

می‌خواهم که او همیشه در شادی و جاودانگی باشد؛ حتی اگر سهمِ من از این عشق، فقط رنج باشد.

نکته ادبی: تبلورِ ایثارِ مطلق در تفکرِ عاشقانه.

خوش آمد دایه را گفتار رامین ز بیجاده پدید آورد پروین

گفتارِ رامین برای دایه دلنشین بود و او با خنده‌ای از لب‌های سرخش، چون ستاره‌ای درخشید.

نکته ادبی: بیجاده کنایه از لبِ سرخ و پروین کنایه از دندان‌های درخشان است.

به خنده گفت راما جاودان زی به کام دوستان دور از بدان زی

دایه با خنده گفت: رامین، جاودانه زی، به خواسته‌ی دلِ دوستانت برس و از بدخواهان دور باش.

نکته ادبی: دعایِ خیرِ دایه برای عاشق.

درود و تن درستی مر ترا باد مباد از بخت بر جان تو بیداد

درود و تندرستی بر تو باد و امیدوارم روزگار بر تو ستم نکند.

نکته ادبی: تن‌درستی کنایه از سلامتِ جان و روان.

به فرت من درست و شادکامم به کامت نیک بخت و نیکنامم

به یمنِ وجودِ من، امیدوارم شادکام باشی و به کامِ دل، نیک‌بخت و خوش‌نام شوی.

نکته ادبی: فرّ به معنای شکوه و اقبال است.

همیدون دخترم روشن حور و ماه که بسته باد بر وی چشم بدخواه

همچنین دخترم که چون حوری روشن و ماه است، خدا کند که از چشمِ بدخواهان دور بماند.

نکته ادبی: اشاره به دختر (ویس) و دعایِ دفعِ چشمِ زخم.

چو رویش باد نیکو ماه و سالش چو مویش باد پیچان بدسگالش

روزش چون چهره‌اش درخشان باد و مویش بر بدخواهانش چون کمندی بپیچد.

نکته ادبی: تشبیه مو به پیچش برای گرفتاریِ دشمن.

همه گفتار تو دیدم بی آهو چو دیدار تو جان افزای و نیکو

همه حرف‌هایت را بی‌عیب و نقص یافتم، همان‌طور که دیدارت جان‌بخش و نیکوست.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست که بربیداد تو دل سخت کردست

تنها ایراد این است که او تو را بدبخت کرده و دلش را در برابرِ خواسته تو سخت نموده است.

نکته ادبی: اشاره به موانعِ عشقِ رامین و ویس.

ندارم از تو این گفتار باور که او بر تو نه شاهست و نه داور

باور نمی‌کنم که او واقعاً تو را نخواهد، چرا که او نه پادشاهِ توست و نه داورِ تو.

نکته ادبی: طرحِ تردید در موردِ بی‌میلیِ معشوق.

دگرباره جوابش داد رامین که چون عاشق نباشد هیچ مسکین

رامین دوباره پاسخ داد: مگر عاشقی بیچاره‌تر از من هم هست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر شدتِ درماندگیِ عاشق.

دل او را دشمنی باشد ز خانه بر او جویانده هر روزی بهانه

دلِ او انگار در خانه با من دشمن است و هر روز بهانه‌ای برای دوری می‌جوید.

نکته ادبی: شخصی‌سازیِ دل به عنوان عاملی در تضاد با عاشق.

گهی نالد به درد و حسرت دوست گهی گرید به داغ فرقت دوست

گاهی از درد و حسرتِ دوست می‌نالد و گاهی از داغِ دوریِ او اشک می‌ریزد.

نکته ادبی: فرقت به معنای دوری و جدایی است.

به دست عشق گر چه زار گردد ز بهر او ز جان بیزار گردد

هرچند به خاطرِ عشق زار و نزار شده، اما به خاطرِ معشوق از جانِ خود هم بیزار گشته است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ رنج و فداکاری.

صو گر چه زاو بلا بسیار بیند ز دیگر کامها او را گزیندص

و اگرچه از او بلاهایِ بسیاری می‌بیند، اما او را بر همه لذت‌هایِ دیگرِ دنیا ترجیح می‌دهد.

نکته ادبی: گزیدن در اینجا به معنای انتخاب کردن است.

دو چشم مرد را از کام نایاب گاهی بی خواب دارد گاه با آب

چشمانِ عاشق را بخاطر کام‌هایِ نایافتنی، گاهی بیخواب و گاهی گریان می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به بیخوابی و گریه به عنوانِ نشانه‌هایِ بارزِ عشق.

همی آن چیز جوید کش نیابد وزآن چیزی که یابد سر بتابد

همیشه چیزی را می‌جوید که به آن نمی‌رسد و از چیزی که در دست دارد، روی برمی‌گرداند.

نکته ادبی: اشاره به خصلتِ بی‌قرارِ عشق.

بلای عشق را بر تن گمارد پس آنگه درد را شادی شمارد

بلا و سختیِ عشق را بر تن می‌خرد و سپس همان درد را برای خود شادی می‌پندارد.

نکته ادبی: پارادوکسی زیبا در موردِ لذتِ دردِ عشق.

اگر با عشق بودی مرد را خواب چه عشق دوست بودی چه می ناب

اگر عاشق خواب داشت، دیگر فرقی میانِ عشق و می‌ناب باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تشبیه مستیِ عشق به مستیِ شراب.

کجا خویشی با تلخیش یارست چنانکش خرمی جفت خمارست

هرجا که تلخیِ عشق با هم باشد، خوشیِ آن نیز مانندِ خماری بعد از مستی است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ شراب برای تبیینِ عواقبِ عشق.

چه عاشق باشد اندر عشق مست کجا بر چشم او نیکو بود گست

چه عشقی است که در آن عاشق مست است و زشتی و زیبایی را در چشمانش تشخیص نمی‌دهد؟

نکته ادبی: گست به معنای زشتی و عیب است.

به عشق اندر چو مست آشفته باشد ز ناخفتش بسان خفته باشد

عاشق در عشق مانندِ مستِ آشفته‌حالی است که بیدار است اما انگار در خواب است.

نکته ادبی: استعاره از خواب و بیداری برای نشان دادنِ سرگشتگی.

خرد باشد که زشت از خوب داند چو مهر آید خرد در دل نماند

عقل آن است که زشتی را از خوبی تشخیص دهد، اما وقتی عشق می‌آید، عقل در دل نمی‌ماند.

نکته ادبی: نفیِ عقل در حضورِ عشق.

ستنبه دیو بر وی زود دارد همیشه چشم او را کور دارد

دیوِ نادانی زود بر انسان غلبه می‌کند و همیشه چشمِ عقلِ او را کور می‌سازد.

نکته ادبی: دیو استعاره از شهوت و ناپاکی است.

خرد با مهر هرگز چون بسازد که آن چون می همی این را بتازد

چگونه عقل با عشق سازگار باشد؟ چرا که عشق مثل شراب، عقل را از میدان به در می‌کند.

نکته ادبی: بتازد در اینجا به معنای تاختن و از بین بردن است.

