ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وی

فخرالدین اسعد گرگانی
چو روشن گشت شه را چشم امید ز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شاد جفاهای جهانش رفته از یاد
صز روی ویس بت پیکر عماری به راه اندر چو پر گوهر سماریص
چو بادی بر عماری بر گذشتی جهان از بوی او خوش بوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بود ز موی ویس یکسر عنبر آلود
نگاریده بدو در آفتابی فرو هشته برو زرین نقابی
گهی تابنده از وی زهره و ماه گهی بارنده مشک سوده بر راه
گهی کرده درو خوبی گل افشان زنخدان گوی کرده زلف چوگان
عماری بود چون فردوس یزدان عماری دار او فرخنده رصوان
چو تنگ آمد قصای آسمانی که بر رامین سر آید شادمانی
ز عشق اندر دلش آتش فروزد بر آتش عقل و صبرش را بسوزد
بر آمد تند باد نوبهاری یکایک پرده بربود از عماری
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغ و یا خورشید بیرون آمد از میغ
رخ ویسه پدید آمد ز پرده دل رامین شد از دیدنش برده
تو گفتی جادوی چهره ننودش به یک دیدر جان از تن ربودش
اگر پیکان زهر آلود بودی نه زخم بدین سان زود بودی
کجا چون دید رامین روی آن ماه تو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
ز پشت اسپ که پیکر بیفتاد چو برگی کز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سرجوش هم از تن دل رمین هم ز سر هوش
ز راه دیده شد عشقش فرو دل ازان بسته به یک دیدار ازو دل
درخت عاشقی رست از روانش ولیکن کشت روشن دیدگانش
مگر زان کشت او را دید در جان که او را زود آرد بار مرجان
زمانی همچنان بود اوفتاده چو مست مست بی حد خورده باده
رخ گلگونش گشته ز عفران گون لب میگونش گشته آسمان گون
ز رویش رفته رنگ زندگانی برو پیدا نشان مهربانی
دلیران هم سوار و هم پیاده ز لشکر گرد رامین ایستاده
به دردش کرده خون آلود دیده امید از جان شیرینش بریده
ندانست ایچ کس کاورا چه بودست چه بدیدست و چه رنج آست
به دردش هر کسی خسته جگر بود به زاری هر که دیدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از دیده گشاده نهیب عاشقی در دل فتاده
چو لختی هوش باز آمد به جانش ز گوهر چون صدف شد دیدگانش
دو دست خویش بر دیده بمالید ز شرم مردمان دیگر ننالید
چنان آمد گمان هر خردمند که او را باد صرع از پای افگند
چو بر باره نشست آزاده رامین ز بس غم تلخ بودش جان شیرین
به راه اندر همی شد همچو گمراه چو دیوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابلیس مانده دو چشمش سوی مهد ویس مانده
چو آن دزدی که دارد چشم یکسر بدان جایی که باشد درج گوهر
همی گفتی چه بودی گر دگر راه ننودی بشت نیکم روی آن ماه
چه بودی گر دگر ره باد بودی ز روی ویس پرده در ربودی
چه بودی گر یکی آهم شنیدی نهان از پرده رویم را بدیدی
شدی رحمش به دل از روی زردم ببخضودی برین تیمار و دردم
چه بودی گر به راه اندر ازین پس عماری دار او من بودمی بس
صچه بودی گر کسی دستم گرفتی یکایک حال من با او بگفتیص
چه بودی گر کسی مردی بکردی درود من بدان بت روی بردی
چه بودی گر مرا در خواب دیدی دو چشم من پر از خوناب دیدی
دل سنگینش لختی نرم گشتی به تاب مهربانی گرم گشتی
چه بودی گر شدی او نیز چون من ز مهر دوستان به کام دشمن
مگر چون حسرت عشق آی چنین جبار و گردنکش نبودی
گهی رامین چنین اندیشه کردی گهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه و سواس او فتادی گهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گویی وزین اندیشهء باطل چه جویی
تو پیچان گشته ای در عشق آن ماه خود او را نیست از حال تو آگاه
چرا داری به وصل ویس امید که هر گز کس نیابد وصل خورشید
چرا چون ابلهان امید داری بدان کت نیست زو امیدواری
تو همچون تشنگان جویای آبی ولیکن در بیابان با سرابی
ببخشاید بر تو کردگارت که بس دشوار و آشفته ست کارت
چو رامین شد به بند مهر بسته امید اندر دل خسته شکسته
نه کام خویش جستن می توانست نه جز صبر ایچ راه چاره دانست
به راه اندر همی شد با دلارام به همراهیش دل بنهاده ناکام
ز همراهی جزین سودی ندیدی که بودی آن سمن عارض شنیدی
چو جانش روز و شب دربند بودی به بودی مهد او خرسند بودی
ز عاشق زارتر زاری نباشد ز کار او بتر کاری نباشد
کسی را کش تبی باشد بپرسند وزآن مایه تبش بر وی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سال نپرسد ایچ کس وی را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازین بیش که عشق را همی عشق آورد پیش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد که عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است این درد عاشق را که هنوار بود با درد عشق و حسرت یار
همی بایدش درد دل نهفتن نیارد راز خود با کس بگفتن
چنان چون بود مهر افزای رامین چو کبگ خسته دل درچنگ شاهین
نه مرده بود یکباره نه زنده میان این و آن شخصی رونده
ز سیمین کوه او مانده نشانی ز سروین قد او مانده کمانی
بدین زاری که گفتم راه بگذاشت سراسر راه خود را چاه پنداشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، لحظه‌ای سرنوشت‌ساز و نمادین از دیدار نخستین رامین و ویس را به تصویر می‌کشد. فضایی سرشار از امید و شادی در ابتدای سفر، ناگهان با وزش بادی و کنار رفتنِ پرده‌ی عماری (کجاوه) دگرگون می‌شود. این حادثه، طلیعه‌ی عشقی ناگهانی و ویرانگر است که همچون صاعقه‌ای بر جان رامین می‌افتد و او را از حالت عادی خارج می‌کند.

