ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نامه نوشتن موبد نزد شهر و و فریفتن به مال

فخرالدین اسعد گرگانی
شهنشه را خوش آمد پاسخ زرد همانگه نزد شهرو نامه ای کرد
به نامه در سخنها گفت شیرین به گوهر کرده وی را گوهر آگین
فراوان دانش و گفتار زیبا ز شیرینی سخنهای فریبا
که شهرو راه مینو را مفرموش سخنهایم به گوش دلت بنیوش
به یاد آور ز شرم جاودانت کجا از دادگر بیند روانت
به یاد آور ز داور گاه دادار ز هول دوزخ و فرجام کردار
تو دانی کاین جهان روزی سر آید وزو رفته جهانی دیگر آید
بدین یک روزه کام این جهانی مخر تیمار و درد جاودانی
بدین سان پشت بر یزدان مکن پاک مگو بر کام اهریمن سخن پاک
مباش از جملهء زنهار خواران که یزدان است با زنهار داران
تو خود دانی که چون کردیم پیوند بران پیوند چون خوردیم سوگند
نه دشمن کامم اکنون دوست کامم نه ننگم من ترا بر سر که نامم
چرا از من چنین بیزار گشتی به دل با دشمنانم یار گشتی
تو این دختر به فر من بزادی چرا اکنون به دیگر جفت دادی
بدان کز بخت من بود اینکه داماد نگشت از ویس و از پیوند اوشاد
به جفت من دگر کس چون رسیدی ز داد کردگار این چون سزیدی
اگر نیکو بیندیشی بدانی که این بودست کار آسمانی
چو نام بند من بر ویس افتاد ازو شادی نبیند هیچ دامد
تو این پیوند نو را باد می دار همیدون دل از آن پیوند بردار
به من ده ماه پیکر دخترت را ز کین من رها کن کضورت را
به هر خونی که ما ریزیم ایدر گرفتاری ترا باشد در آن سر
اگر یاور نه ای با دیو دژ خیم ز یزدان هیچ هست ار در دلت بیم
همان بهتر که این کینه ببری جهانی را به یک زن باز خری
و گر نه بوم ماه از کین شود پست تو آنگه چون توانی زین گنه رست
به نادانی مدان این کینه را خرد که کس کین چنین را خرد نشمرد
و گر زین کین به مهر من گرایی کنم در دست ویرو پادشایی
سپارم پاک وی را دستگاهم بود مهتر سپهبد بر سپاهم
تو باشی نیز بانو در کهستان چو باشد ویس بانو در خراسان
اگر ماندست لختی زندگانی گذاریمش به ناز و شادمانی
جهان از دست ما آسوده باشد ز پرخاش و ستم پالوده باشد
چو گیتی را به آسانی توان خورد چه باید باهمه کس دشمنی کرد
چو شاهنشه از این نامه بپرداخت خزینه از گهر وز گنج پرداخت
به شهرو خواسته چندان فرستاد که نتوان کرد آن در دفتری یاد
صد اشتر بود با مهر و عماری دگر پانصد ستر بودند باری
همیدون پانصد اشتر بود پر بار بر ایشان بارها از جامه شهوار
صد اسپ تازی و سیصد نخاره ز گوهر همچو گردون پر ستاره
دو صد سرو روان از چین و خلخ بنفشه زلف و سنبل جعد و گلرخ
به بالا هر یکی چون سرو سیمین برو بارنده هفتورنگ و پروین
کمرها بر میان از گوهر ناب به سر تاج زرو در خوشاب
بهاری بود ازان هر دلستانی ز رخسارش بدو در گلستانی