نفرماید خرد آن را گزیدن کزو آید همی پرده دریدن

عقل حکم نمی‌کند که آدم کاری کند که باعثِ رسوایی و پرده‌دری شود.

نکته ادبی: پرده‌دری کنایه از کنار رفتنِ حجابِ آبرو و عقل است.

مرا از عشق شد پرده دریده شکیب از دل خرد از تن بریده

اما برای من، عشق پرده‌ام را دریده و صبر و عقل را از جان و تنم دور کرده است.

نکته ادبی: اعتراف به جنونِ عاشقانه.

بر آمد ناگهان یک روز بادی مرا بننود روی حور زادی

ناگهان روزی باد وزید و چهره آن حوری‌نژاد (ویس) را به من نشان داد و مرا گرفتار کرد.

نکته ادبی: باد به عنوان عاملِ تغییر و تقدیر در داستان‌های حماسی.

چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر چو ماهم کرد دور از خواب واز خور

وقتی آن چهره زیبا (ویس) را دیدم، چنان حیران شدم که گویی مرا از خواب و خوراک دور کرده است.

نکته ادبی: ماه پیکر: کنایه از معشوق زیبارو.

دو چشمم تا بهشتی دید خرم دلم چون دوزخی افتاد در غم

چشمانم با دیدن زیبایی او بهشت را نظاره کرد، اما دلم در غم‌های دوزخی گرفتار شد.

نکته ادبی: تقابل بهشت و دوزخ برای بیان تضاد درونی عاشق.

نه بادی بود گفتی آفتی بود مرا ناگاه روی فتنه بننود

این ماجرا تنها یک وزش باد ساده نبود، بلکه گویی آفتی بود که ناگهان مرا در دام فتنه انداخت.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای عشقِ بلاخیز است.

مرا در کودکی تو پروریدی وزان پس مرمرا بسیار دیدی

تو در دوران کودکی‌ام مرا پروراندی و پس از آن نیز بارها مرا دیده‌ای و می‌شناسی.

نکته ادبی: اشاره به سابقه آشنایی و شفقت میان دو نفر.

ندیدی حال من هرگز بدین سان ز درد دل نه باجان و نه بی جان

اما هرگز مرا در این وضعیت ندیده‌ای؛ من از شدت درد نه زنده‌ام و نه مرده، بلکه میان این دو وضعیت معلقم.

نکته ادبی: توصیف حالت احتضار معنوی.

تو گویی شیر من روباه گشست از این سخنی و کوهم کاه گشست

می‌توان گفت که شیر دلاور من، اکنون به روباهی ضعیف بدل شده و کوه استوار اراده‌ام در برابر سخنان تو مانند کاه سست گشته است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد شیر و روباه برای نشان دادن تغییر احوال.

تنم دیگر شدست و گونه دیگر یکی مویست پنداری یکی زر

تنم تغییر کرده و رنگ و رویم دگرگون شده است؛ موی من از شدت پیری و غم مانند زر زرد گشته است.

نکته ادبی: تشبیه موی سفید به زر.

مژه بر چشم من گشست مسمار همیدون موی بر اندام من مار

مژه‌هایم مانند میخ در چشمم فرو می‌رود و موهای تنم از شدت ترس و درد مانند مار گزنده شده است.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف رنج‌های جسمانی.

اگر روزی کنم با دوستان بزم تو گویی می کنم با دشمان رزم

اگر روزی با دوستان به بزم و شادی بنشینم، گویی با دشمنان در میدان رزم هستم.

نکته ادبی: تضاد میان بزم و رزم.

گه رامش چنان دلتنگ و زارم که گویی با بلا در کارزارم

گاه که باید در آرامش باشم، چنان دلتنگ و بی‌قرارم که گویی در میدان جنگ با بلا می‌جنگم.

نکته ادبی: استعاره از آشفتگی درونی.

اگر گردم به رامش در گلستان به گمره گشته مانم در بیابان

اگر در گلستان برای تفریح قدم بزنم، مانند کسی هستم که در بیابان راه خود را گم کرده است.

نکته ادبی: تصویرسازی پارادوکسیکال در محیط شاد.

به شب در بستر و بالین دیبا تو گویی غرقه ام در ژرف دریا

حتی شب‌هنگام در بستر نرم و لطیف، گویی در میان دریایی عمیق غرق شده‌ام.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمی نفیس.

به روز اندر میان غمگساران چو گویم پیش چوگان سواران

روز هنگام در میان دوستان، مانند گوی در برابر چوگان سواران هستم که مدام مرا به بازی می‌گیرند.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به گوی چوگان.

به شبگیران چنان نالم به زاری که بلبل بر گلان نوبهاری

سحرگاهان چنان با زاری ناله می‌کنم که بلبل در فصل بهار بر شاخسار گل ناله سر می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به بلبل.

سحرگاهان چنان گریم به تیمار که ابر دی مهی بر شخ کهسار

سحرگاه چنان از غم گریه می‌کنم که ابر ماه دی (زمستان) بر کوهسار می‌بارد.

نکته ادبی: استفاده از طبیعت برای نشان دادن غم.

بیاریدست از آن دو چشم دلگیر مرا بر دل هزاران ناوکی تیر

از آن چشمانِ سحرانگیزِ تو، هزاران تیر بر دلم نشسته است.

نکته ادبی: ناوک: تیر کوچک.

بیفتادست از دو زلف دلبند مرا بر دل هزاران گونه گون بند

از زلفانِ دلفریب تو، هزاران بند و گرفتاری بر دلم افتاده است.

نکته ادبی: زلف به عنوان نماد اسارت و بند.

به گور خسته مانم در بیابان به دل بر خرده زهر آلوده پیکان

مانند گورخری زخمی در بیابانم که پیکانی زهرآلود بر دلش نشسته است.

نکته ادبی: توصیفِ استیصال و درد.

به شیر تند مانم پوی پویان خورشان بچهء گمگشته چویان

مانند شیر خشمگین و پرتوان هستم که در پیِ بچه گم‌شده‌اش می‌دود و می‌غرد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بیقراری.

به طفل خرد مانم دل شکسته هم از مادر هم از دایه گسته

مانند کودک خردسالی هستم که دل‌شکسته از مادر و دایه جدا افتاده است.

نکته ادبی: توصیف تنهایی و بی‌کسی.

به شاخ مردم مانم نغز رسته قصای آسمان او راشکسته

به آن شاخه‌ی زیبایی می‌مانم که در جوانی روییده اما تقدیرِ آسمان آن را شکسته است.

نکته ادبی: اشاره به قضا و قدر.

کنون از تو همی زنهار خواهم جوانمردیت را من یار خواهم

اکنون از تو زنهار و امان می‌خواهم و امیدوارم که جوانمردی‌ات یار و یاورم باشد.

نکته ادبی: زنهار: امان‌خواهی.

صمرا زین آتش سوزنده برهان ز جنگ شیر مردم خوار بستانص

مرا از این آتش سوزنده عشق برهان و از جنگِ این شیر مردم‌خوار نجاتم بده.

نکته ادبی: استعاره عشق به آتش و شیر.