شاعر در اینجا تضاد میان عقل و عشق را به نمایش می‌گذارد؛ رامین که پیش‌تر در آرامش بود، اکنون چنان گرفتارِ طلسمِ نگاهِ معشوق می‌شود که گویی روح از بدنش رخت بربسته است. توصیفاتِ دقیق از حالاتِ جسمانی رامین (مانند افتادن از اسب، زردی چهره و هذیان‌های عاشقانه) نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ عمیق و غیرارادیِ عشق در ادبیات حماسی-عاشقانه است که در آن، عاشق نه یک انتخاب‌گر، بلکه قربانیِ شوریدگی است.

معنای روان

چو روشن گشت شه را چشم امید ز پستا زی خراسان برد خورشید

وقتی چشم امید پادشاه روشن شد (به وصال یا دیدار نزدیک شد)، خورشید (ویس) از دیار خراسان طلوع کرد.

نکته ادبی: «شه» مخفف شاه؛ «خراسان» در اینجا استعاره از خاستگاهِ زیبایی یا محلِ ظهور معشوق است.

به راه اندر همی شد خرم و شاد جفاهای جهانش رفته از یاد

در طول مسیر، رامین بسیار خوشحال بود و تمام غم‌ها و جفاهای روزگار را فراموش کرده بود.

نکته ادبی: «به راه اندر» ساختار کهن به معنای در راه؛ فعل «همی شد» نشانه استمرار در گذشته.

صز روی ویس بت پیکر عماری به راه اندر چو پر گوهر سماریص

از دیدن چهره‌ی زیبای ویس که مانند بت بود در آن کجاوه، راه مانندِ سمن‌زارِ پر از گوهر شده بود.

نکته ادبی: «بت پیکر» استعاره از زیبایی بی‌نقص؛ «سماری» تغییر شکل یافته‌ی سمن‌زار است.

چو بادی بر عماری بر گذشتی جهان از بوی او خوش بوی گشتی

هرگاه بادی به عماری (کجاوه) ویس می‌وزید، تمام آن حوالی و جهان از بوی خوشِ او معطر می‌شد.

نکته ادبی: تغییر حرف در «خوش بوی گشتی» به معنای معطر گشتن است.

تو گفتی آن عماری گنبدی بود ز موی ویس یکسر عنبر آلود

انگار آن عماری، گنبدی بود که از موی ویس کاملاً آغشته به عطر عنبر شده بود.

نکته ادبی: «تو گفتی» در اینجا به معنای «گویی که» است.