همه با یار و با طوق زرین سراسر چون دهن شان گوهر آگین
دو صد زرینه افسر بود دیگر همان صد درج زرین پر ز گوهر
بلورین بود و زرین هفتصد جام به سان ماه با زهره گه بام
دگر دیبای رومی بیست خروار به گونه همچو نو بشکفته گلنار
جز این بسیار چیز گونه گون بود کجا از وصف و اندازه برون بود
تو گفتی در جهان گوهر نماندست که نه موبد به شهرو برفشاندست
چو شهرو دید چندین گونه گون بار چه از گوهر چه از دیبا و دینار
ز بس نعمت چو مستان گشت بیهوش پسر را کرد و دختر را فراموش
ز یزدان نیز آمد در دلش بیم دلش زان نامه شد گفتی به دو نیم
چو گردون دیو شب را بند بگشاد پس آنگه ماه تابان را بدو داد
برآن دز نیز شهر و همچنان کرد بیامخت آنچه برج آسمان کرد
کجا در گاه دز بر شاه بگشاد به دز در شد هم آنگه شاه دلشاد
شبی تاریک و آلوده به قطران سیاه و سهمگین چون روز هجران
به روی چرخ بر چون تودهء نیل به روی خاک بر چون رای بر پیل
سیه چون انده و نازان چو امید فرو هشته چو پرده پیش خورشید
تو گفتی شب به مغرب کنده بد چاه به چاه افتاده ماه از چراغ ناگاه
هوا بر سوک او جامه سیه کرد سپهر از هر سوی جمع سپه کرد
سیه را سوی مغرب برد هنوار که آنجا بود در چه مانده سالار
سپاه آسمان اندر روارو شب آسوده به سان کام خسرو
به سان چرخ ازرق چترش از بر نگاریده همه چترش به گوهر
درنگی گشته و ایمن نشسته طناب خیمه را بر کوه بسته
مه و خورشید هر دو رخ نهفته به سان عاشق و معشوق خفته
ستاره هریکی بر جای مانده چو مروارید در مینا نشانده
فلک چون آهنین دیوار گشته ستاره از روش بیزار گشته
حمل با ثور کرده روی درروی ز شیر آسمانی یافته بوی
ز بیم شیر مانده هر دو برجای برفته روشنان از دست و از پای
دو پیکر باز چون دو یار در خواب به یکدیگر بپیچیده چو دولاب
به پای هردوان در خفته خرچنگ تو گفتی بی روان گشسته و بی چنگ
اسد در پیش خرچنگ ایستاده کمان کردار دم بر سر نهاده
چو عاشق کرده خونین هر دودیده ز فر بگشاده چون نار کفیده
زن دوشیزه را دو خوشه در دست ز سستی مانده بر یک جای چون مست
ترازو را همه رشته گسست دو پله مانده و شاهین شکست
در آورده به هم کژدم سر و دم ز سستی همچو سرما خورده مردم
کمان ور را کمان در چنگ مانده دو پای آزرده دست از جنگ مانده
بزده از تیر او ایمن بخفته میان سبزه و لاله نهفته
ز ناگه بر بزه تیری گشاده بزه خسته ز تیرش اوفتاده
فتاده آب کش را دلو در چاه بمانده آبکش خیره چو گمراه
بمانده ماهی از رفتن به ناکام تو گفتی ماهی است افتاده در دام
فلک هر ساعتی سازی گرفتی بر آوردی دگر گونه شگفتی
مشعبدوار چابک دست بودی عجایبهای گوناگون نمودی
ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود تو گفتی چراغ آن شب بوالعجب بود
نمود اندر شمال خویش تنین به گرد قطب دنبالش چو پرچین