جوانمردی چنان کت هست بنمای بر این فرزند بیچاره ببخشای

آن جوانمردی که در وجودت هست را نشان بده و بر این فرزند بیچاره ببخشای.

نکته ادبی: درخواست شفقت.

ببژشاید دلتء بیگانگان را همان رحمآورد دیوانگان را

دل تو باید به حال بیگانگان بسوزد، پس بر دیوانگان و عاشقان نیز باید رحم آوری.

نکته ادبی: اشاره به گذشت و مهربانی.

تو چونان دان که من بیگانه ای ام ویا از بیهشی دیوانه ای ام

تو مرا بیگانه و یا دیوانه‌ای از روی بی‌خردی بدان.

نکته ادبی: تواضع عاشق در برابر معشوق.

به هر حالی به بخشایش سزایم که چونین در دم سرخ اژدهایم

در هر حال، سزاوار بخشایش تو هستم، چرا که در دهان این اژدهای سرخ (عشق) گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: اژدهای سرخ: استعاره از عشقِ مهلک.

تو نیز از مردمی بر من ببخشای به نیکی در دلت مهرم بیفزای

تو نیز از سرِ مردانگی بر من ببخشای و با نیکی‌ات مهر مرا در دلت افزون کن.

نکته ادبی: دعوت به شفقت.

پیام من بگو سرو روان را بت گویا و ماه باروان را

پیام مرا به آن سرو خرامان (معشوق) برسان که هم چون بتِ گویا و ماه‌پیکری زیباست.

نکته ادبی: سرو روان: استعاره از قامت بلند و موزون معشوق.

صپری دیدار خورشید زمین را شکر گفتار حور راستین راص

به آن خورشیدِ زمین و آن حوریِ راستین که گفتاری شیرین دارد، سلام مرا برسان.

نکته ادبی: شکر گفتار: کنایه از شیرین‌سخنی.

سیه زلفین بت یاقوت لب را بهار خرمی باغ طرب را

به آن سیه‌مویِ یاقوت‌لب (معشوق) که بهارِ خرمی و باغِ شادی است، بگو.

نکته ادبی: یاقوت‌لب: کنایه از سرخی لب معشوق.

بگو ای از نگویی آفریده به ناز و شادکامی پروریده

ای کسی که از زیباییِ محض آفریده شده‌ای و در ناز و نعمت پرورده شده‌ای، گوش کن.

نکته ادبی: خطاب به معشوق.

ترا حوبان به خوبی مهر داده بتان پیش تو سر بر خط نهاده

خوبرویان جهان به تو مهر ورزیده‌اند و دیگر زیبارویان در برابر تو سر تسلیم فرود آورده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سرآمد بودن معشوق در زیبایی.

سپاه جادوان از تو رمیده نگار چینیان از تو شمیده

سپاهیانِ جادوگران از تو گریزانند و نقاشانِ زبردست چینی از دیدن تصویرت حیران مانده‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در وصف زیبایی.

دو هفته ماه پیشت سجده برده فروغ خویش رویت را سپرده

ماه شبِ چهارده در برابر تو سجده برده و درخشش خود را به چهره تو بخشیده است.

نکته ادبی: تشبیه چهره به ماه.

رخانت خسروان را بنده کرده لبانت مردگان را زنده کرده

چهره‌ات پادشاهان را بنده تو کرده و لبانت حتی مردگان را زنده می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیرِ زیبایی لب.

بت بربر ز رویات خوار گشته همان بتگر ز بت بیزار گشته

زیبارویانِ بربر در برابر روی تو خوار شده‌اند و بت‌سازان از دیدن تندیس تو، از بت خود بیزار گشته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به برتری زیبایی معشوق بر بت‌های دست‌ساز.

گدازان شد تنم از بیم و امید چو برف کوهسار از تاب خورشید

تنم از بیم و امیدِ رسیدن به تو گداخته شده، درست مثل برف کوهسار که از تابش خورشید آب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به برف و معشوق به خورشید.

دلم افتاد در مهرت به ناکام شنابان همچو گوری مانده در دلم

دلم به‌ناکام در مهر تو افتاده و مانند گورخری که در دام مانده، بی‌قرار است.

نکته ادبی: تمثیل گرفتاری در دام عشق.

خرد آواره گشته هوش رفته دل اندر تن نه بیدار و نه خفته

خرد از سرم رفته و هوش از دست داده‌ام؛ دلم نه بیدار است و نه خفته، بلکه در تعلیق است.

نکته ادبی: توصیفِ حیرتِ عاشقانه.

نه زاسایش دارم نه از رنج ناز رامش به دل شادم نه از گنج

نه آسایشی دارم و نه رنجی که بتوانم تحمل کنم؛ هیچ گنجی مرا شاد نمی‌کند.

نکته ادبی: نفیِ لذت‌های دنیوی در غیاب معشوق.

نه با یاران به میدان اسپ تازم نه چوگان گیرم و نه گوی بازم

دیگر با یاران به میدان اسب‌دوانی نمی‌روم و نه چوگان بازی می‌کنم و نه گوی می‌زنم.

نکته ادبی: ترکِ تفریحات رایجِ اشرافی.

نه یوزان را سوی گوران دوانم نه بازان را سوی کبگان پرانم

نه یوزها را برای شکار گور به دشت می‌دوانم و نه بازهای شکاری را به دنبال کبک‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: اشاره به اشتغالاتِ رایج در آن دوره (شکار).

نه می گیرم نه با خوبان نشینم نه جز وی در جهان کس را گزینم

نه شراب می‌نوشم و نه با خوبان همنشین می‌شوم؛ در جهان جز تو کسی را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: بی‌رغبتی به غیرِ معشوق.

نه یک ساعت ز درد آزاد باشم نه یک روزی به چیزی شاد باشم

حتی یک ساعت از درد فارغ نیستم و یک روز هم به چیزی دلخوش نمی‌شوم.

نکته ادبی: استمرارِ رنج.

به خانء خویش در چونین اسیرم نبینم دوستدار و دستگیرم

در خانه خود چنین اسیرم و نه دوستداری و نه یاوری می‌بینم.

نکته ادبی: توصیف تنهاییِ مطلق.

به شب تا روز پیچان و نوانم چو ماری چوب خورده در میانم

از شب تا صبح مانند ماری که چوب خورده باشد، به خود می‌پیچم و می‌نالم.

نکته ادبی: توصیفِ دردهای جسمانیِ ناشی از عشق.

تنم درمان ز گفتار تو یابد دلم دارو ز دیدار تو یابد

تنم با گفتار تو درمان می‌شود و دلم با دیدنِ تو دارو می‌یابد.

نکته ادبی: معشوق به مثابه شفاگر.

من آنگه باز یابم صبر و هوشم که خوش گفتار تو آید به گوشم

من آن زمان صبر و هوشم را بازمی‌یابم که سخن خوش تو را بشنوم.

نکته ادبی: اهمیتِ کلامِ معشوق.

اگر چه سال و مه از تو به دردم چنین با اشک سرخ و روی زردم

اگرچه سال‌هاست که از تو دورم و رنج می‌کشم، با این اشک‌های سرخ و روی زرد، همچنان عاشقم.