نگاریده بدو در آفتابی فرو هشته برو زرین نقابی

بر آن عماری تصویری از خورشید نقش بسته بود و پرده‌ای زرین‌بافت بر آن آویخته شده بود.

نکته ادبی: «نگاریده» به معنای نقاشی شده یا تزئین شده.

گهی تابنده از وی زهره و ماه گهی بارنده مشک سوده بر راه

گاهی زهره و ماه از آنجا می‌تابید و گاهی مشکِ ساییده شده (عطر) بر سر راه می‌پاشید.

نکته ادبی: «زهره و ماه» استعاره از درخشش زیبایی ویس.

گهی کرده درو خوبی گل افشان زنخدان گوی کرده زلف چوگان

گاهی زیبایی او گل‌افشانی می‌کرد و چانه‌ی گِردِ او در میان زلفِ چوگان‌مانندش جلوه‌گر بود.

نکته ادبی: «زنخدان» به معنای چانه؛ «زلف چوگان» تشبیهی برای زلفِ خمیده.

عماری بود چون فردوس یزدان عماری دار او فرخنده رصوان

آن عماری مانند بهشتِ خدا بود و مسئولِ نگهداری از آن، رضوانِ (نگهبان بهشت) خوشبخت بود.

نکته ادبی: «فردوس یزدان» استعاره از مکان مقدس و زیبا.

چو تنگ آمد قصای آسمانی که بر رامین سر آید شادمانی

وقتی تقدیر آسمانی سخت گرفت تا دورانِ شادمانی رامین به پایان برسد.

نکته ادبی: «قصای آسمانی» به معنای قضای الهی یا سرنوشتِ مقدر.

ز عشق اندر دلش آتش فروزد بر آتش عقل و صبرش را بسوزد

عشق در دلش آتشی برافروخت که عقل و صبرش را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: ترکیبِ «عشق اندر دلش آتش فروزد» تلمیحی به سوزندگیِ عشق.

بر آمد تند باد نوبهاری یکایک پرده بربود از عماری

تندبادی بهاری وزید و ناگهان پرده را از روی آن کجاوه کنار زد.

نکته ادبی: «پرده بربود» کنایه از کنار زدن نقاب.

تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغ و یا خورشید بیرون آمد از میغ

انگار تیغی از غلاف بیرون آمد و یا خورشیدی از میان ابر نمایان شد.

نکته ادبی: «آهخته» یعنی کشیده شده؛ «میغ» به معنای ابر است.

رخ ویسه پدید آمد ز پرده دل رامین شد از دیدنش برده

رخِ زیبای ویس از پشت پرده پدیدار شد و دلِ رامین با دیدن آن، ربوده شد.

نکته ادبی: «ویسه» صورتِ نامِ ویس با «ه» بیان برای تعظیم یا تخلص.

تو گفتی جادوی چهره ننودش به یک دیدر جان از تن ربودش

انگار چهره‌اش جادویی کرد و با یک نگاه، جان را از بدنِ رامین بیرون کشید.

نکته ادبی: «جادوی چهره» اشاره به تأثیر مسحورکننده‌ی زیبایی دارد.

اگر پیکان زهر آلود بودی نه زخم بدین سان زود بودی

اگر آن تیرِ نگاه، زهرآلود بود، تأثیر و زخمِ آن این‌قدر سریع عمل نمی‌کرد (یعنی این عشق سریع‌تر از زهر بود).

نکته ادبی: «پیکان» استعاره از تیرِ نگاهِ معشوق.

کجا چون دید رامین روی آن ماه تو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه

وقتی رامین روی آن ماه (ویس) را دید، انگار تیرِ غیبی ناگهان بر دلش نشست.

نکته ادبی: «ماه» استعاره برای زیباییِ درخشان.

ز پشت اسپ که پیکر بیفتاد چو برگی کز درختش بفگند باد

او از پشت اسب، مانند برگی که باد آن را از درخت می‌اندازد، به زمین افتاد.

نکته ادبی: تشبیه «چو برگی کز درختش بفگند باد» برای توصیفِ ناتوانیِ عاشق.

گرفته زاتش دل مغز سرجوش هم از تن دل رمین هم ز سر هوش

آتشِ دل، مغزِ سرش را جوش آورد و هم دلش را از تنش و هم هوش را از سرش گرفت.