غنوده از پس او خرس مهتر چو بچه پیش او از خرس کهتر
زنی دیگر به زنجیری ببسته به پیشش مرد بر زانو نشسته
برابر کرگسی پر بر گشاده دو پای خویش بر تیری نهاده
جوانمردی به سان پاسبانی به دست اندرش زرین طشت و خوانی
دو ماهی راست چون دو خیک پرباد یکی بط گردنش چون سرو آزاد
یکی بی اسپ همواره عنان دار یکی دیگر چو مار افسای با مار
یکی بر کرسی سیمین نشسته ستوری پیش او از بند رسته
یکی بر کف سر دیوی نهاده کله داری به پیشش ایستاده
نمود اندر جنوبش تیره جویی زبس پیچ و شکن چون جعدمویی
به نزد جوی خرگوشی گرازان دو سگ در جستن خرگوش تازان
ز بند آن هر دو سگ را بر گشاده کمرداری چو شاهی ایستاده
یکی کشتی پر از رخشنده گوهر مرو را کرده از یاقوت لنگر
چو شاخ خیزران باریک ماری کلاغی در میان مرغزاری
نهاده پیش او زرین پیاله به جای می درو افگنده ژاله
پر از اخگر یکی سیمینه مجمر پر از گوهر یکی شاهانه افسر
یکی پیکر به سان ماهی شیم پشیزه بر تنش چون کوکب سیم
یکی استور مردم را خمانا شکفته بر تنش فلهای زیبا
تو پنداری بیاشفتست چون مست گرفته دست شیری را به دودست
یکی صورت چو مرغی بی پرو بال چو طاووسی مرو را خوب دنبال
ز مشرق بر کشیده طالع بد بدان تا بد بود پیوند موبد
به هم گرد امده خورشید با ماه چو دستوری که گوید راز با شاه
رفیق هردو گشته تیر و کیوان چهارم چرخ طالع جای ایشان
به هفتم خانه طالع را برابر ذنب انباز بهرام ستمگر
میان هردوان درمانده ناهید ز کردار همایون گشته نومید
نبود از داد جویان هیچ کس یار که فرخ بود پیوندش بدن کار
بدین طالع شهنشه ویس را دید ندید از جفت خود آن کش پسندید
چو در دز رفت شاهنشاه موبد به ایدون وقت وایدون طالع بد
فراوان جست ویس دلستان را ندید آن نو شکفت بوستان را
ولیکن نور پیشانی و رویش همیدون بوی زلف مشکبویش
شهنشه را از آن دلبر خبر داد که مشکین بود خاک و عنبرین باد
همی شد تا به پیش او شهنشاه بلورین دست او بگرفت ناگاه
کشان از دز به لشکر گاه بردش به نزدیکان و جانداران سپردش
نشاندنش همنگه در عماری رماری گشت ازو باغ بهاری
به گردش خادمان و نامداران گزیده ویزگان و جانسپاران
همانگه نای رویین در دمیدند سر پیکر به دو پیکر کشیدند
همان ساعت به راه افتاد خسرو برابر گشت با باد سبکرو
شتابان روز و شب در راه تازان به روی دلبر خودگشته نازان
چنان شیری که بیند گور بسیار و یا مفلس که یابد گنج شهوار
اگر خرم بد از دلبر سزا بود که صیدش بهتر از ماه سما بود
روا بود ار کشید از بهر او رنج که ناگه یافت از خوبی یکی گنج
درو یاقوت خندان و سخنگوی چو سیم ناب رخشان وسمن بوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شهنشه را خوش آمد پاسخ زرد همانگه نزد شهرو نامه ای کرد