نکته ادبی: اشاره به ثبات قدم در عشق.

مرا عشق تو در جان خوشتر از جان وگرچه جان من زوگشت رنجان

عشق تو برای من از خودِ زندگی عزیزتر است، هرچند که همین عشق، جانم را به رنج و سختی انداخته است.

نکته ادبی: واژه 'زو' مخفف 'از او' است و 'رنجان' به معنای در رنج و آزار است.

نخواهم بی هوایت زندگانی نجویم بی وفایت شادمانی

من بدون عشقِ تو زندگی را نمی‌خواهم و بدون وفاداری‌ات، هیچ شادی‌ای در عالم برای من معنا ندارد.

نکته ادبی: 'هوا' در اینجا استعاره از عشق و میل درونی است.

اگر جانم ز مهرت سیر گردد به سر بر موی من شمشیر گردد

اگر روزی قلبم از مهر و محبت تو سیر شود، آنگاه دعا می‌کنم که موهای سرم چون شمشیر بر بدنم فرود آیند و مرا از بین ببرند.

نکته ادبی: نوعی سوگند است که نشان از شدت تعلق خاطر دارد.

همی دانم که تا من زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم

با اطمینان می‌گویم که تا زمانی که زنده هستم، بنده و فرمان‌بردارِ نزدیکان و خدمتگزاران تو خواهم بود.

نکته ادبی: 'همی دانم' در متون کهن نشان‌دهنده استمرار و قطعیت در دانایی است.

سپیدی روزم از روی تو باشد سیاهی شب هم از موی تو باشد

روشنایی روزهای زندگی‌ام از سیمای توست و تیرگی شب‌هایم از سیاهیِ گیسوان تو ناشی می‌شود.

نکته ادبی: تشبیهات متضاد برای توصیف زیبایی معشوق که کل هستی عاشق را در بر گرفته است.

رخ رنگینت باشد نوبهارم لب نوشیند باشد غمگسارم

چهره‌ی شاداب و رنگین تو همچون بهارِ من است و لب‌هایِ شیرینت تسکین‌دهنده و غم‌زدایِ من هستند.

نکته ادبی: 'نوشین' به معنای شیرین و گوارا است.

ز رخسار تو تابد آفتابم ز گیسوی تو بوید مشک نابم

از تابش چهره‌ات، خورشیدِ من درخشان می‌شود و از بویِ گیسوانت، عطر مشکِ ناب استشمام می‌گردد.

نکته ادبی: تشبیهات حسی برای توصیفِ کمالِ جمالِ معشوق.

ز اندام تو باشد یاسمینم ز گفتار تو باشد آفرینم

ظرافت و لطافت اندام تو مرا به یاد گل یاسمن می‌اندازد و گفتارِ دل‌نشین تو، مایه ستایش و آفرین‌گویی من است.

نکته ادبی: 'آفرین' در اینجا به معنای تحسین و ستایش است.

بهشت جاودان آن روز بینم که آن رخسار جان افروز بینم

بهشتِ ابدی را آن روزی می‌بینم که چهره‌ی جان‌افزایِ تو را مشاهده کنم.

نکته ادبی: 'جان‌افروز' کنایه از زیبایی‌ای است که به روح حیات می‌بخشد.

ز دولت کام خود آنگه یابم که با پیوند رویت راه یابم

آنگاه به مراد و مقصود خود از این زندگی می‌رسم که بتوانم به وصال تو راه یابم.

نکته ادبی: 'دولت' به معنای سعادت و کامیابی است.

ز یزدان این خواهم شب و روز که گردد بختم از روی تو فیروز

شب و روز از خداوند می‌خواهم که بخت و طالع من به واسطه چهره تو پیروز و درخشان شود.

نکته ادبی: 'فیروز' به معنای پیروز و خوش‌عاقبت است.

دلت بر من نماید مهربانی نجوید سر کشی و بد گمانی

امیدوارم که تو نیز با من مهربان باشی و از سرکشی و بدگمانی نسبت به من بپرهیزی.

نکته ادبی: 'سرکشی' در اینجا به معنای غرور و تمردِ عاطفی است.

صاگر کین وروز و با من ستیزد به جان من که خون من بریزدص

اگر روزگار با من ستیز کند و بخواهد که خونم را بریزد، مهم نیست.

نکته ادبی: 'صاگر کین وروز' اشاره به روزگار (چرخ گردون) دارد.

چه باید ریختن خون جوانی که هر گز بر تو نامد زو زیانی

چه دلیلی دارد که خونِ جوانی را بریزند که هرگز کوچک‌ترین آسیبی به تو نرسانده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن مظلومیت عاشق.

زبس کاو بر تو دارد مهربانی تو او را خویشتری از زندگانی

چون او تا این حد به تو مهر می‌ورزد، برای او تو از خودِ زندگی عزیزتر هستی.

نکته ادبی: 'خویشتری' به معنای نزدیک‌تر و عزیزتر است.

ببرد دل ز جان وز تو نبود به دیده خاک پایت را بخرد

او دلش را به تو باخته است و با اینکه از جانب تو لطفی ندیده، همچنان خاک پایت را به جان می‌خرد.

نکته ادبی: 'ببرد دل' کنایه از عاشق شدن است.

ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار ازیرا کش تو بردی دل به آزار

او از تمام جهان ناچار تو را می‌خواهد، زیرا تو با آزار و بی‌توجهی، دلش را ربوده‌ای.

نکته ادبی: 'گیهان' به معنای جهان است.

اگر خوبی کنی تن پیش دارد وگرنه بر سر دل جان سپارد

اگر به او محبت کنی، جانش را پیشکش می‌کند و اگر نه، باز هم با عشق تو می‌میرد.

نکته ادبی: بیان وفاداریِ مطلق عاشق به معشوق.

چو بشنید این سخنها دایه پیر تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع

وقتی دایه این سخنان را شنید، گویی تیری بر دلش نشست و متاثر شد.

نکته ادبی: 'ناوک' به معنای تیر و 'تیع' احتمالاً تغییر یافته تیغ است.

نهانی دلش بر رامین ببخضود ولیکن آشکارا هیچ نننود

او در دلش به رامین حق می‌داد و او را دوست داشت، اما در ظاهر چیزی نشان نمی‌داد.

نکته ادبی: 'ببخشود' در اینجا به معنای دلسوزی و پذیرش است.

مرو را گفت راما نیکناما نگردد همچو نامت ویس راما

دایه به او گفت: ای رامینِ خوش‌نام، ویس هرگز آن‌گونه که تو می‌خواهی با تو همراه نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به نامِ شخصیت‌ها برای تذکر واقعیت.

نگر تا تو نداری هر گز امید که تابد بر تو آن تابنده خورشید

مراقب باش که هرگز امید نداشته باشی که آن خورشیدِ تابان (ویس) به تو روی خوش نشان دهد.

نکته ادبی: تشبیه ویس به خورشید برای نشان دادن جایگاه دست‌نیافتنی او.