نکته ادبی: «سرجوش» کنایه از التهاب شدید ذهنی.

ز راه دیده شد عشقش فرو دل ازان بسته به یک دیدار ازو دل

عشق از طریق چشم به درون دلش نفوذ کرد و به همین دلیل با یک نگاه دلش را اسیر کرد.

نکته ادبی: اشاره به نظریه‌ی قدیمیِ انتقال عشق از طریق چشم.

درخت عاشقی رست از روانش ولیکن کشت روشن دیدگانش

درخت عشق در روانش رویید، اما چشمانش را که روشن بودند، خشکاند (دیگر چیزی جز او ندید).

نکته ادبی: «کشت» به معنای زراعت یا محصول چشم.

مگر زان کشت او را دید در جان که او را زود آرد بار مرجان

مگر اینکه از آن کشت (دیدار)، در جانش چیزی دید که زود محصولِ گرانبهایی برایش بیاورد.

نکته ادبی: «مرجان» استعاره از محصولِ باارزشِ عشق.

زمانی همچنان بود اوفتاده چو مست مست بی حد خورده باده

زمانی همان‌طور بیهوش افتاده بود، مثل آدم مستی که بیش از حد شراب خورده باشد.

نکته ادبی: تشبیه به مستی برای توصیفِ بی‌خودیِ عاشق.

رخ گلگونش گشته ز عفران گون لب میگونش گشته آسمان گون

چهره‌اش از سرخیِ گل به زردیِ زعفران گرایید و لب‌های سرخش به رنگِ آسمان (کبودی) درآمد.

نکته ادبی: توصیفِ تغییرِ رنگِ چهره بر اثر شوکِ عاطفی.

ز رویش رفته رنگ زندگانی برو پیدا نشان مهربانی

رنگ و رویِ زندگی از چهره‌اش رفت و تنها نشانه‌ی مهر و عشق بر آن پدیدار شد.

نکته ادبی: «رنگ زندگانی» کنایه از سرخیِ گونه.

دلیران هم سوار و هم پیاده ز لشکر گرد رامین ایستاده

سواران و پیادگانِ لشکر، همه گردِ رامین جمع شدند.

نکته ادبی: «گرد» به معنای اطراف.

به دردش کرده خون آلود دیده امید از جان شیرینش بریده

همه از دردِ او اشک‌بار بودند و گمان می‌کردند که او از دست رفته است.

نکته ادبی: «امید بریده» کنایه از ناامیدی از زنده ماندن.

ندانست ایچ کس کاورا چه بودست چه بدیدست و چه رنج آست

هیچ‌کس نمی‌دانست چه بلایی سرش آمده، چه چیزی دیده و چه رنجی می‌کشد.

نکته ادبی: «ایچ» در فارسی کهن به معنای هیچ.

به دردش هر کسی خسته جگر بود به زاری هر که دیدش زو بتر بود

هر کس از دردِ او جگرش خون بود و هر که او را در آن وضعیت می‌دید، از خودش بیشتر زاری می‌کرد.

نکته ادبی: «خسته جگر» کنایه از اندوهگین و مجروحِ دل.

زبان بسته رگ از دیده گشاده نهیب عاشقی در دل فتاده

زبانش بسته بود و رگ‌هایش از چشم (اشک) باز شده بود؛ ترس و هیبتِ عشق در دلش جای گرفته بود.

نکته ادبی: «نهیب» به معنای بیم و هراسِ ناگهانی.

چو لختی هوش باز آمد به جانش ز گوهر چون صدف شد دیدگانش

وقتی کمی هوش به سرش برگشت، چشمانش مثل صدفِ گوهرنشان شد (پر از اشکِ درخشان).

نکته ادبی: «چو گوهر» تشبیه اشک به مروارید.

دو دست خویش بر دیده بمالید ز شرم مردمان دیگر ننالید

دو دستش را روی چشمانش کشید و از شرمِ مردم، دیگر ناله‌ای نکرد.

نکته ادبی: «نالیدن» در اینجا به معنایِ بروز دادنِ درد.

چنان آمد گمان هر خردمند که او را باد صرع از پای افگند

به نظرِ خردمندان آمد که او دچارِ بیماریِ صرع شده و از پای افتاده است.

نکته ادبی: «بادِ صرع» بیماریِ باستانی که آن را ناشی از ارواح یا بادهای آسمانی می‌دانستند.