پادشاه از پاسخِ بزدلانه‌ی شهرو خشنود شد و همان لحظه نامه‌ای برای او نوشت.

نکته ادبی: زرد در اینجا کنایه از ترس و بزدلی است؛ همان‌طور که رنگ زرد نشانه ترس و بیماری است.

به نامه در سخنها گفت شیرین به گوهر کرده وی را گوهر آگین

در آن نامه، شیرین‌سخنی‌های بسیاری به کار برد و کلمات را همچون جواهرات آراست تا شهرو را تحت تأثیر قرار دهد.

نکته ادبی: گوهر آگین کنایه از سخنان گران‌بها و آراسته است.

فراوان دانش و گفتار زیبا ز شیرینی سخنهای فریبا

نامه سرشار از دانش، سخنان زیبا و کلامی بود که با لطافت و فریبندگی بیان شده بود.

نکته ادبی: فریبا به معنای دلربا و اغواگر است.

که شهرو راه مینو را مفرموش سخنهایم به گوش دلت بنیوش

شاه در نامه نوشت: ای شهرو! راه رسیدن به بهشت را فراموش نکن و سخنان من را با جان و دل بشنو.

نکته ادبی: مینو استعاره از بهشت است؛ بنیوش فعل امر از شنیدن است.

به یاد آور ز شرم جاودانت کجا از دادگر بیند روانت

به یاد آور که چگونه از کارهای شرم‌آور در روز رستاخیز باید ترسید، روزی که وجدان و روانِ تو، در برابر دادگرِ جهان (خدا) قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: دادگر در اینجا به معنای خدا به عنوان قاضی عادل است.

به یاد آور ز داور گاه دادار ز هول دوزخ و فرجام کردار

به یاد روز حساب و داوریِ خداوند باش و از عذاب دوزخ و نتیجه‌ی کارهای خود بترس.

نکته ادبی: داورگاه به معنای دادگاه عدل الهی است.

تو دانی کاین جهان روزی سر آید وزو رفته جهانی دیگر آید

تو می‌دانی که این دنیا روزی به پایان می‌رسد و پس از آن، جهانی دیگر پدید می‌آید.

نکته ادبی: سر آمدن کنایه از فناپذیری دنیاست.

بدین یک روزه کام این جهانی مخر تیمار و درد جاودانی

برای لذتِ ناچیز و زودگذرِ این دنیا، درد و رنجِ ابدی را برای خود نخر.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و رنج است.

بدین سان پشت بر یزدان مکن پاک مگو بر کام اهریمن سخن پاک

به این سادگی پشت به خداوند نکن و حرف‌هایی که مورد پسندِ اهریمن (شیطان) است، نزن.

نکته ادبی: اهریمن نماد بدی و شرارت در فرهنگ ایرانی است.

مباش از جملهء زنهار خواران که یزدان است با زنهار داران

کسی نباش که به عهد و پیمان خود وفادار نیست و آن را بی‌ارزش می‌شمارد؛ چرا که خداوند حامیِ وفاداران است.

نکته ادبی: زنهار خوار به کسی می‌گویند که پیمان‌شکن است.

تو خود دانی که چون کردیم پیوند بران پیوند چون خوردیم سوگند

خودت می‌دانی که ما با هم چه عهدی بستیم و بر سرِ آن پیوند چه سوگندهایی یاد کردیم.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای عقد یا قراردادِ ازدواج است.

نه دشمن کامم اکنون دوست کامم نه ننگم من ترا بر سر که نامم

من اکنون نه دشمنِ تو، بلکه دوست و همراهِ تو هستم و تو هم برای من مایه‌ی ننگ نیستی، بلکه مایه‌ی افتخاری.

نکته ادبی: دوست‌کام یعنی کسی که طبق میلِ دوست عمل می‌کند.

چرا از من چنین بیزار گشتی به دل با دشمنانم یار گشتی

چرا از من بیزار شدی و در دل، با دشمنانِ من هم‌دست و هم‌نظر گشتی؟

نکته ادبی: یار گشتن کنایه از اتحاد با دشمنان است.

تو این دختر به فر من بزادی چرا اکنون به دیگر جفت دادی

تو این دختر (ویس) را به خاطرِ فر و شکوهِ من به دنیا آوردی؛ چرا حالا او را به همسریِ دیگری دادی؟

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و اقبالِ شاهانه است.

بدان کز بخت من بود اینکه داماد نگشت از ویس و از پیوند اوشاد

بدان که تقدیرِ من چنین بود که دامادِ ویس باشم و از این وصلت، خوشحالی نبینم.

نکته ادبی: اوشاد به معنای شادمان و خرسند است.

به جفت من دگر کس چون رسیدی ز داد کردگار این چون سزیدی

چطور ممکن است همسرِ من به دستِ فردِ دیگری برسد؟ این کارِ تو با عدلِ خداوندی سازگار نیست.

نکته ادبی: سزیدی فعل گذشته از سزیدن به معنای شایسته بودن است.

اگر نیکو بیندیشی بدانی که این بودست کار آسمانی

اگر با دقت فکر کنی، می‌فهمی که این ماجرا، تقدیری آسمانی و الهی بوده است.

