ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاهی یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

فخرالدین اسعد گرگانی
چو دایه شد ز کار ویس آگاه که چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تریک شد بردیدگانش تو گفتی دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کاری بجز موبد نبودش هیچ چاری
به گریه دشتها را کرد جیحون به موبد کوهها را کرد هامون
همی گفت ای دو هفته ماه تابان بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جای تو زمانه که کردت در همه عالم فسانه
هنوز از شیر آلوده دهانت بشد در هر دهانی داستانت
نرسته نار دو پستانت از بر هوای تو برست از هفت کضور
تو خود کوچک چرا نامت بزرگست تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندک و جوینده بسیار تو بی غدر هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره کردند مرا بی دختر و بی چاره کردند
ترا از خویش خود بیگانه کردند مرا بی دختر و بی خانه کردند
ترا کردند بهواره ز شهرت مرا کردند آواره ز بهرت
صترا از شهر خود بیگانه کردند مرا در شهر خود دیوانه کردندص
مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد ابی جان زندگانی چون توان کرس
مبادا در جهان از من نشانی اگر بی تو بخواهم زندگانی
پس آنگه سی جمازه ساخت راهی بریشان گونه گونه ساز شاهی
ببرد از بهر دختر هر چه بایست یکایک آنچه شاهان را بشایست
به یک هفته به مرو شاهجان شد تن بیجان تو گفتی نزد چان شد
چو ویس خسته دل را دید دایه ز شادی گشت جانش نیک مایه
میان خاک و خاکستر نشسته شخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گریان بر جوانی بریده دل ز جان و زندگانی
شده نالان و گریان بر تن خویش فگنده سر چو بوتیمار در پیش
گهی خاک زمین بر سر همی بیخت گهی خون مژه بر بر همی ریخت
رخانش همچو تیغ زنگ خورده به ناخن سربسر افگار کرده
دلش تنگ آمده همچون دهانش تنش لاغر شده همچون میانش
چو دایه دید وی را زار و گریان دلش بر آتش غم گشت بریان
بدو گفت ای گرانمایه نیازی چرا جان در تباهی میگدازی
چه پردازی تن از خونی که جانست چه ریزی آنکه جان را زو زیانست
توی چشم سرم را روشنایی توی با بخت نیکم آشنایی
ترا جز نیکی و شادی نخواهم هم از تو بر تو بیدادی نخواهم
مکن ماها چنین با بخت مستیز چو بستیزی بدین سان سخت مستیز
که آید زین دریغ و زارواری رخت را زشتی و تن را نزاری
رتا در دست موبد داد مادر پس آنگه از پست نامد برادر
کنون در دست شاه کامرانی مرو را همبر و جان و جهانی
برو دل خوش کن و او را میازار که نازارد شهان را هیچ هشیار
اگر چه شاه و شهزدست ریرو به چاه و فادشاهی نیست چون او
در می گر چه از دستت فتادست یکی گوهر خدایت باز دادست
برادر گر نبودت پشت و یاور پست پشت ایزد و اقبال یاور
و گر پیوند ویرو با تو بشکست جهانداریچنین با تو بپیوست
فلک بستد ز تو یک سیب سیمین به جای آن ترنجی داد زرین
دری بست و دو در همبرش بگشاد چراغی برد و شمعی باز بنهاد
نکرد آن بد به جای تو زمانه که جویی گریه را چندین بهانه
نباید ناسپاسی کرد زین سان که زود از از کار خودگردی پشیمان
ترا امروز روز شاد خواریست نه روز غمگینی و سو کواریست
اگار فرمانبری بر خیزی از خاک بپوشی خسروانی جامهء پاک
نهی بر فرق مشکین تاخ زرین بیارایی مه رخ را به پروین
به قد از تخت سروی بر جهانی به روی از کاخ باغی بشکفاکی
ز گلگون رخ گل خوبی بیاری به میگون لب می نوشی گساری
به غمزه جان ستانی دل ربایی به بوسه جان فزایی دل گشایی
به شاب روزآوری از لاله گونروی چو شب آری به روز از عنبرین موی
دهی خورشید را از چهره تضویر نهی بر جادوان از زلف زنجیر
به خنده کم کنی مقدار شکر به گیسو بشکنی بازار عنبر
دل مردان کنی بر نیکوان سرد رخ شیران کنی بر آهوان زرد
اگر بر تن کنی پیرایهء خویش چنین باشی که من گفتم و زین بیش
تو در هر دل زخوبی گوهر آری تو در هر جان ز خوشی شکر آری
ز گوهر زیوری کن گوهرت را ز پیکر جامه ای کن پیکرت را
کجا خوبی بیارایده به گوهر همان خوشی بفزاید به زیور
جوانی داری و خوبی و شاهی زون تر زین که تو داری چه خواهی
مکن بر هکم یزدان ناپسندی مده بی درد ما را دردمندی
ز فریاد نترسد هکم یازدان نگردد باز پس گردون گردان
پس این فریاد بی معنی چه خوانی ز چشم این اشک بیهوده چه رانی
چو دایه کرد چندین پندها یاد چه آن گفتار دایه بود و چه بار
تو گفتی گوز بر گندی همی شاند و یا در بادیه کشتی همی راند
جوابش داد ویس ماه فیکر که گفتار تو جون تخمی است بی بر
دل من سیر گشت از بوی و از رنگ نپوشم جامه ننشینم به او رنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاکست ندیمم مویه و همراز باکست
نه موبد بیند از من شادکامی نه من بینم ز موبد نیکنامی
چو با ویرو بدم خرمای بی خار کنون خاری که خارما ناورم بار
اگر شویم ز بهر کام باید مرا بی کام بودن بهتر آید
چو او را بود ناکامی بهفرجام مبیند ایچ کس دیگر ز من کام
دگر باره زبان بگشاد دایه که بود اند سخن بسیار مایه
بدو گفت ای چرغ و چشم مادر سزد گر نالی از بهر برادر
که بودت هم برادر هم دلارم شما از یکدگر نایافته کام
چه بدتر زانکه دو یار وفادار به هم باشد سال و ماه بسیار
به شادی روز و شب با هم نشینند ولیکن کام دل از هم نبینند
پس آنگه هر دو از هم دور مانند رسیدن را به هم چاره ندانند
دریغ این بود با حسرت آن بماند جاودانی درد ایشان
چنان مردی که باشد خارو درویش ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش
کند سستی و آن را بر ندارد مر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آید نبیند گنج بر جای بماند جاودان با حسرت و واری
جکین بودست با تو حال ویرو کنون بد گشت و تیره فال ویرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ که بتوانست زد پیلی دو شه رخ
به نادانی مکن تندی و مستیز مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز
به آب گل سر و گیسو فرو شوی پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین به سر بر نه مرصع تاج زرین
کجا ایدر زنان آیند نامی هم از تخم بزرگان گرامی
نخواهم کت بدین زاری ببینند چنین با تو به خاک اندر نشینند
هر آییند خرد داری و دانی که تو امروز در شهر کسانی
ز بهر مردم بیگانه صد کار به نام و ننگ باید کرد ناچار
بهین کاریست نام و ننگ جستن زبان مردم بیگانه بستن
هران کس کاو ترا بیند بدین حال بگوید بر تو این گفتار در حال
یکی بهره ز رعنایی شمارند دگر بهره ز بدرایی شمارند
گهی گویند نشکوهید ما را ز بهر آنگه نپسندید ما را
گهی گویاند او خود کیست باری که ما را زو بیاید برد باری
صواب آنست اگر تو هوشمندی که ایشان را زبان بر خود ببندی
هر آن کاو مردمان را خوار دارد بدان کاو دشمن بسیار دارد
هر آن کاو برمنش با شدبه گشی نباشد عیش او را هیچ خوشی
ترا گفتم مدار این عادت بد ز بهر مردمان نز بهر موبد
کجا بر چشم او زشت تو نیکوست که او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنید این سخن ویس دلارم به دل باز آمد او را لختی آرام
خوش آمد در دلش گفتار دایه نجست از هیچ رو آزاد دایه
همانگاه از میان خاک بر خاست تن سیمین بشست و پس بیاراست
همی پیراست دایه روی و مویش همی گسترد بروی رنگ و بویش
دو چشم ویس بر پیرایه گریان ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
همی گفت آه از بخت نگونسار گه یکباره ز من گشتست بیزار
چه پران مرغ و چه باد هوایی دهد هر یک به درد من گوایی
ببخشانید هر دم بر غربیان برند از بهر بیماران طابیان
ببخشانید بر چون من غریبی بیاریدم چو من خواهم طبیبی
منم از خان و مان خویش برده غریب و زان و بر دل تیر خورده
ز شایسته رفیقان دور گشته ز یکدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادر تنم در موج دریا دل بر آذر
جهان با من به کین و بخت بستیز فلک بس تند با من دهر بس تیز
قصا بارید بر من سیل بیداد قدر آهیخت بر من تیغ فولاد
اگر بودی به گیتی داد و داور مرا بودی گیا و ریگ یاور
چو دایه ماه خوبان را بیاراست بنفشه بر گل خیری بپیراست
ز پیشانیش تابان تیر و ناهید زر خسارش فروزان ماه و خورشید
چو بهرام ستمگر چشم جادوش چو کیوان بد آیین زلف هندوش
لبان چون مشتری فرخنده کردار همه ساله شکر بار و گهی بار
صدو گیسو در برافگنده کمندش پری در زیر آن هر دو پرندشص
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف چو زاغی او فتاده کشته بر برف
رخانش هست گفتی تودهء گل لبانش هست گفتی قطرهء مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر سرا پا هر دو چون دو یار در خور
دو رانش گرد و آگنده دو بازو درخت دلربایی گشته هر دو
بریشان شاخها از نقرهء ناب و لیکن شاخها را میوه عناب
دهان چون غنیچهء گل نا شکفته بدو در سی و دو لولو نهفته
به سان سی و دو گوهر در فشان نهان در زیر دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهی با روان بود چو بر می خاستی سرو روان بود
خرد در روی او خیره بماندی ندانستی که آن بت را چه خواندی
ندیدی هیچ بت چون او بی آهو بلند و چابک و شیرین و نیکو
به خوبی همچو بخت و کامرانی ز خوشی همچو جان و زندگانی
ز بس زیور چو باغ نوبهاری ز بس گوهر چو گنج شاهواری
اگر فرزانه آن بت را بدیدی چو دیوانه به تن جانه دریدی
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی به چشمش روی حوران زشت گشتی
ور آن بت مرده را آواز دادی به خاک اندر جوابش باز دادی
و گر رخ را در آب شور شستی ز پیرامنش نی شکر برستی
و گر بر کهربا لب را بسودی به ساعت کهربا یاقوت بودی
چنین بود آن نگار سرو بالا چنین بود آن بت حورشید سیما
بتان جین و مهرویان بربر به پیشش همچو پیش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرین میان نقش روم و پیکر چین
چو ماهی در چمن گاه بهران ستاره گرد ماه اندر مزاران
که داند کرد یک یک در سخن یار که شاهنشاه وی را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهر ز طبل عطرها و جام زیور
ز چینی و ز رومی ماه رویان همه کافور رویان مشک مویان
یکایک چون گوزن رودباری ندیده روی شیر مرغزاری
بخوبی همچو طاو و سان گرازان بدیشان نارسیده چنگ بازان
نشسته ویس بانو از بر تخت مشاطه گشته مر خوبیش را بخت
نیستان گشته پیش او شبستان چو سروستان زده پیش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگین به گوشش آفرین مانند نفرین
یکی هفته به شادی شاه موبد گهی می خورد و گه چوگان همی زد
وزان پس رفت یک هفته به نخچیر نیامد از کمانش بر زمین تیر
نه روز باده خوردن سیم و زر ماند نه روز صید کردن جانور ماند
چو چوگان زد به پیروزی چنان زد که گویش از زمین بر آسمان زد
کف دستش همی بوسید چوگان سم اسپش همی بوسید میدان
چو باده خورد با مردم چنان خورد که دریک روز دخل یک جهان خورد
کف دستش چو ابری بود باران به ابراندر قدح چون برق رخشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو دایه شد ز کار ویس آگاه که چون آواره برد او را شهنشاه