چو بر باره نشست آزاده رامین ز بس غم تلخ بودش جان شیرین

وقتی رامینِ آزاده سوار بر اسب شد، جانِ شیرینش از غمِ تلخ، آکنده بود.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب.

به راه اندر همی شد همچو گمراه چو دیوانه ز حال خود نه آگاه

در راه می‌رفت و مثل کسی که گم شده باشد، دیوانه‌وار از حالِ خود بی‌خبر بود.

نکته ادبی: تضادِ «راه رفتن» و «گم‌راه بودن» نشان‌دهنده‌ی آشفتگی درونی.

دل اندر پنجهء ابلیس مانده دو چشمش سوی مهد ویس مانده

دلش در چنگِ ابلیسِ (هوس) مانده بود و چشمانش پیوسته به کجاوه ویس دوخته شده بود.

نکته ادبی: «مهد» به معنای گهواره یا کجاوه.

چو آن دزدی که دارد چشم یکسر بدان جایی که باشد درج گوهر

مثل دزدی که چشمش دائم به دنبالِ جایِ نگهداریِ جواهرات است.

نکته ادبی: «درج» به معنای ظرف جواهر.

همی گفتی چه بودی گر دگر راه ننودی بشت نیکم روی آن ماه

با خود می‌گفت: چه می‌شد اگر راهِ دیگری بود که آن روی ماه را نشان نمی‌داد؟

نکته ادبی: استفاده از جملات شرطی برای نشان دادن حسرت.

چه بودی گر دگر ره باد بودی ز روی ویس پرده در ربودی

چه می‌شد اگر دوباره بادی می‌وزید و پرده را از رویِ ویس کنار می‌زد؟

نکته ادبی: بازگشت به تصویرِ وزش باد.

چه بودی گر یکی آهم شنیدی نهان از پرده رویم را بدیدی

چه می‌شد اگر یکی آهِ مرا می‌شنید و پنهانی، چهره‌ی مرا از پشت پرده می‌دید؟

نکته ادبی: تمنی و آرزو برایِ دیده شدن توسط معشوق.

شدی رحمش به دل از روی زردم ببخضودی برین تیمار و دردم

شاید دلش از دیدنِ چهره‌ی زردِ من به رحم می‌آمد و به حالِ این رنج و دردِ من دل می‌سوزاند.

نکته ادبی: «تیمار» به معنای غم و اندوه.

چه بودی گر به راه اندر ازین پس عماری دار او من بودمی بس

چه می‌شد اگر از این پس، مسئولِ حملِ کجاوه ویس، من بودم؟

نکته ادبی: «عماری دار» یعنی حمل‌کننده‌ی کجاوه.

صچه بودی گر کسی دستم گرفتی یکایک حال من با او بگفتیص

چه می‌شد اگر کسی دستم را می‌گرفت و تمامِ حالم را به او می‌گفت؟

نکته ادبی: «بگفتن» در اینجا به معنی رساندنِ پیام است.

چه بودی گر کسی مردی بکردی درود من بدان بت روی بردی

چه می‌شد اگر کسی مردانگی می‌کرد و درودِ مرا به آن بتِ زیبا می‌رساند؟

نکته ادبی: «بت روی» استعاره از معشوقِ زیبا.

چه بودی گر مرا در خواب دیدی دو چشم من پر از خوناب دیدی

چه می‌شد اگر مرا در خواب می‌دید که چشمانم از خون (اشک) پر است؟

نکته ادبی: «خوناب» کنایه از اشکِ سرخ و خونین.

دل سنگینش لختی نرم گشتی به تاب مهربانی گرم گشتی

دلِ سنگینش کمی نرم می‌شد و با گرمای مهربانی، به جوش می‌آمد.

نکته ادبی: «سنگین» کنایه از سخت‌دلی.

چه بودی گر شدی او نیز چون من ز مهر دوستان به کام دشمن

چه می‌شد اگر او هم مثل من، از مهرِ دوستان به کامِ دشمن می‌افتاد؟

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ مشترک عاشق و معشوق.

مگر چون حسرت عشق آی چنین جبار و گردنکش نبودی

مگر اینکه عشق، حسرتش را به او نشان دهد؛ وگرنه او چنین مغرور و گردنکش نمی‌بود.