نکته ادبی: کار آسمانی اشاره به سرنوشتِ محتوم دارد.

چو نام بند من بر ویس افتاد ازو شادی نبیند هیچ دامد

از آنجایی که نامِ من با ویس گره خورده است، هیچ دامادِ دیگری از او خوشبختی و شادی نخواهد دید.

نکته ادبی: نام‌بند کنایه از نامزدی یا تعلقِ قلبی است.

تو این پیوند نو را باد می دار همیدون دل از آن پیوند بردار

این ازدواجِ جدید را از ریشه بکن و دلت را از آن پیوندِ تازه جدا کن.

نکته ادبی: باد داشتن کنایه از بی‌اعتبار کردن یا نابود کردن است.

به من ده ماه پیکر دخترت را ز کین من رها کن کضورت را

دخترِ ماه‌رویت را به من بازگردان و کینه‌ای که از من به دل داری، دور بریز.

نکته ادبی: ماه پیکر استعاره از زیباییِ دختر است.

به هر خونی که ما ریزیم ایدر گرفتاری ترا باشد در آن سر

بدان که مسئولیتِ هر خونی که در این راه ریخته شود، بر گردنِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: در آن سر کنایه از عاقبت و مسئولیتِ کار است.

اگر یاور نه ای با دیو دژ خیم ز یزدان هیچ هست ار در دلت بیم

اگر با این اهریمنِ بدذات همدست نیستی، آیا اصلاً ترسی از خدا در دلت داری؟

نکته ادبی: دیو دژخیم کنایه از دشمن یا شخصِ بدطینت است.

همان بهتر که این کینه ببری جهانی را به یک زن باز خری

بهتر است این کینه‌توزی را کنار بگذاری و با دادنِ یک زن، صلح را به جهان بازگردانی.

نکته ادبی: باز خریدن در اینجا به معنای نجات دادن یا برگرداندن است.

و گر نه بوم ماه از کین شود پست تو آنگه چون توانی زین گنه رست

و اگر چنین نکنی و من سرزمینِ تو را به خاطرِ این کینه ویران کنم، چگونه می‌توانی از این گناه نجات یابی؟

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و کشور است.

به نادانی مدان این کینه را خرد که کس کین چنین را خرد نشمرد

این کینه‌ورزی را ناچیز نپندار؛ زیرا هیچ خردمندی چنین کینه‌ای را کوچک نمی‌شمارد.

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای ناچیز و اندک است.

و گر زین کین به مهر من گرایی کنم در دست ویرو پادشایی

اما اگر از این کینه دست بکشی و به دوستی با من روی بیاوری، ویرو (پسرِ تو) را به پادشاهی می‌رسانم.

نکته ادبی: ویرو نام شخصیتی در داستان است.

سپارم پاک وی را دستگاهم بود مهتر سپهبد بر سپاهم

تمامِ قدرت و دستگاهِ حکومتی را به او می‌سپارم و او را فرمانده‌ی سپاهِ خود می‌کنم.

نکته ادبی: دستگاه در معنای کهن به معنای جاه و جلال و امکانات است.

تو باشی نیز بانو در کهستان چو باشد ویس بانو در خراسان

تو نیز در سرزمینِ کوهستان، بانویِ بزرگ خواهی بود، همان‌طور که ویس در خراسان بانو است.

نکته ادبی: کهستان در اینجا اشاره به خاستگاهِ شهرو دارد.

اگر ماندست لختی زندگانی گذاریمش به ناز و شادمانی

اگر عمری برای ما باقی مانده باشد، آن را در ناز و شادی سپری خواهیم کرد.

نکته ادبی: لختی به معنای اندکی است.

جهان از دست ما آسوده باشد ز پرخاش و ستم پالوده باشد

آن‌گاه دنیا از دستِ ما در آسایش خواهد بود و از جنگ و ستم پاک می‌شود.

نکته ادبی: پالوده به معنای پاک و تصفیه شده است.