نگر تا تو نپنداری که دستان بکار آیدت با آن سرو بستان

گمان مکن که با فریب‌کاری و نیرنگ می‌توانی به آن سروِ بوستان (ویس) دست یابی.

نکته ادبی: 'دستان' در ادب کهن به معنای نیرنگ و فریب است.

نگر تا در دلت ناید که نیرو توانی کرد با فرزندی شهرو

در دلت این فکر را راه مده که می‌توانی با فرزندِ پادشاه دربیفتی یا پیروز شوی.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه اجتماعی ویس که از تبارِ شاهان است.

ترا آن به که دل وی نبندی کزین دلبندی آید مستمندی

برای تو بهتر است که دل به او نبندی، چرا که این دل‌بستگی جز مستمندی و بیچارگی برایت حاصلی ندارد.

نکته ادبی: مستندی به معنای فقر و خواری است.

نپیمایی به دل راه تباهی کزو رسته نیامدء هیچ راهی

راهی که سرانجامش تباهی است را در پیش نگیر، چرا که از این راه کسی به مقصد نرسیده است.

نکته ادبی: اشاره به غیرمنطقی بودن این عشق.

خردمندی و شرم و دانش و رای به کار آید روان را در چنین جای

خردمندی، حیا، دانش و بینش در چنین موقعیت‌هایی به یاریِ روح انسان می‌آیند.

نکته ادبی: 'رای' به معنای اندیشه و تدبیر است.

که زشت از خوب و نیک از بدبدانی به دل کاری سگالی کش توانی

تا بتوانی زشتی را از زیبایی و نیکی را از بدی تشخیص دهی و کاری انجام دهی که از عهده‌اش برآیی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ بصیرت و عقلانیت.

کاگر تو آسمان را در نوردی و گر دریا بینباری به مردی

اگر تو بتوانی آسمان را در هم بپیچی و با مردانگیِ خود دریاها را خشک کنی؛

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادنِ دشواری‌هایِ مسیر.

میان بادیه جیهون برانی ز روی سنگ لاله بشکفانی

اگر بتوانی در میان بیابان، رودِ جیحون جاری کنی و از روی سنگ، لاله برویانی؛

نکته ادبی: تمثیلی برای انجامِ امورِ محال.

جهانی دیگر از گوهر بر آری زمینش بر سر مویی بداری

اگر جهانی دیگر از جواهر خلق کنی و زمین را بر روی یک تار مو نگه داری؛

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ خارق‌العاده برای نشان دادن بی‌ثمریِ تلاش رامین در برابر ویس.

ابا این جادوی و نیک دانی به کار ویس هم خیره بمانی

با این‌همه جادو و دانش و توانایی که داری، در برابرِ کارِ ویس باز هم درمانده خواهی ماند.

نکته ادبی: 'خیره ماندن' به معنای سرگشته و درمانده شدن است.

به مهرت ویسه آنگه سر در آرد که شاخ ارغوان خرما برآرد

ویس آن زمان به تو دل می‌بندد که شاخه ارغوان، خرما به بار بیاورد؛ یعنی هرگز.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی برای بیان محال بودن یک امر.

سزد گردل ز پیوندش بتابی که او ماهست پیوندش نیابی

اگر از پیوند با او دوری کنی، سزاوارتر است؛ زیرا او ماه است و تو به وصال او نخواهی رسید.

نکته ادبی: تشبیه ویس به ماه که دست‌نیافتنی است.

که یارد گفتن این گفتار با وی که یارد جستن این آزاد با وی

چه کسی جرئت دارد این سخنان را با او بگوید و چه کسی می‌تواند این زنِ آزاده را به دست آورد؟

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ سرکش و مغرور ویس.

مدانی کاو چگونه خویش کامست ز خوی خود چگونه دیر رامست

آیا نمی‌دانی که او چقدر به رایِ خود عمل می‌کند و چقدر سخت رام می‌شود؟

نکته ادبی: 'خویش‌کام' کسی است که به رای خود عمل می‌کند.

اگر من زهرهء صد شیر دارم پیامت پیش او گفتن نیارم

اگر من شجاعتِ صد شیر را هم داشته باشم، باز هم نمی‌توانم پیغام تو را به او برسانم.

نکته ادبی: 'زهره' به معنای شجاعت و دلیری است.

هر آیینه تو نپسندی که در من به زشتی راه یابد گفت دشمن

تو خودت هم نمی‌پسندی که دشمنان، بدگوییِ تو را به گوشِ او برسانند.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی دایه برای بازداشتن رامین.

تو خود دانی که ویس امروز چونست به خوبی از همه خوبان فزونست

تو خود می‌دانی که ویس امروز در چه جایگاهی است و از همه زیبارویان برتر است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای ویس.

هر آن گه کاین سژن با وی بگویم به رسوایی بریزد آب رویم

هر زمان که این سخن را با او بگویم، آبرویم به خاطرِ رسوایی می‌رود.

نکته ادبی: 'آب رو' کنایه از آبرو و حیثیت است.

چنانست او میان ویس دختان که خسرو در میان نیک بختان

جایگاه او میان زنانِ ویس، همانندِ جایگاهِ خسرو میان نیک‌بختان است.

نکته ادبی: تشبیه به خسرو برای نشان دادنِ شکوه و عظمت او.

منش بر آسمان دارد به گشی و با مردم نیامیزد به خوشی

او با شکوهی آسمانی رفتار می‌کند و با مردمِ عادی به راحتی نمی‌آمیزد.

نکته ادبی: 'گشی' به معنای غرور و شکوه است.

همش در تخمه پرمایه ست گوهر همش در گنج شهوارست جوهر

او هم در تبار و نژادش اصالت دارد و هم گنجینه‌ای از گوهر و جواهر است.

نکته ادبی: 'تخمه' به معنای نژاد و نسل است.

بدان گوهر ز شاهان سر فرازست بدین جوهر ز مردم بی نیازست

به خاطرِ آن تبار، نزد شاهان سرافراز است و به خاطرِ ثروتش از مردم بی‌نیاز است.

نکته ادبی: توضیحِ دلایلِ بی‌نیازیِ او.

نه از کار بزرگ آید نهیبش نه از گنج گران آید فریبش

نه از کارهای بزرگ می‌ترسد و نه با گنج‌های گران‌بها فریب می‌خورد.

نکته ادبی: 'نهیب' به معنای ترس و وحشت است.

کنون ژود دلش لشتی مستمندست نه تنهایی و بی شهری نژندست

اکنون حال و روزش بسیار پریشان و مستمند است و به خاطر تنهایی و دوری از وطن، غمگین است.

نکته ادبی: 'نژند' به معنای اندوهگین و افسرده است.

ز خان و مان و شهر خویش دورست هم از رامست هم از مردم نفورست

او از خانه و کاشانه و شهر خود دور افتاده و هم از رامین و هم از مردم گریزان است.

نکته ادبی: 'نفور' به معنای گریزان و متنفر است.

گهی آب از مژه بارد گهی خون گهی از بخت نالد گه ز گردون

گاه از چشمانش اشک می‌بارد و گاه خونِ دل و مدام از بختِ بد و روزگار شکایت می‌کند.