نکته ادبی: «جبار» به معنای ستمگر و متکبر.

گهی رامین چنین اندیشه کردی گهی با دل صبوری پیشه کردی

گاهی رامین این‌گونه فکر می‌کرد و گاهی به دلش پند می‌داد که صبر پیشه کند.

نکته ادبی: تضادِ فکر و صبر در ذهن عاشق.

گهی در چاه و سواس او فتادی گهی دل را به دانش پند دادی

گاهی در چاهِ وسوسه می‌افتاد و گاهی با دانش و عقل، دلش را پند می‌داد.

نکته ادبی: «سواس» تصحیح شده‌ی وسواس است؛ استعاره از دوراهیِ عقل و هوس.

الا ای دل چه بودت چند گویی وزین اندیشهء باطل چه جویی

ای دل، این گفت‌وگوهای بی‌حاصل با خود چیست و از این پندارهای باطل چه چیزی می‌خواهی که به دست آوری؟

نکته ادبی: «چه بودت» به معنای «چه شد تو را» یا «چه بر سرت آمده است» است.

تو پیچان گشته ای در عشق آن ماه خود او را نیست از حال تو آگاه

تو خود را در پیچ‌وخمِ عشقِ آن شخصِ زیبا (ماه) گرفتار کرده‌ای، در حالی که او از اندوه و حالِ زارِ تو هیچ آگاهی ندارد.

نکته ادبی: «ماه» استعاره از معشوق است که در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی و دوری است.

چرا داری به وصل ویس امید که هر گز کس نیابد وصل خورشید

چرا به وصالِ «ویس» امید بسته‌ای؟ در حالی که هیچ‌کس نمی‌تواند به وصالِ خورشید برسد (یعنی این امر محال است).

نکته ادبی: «ویس» نامِ خاصِ معشوق در داستان است. «خورشید» استعاره از کمال و دست‌نیافتنی بودن معشوق است.

چرا چون ابلهان امید داری بدان کت نیست زو امیدواری

چرا مانند افراد نادان، امیدواریِ بیهوده داری به کسی که هیچ توجهی به تو ندارد؟

نکته ادبی: «ابلهان» به معنای سفیهان و نادانان است.

تو همچون تشنگان جویای آبی ولیکن در بیابان با سرابی

تو همچون تشنه‌ای هستی که به دنبال آب می‌گردد، اما در واقع در بیابانی خشک، تنها با سراب روبه‌رویی.

نکته ادبی: «سراب» تمثیلی از امیدهای واهی و خیالاتِ فریبنده است.

ببخشاید بر تو کردگارت که بس دشوار و آشفته ست کارت

امیدوارم خداوند بر تو رحم کند؛ چرا که وضعیتِ تو بسیار دشوار و آشفته است.

نکته ادبی: «کردگار» به معنای آفریننده است که در اینجا برای تضرع و طلبِ گشایش به کار رفته است.

چو رامین شد به بند مهر بسته امید اندر دل خسته شکسته

زمانی که رامین اسیرِ بندِ عشق شد، امید در دلِ خسته‌اش فرو ریخت و نابود گشت.

نکته ادبی: «رامین» نامِ خاصِ عاشق و «بند مهر» کنایه از اسارت در عشق است.

نه کام خویش جستن می توانست نه جز صبر ایچ راه چاره دانست

او نه می‌توانست به کامِ دل برسد و نه راهی جز صبر کردن و تحمل برایش باقی مانده بود.

نکته ادبی: «ایچ» در فارسی کهن به معنای «هیچ» است.

به راه اندر همی شد با دلارام به همراهیش دل بنهاده ناکام

با وجودِ اینکه در کنارِ آن معشوق (دلارام) سفر می‌کرد، اما دلش همراه نبود و با ناکامی و اندوه او را همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: «دلارام» صفتی برای معشوق و به معنای آرام‌بخشِ دل است.

ز همراهی جزین سودی ندیدی که بودی آن سمن عارض شنیدی

او از این همراهی سودی جز نگاه کردن به آن چهره‌ی چون گلِ یاسمن ندید.

نکته ادبی: «سمن‌عارض» به معنای کسی است که چهره‌اش مانند گل یاسمن سفید و لطیف است.