چو گیتی را به آسانی توان خورد چه باید باهمه کس دشمنی کرد

وقتی می‌توان دنیا را با آسایش و آرامش اداره کرد، چرا باید با همه دشمنی کرد؟

نکته ادبی: خوردنِ جهان کنایه از حکومت کردن و تسلط بر آن است.

چو شاهنشه از این نامه بپرداخت خزینه از گهر وز گنج پرداخت

وقتی شاه نامه را نوشت و فرستاد، خزانه‌اش را از جواهر و طلا خالی کرد تا برای شهرو بفرستد.

نکته ادبی: پرداخت در اینجا به معنای تخلیه کردنِ گنجینه است.

به شهرو خواسته چندان فرستاد که نتوان کرد آن در دفتری یاد

آن‌قدر ثروت برای شهرو فرستاد که در هیچ دفتری نمی‌توان فهرستِ آن را ثبت کرد.

نکته ادبی: دفتری یاد کردن کنایه از به حساب آوردن و شمردن است.

صد اشتر بود با مهر و عماری دگر پانصد ستر بودند باری

صد شتر با کجاوه و تجهیزات و پانصد شترِ دیگر که بارِ سنگین حمل می‌کردند، فرستاد.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه و اتاقکِ روی شتر است.

همیدون پانصد اشتر بود پر بار بر ایشان بارها از جامه شهوار

پانصد شترِ دیگر نیز بود که پر از پارچه‌های گران‌بها و شاهانه بود.

نکته ادبی: جامه شهوار به معنای لباس‌های فاخرِ پادشاهی است.

صد اسپ تازی و سیصد نخاره ز گوهر همچو گردون پر ستاره

صد اسبِ اصیلِ عربی و سیصد حیوانِ بارکشِ قوی همراهِ هدایا بود که از جواهرات، همچون آسمانِ پر از ستاره می‌درخشیدند.

نکته ادبی: نخاره به معنای چهارپایِ بارکش است؛ تشبیه هدایا به آسمانِ پر از ستاره برای نشان دادنِ کثرتِ جواهرات است.

دو صد سرو روان از چین و خلخ بنفشه زلف و سنبل جعد و گلرخ

دویست دخترِ زیبا از چین و خلخ همراهِ هدایا بودند که زلفانی چون بنفشه و سنبل و چهره‌ای گل‌گون داشتند.

نکته ادبی: سرو روان استعاره از قد و قامتِ بلند و موزونِ دختران است.

به بالا هر یکی چون سرو سیمین برو بارنده هفتورنگ و پروین

هر کدام از این دختران، همچون سروی از جنسِ نقره بلندبالا بودند و چهره‌شان مانندِ ستاره می‌درخشید.

نکته ادبی: هفتورنگ و پروین کنایه از زیبایی و درخششِ چهره است.

کمرها بر میان از گوهر ناب به سر تاج زرو در خوشاب

کمرهایشان با جواهراتِ ناب بسته شده بود و بر سر تاج‌هایی از طلا با مرواریدهای مرغوب داشتند.

نکته ادبی: خوشاب کنایه از مرواریدِ شفاف و آبدار است.

بهاری بود ازان هر دلستانی ز رخسارش بدو در گلستانی

هر یک از این دخترانِ دلربا، بهاری بودند که با رخسارِ خود گلستانی را پدید آورده بودند.

نکته ادبی: دلستانی صفتِ محبوب یا دختری است که دل را می‌برد.

همه با یار و با طوق زرین سراسر چون دهن شان گوهر آگین

همه با طوق‌های زرین آراسته بودند و دهانشان که لبخند می‌زدند، پر از دندان‌های مرواریدگون بود.

نکته ادبی: گوهر آگین بودنِ دهان، کنایه از سفیدی و زیباییِ دندان‌هاست.

دو صد زرینه افسر بود دیگر همان صد درج زرین پر ز گوهر

دویست افسر (تاج) طلایی و صد جعبه‌ی طلا که پر از جواهر بود، دیگر هدایای او بودند.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه یا صندوقچه‌ی جواهر است.