هنگامی که دایه از ماجرای ویس آگاه شد و فهمید که شاه او را به اجبار و با خود برده است، حالش دگرگون شد.

نکته ادبی: شاهنشاه در اینجا کنایه از موبد است. دایه در متون کهن علاوه بر پرستار، نقشی همچون مادرخوانده و مشاور داشته است.

جهان تریک شد بردیدگانش تو گفتی دود شد در مغز جانش

دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد و از شدت اندوه، گویی دودِ سیاه و غلیظی به مغز و جانش نفوذ کرد.

نکته ادبی: دود در مغز جان، کنایه از شدتِ حیرت و سوختن از غم است.

بجز گریه نبودش هیچ کاری بجز موبد نبودش هیچ چاری

در آن حال، کاری جز گریستن نداشت و هیچ راه چاره‌ای برای نجات ویس جز مراجعه به موبد نمی‌دید.

نکته ادبی: موبد در اینجا به عنوان قدرت مطلقه و تنها مرجعِ رسیدگی به وضعیت ویس است.

به گریه دشتها را کرد جیحون به موبد کوهها را کرد هامون

از شدتِ اشک، دشت‌ها را به رودخانه‌ای بزرگ (جیحون) و کوه‌ها را به هامون و دشتِ مسطح تبدیل کرد.

نکته ادبی: جیحون نام رودخانه‌ای بزرگ است و هامون به معنای دشت؛ مبالغه‌ای در شدت گریه.

همی گفت ای دو هفته ماه تابان بتان ماهان شده تو ماه ماهان

دایه با خود می‌گفت: ای کسی که در این سنِ کم مانند ماه می‌درخشی، تو زیباترینِ ماه‌ها هستی.

نکته ادبی: دو هفته ماه کنایه از نوجوانی و اوج زیبایی است.

چه کین دارد به جای تو زمانه که کردت در همه عالم فسانه

زمانه چه کینه و دشمنی با تو دارد که نامت را در عالم به عنوانِ دختری رنج‌کشیده بر سر زبان‌ها انداخت؟

نکته ادبی: فسانه شدن کنایه از شهرت به رنج یا بی‌وفایی روزگار است.