چو جانش روز و شب دربند بودی به بودی مهد او خرسند بودی

چون جان و روحِ او روز و شب درگیرِ عشق بود، تنها به اینکه در نزدیکیِ کجاوه یا جایگاهِ او باشد، رضایت می‌داد.

نکته ادبی: «مهد» در اینجا به معنای کجاوه یا جایگاهِ حملِ معشوق است.

ز عاشق زارتر زاری نباشد ز کار او بتر کاری نباشد

هیچ‌کس زارتر و آشفته‌تر از یک عاشق نیست و هیچ کاری هم سخت‌تر از رنجِ عاشقی وجود ندارد.

نکته ادبی: عبارتِ «بتر کاری» به معنای «بدترین کار» یا دشوارترین وضعیت است.

کسی را کش تبی باشد بپرسند وزآن مایه تبش بر وی بترسند

اگر کسی تب داشته باشد، مردم به احوال‌پرسی‌اش می‌آیند و از شدتِ بیماری‌اش نگران می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه و تقابلِ منطقی برای نشان دادنِ مظلومیتِ عاشق.

دل عاشق در آتش سال تا سال نپرسد ایچ کس وی را ازان حال

اما عاشق سال‌ها در آتشِ عشق می‌سوزد و هیچ‌کس حالِ او را نمی‌پرسد.

نکته ادبی: «سال تا سال» کنایه از تداومِ طولانی‌مدتِ درد و رنج است.

خردمندا ستم باشد ازین بیش که عشق را همی عشق آورد پیش

ای خردمند، این ظلمی بزرگ است که عشق، عاشق را مدام در بن‌بست و سختی قرار می‌دهد.

نکته ادبی: «عشق آورد پیش» کنایه از رویارویی با مشکلاتِ ناشی از عشق است.

سزد گر دل بر آن مردم بسوزد که عشق اندر دلش آتش فروزد

شایسته است که انسان برای کسی که آتشِ عشق در دلش شعله‌ور است، دلسوزی کند.

نکته ادبی: «بسوزد» در اینجا هم به معنای دل‌سوختن (تأسف) و هم تناسب با «آتش» دارد.

بس است این درد عاشق را که هنوار بود با درد عشق و حسرت یار

برای دردمندیِ عاشق همین بس که همواره با دردِ عشق و حسرتِ رسیدن به یار همراه است.

نکته ادبی: «هنوار» به معنای همیشه و پیوسته است.

همی بایدش درد دل نهفتن نیارد راز خود با کس بگفتن

او ناچار است دردِ دلش را پنهان کند، چرا که نمی‌تواند رازِ عشقش را با هیچ‌کس در میان بگذارد.

نکته ادبی: «نیارد» در اینجا به معنای «نمی‌تواند» است.

چنان چون بود مهر افزای رامین چو کبگ خسته دل درچنگ شاهین

رامین که روز به روز بر شدتِ عشقش افزوده می‌شد، مانند کبکیِ زخمی و ناتوان در چنگالِ شاهینِ قوی‌پنجه گرفتار شده بود.

نکته ادبی: «کبگ» املای کهنِ «کبک» است. تمثیلِ کبک و شاهین نشان‌دهنده‌ی ضعفِ عاشق در برابر قدرتِ عشق است.

نه مرده بود یکباره نه زنده میان این و آن شخصی رونده

او نه به طور کامل مرده بود و نه کاملاً زنده؛ میانِ مرگ و زندگی در حالِ گذر بود.

نکته ادبی: «شخصی رونده» توصیفِ کسی است که سرگردان است.

ز سیمین کوه او مانده نشانی ز سروین قد او مانده کمانی

از آن پیکرِ نقره‌فام و زیبا، تنها نشانی باقی مانده بود و قدِ سرو‌مانندش از غمِ عشق خمیده و کمانی شده بود.

نکته ادبی: «سیمین کوه» استعاره از اندامِ سفید و زیبا، و «سروین قد» استعاره از قدِ بلند و موزون است.

بدین زاری که گفتم راه بگذاشت سراسر راه خود را چاه پنداشت

با این حالِ زاری که وصف کردم، او راه را ادامه داد، اما در تمامِ مسیر، چیزی جز چاهِ بلا و گرفتاری ندید.

نکته ادبی: «راه را چاه پنداشت» استعاره از این است که تمامِ مسیرِ زندگی‌اش برای او به بن‌بست و سقوط تبدیل شد.