بلورین بود و زرین هفتصد جام به سان ماه با زهره گه بام

هفتصد جام از بلور و طلا بود که مانندِ ماه و زهره در شب می‌درخشیدند.

نکته ادبی: ماه با زهره تشبیه برای درخشش و زیبایی است.

دگر دیبای رومی بیست خروار به گونه همچو نو بشکفته گلنار

بیست خروار پارچه‌ی دیبای رومی بود که رنگش مانندِ گلِ انارِ تازه شکفته بود.

نکته ادبی: گلنار استعاره از رنگِ سرخِ آتشین است.

جز این بسیار چیز گونه گون بود کجا از وصف و اندازه برون بود

غیر از این‌ها، چیزهای بسیارِ دیگری هم بود که وصف‌ناپذیر و خارج از اندازه و شمارش بود.

نکته ادبی: تأکید بر کثرت و تنوعِ هدایا.

تو گفتی در جهان گوهر نماندست که نه موبد به شهرو برفشاندست

فکر می‌کردی دیگر جواهری در جهان نمانده است که موبد (شاه) برای شهرو نفرستاده باشد.

نکته ادبی: موبد نام پادشاه در این داستان است.

چو شهرو دید چندین گونه گون بار چه از گوهر چه از دیبا و دینار

وقتی شهرو آن حجمِ عظیم از هدایا، از جواهر گرفته تا پارچه‌های نفیس و سکه‌های طلا را دید...

نکته ادبی: دینار به سکه‌های طلا اطلاق می‌شده است.

ز بس نعمت چو مستان گشت بیهوش پسر را کرد و دختر را فراموش

از شدتِ حرص و طمع، عقل از سرش پرید و مست شد و پسر و دخترش را به دستِ فراموشی سپرد.

نکته ادبی: مست شدن کنایه از غلبه‌ی طمع بر عقل است.

ز یزدان نیز آمد در دلش بیم دلش زان نامه شد گفتی به دو نیم

ترس از خدا هم از دلش بیرون رفت و دلش از دیدنِ آن همه ثروت، گویی به دو نیم شد (تردید و وسوسه).

نکته ادبی: دل به دو نیم شدن کنایه از حیرت یا کشمکش میانِ تصمیم‌گیری است.

چو گردون دیو شب را بند بگشاد پس آنگه ماه تابان را بدو داد

وقتی شب به پایان رسید و روز فرارسید، شهرو تسلیم شد و دخترش ویس را به شاه داد.

نکته ادبی: گردون دیو شب را بند بگشاد استعاره از طلوع صبح است.

برآن دز نیز شهر و همچنان کرد بیامخت آنچه برج آسمان کرد

شاه بر آن دژ چیره شد و تسلط یافت و آنچه از اسرار و علوم در آن دژ بود، همچون آنچه در آسمان است، آموخت.

نکته ادبی: دز: دژ، قلعه. تلمیح به داناییِ شاه در علوم نجومی یا اسرارِ قلعه.

کجا در گاه دز بر شاه بگشاد به دز در شد هم آنگه شاه دلشاد

زمانی که درِ قلعه به روی شاه باز شد، او بلافاصله با شادی به درون آن گام نهاد.

نکته ادبی: هم آنگه: همان لحظه. دلالت بر سرعت عمل شاه دارد.

شبی تاریک و آلوده به قطران سیاه و سهمگین چون روز هجران

شبی تاریک و پوشیده از سیاهیِ قیرگون؛ شب چنان سیاه و ترسناک بود که گویی روزِ جدایی و فراق است.

نکته ادبی: قطران: نوعی قیر که سیاه و بدبو است. تشبیه به روز هجران برای تأکید بر تلخی و سیاهی شب.

به روی چرخ بر چون تودهء نیل به روی خاک بر چون رای بر پیل

آسمان بر فراز زمین، همچون توده‌ای نیل‌گون (آبی تیره) و سطح زمین، همچون پشتِ فیل در اثرِ رای و تدبیرِ شاه بود.

نکته ادبی: رای بر پیل: کنایه از بزرگی و استحکام و هیبت.