هنوز از شیر آلوده دهانت بشد در هر دهانی داستانت

هنوز شیرِ کودکی از دهانت پاک نشده، اما نام و داستان تو در همه جا پیچیده است.

نکته ادبی: استعاره از خردسالی و مظلومیت.

نرسته نار دو پستانت از بر هوای تو برست از هفت کضور

هنوز به بلوغ نرسیده‌ای، اما تقدیر و هوای تو بر هفت کشور چیره گشته است.

نکته ادبی: نار دو پستان کنایه از نارس بودن و خردسالی است.

تو خود کوچک چرا نامت بزرگست تو خود آهو چرا عشق تو گرگست

تو خود هنوز کودکی، چرا شهرتِ نامت این‌قدر بزرگ شده؟ تو مانند آهویی ظریفی، چرا عشق به تو چنین درنده و گرگ‌صفت است؟

نکته ادبی: تقابل آهو و گرگ برای نشان دادن ناتوانی ویس در برابرِ عشق یا قدرت موبد.

ترا سال اندک و جوینده بسیار تو بی غدر هوادارانت غدار

سن کمی داری اما خواستاران بسیاری داری؛ تو بدون هیچ گناهی، دلبستگانت را اسیرِ خود کرده‌ای.

نکته ادبی: غدار به معنای فریبنده یا کسی است که بی‌وفایی می‌کند.

ترا از خان و مان آواره کردند مرا بی دختر و بی چاره کردند

تو را از خانه و کاشانه‌ات دور کردند و مرا نیز از دخترم جدا کردند و بی‌چاره ساختند.

نکته ادبی: تاکید بر پیوند عاطفی دایه و ویس.

ترا از خویش خود بیگانه کردند مرا بی دختر و بی خانه کردند

تو را از خودت بیگانه کردند و مرا هم بی‌دختر و آواره ساختند.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ها برای تاکید بر عمق فاجعه.

ترا کردند بهواره ز شهرت مرا کردند آواره ز بهرت

تو را از شهر و دیارت بیرون کردند و مرا به خاطرِ تو آواره کردند.

نکته ادبی: بهواره به معنای آواره و دورافتاده از وطن.

صترا از شهر خود بیگانه کردند مرا در شهر خود دیوانه کردندص

تو را در شهر خودت غریبه کردند و مرا در این شهر دیوانه کردند.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی دایه و ویس.

مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد ابی جان زندگانی چون توان کرس

خداوند دیدار تو را برای من به مثابه جان کرده است، آیا بدون جان می‌توان زندگی کرد؟

نکته ادبی: تشبیه ویس به جانِ دایه که نشان از وابستگی عمیق روحی دارد.

مبادا در جهان از من نشانی اگر بی تو بخواهم زندگانی

اگر بخواهم بدون تو زندگی کنم، دیگر هیچ نشانی از من در جهان باقی نماند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده فداکاری و وفاداری مطلق دایه است.

پس آنگه سی جمازه ساخت راهی بریشان گونه گونه ساز شاهی

سپس دایه سی مرکب (جمازه) آماده کرد و با ساز و برگِ شاهانه راهیِ سفر شد.

نکته ادبی: جمازه شتری تندرو است که برای مسافت‌های طولانی استفاده می‌شد.

ببرد از بهر دختر هر چه بایست یکایک آنچه شاهان را بشایست

برای ویس هر آنچه که شایسته بود و آنچه که شاهان برای دخترانشان تهیه می‌کردند، فراهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به رسوم طبقاتی و شاهانه.

به یک هفته به مرو شاهجان شد تن بیجان تو گفتی نزد چان شد

در طول یک هفته به شهر مرو (شاهجان) رسید؛ بدنی که بی‌جان به نظر می‌رسید، گویی به جان رسید و زنده شد.

نکته ادبی: شاهجان نام دیگر شهر مرو است. تناقضِ 'بی‌جان' و 'جان' برای توصیف وضعیت ویس.

چو ویس خسته دل را دید دایه ز شادی گشت جانش نیک مایه

وقتی دایه ویسِ دل‌شکسته را دید، از اینکه بالاخره او را یافت، جانش سرشار از شادی شد.

نکته ادبی: خسته دل کنایه از رنج‌دیده و داغدار.

میان خاک و خاکستر نشسته شخوده لاله و سنبل گسسته

ویس در میان خاک و خاکستر نشسته بود و از شدت غم، گل‌های چهره‌اش (لاله و سنبل) پژمرده شده بود.

نکته ادبی: لاله نماد سرخی گونه و سنبل نماد سیاهی و پیچ‌وخم مو است.

به حال زار گریان بر جوانی بریده دل ز جان و زندگانی

او با حالتی زار و گریان بر جوانیِ خود می‌گریست و از جان و زندگی قطع امید کرده بود.

نکته ادبی: توصیف افسردگی شدید.

شده نالان و گریان بر تن خویش فگنده سر چو بوتیمار در پیش

بر تنِ خود نالان و گریان بود و سرش را مانند مرغِ بوتیمار به زیر افکنده بود.

نکته ادبی: بوتیمار پرنده‌ای است که در اسطوره‌ها همیشه تشنه است و لبِ آب می‌نشیند اما نمی‌نوشد؛ نماد غم و تنهایی.

گهی خاک زمین بر سر همی بیخت گهی خون مژه بر بر همی ریخت

گاهی خاکِ زمین را بر سر می‌ریخت و گاهی خونِ مژگانش بر سینه‌اش جاری بود.

نکته ادبی: خون مژه، کنایه از گریه شدید است.

رخانش همچو تیغ زنگ خورده به ناخن سربسر افگار کرده

صورتش مانند شمشیر زنگ‌خورده تیره شده بود و از شدت بیقراری، پوستِ خود را با ناخن زخمی کرده بود.

نکته ادبی: توصیفِ جراحاتِ ناشی از خودزنیِ ناشی از غم.

دلش تنگ آمده همچون دهانش تنش لاغر شده همچون میانش

دلش از غم تنگ شده بود و مانند دهانش کوچک گشته بود و بدنش از لاغری مانند میانِ باریکش شده بود.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای نشان دادنِ ضعف جسمانی بر اثر اندوه.

چو دایه دید وی را زار و گریان دلش بر آتش غم گشت بریان

وقتی دایه، ویس را در آن حالِ زار و گریان دید، دلش از آتشِ غمِ او کباب شد.

نکته ادبی: آتش غم و بریان شدن دل کنایاتی رایج برای دلسوزی شدید.

بدو گفت ای گرانمایه نیازی چرا جان در تباهی میگدازی

دایه به او گفت: ای عزیزِ گرامی، چرا جانت را در این تباهی و اندوه هدر می‌دهی؟

نکته ادبی: نیازی به معنای نازنین و عزیز است.

چه پردازی تن از خونی که جانست چه ریزی آنکه جان را زو زیانست

چرا تنِ خود را با این اشک‌های خونین که مانند جان عزیز است، لاغر و ناتوان می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه ریختن اشک خونین، ضرر جسمانی دارد.