نکته ادبی: تصویری از رنج و اندوهِ ویس.

چو یاد آرد ز مادر وز برادر بجوشد همچو عود تر بر آذر

هرگاه یاد مادر و برادرش می‌افتد، همچون عودِ تری که بر آتش نهند، از درون می‌سوزد و می‌گدازد.

نکته ادبی: تشبیه سوختنِ دل به عودِ تر بر آتش که بسیار زیبا و گویاست.

کند نفرین بر آن سال و مه شوم که دوری دادش از آرام و از بوم

او آن سال و ماهی که باعث دوری‌اش از آرامش و وطن شد را نفرین می‌کند.

نکته ادبی: 'بوم' در اینجا به معنای سرزمین و وطن است.

بدین سان بانوی جمشید گوهر به خوبی نامدار هفت کضور

آن بانوی اصیل و ارجمند، که آوازه‌ی نیکی‌اش در سراسر هفت اقلیم جهان پیچیده بود، این چنین بود.

نکته ادبی: جمشید گوهر کنایه از اصیل‌زاده و گران‌قدر است.

بهلاله خواسته مادر ز یازدانش بپرورده میان ناز و فرمانش

او که در سایه‌ی مادر و با ناز و نعمت و در فرمان‌برداریِ از دیگران بزرگ شده بود.

نکته ادبی: یاز در اینجا به معنای گذشت روزگار و پرورش است.

کنون پر درد و پر تیمار و نالان ز همزادان بریده وز همالان

اکنون که از دوستان و هم‌سالان خود جدا افتاده، سراپا غرق در اندوه و ناله است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

به پیش وی که یارد برد نامت که یارد گفتن این یافه پیمان

کسی جرئت نمی‌کند نام تو را در حضور ویس ببرد یا این پیشنهادِ بی‌معنی و ناپسند را مطرح کند.

نکته ادبی: یافه به معنی سخن بیهوده و بی‌معناست.

مرا این کار بیهوده مفرمای که سر گز نداند رفت چون پای

مرا به این کار بیهوده مجبور نکن، چرا که عاقبتِ این کارِ نادرست، همچون پای بدون سر، سرگشتگی است.

نکته ادبی: اشاره به بیراهه رفتن و تباهی عاقبت کار است.

سبانم گر فزون از قطر میغست زبانی این سخن گفتن دریغست

اگر سخنان من از قطرات باران هم بیشتر باشد، باز هم از بیان این درخواست شرم دارم.

نکته ادبی: میغ به معنی ابر و باران است.

چو بشنید این سخن رامین بیدل ز آب دیده کردش خاک را گل

وقتی رامینِ عاشق و سرگشته این سخنان را شنید، از شدت اندوه چنان گریست که خاک زیر پایش گِل شد.

نکته ادبی: بیدل استعاره از عاشق و حیران است.

ز سختی گریه اندر برش بشکست شکنج گریه گفتارش فرو بستت

فشارِ گریه بر او چیره شد و بغض، راهِ سخن گفتن را بر او بست.

نکته ادبی: شکنج در اینجا به معنای پیچ و تاب و فشار گلو ناشی از گریه است.

هم از گریه بماند و هم از گفتار بران بخشان کاو باشد چنین زار

او هم از گریه و هم از توانِ سخن گفتن باز ماند، بر حال کسی که چنین درمانده و زار است.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زار است.

به مغزش بر شد از دل آتش مهر دمیدش زعفران از لاله گون چهر

آتشِ عشقِ ویس در دلش شعله‌ور شد و رنگ از چهره‌اش پرید و زرد گشت.

نکته ادبی: زعفران دمیدن در چهره، کنایه از رنگ پریدگی ناشی از رنج و عشق است.

چو یک ساعت زبانش بود بسته دل اندر بر شکسته دم گسسته

وقتی برای لحظه‌ای زبانش بند آمد و دلش شکست و نفسش حبس شد.

نکته ادبی: دم گسسته کنایه از ناتوانی در تنفس و تکلم بر اثر اندوه است.

دگر باره سخنها گفت زیبا ز دردی سخن و حالی ناشکیبا

دوباره شروع به سخن گفتن کرد، اما این بار سخنانی زیبا و آمیخته به دردی بی‌قرار.

نکته ادبی: ناشکیبا صفتی برای حالِ عاشق دردمند است.

بسی زاری و لابه کرد و خواهش نیامد در ستیز دایه کاهش

هرچند رامین بسیار زاری کرد و درخواست داشت، اما دایه در مخالفت خود کوتاه نیامد.

نکته ادبی: لابه به معنی التماس و خواهش است.

چو رامین بیش کردی زارواری ازو بیش آمدی نومیدواری

هرچه رامین در زاری و ناله مبالغه می‌کرد، دایه بیشتر ناامید می‌شد.

نکته ادبی: زارواری به معنی شیوه نالیدن است.

به فرجام اندرو آویخت رامین برو ریزان ز دیده اشک خونین

سرانجام رامین به دایه متوسل شد و در حالی که اشک خونین از چشمانش جاری بود، به او چسبید.

نکته ادبی: آویختن در اینجا کنایه از استمداد جستن است.

همی گفت ای انوشین دایه زنهار مکن جان مرا یکباره آوار

رامین می‌گفت: ای دایه‌ی مهربان، مرا دریاب و هستی‌ام را به نابودی نکشان.

نکته ادبی: انوشین به معنی جاویدان و در اینجا صفتِ دایه است.

مبر امیدم از جان و جوانی مکن چون زهر بر من زندگانی

امیدم را از جان و جوانی مبر و زندگی را برایم همچون زهر تلخ نکن.

نکته ادبی: تشبیه زندگی به زهر نشان از شدت رنج دارد.

توی از دوستان پشت و پناهم توی فریادجوی و چاره خواهم

تو تنها تکیه‌گاه و پناه من در میان دوستان هستی و تنها کسی هستی که می‌توانم از او فریادرس بخواهم.

نکته ادبی: فریادجوی کسی است که یاری می‌طلبد.

چه بشاد گر کنی مردم ستانی مرا از چنگ بدبختی رهانی

چه می‌شود اگر کاری بزرگ کنی و مرا از چنگال این بدبختی نجات دهی؟

نکته ادبی: مردم‌ستانی کنایه از کار بزرگ و جوانمردانه است.

در بسته ز پیشم بر گشایی به روی ویسه ام راهی نمایی

دری که پیش روی من بسته شده را بگشایی و راهی به سوی ویس برایم پیدا کنی.

نکته ادبی: اشاره به وصال محبوب که از نظر رامین غیرممکن است.

گر اکنون از تو نومیدی پذیرم به مرگ ناگهان پیشت بمیرم

اگر اکنون از تو پاسخ نومیدانه بشنوم، همین‌جا از شدت غم خواهم مُرد.

نکته ادبی: تاکید بر شدت ناامیدی و مرگ‌طلبی عاشق.

مکن بی چرم را در چاه مفگن نمک بر سوخته کمتر پراگن

مرا که زخمی هستم، در چاه نیفکن و نمک بر زخم سوخته‌ام نپاش.