توی چشم سرم را روشنایی توی با بخت نیکم آشنایی

تو روشنیِ چشمانِ منی و با بختِ خوبِ من آشنایی داری.

نکته ادبی: تعبیرِ عاشقانه و مادرانه دایه به ویس.

ترا جز نیکی و شادی نخواهم هم از تو بر تو بیدادی نخواهم

من جز نیکی و شادی برای تو نمی‌خواهم و نمی‌خواهم که تو نیز به خودت ستم کنی.

نکته ادبی: دعوت به آرامش و خویشتنداری.

مکن ماها چنین با بخت مستیز چو بستیزی بدین سان سخت مستیز

ای ماهِ من، با بختِ خود ستیزه مکن که اگر با سرنوشت بجنگی، چیزی جز سختی نصیبت نمی‌شود.

نکته ادبی: بخت مستیز کنایه از تسلیم در برابر تقدیر.

که آید زین دریغ و زارواری رخت را زشتی و تن را نزاری

چرا که از این زاری و اندوهِ بیهوده، چیزی جز زشتیِ چهره و ضعفِ تن برایت باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به آثار مخرب زیبایی‌شناختیِ اندوه.

رتا در دست موبد داد مادر پس آنگه از پست نامد برادر

مادرت تو را به دستِ موبد سپرد و پس از آن دیگر هیچ برادری از پشتِ تو در نیامد (حمایت نکرد).

نکته ادبی: اشاره به تنهایی ویس و نبودِ حامی.

کنون در دست شاه کامرانی مرو را همبر و جان و جهانی

اکنون تو در دستِ پادشاهی کامروا هستی که تو را همسر و جان و جهانِ خویش می‌داند.

نکته ادبی: همبر به معنای همسر و قرین است.

برو دل خوش کن و او را میازار که نازارد شهان را هیچ هشیار

برو و دلت را خوش کن و او را میازار، زیرا هیچ آدم عاقلی شاهان را نمی‌آزارد.

نکته ادبی: توصیه به سیاستمداری و محافظه‌کاری.

اگر چه شاه و شهزدست ریرو به چاه و فادشاهی نیست چون او

اگرچه شاه و شهزاده‌های بسیاری هستند، اما در پادشاهی و قدرت کسی مانند او نیست.

نکته ادبی: توجیهِ قدرتِ موبد.

در می گر چه از دستت فتادست یکی گوهر خدایت باز دادست

اگرچه 'درِ' گرانبهایی از دستت افتاد (اشاره به ویرو)، اما خداوند 'گوهر' دیگری (موبد) به تو باز داد.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینی یک معشوق با موقعیتی جدید.

برادر گر نبودت پشت و یاور پست پشت ایزد و اقبال یاور

اگر برادر (ویرو) دیگر پشتیبان تو نیست، اکنون خداوند و اقبالِ بلندِ تو یاورِ تو هستند.

نکته ادبی: تغییر نگاه از عاملِ انسانی به عاملِ الهی.

و گر پیوند ویرو با تو بشکست جهانداریچنین با تو بپیوست

اگر پیوندِ تو با ویرو گسسته شد، جهان‌داری (پادشاهی) با تو پیوند خورد.

نکته ادبی: تاکید بر جبرِ تاریخ و سرنوشت.

فلک بستد ز تو یک سیب سیمین به جای آن ترنجی داد زرین

فلک یک سیب سیمین (نقره‌ای/خام) را از تو گرفت، اما در عوض ترنجی زرین (ارزشمند) به تو داد.

نکته ادبی: استعاره از اینکه زیانِ ظاهری، سودی بزرگتر در بر دارد.

دری بست و دو در همبرش بگشاد چراغی برد و شمعی باز بنهاد

دری را بست و دو درِ دیگر گشود، چراغی را گرفت و شمعی جایگزین آن نهاد.

نکته ادبی: اشاره به گشایش‌های الهی و تقدیر.

نکرد آن بد به جای تو زمانه که جویی گریه را چندین بهانه

زمانه آنقدرها هم با تو بد نکرده که این‌قدر بهانه برای گریه می‌جویی.

نکته ادبی: سرزنشِ ملایم برای مبالغه در اندوه.

نباید ناسپاسی کرد زین سان که زود از از کار خودگردی پشیمان

نباید ناسپاسی کنی، زیرا اگر این‌گونه رفتار کنی، به زودی از کارهایت پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به پیامدهایِ لجبازی.

ترا امروز روز شاد خواریست نه روز غمگینی و سو کواریست

امروز روزِ شادمانی و لذت بردن از زندگی است، نه روزِ غمگینی و سوگواری.

نکته ادبی: دعوت به درکِ لحظه.

اگار فرمانبری بر خیزی از خاک بپوشی خسروانی جامهء پاک

اگر فرمانِ شاه را بپذیری، از خاک بلند می‌شوی و لباس‌های فاخرِ شاهانه می‌پوشی.

نکته ادبی: تشویقِ ویس به پذیرشِ جایگاهِ ملکه.

نهی بر فرق مشکین تاخ زرین بیارایی مه رخ را به پروین

بر سرِ سیاه و زیبایت، تاجِ زرین می‌گذاری و صورتِ ماهت را با جواهرات می‌آرایی.

نکته ادبی: توصیفِ جلال و شکوهی که در انتظار ویس است.

به قد از تخت سروی بر جهانی به روی از کاخ باغی بشکفاکی

از نظر قد و قامت مانند سروِ بلندِ باغِ هستی می‌شوی و از نظر چهره، باغی شکوفا خواهی بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی اندام و چهره.

ز گلگون رخ گل خوبی بیاری به میگون لب می نوشی گساری

از گونه‌های گلگون‌ات، گلِ زیبایی می‌آفرینی و با لب‌های سرخت، شرابِ شادی می‌نوشی.

نکته ادبی: اشاراتِ حسی و لذت‌گرایانه.

به غمزه جان ستانی دل ربایی به بوسه جان فزایی دل گشایی

با عشوه و غمزه، دل‌ها را می‌ربایی و با بوسه‌هایت، به جان‌ها حیات می‌بخشی.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ اغواگری و جذابیتِ ویس.

به شاب روزآوری از لاله گونروی چو شب آری به روز از عنبرین موی

تو با چهره درخشانت، روز را به شب تبدیل می‌کنی و با موهای سیاه و خوش‌بو، شب را به روز می‌آوری.

نکته ادبی: استعاره از زیبایی خیره‌کننده که قوانین طبیعت را به بازی می‌گیرد.

دهی خورشید را از چهره تضویر نهی بر جادوان از زلف زنجیر

با چهره‌ات خورشید را به حیرت می‌اندازی و با زلفانت جادوگران را به زنجیر می‌کشی.

نکته ادبی: تضویر در اینجا به معنای حیران کردن و نقش زدن است.

به خنده کم کنی مقدار شکر به گیسو بشکنی بازار عنبر

با خنده‌ات، شکر بی‌ارزش می‌شود و با گیسویت، رونقِ عطر عنبر از بین می‌رود.

نکته ادبی: آرایه اغراق برای برتری زیبایی ویس بر عناصر طبیعت.

دل مردان کنی بر نیکوان سرد رخ شیران کنی بر آهوان زرد

به خاطر زیبایی‌ات دل مردانِ استوار را سست می‌کنی و چهره شیران را در برابر تو زرد و ترسان می‌کنی.

نکته ادبی: کنایه از مغلوب شدنِ قوی‌ترین‌ها در برابر جمال یار.

اگر بر تن کنی پیرایهء خویش چنین باشی که من گفتم و زین بیش

اگر خودت را بیارایی، همان‌گونه می‌شوی که گفتم و حتی زیباتر از آن.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زیور و آرایش است.

تو در هر دل زخوبی گوهر آری تو در هر جان ز خوشی شکر آری

تو در هر دلی با زیبایی‌ات چون گوهر نایاب می‌نشینی و در هر جانی با خوشی‌ات چون شکر شیرین هستی.

نکته ادبی: استعاره‌های مکرر برای نشان دادن تاثیرگذاری ویس.

ز گوهر زیوری کن گوهرت را ز پیکر جامه ای کن پیکرت را

باید برای وجود گرانبهای خود زیوری بیابی و برای پیکر زیبات لباس شایسته‌ای تهیه کنی.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ هماهنگی ظاهر و باطن در نگاه دایه.

کجا خوبی بیارایده به گوهر همان خوشی بفزاید به زیور

زیباییِ ذاتی بدون آراستگی کامل نمی‌شود، همان‌طور که زیبایی با زیور بیشتر نمایان می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نقش مکملِ آرایش برای زیبایی خدادادی.

جوانی داری و خوبی و شاهی زون تر زین که تو داری چه خواهی

جوانی، زیبایی و پادشاهی را یک‌جا داری؛ دیگر چه می‌خواهی که نداری؟

نکته ادبی: خطابِ عتاب‌آلودِ دایه به دلیل ناسپاسیِ ویس.

مکن بر هکم یزدان ناپسندی مده بی درد ما را دردمندی

ناپسندی (اندوه) را به درگاه خدا مبر و ما را بی‌دلیل دچار غم مکن.

نکته ادبی: اشاره به اینکه غمگینی ویس برای اطرافیان هم رنج‌آور است.

ز فریاد نترسد هکم یازدان نگردد باز پس گردون گردان

خداوند از فریاد و شکوه تو نمی‌ترسد و روزگار هم به خاطر غم تو مسیرش را تغییر نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ خلل‌ناپذیرِ چرخِ گردون.

پس این فریاد بی معنی چه خوانی ز چشم این اشک بیهوده چه رانی

پس این فریادهای بی‌فایده چیست و چرا بیهوده اشک می‌ریزی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای دعوت به تعقل.

چو دایه کرد چندین پندها یاد چه آن گفتار دایه بود و چه بار

وقتی دایه این‌همه پند به او داد، این نصیحت‌ها برای ویس هیچ ارزشی نداشت.

نکته ادبی: توصیف بی‌اثر بودنِ پند در گوشِ عاشقِ دل‌سوخته.

تو گفتی گوز بر گندی همی شاند و یا در بادیه کشتی همی راند

پندهای دایه مثل این بود که کسی بخواهد در زمین شوره یا بیابانِ خشک کشاورزی کند.

نکته ادبی: ضرب‌المثل برای کاری که نتیجه‌بخش نیست.

جوابش داد ویس ماه فیکر که گفتار تو جون تخمی است بی بر

ویس با اندوه پاسخ داد که سخنان تو مانند تخمی است که هیچ‌گاه به ثمر نمی‌نشیند.

نکته ادبی: تشبیه کلام دایه به بذرِ بی‌حاصل.

دل من سیر گشت از بوی و از رنگ نپوشم جامه ننشینم به او رنگ

دل من از هرچه رنگ و بوی دنیاست سیر شده؛ نه لباس نو می‌پوشم و نه به دنبال خوشی هستم.

نکته ادبی: اعلامِ بیزاری از دنیا به دلیل افسردگی.

مرا جامه پلاس و تخت خاکست ندیمم مویه و همراز باکست

پلاس (لباس خشن) لباس من و خاکِ زمین تختِ پادشاهی من است؛ هم‌نشین من ناله و همراز من اندوه است.

نکته ادبی: اغراق در نمایشِ فقرِ اختیاری برای سوگواری.

نه موبد بیند از من شادکامی نه من بینم ز موبد نیکنامی

نه موبد از من خوشی می‌بیند و نه من از موبد نام نیکی (به خاطر رفتارم) می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به تیرگی روابط ویس و موبد.

چو با ویرو بدم خرمای بی خار کنون خاری که خارما ناورم بار

وقتی با ویرو بودم، خرما (شیرینی) بدون خار بود، اما حالا من خاری هستم که محصولی جز رنج ندارم.

نکته ادبی: تضاد میان دورانِ وصل (شیرینی) و دورانِ هجر (خار).

اگر شویم ز بهر کام باید مرا بی کام بودن بهتر آید

اگر قرار باشد زندگی کردن با کامرانی باشد، برای من بی‌کامی و رنج بهتر است.

نکته ادبی: ترجیحِ رنجِ تنهایی بر لذتِ تصنعی.

چو او را بود ناکامی بهفرجام مبیند ایچ کس دیگر ز من کام

وقتی او (ویرو) در نهایت به ناکامی رسید، دیگر هیچ‌کس از من کام و لذتی نخواهد دید.

نکته ادبی: اعلامِ سوگ همیشگی برای شکستِ عشق.

دگر باره زبان بگشاد دایه که بود اند سخن بسیار مایه

دایه دوباره زبان به سخن گشود، چرا که در دلش سخنان بسیاری برای گفتن داشت.

نکته ادبی: توصیفِ سرسختیِ دایه در امرِ نصیحت.

بدو گفت ای چرغ و چشم مادر سزد گر نالی از بهر برادر

به او گفت ای نور چشمِ من، سزاوار است که برای برادرت عزاداری کنی.

نکته ادبی: چرغ در اینجا استعاره از نور و روشنایی است.

که بودت هم برادر هم دلارم شما از یکدگر نایافته کام

او هم برادرت بود و هم محبوبت، و شما هر دو پیش از وصال از دنیا رفتید.

نکته ادبی: توضیحِ عمقِ فاجعه برای ویس.

چه بدتر زانکه دو یار وفادار به هم باشد سال و ماه بسیار

چه چیزی بدتر از این که دو یار وفادار سال‌ها با هم باشند...

نکته ادبی: آغازِ یک استدلال برای نشان دادنِ کوتاهیِ عمرِ خوشی.

به شادی روز و شب با هم نشینند ولیکن کام دل از هم نبینند

و شب و روز با هم بنشینند اما هرگز به کام دل نرسند.

نکته ادبی: توصیفِ حسرتِ نرسیدن.

پس آنگه هر دو از هم دور مانند رسیدن را به هم چاره ندانند

سپس از هم جدا شوند و راهی برای دوباره رسیدن به یکدیگر نیابند.

نکته ادبی: بیانِ ناگزیریِ جدایی.

دریغ این بود با حسرت آن بماند جاودانی درد ایشان

افسوس از این حسرت که درد و اندوهشان جاودانه باقی بماند.