نکته ادبی: تمثیل برای تاکید بر عدم افزودن بر درد عاشق.

ترا بنده شدستم بنده بپذیر وزین سختی یکی ره دست من گیر

من بنده تو شده‌ام، مرا بپذیر و در این سختی دستم را بگیر.

نکته ادبی: دست گرفتن کنایه از یاری کردن است.

توی در مان دردم در جهان بس درین بیچارگی فریاد من رس

تو تنها درمان درد من در این جهان هستی، در این بیچارگی به دادم برس.

نکته ادبی: درمان‌درد استعاره از واسطه وصال است.

بجز تو در جهان کس را ندانم که با او راز خود گفتن توانم

غیر از تو کسی را در دنیا نمی‌شناسم که بتوانم راز دلم را با او در میان بگذارم.

نکته ادبی: تاکید بر منحصر به فرد بودن دایه برای رامین.

پیام من بگو با آن سمنبر بهانه بیش ازین پیشم میاور

پیام مرا به آن معشوق سیمین‌بر برسان و دیگر بهانه‌تراشی نکن.

نکته ادبی: سمنبر کنایه از زیبا و سفیدپوست است.

بچاره آسیا سازند بر باد بر آرند از میان رود بنیاد

آدمی چنان تواناست که می‌تواند آسیاب را بر باد بگرداند و ریشه رودخانه را از میان بردارد.

نکته ادبی: تمثیل برای توانمندی انسان در انجام کارهای غیرممکن.

به زیر آرند مرغان را زگردون ز دریا ماهیان آرند بیرون

حتی پرندگان را از آسمان و ماهیان را از دل دریا بیرون می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ افسون و تدبیر.

به دام آرند شیران ژیان را به بند آرند پیلان دمان را

شیرانِ وحشی را به بند می‌کشند و پیلانِ خشمگین را رام می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به رام کردن خشم و قدرت.

برون آرند ماران را ز سوراخ به افسونها کنندش رام گستاخ

مارها را از سوراخ بیرون می‌کشند و با افسون، آن‌ها را مطیع می‌سازند.

نکته ادبی: اشاره به توانایی در تغییر طبیعت اشیاء.

تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی همیدون چاره ها کردن توانی

تو نیز در این کار از هر کس دیگری استادتر هستی و توانایی انجام این چاره‌جویی‌ها را داری.

نکته ادبی: همیدون به معنی همچنین است.

سژن دانی بسی هنگام گفتار هنر داری بسی در وقت کردار

تو هم در سخن گفتن بسیار دانا هستی و هم در عمل، هنرمندی.

نکته ادبی: سژن در متون کهن به معنی دانایی و زبان‌آوری است.

سخن را با هنر نیکو بپیوند وزیشان هر دو برنه ویس را بند

سخن و هنر را با هم بیامیز و با هر دوی آن‌ها، ویس را اسیر خود کن.

نکته ادبی: بند نهادن کنایه از به دام عشق کشیدن است.

اگر نه بخت من بودی نکورای ترا پیشم نیاوردی دراین جای

اگر بخت و اقبال من نیکو نبود، خداوند تو را بر سر راه من قرار نمی‌داد.

نکته ادبی: نکورای به معنی نیک‌اندیش و خوش‌طالع است.

چنان چون تو مرا یاری درین کار خدا بادا به هر کاری ترا یار

چنان‌که تو مرا در این کار یاری می‌کنی، خداوند نیز در هر کاری یاور تو باشد.

نکته ادبی: دعا در حقِ یاری‌رسان.

بگفت این و پس او را تنگ در بر کشید و داد بوسی چند بر سر

این را گفت و او را در آغوش کشید و چند بوسه بر سرش زد.

نکته ادبی: تنگ در بر کشیدن کنایه از شدتِ عجز و نیاز است.

وزان پس داد بوسش برلب و روی بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت

و سپس بر لب و روی او بوسه زد؛ گویی دیوی در دل دایه خانه کرد و او را فریفت.

نکته ادبی: آمدن دیو در دل کنایه از وسوسه شدن و تغییر رای است.

چو بر زن کام دل راندی یکی بار چنان دان کش نهادی بر سر اپسار

هرگاه بر زنی (محبوبی) مسلط شدی، بدان که بر سرش افسار نهاده‌ای و اسیرش کرده‌ای.

نکته ادبی: اپسار به معنای افسار است و کنایه از تسلط یافتن.

چو رامین از کنار دایه بر خاست دل دایه به تیمارش بیارست

وقتی رامین از کنار دایه برخاست، دل دایه به خاطر او تغییر کرد و نسبت به رامین دلسوز شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای دلسوزی و مراقبت است.

دریده شد همنانگه پردهء شرم شد آن گفتار سردش درزمان گرم

در همان لحظه پرده‌ی شرم و حیا دریده شد و آن مخالفت سرد دایه، بلافاصله به موافقتِ گرم بدل شد.

نکته ادبی: همنانگه به معنی در همان لحظه است.

بدو گفت ای فریبنده سخن گوی ببردی از همه کس در سخن گوی

دایه به رامین گفت: ای کسی که با سخنانت فریب می‌دهی، در سخنوری از همه پیشی گرفته‌ای.

نکته ادبی: سخن‌گوی بودن کنایه از فصاحت و بلاغت است.

دلت از هر کسی جویای کامست ترا هر زن که بینی ویس نامست

دلت دنبال خواسته و هوس خود است و هر زنی را که می‌بینی، گویی برای تو ویس است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پروایی در عشق‌ورزی رامین.

مرا تو دوست بودی دل افروز ولیکن دوستر گشتم از امروز

تو پیش از این هم دوستِ دل‌افروز من بودی، اما از امروز عزیزتر و دوست‌داشتنی‌تر شدی.

نکته ادبی: تحولِ نظرِ دایه نسبت به رامین.

گسسته شد میان ما بهانه که شد تیر هوا سوی نشانه

دیگر بین ما بهانه‌ای باقی نماند، چرا که تیرِ نگاه و خواستِ تو به هدف رسید.

نکته ادبی: تیر هوا سوی نشانه استعاره از رسیدن به مقصود است.

ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای که از فرمانت بیرون ناورم پای

از این پس هر چه فرمان دهی اطاعت می‌کنم و قدمی از فرمان تو بیرون نخواهم گذاشت.

نکته ادبی: اظهار بندگی و اطاعت کامل.

کنم بخت ترا بر ویس پیروز ستانم داد مهرت زان دل افروز

بختِ تو را در رسیدن به ویس پیروز خواهم کرد و حقِ عشق تو را از آن یارِ دل‌افروز می‌گیرم.

نکته ادبی: دل‌افروز صفتِ ویس است.

چو بشنید این سخن دلخسته رامین بدو گفت ای مرا رویش جهان بین

وقتی رامینِ دل‌شکسته این سخن را شنید، به دایه گفت: ای کسی که چهره‌ات جهان را روشن می‌کند.

نکته ادبی: جهان‌بین صفتی ستایشی برای دایه است.

ترا زین پس نگر تا چون پرستم به پیشت جان به خدمت چون فرستم

ببین که از این پس چگونه تو را می‌پرستم و جانم را فدای خدمت به تو می‌کنم.

نکته ادبی: پرستیدن کنایه از نهایتِ تکریم و احترام است.

همی بینی که پیچان همچو مارم چگونه صعب و آشفته ست کارم

می‌بینی که چگونه از غم همچون مار به خود می‌پیچم و کارم چقدر دشوار و آشفته است.

نکته ادبی: پیچان همچو مار استعاره از بی‌قراری و درد است.

به شب گویم نماند زنده تا بام جو بام آید ندارم طمع تا شام

شب‌ها می‌گویم تا صبح زنده نمی‌مانم و چون صبح می‌شود، تا شام امیدی به زنده ماندن ندارم.

نکته ادبی: تاکید بر شدتِ رنج و ناامیدی لحظه‌ای.

بدان مانم که در دریا نشنید ز دریا باد و موج سخت بیند

وضعیتِ من به کسی می‌ماند که در دریا گرفتار شده و در میانِ امواجِ سهمگین و بادهای تند، هیچ‌گونه امنیتی برای ماندن ندارد.

نکته ادبی: تشبیه به دریا و طوفان، کنایه از تلاطم و اضطراب شدید روحی.

نگر تا او زمانه چون گذارد که یک ساعت امید جان ندارد

نگاه کن که او چگونه روزگار می‌گذراند؛ کسی که حتی برای یک ساعت هم امیدی به زنده ماندن یا آرامش ندارد.

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ 'یک ساعت' برای تاکید بر بی‌تابی و سرعتِ گذرِ عمر در رنج.

من از تیمار ویسه همچنانم شبان از روز و از شب ندانم

من از غمِ دوری از ویسه چنین حالم که دیگر تفاوتِ میانِ روز و شب را تشخیص نمی‌دهم.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بی‌قراری که منجر به محوِ مفهومِ زمان نزدِ عاشق شده است.

کنون امید در کار تو بستم مگر گیری درین آسیب دستم

اکنون تمامِ امیدم را به تو بسته‌ام؛ شاید بتوانی دستم را بگیری و از این گرفتاری نجاتم دهی.

نکته ادبی: استفاده از 'دست گرفتن' به عنوانِ کنایه از یاری‌رسانی و نجات‌بخشی.

چو از تو این نوازشها شنیدم تو دادی بند شادی را کلیدم

وقتی این جملاتِ آرام‌بخش را از تو شنیدم، گویی کلیدِ گشایشِ گره‌های شادی را به دستم دادی.

نکته ادبی: استعاره از 'کلید' برای گشایشِ کارِ بسته.

جوانمردی بکار آرد به کردار که بی کردار ناخوبست گفتار

جوانمردی آن است که در عمل دیده شود، زیرا حرف زدن بدونِ انجامِ کار، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ عملی و تضادِ میانِ گفتار و کردار.

بگو تا روی فرخ کی نمایی بدیدارم دگر باره کی آیی

به من بگو که چه زمانی دوباره آن چهرهٔ زیبا و فرخنده‌ات را به من نشان می‌دهی و چه وقت دوباره به دیدارم می‌آیی؟

نکته ادبی: استفاده از صفتِ 'فرخ' به معنای مبارک و زیبا در ادبِ کهن.

کجا من روز و ساعت می شمارم همیشه دیدنت را چشم دارم

در حالی که من لحظه‌شماری می‌کنم و همیشه چشم‌انتظارِ دیدارِ تو هستم.

نکته ادبی: کنایه از اشتیاقِ شدید و بی‌صبری.

همی تا شادمانت باز بینم بر آتش خسپم و بر وی نشینم

تا زمانی که تو را شاد و خندان نبینم، گویی بر آتش می‌خوابم و با سختیِ تمام روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: استعاره از آتش برای توصیفِ سوزشِ هجران.

به دیدارت چنان باشد شتابم که یک ساعت قرار تن نیابم

اشتیاقِ من برای دیدارت چنان زیاد است که حتی لحظه‌ای آرام و قرار ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ بی‌تابی برای تاکید بر فوریتِ وصال.

چو آشفته نمانم بر یکی رای چو دیوانه نپایم بر یکی جای

مانندِ آشفته‌حالان، بر یک تصمیم ثابت نمی‌مانم و مثلِ دیوانگان در یک جا آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: تشبیه به دیوانگی برای نشان دادنِ سرگشتگی و بی‌ارادگیِ عاشق.

بخنده گفت جادو کیش دایه تو هستی در سخن بسیار مایه

آن دایه که ترفندهای جادویی و افسون‌گری می‌دانست، خندید و گفت: تو در سخنوری بسیار توانا و ماهر هستی.

نکته ادبی: ترکیبِ 'جادو کیش' به معنایِ کسی که کارهایش شبیه به جادو و افسون است؛ در اینجا دایه به عنوانِ واسطه.

بدین گفتار نغز و لابه چون نوش به مغز بیهشان باز آوری هوش

با این کلامِ شیرین و فریبنده، گویا هوش و عقل را به مغزِ کسانی که از خود بی‌خبرند، بازمی‌گردانی.

نکته ادبی: تشبیه سخنِ دلنشین به 'نوش' (نوش‌دارو/شهد) که شفابخش است.

دلم را تو بدین گفتار خستی چو جانم را بدین زنهار بستی

تو با این سخنان، دلم را مجروح کردی و در عینِ حال با این پیمان، جانم را به خود بستی.

نکته ادبی: ایهام در 'خستی' (زخمی کردی) و 'بستی' (پیمان بستن/اسیر کردن).

ز جان خویش بندی بر گشادی بیاوردی و بر جانم نهادی

تو قید و بندهای جانم را گشودی و مرا رها کردی، اما دوباره آن را بر جانم نهادی (و مرا گرفتارِ عشقِ خود کردی).

نکته ادبی: تناقضِ هنری میانِ گشودنِ بند و دوباره بستنِ آن؛ نمادِ اسارت در عشق.

نگر تا هیچ گونه غم نداری کزین اندوهت آید رستگاری

مراقب باش که هیچ‌گونه غمی نداشته باشی، چرا که از دلِ همین اندوه است که رستگاری و وصال برایت حاصل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ 'پایانِ شبِ سیه سپید است'.

تو خود بینی که کامت چون بر آرم به نیکی روی کارت چون نگارم

خودت خواهی دید که چگونه به خواسته‌ات می‌رسم و امورِ مربوط به تو را به بهترین شکلِ ممکن سامان می‌دهم.

نکته ادبی: استعاره از 'نگاشتن' برای سامان دادن و زیبا جلوه دادنِ امور.

ترا بر اسپ تازی چون نشانم به چشم دشمنان بر چون دوانم

تو را سوار بر اسبِ تندرو (اسبِ تازی) خواهم کرد و چنان با عزت به پیش می‌برم که در چشمِ دشمنانت بدرخشی.

نکته ادبی: اسبِ تازی نمادِ سرعت، شکوه و پیروزی در حماسه‌ها.