نکته ادبی: توصیفِ ماندگاریِ دردِ عشق.

چنان مردی که باشد خارو درویش ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش

مثل مردی که فقیر و بیچاره است و ناگهان گنجی پیش پایش قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: آغازِ تمثیل برای دعوت به هوشمندی.

کند سستی و آن را بر ندارد مر آن را برده و خورده شمارد

اما او سستی کند و آن گنج را بر ندارد و آن را از دست رفته بداند.

نکته ادبی: سرزنشِ ویس برای از دست دادن فرصت‌ها.

چو باز آید نبیند گنج بر جای بماند جاودان با حسرت و واری

وقتی بازگردد و گنج را نبیند، تا ابد با حسرت و اندوه می‌ماند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری تمثیل (پشیمانی).

جکین بودست با تو حال ویرو کنون بد گشت و تیره فال ویرو

وضعیت تو با ویرو این‌گونه بوده و اکنون سرنوشت او تیره و بد شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ احوالِ روزگار.

شد آن روز و شد آن هنگام فرخ که بتوانست زد پیلی دو شه رخ

آن روزهای خوش گذشت که می‌توانستیم با درایت همه مشکلات را حل کنیم.

نکته ادبی: استعاره شطرنجی (زدنِ رخ با پیل).

به نادانی مکن تندی و مستیز مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز

از سر نادانی ستیز مکن، فرمان مرا بپذیر و از این وضعیت (خاک‌نشینی) برخیز.

نکته ادبی: دعوت صریح به تغییرِ رفتار.

به آب گل سر و گیسو فرو شوی پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی

سرو و گیسوانت را بشوی و از خزانه‌دار لباس‌های فاخر درخواست کن.

نکته ادبی: دستور به بازگشت به آراستگی.

بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین به سر بر نه مرصع تاج زرین

لباس زیبا بپوش، بر تخت پادشاهی بنشین و تاج طلایی مرصع را بر سر بگذار.

نکته ادبی: ترسیمِ جایگاهِ واقعیِ ویس.

کجا ایدر زنان آیند نامی هم از تخم بزرگان گرامی

در این شهر، زنانِ نامی و اصیلی از تبار بزرگان حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به رقابت‌های اجتماعی و شأنِ طبقاتی.

نخواهم کت بدین زاری ببینند چنین با تو به خاک اندر نشینند

نمی‌خواهم ببینم که مردم تو را در این حالت زار و خاک‌نشین ببینند.

نکته ادبی: دایه نگرانِ آبرویِ ویس در برابرِ دیگران است.

هر آییند خرد داری و دانی که تو امروز در شهر کسانی

تو خردمندی و می‌دانی که امروز در این شهر، تو فردِ مهمی هستی.

نکته ادبی: یادآوریِ مسئولیتِ جایگاهِ اجتماعی.

ز بهر مردم بیگانه صد کار به نام و ننگ باید کرد ناچار

به خاطر مردم بیگانه هم که شده، برای حفظِ نام و آبرویت باید کاری بکنی.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ هنجارهای جامعه در نگاهِ دایه.

بهین کاریست نام و ننگ جستن زبان مردم بیگانه بستن

بهترین کار جستجوی نام نیک و بستن زبان بیگانگان و بدگویان است.

نکته ادبی: اوجِ استدلالِ دایه: حفظِ آبرو یعنی بستنِ زبانِ مردم.

هران کس کاو ترا بیند بدین حال بگوید بر تو این گفتار در حال

هر کسی تو را در این وضعیت ببیند، بلافاصله این حرف‌ها را به تو می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به پیش‌بینیِ قضاوتِ مردم.

یکی بهره ز رعنایی شمارند دگر بهره ز بدرایی شمارند

بخشی از آن را به زیبایی و بخشی دیگر را به بداخلاقی یا بی‌خردی نسبت می‌دهند.

نکته ادبی: تفسیرِ چراییِ قضاوتِ مردم.

گهی گویند نشکوهید ما را ز بهر آنگه نپسندید ما را

گاهی می‌گویند تو به ما توجهی نکردی، برای همین ما هم تو را نپسندیدیم.

نکته ادبی: اشاره به برخوردهای متقابلِ اجتماعی.

گهی گویاند او خود کیست باری که ما را زو بیاید برد باری

گاهی می‌گویند او کیست که ما باید در برابرش کوتاه بیاییم یا او را تحمل کنیم؟

نکته ادبی: نمایشِ حسادت و رقابت‌های زنانه.

صواب آنست اگر تو هوشمندی که ایشان را زبان بر خود ببندی

اگر خردمند باشی، بهترین راه این است که با رفتارِ درست، زبانِ آنها را بر خود ببندی.

نکته ادبی: راهکارِ نهاییِ دایه.

هر آن کاو مردمان را خوار دارد بدان کاو دشمن بسیار دارد

کسی که مردم را خوار می‌شمارد، دشمنانِ بسیاری برای خود می‌سازد.

نکته ادبی: پندی اخلاقی درباره رابطه با مردم.

هر آن کاو برمنش با شدبه گشی نباشد عیش او را هیچ خوشی

کسی که تندخو و ناآرام باشد، هیچ خوشی‌ای در زندگی نخواهد داشت.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ آرامش درونی در شادی.

ترا گفتم مدار این عادت بد ز بهر مردمان نز بهر موبد

به تو گفتم این عادتِ بد را رها کن، نه برای موبد، بلکه برای خودت و مردم.

نکته ادبی: تفکیکِ نفعِ شخصی از مصلحتِ موبد.

کجا بر چشم او زشت تو نیکوست که او از جان و دل دارد ترا دوست

چرا که در چشم او زشتی تو هم نیکوست، زیرا او تو را با جان و دل دوست دارد.

نکته ادبی: تأکید بر عشقِ بی‌قید و شرطِ موبد به ویس.

چو بشنید این سخن ویس دلارم به دل باز آمد او را لختی آرام

ویس دل‌ارام، وقتی سخنان دایه را شنید، اندکی آرامش به دلش بازگشت.

نکته ادبی: دل‌آرام صفتی برای ویس است و نشان‌دهنده زیبایی و وقار اوست.

خوش آمد در دلش گفتار دایه نجست از هیچ رو آزاد دایه

سخنان دایه در دلش نشست و او دیگر به هیچ وجه با کار دایه مخالفت نکرد.

نکته ادبی: آزاد به معنای مانع شدن و اعتراض کردن است.

همانگاه از میان خاک بر خاست تن سیمین بشست و پس بیاراست

همان لحظه از جای برخاست، بدن سیمین‌فام خود را شست و آراست.

نکته ادبی: سیمین استعاره از سفیدی و درخشش پوست است.

همی پیراست دایه روی و مویش همی گسترد بروی رنگ و بویش

دایه شروع به آراستن چهره و گیسوان او کرد و به او عطر و رنگ‌های زیبایی زد.

نکته ادبی: گستردن رنگ و بو کنایه از آرایشگری و عطرآگین کردن است.

دو چشم ویس بر پیرایه گریان ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان

چشمان ویس هنگام آرایش گریان بود و از غم، مانند ماهِ در حالِ خسوف بر خود می‌پیچید.

نکته ادبی: تشبیه ویس به ماهِ پیچان (مضطرب) کنایه از بی‌تابی اوست.

همی گفت آه از بخت نگونسار گه یکباره ز من گشتست بیزار

می‌گفت: آه از این بختِ واژگون که روزگار یکباره از من روی گردانده است.

نکته ادبی: بخت نگونسار استعاره از بدشانسی و بداقبالی است.

چه پران مرغ و چه باد هوایی دهد هر یک به درد من گوایی

پرنده‌ها و بادهای هوایی، هرکدام گواهی بر درد و غم من می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ محیط بر احوالِ عاشقِ غمگین است.

ببخشانید هر دم بر غربیان برند از بهر بیماران طابیان

مردم معمولاً به غریبان رحم می‌کنند و برای بیماران طبیب می‌آورند.

نکته ادبی: طابیان به معنای طبیبان است.

ببخشانید بر چون من غریبی بیاریدم چو من خواهم طبیبی

اما چرا بر کسی مثل من که غریبم، رحم نمی‌کنند و طبیبی برایم نمی‌آورند؟

نکته ادبی: طبیب اینجا نمادِ مرهم‌بخشِ دلِ عاشق است.

منم از خان و مان خویش برده غریب و زان و بر دل تیر خورده

من از خانه و کاشانه‌ام دور افتاده‌ام، غریبم و قلبم تیرِ غم خورده است.

نکته ادبی: تیر خوردن بر دل کنایه از جراحتِ عاطفی و عشق است.

ز شایسته رفیقان دور گشته ز یکدل دوستان مهجور گشته

از یاران شایسته دور شده‌ام و از دوستانِ صمیمی‌ام جدا افتاده‌ام.

نکته ادبی: مهجور به معنای دورافتاده و جدا شده است.

به درد مادر و فرخ برادر تنم در موج دریا دل بر آذر

به خاطر غمِ مادر و برادرِ عزیز، وجودم مانند دریایی طوفانی و دلم در آتش است.

نکته ادبی: دل بر آذر کنایه از شدتِ بی‌تابی و سوزِ درونی است.

جهان با من به کین و بخت بستیز فلک بس تند با من دهر بس تیز

دنیا با من دشمن است و بخت با من می‌ستیزد؛ روزگار با من بسیار تندخو شده است.

نکته ادبی: فلک و دهر استعاره از گردشِ روزگار و تقدیر است.

قصا بارید بر من سیل بیداد قدر آهیخت بر من تیغ فولاد

سیلِ ستم بر من باریده و روزگار بر من تیغِ برنده کشیده است.

نکته ادبی: آهیختن به معنای کشیدنِ سلاح است.

اگر بودی به گیتی داد و داور مرا بودی گیا و ریگ یاور

اگر در دنیا عدالتی بود، حتی گیاهان و ریگ‌های بیابان نیز یار و یاورِ من می‌شدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عمقِ تنهاییِ عاشق.

چو دایه ماه خوبان را بیاراست بنفشه بر گل خیری بپیراست

وقتی دایه ماهِ خوبان (ویس) را آراست، انگار بنفشه‌ای بر گلِ خیری روییده باشد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل و زلف به بنفشه از مضامین کلاسیک است.

ز پیشانیش تابان تیر و ناهید زر خسارش فروزان ماه و خورشید

از پیشانی‌اش تیر و ناهید می‌تابید و از رخسارش ماه و خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: تیر و ناهید نام ستارگان و سیارات است که نماد درخشندگی‌اند.

چو بهرام ستمگر چشم جادوش چو کیوان بد آیین زلف هندوش

چشمان جادویش مثل بهرامِ ستمگر و زلفش مانند زلف کیوانِ بدآیین بود.

نکته ادبی: بهرام (مریخ) و کیوان (زحل) در طالع‌بینی قدیم نحس دانسته می‌شدند؛ کنایه از فتنه‌گری چشم و سیاهی زلف.

لبان چون مشتری فرخنده کردار همه ساله شکر بار و گهی بار

لبانش مانند مشتریِ فرخنده، همیشه شکر می‌بارید و خندان بود.

نکته ادبی: مشتری در نجوم نمادِ سعد و نیک‌بختی است.

صدو گیسو در برافگنده کمندش پری در زیر آن هر دو پرندشص

صد گیسوی کمندگونه‌اش بر دوش ریخته و در زیرِ آن، پری رخساری نمایان بود.

نکته ادبی: پرند پارچه‌ای ابریشمی و لطیف است.

دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف چو زاغی او فتاده کشته بر برف

دو زلفش چون مشک سیاه و رخسارش چون کافور و شنگرف، مثل کلاغی کشته شده بر برف بود.

نکته ادبی: تضاد سیاه و سفید برای تصویرگری زیباییِ چهره.

رخانش هست گفتی تودهء گل لبانش هست گفتی قطرهء مل

رخسارش گویی توده‌ای از گل سرخ و لبانش چون قطره‌ای از شراب ناب بود.

نکته ادبی: مُل در ادبیات کلاسیک به معنای شراب است.

چه بالا و چه پهنا زان سمن بر سرا پا هر دو چون دو یار در خور

هم قامت و هم پهنای اندامش بسیار متناسب و زیبا بود، گویی دو یارِ موافق بودند.

نکته ادبی: سمن‌بر صفتِ کنایی برای کسی که تنش به لطافتِ گلِ یاسمن است.

دو رانش گرد و آگنده دو بازو درخت دلربایی گشته هر دو

ران‌ها و بازوانش گرد و پر بودند و هرکدام مانند درختی دلفریب جلوه می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفات فیزیکی در ادبیات عاشقانه برای القایِ سلامت و زیبایی.

بریشان شاخها از نقرهء ناب و لیکن شاخها را میوه عناب

بر آن بازوها شاخه‌هایی از نقره‌ی خالص بود که میوه‌هایی چون عناب داشت.

نکته ادبی: تشبیه انگشتانِ سرخ به عناب و دستِ سفید به نقره.

دهان چون غنیچهء گل نا شکفته بدو در سی و دو لولو نهفته

دهانش چون غنچه گلِ ناشکفته بود که سی و دو دندانِ مرواریدگونه در آن پنهان بود.

نکته ادبی: لولو به معنای مروارید است.

به سان سی و دو گوهر در فشان نهان در زیر دو لعل بدخشان

مانند سی و دو گوهرِ درخشان که زیرِ دو لعلِ بدخشانی مخفی شده باشند.

نکته ادبی: لعل بدخشان استعاره از لب‌های سرخ و باارزش است.

نشسته همچو ماهی با روان بود چو بر می خاستی سرو روان بود

هنگام نشستن مثل ماه بود و هنگام برخاستن مانند سروِ خرامان.

نکته ادبی: سروِ روان استعاره از قامتِ بلند و متناسب است.

خرد در روی او خیره بماندی ندانستی که آن بت را چه خواندی

عقل در برابر چهره‌اش خیره می‌ماند و نمی‌دانست که این بتِ زیبا را چه بنامد.

نکته ادبی: بت کنایه از معشوقِ زیباست.

ندیدی هیچ بت چون او بی آهو بلند و چابک و شیرین و نیکو

هیچ بتی را ندیدی که مثل او بی‌عیب، بلندبالا، چابک و شیرین باشد.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنی عیب و نقص است.

به خوبی همچو بخت و کامرانی ز خوشی همچو جان و زندگانی

از نظر زیبایی مانند بختِ نیک و کامیابی بود و از جهت خوشی، مانند جان و زندگی.

ز بس زیور چو باغ نوبهاری ز بس گوهر چو گنج شاهواری

از شدتِ زیورها مانند باغِ نوبهار و از فراوانیِ گوهرها، همچون گنجِ شاهانه بود.

اگر فرزانه آن بت را بدیدی چو دیوانه به تن جانه دریدی

اگر خردمندی او را می‌دید، مانند دیوانه‌ها پیراهنِ خود را می‌درید.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ خیره‌کننده زیبایی که عقل را زائل می‌کند.

وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی به چشمش روی حوران زشت گشتی

اگر رضوان (نگهبان بهشت) بر او می‌گذشت، حوریانِ بهشتی در چشمانش زشت به نظر می‌رسیدند.

ور آن بت مرده را آواز دادی به خاک اندر جوابش باز دادی

اگر آن بت به مرده‌ای آواز می‌داد، از درونِ خاک پاسخ می‌شنید.

و گر رخ را در آب شور شستی ز پیرامنش نی شکر برستی

اگر صورتش را در آب شور می‌شست، در اطرافش نیشکر می‌رویید.

و گر بر کهربا لب را بسودی به ساعت کهربا یاقوت بودی

اگر لبش را به کهربا می‌سایید، در همان لحظه کهربا به یاقوت تبدیل می‌شد.

چنین بود آن نگار سرو بالا چنین بود آن بت حورشید سیما

این چنین بود آن نگارِ بلندبالا و این چنین بود آن بتِ خورشیدچهره.

بتان جین و مهرویان بربر به پیشش همچو پیش ماه اختر

بتانِ چین و زیبارویانِ سرزمین بربر، در برابرش مثل ستاره در برابر ماه بودند.

رخش تابنده بر اورنگ زرین میان نقش روم و پیکر چین

چهره‌اش بر تختِ زرین چنان می‌درخشد که گویی نقشی از روم و پیکری از چین است.

چو ماهی در چمن گاه بهران ستاره گرد ماه اندر مزاران

مانند ماهی در چمن‌زارِ آسمان، که ستارگان گردِ او حلقه زده‌اند.

که داند کرد یک یک در سخن یار که شاهنشاه وی را چه فرستاد

چه کسی می‌تواند تک‌تکِ هدایایی را که شاهنشاه برای او فرستاد، در سخن بیان کند؟

ز تخت جامها و درج گوهر ز طبل عطرها و جام زیور

از تخت‌های مجلل، لباس‌ها، جعبه‌های جواهر، عطرهای گرانبها و زیورآلاتِ گوناگون.

ز چینی و ز رومی ماه رویان همه کافور رویان مشک مویان

از زیبارویانِ چینی و رومی که چهره‌هایی چون کافور (سفید) و موهایی چون مشک (سیاه) داشتند.

یکایک چون گوزن رودباری ندیده روی شیر مرغزاری

همگی مانند گوزن‌های رودباری بودند که هرگز چهره‌ی شیرِ جنگل را ندیده‌اند.

بخوبی همچو طاو و سان گرازان بدیشان نارسیده چنگ بازان

از نظر زیبایی مانند طاووسِ خرامان بودند که دستِ شکارچی به آن‌ها نرسیده است.

نشسته ویس بانو از بر تخت مشاطه گشته مر خوبیش را بخت

ویس بانو بر تخت نشسته بود و بختِ خوش، آرایشگرِ زیبایی‌های او شده بود.

نیستان گشته پیش او شبستان چو سروستان زده پیش گلستان

اطرافیانش مانند شبستانی پیشِ او بودند، همان‌طور که سروستان پیشِ گلستان است.

جهان زو شاد و او از مهر غمگین به گوشش آفرین مانند نفرین

جهان از دیدارِ او شاد بود، اما او از شدتِ عشق اندوهگین بود؛ آفرین‌گفتنِ مردم به گوشش مانند نفرین بود.

یکی هفته به شادی شاه موبد گهی می خورد و گه چوگان همی زد

یک هفته شاه موبد در شادی بود، گاهی شراب می‌نوشید و گاهی چوگان بازی می‌کرد.

وزان پس رفت یک هفته به نخچیر نیامد از کمانش بر زمین تیر

پس از آن، یک هفته به شکار پرداخت و در تمام این مدت، هیچ تیری از کمان او رها نشد که به خطا برود و به زمین بیفتد؛ به عبارت دیگر، هر تیری که پرتاب کرد، به هدف اصابت کرد.

نکته ادبی: نخچیر: به معنای شکار و شکارگاه است. این بیت نشان‌دهنده دقت و مهارت تیراندازی خارق‌العاده قهرمان است.

نه روز باده خوردن سیم و زر ماند نه روز صید کردن جانور ماند

او چنان در لذت‌جویی و شکار افراط کرد که دیگر نه ثروتی برای خرج کردن و باده‌نوشی باقی ماند و نه جانور و شکاری در آن سرزمین برای صید کردن دیده شد.

نکته ادبی: این بیت اوج مبالغه شاعر را نشان می‌دهد تا نشان دهد پادشاه در هر امری، بی‌وقفه و تا پایانِ منابع فعالیت می‌کرده است.

چو چوگان زد به پیروزی چنان زد که گویش از زمین بر آسمان زد

وقتی به بازی چوگان مشغول شد، با چنان قدرت و مهارتی به توپ ضربه زد که توپ از سطح زمین به سمت آسمان پرتاب شد.

نکته ادبی: چوگان در ادبیات کلاسیک نماد بازی شاهانه است. حرکت توپ به سمت آسمان نشانگر قدرت بدنی و تسلط کامل او بر بازی است.

کف دستش همی بوسید چوگان سم اسپش همی بوسید میدان

چوب چوگان گویی در دست او می‌نشیند و آن را نوازش می‌کند و سم اسب او نیز با چنان شدتی بر زمین می‌کوبد که گویی زمین مشتاقانه سم اسب او را می‌بوسد.

نکته ادبی: استعاره بوسیدن نشان‌دهنده هماهنگی کامل سوارکار با ابزار بازی و مرکب خویش است.

چو باده خورد با مردم چنان خورد که دریک روز دخل یک جهان خورد

او در مجلس بزم با مردم چنان می‌نوشید و خرج می‌کرد که گویی تمام منابع یک جهان را در یک روز مصرف می‌کرد.

نکته ادبی: دخل خوردن در اینجا به معنای صرف کردن و مصرف کردن ثروت و دارایی است.

کف دستش چو ابری بود باران به ابراندر قدح چون برق رخشان

دست او در بخشندگی مانند ابری باران‌زا است و پیاله‌ای که در دست دارد، همچون برق درخشانی است که در میان آن ابر دیده می‌شود.

نکته ادبی: شاعر از تشبیه دست به ابر برای نشان دادن سخاوت و از پیاله به برق برای نمایش درخششِ شکوه شاهانه بهره برده است.