سیه چون انده و نازان چو امید فرو هشته چو پرده پیش خورشید

آن شب هم‌چون اندوه، سیاه و هم‌چون امید، نازان و متکبر بود و مانند پرده‌ای در مقابل خورشید آویخته شده بود.

نکته ادبی: تشخیص: دادنِ صفتِ نازیدن به امید.

تو گفتی شب به مغرب کنده بد چاه به چاه افتاده ماه از چراغ ناگاه

گویی شب در مغرب چاهی کند و ماه را از چراغ‌دانیِ آسمان به درونِ آن چاه انداخت.

نکته ادبی: مقصود از در چاه افتادن ماه، پنهان شدن آن در دلِ تاریکیِ شب است.

هوا بر سوک او جامه سیه کرد سپهر از هر سوی جمع سپه کرد

هوا به خاطر سوگواریِ شب جامه سیاه پوشید و آسمان از هر طرف، لشکریانِ خود (ستارگان) را گرد آورد.

نکته ادبی: سوک: سوگواری و ماتم.

سیه را سوی مغرب برد هنوار که آنجا بود در چه مانده سالار

تاریکی را به سوی مغرب هدایت کرد، همان‌جایی که پادشاه (سالار) در چاهِ شب مانده بود.

نکته ادبی: هنوار: آسان، هدایت‌کننده.

سپاه آسمان اندر روارو شب آسوده به سان کام خسرو

ستارگانِ آسمان در حرکت بودند و شب نیز همانند آرامشِ خاطرِ یک پادشاه، آرام بود.

نکته ادبی: روارو: در حالِ حرکت. کامِ خسرو: استعاره از آسایش و بزم شاهانه.

به سان چرخ ازرق چترش از بر نگاریده همه چترش به گوهر

چترِ آسمان همانند چرخِ کبود بر بالای سر بود و تمامِ آن چتر با جواهرات (ستارگان) تزیین شده بود.

نکته ادبی: چرخ ازرق: آسمانِ کبود. چتر: استعاره از کلِ آسمان.

درنگی گشته و ایمن نشسته طناب خیمه را بر کوه بسته

شب به آرامش رسید و ایمن نشست و طنابِ خیمه‌یِ خود را بر کوه محکم کرد.

نکته ادبی: استعاره از استقرار شب و تاریکی بر زمین.

مه و خورشید هر دو رخ نهفته به سان عاشق و معشوق خفته

ماه و خورشید هر دو چهره پنهان کردند، گویی عاشق و معشوقی هستند که در خواب فرو رفته‌اند.

نکته ادبی: کنایه از شبِ تاریک که نورِ هر دو منبع روشنایی پنهان است.

ستاره هریکی بر جای مانده چو مروارید در مینا نشانده

هر ستاره در جای خود ثابت ماند، مانند مرواریدی که در ظرفی میناکاری شده نشانده باشند.

نکته ادبی: مینا: ظرفی که در آن نگارگری می‌کنند. توصیفِ زیبایی ستارگان در آسمان.

فلک چون آهنین دیوار گشته ستاره از روش بیزار گشته

آسمان همچون دیواری آهنین سخت و غیرقابل نفوذ شد و ستارگان از حرکت و درخشش باز ایستادند.

نکته ادبی: بیزار گشته: در اینجا به معنایِ سکون و باز ایستادن از کار است.

حمل با ثور کرده روی درروی ز شیر آسمانی یافته بوی

برج حمل با برج ثور رو در روی یکدیگر قرار گرفتند و از هیبت و بوی شیر (برج اسد) تأثیر پذیرفتند.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکیِ بروج دوازده‌گانه.

ز بیم شیر مانده هر دو برجای برفته روشنان از دست و از پای

از ترسِ شیر، هر دو برج (حمل و ثور) در جای خود ماندند و ستارگانِ روشن، توانِ حرکت را از دست دادند.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌یِ شیر برای برج اسد.

دو پیکر باز چون دو یار در خواب به یکدیگر بپیچیده چو دولاب

دو پیکر (صورت فلکی جوزا) مانند دو دوست که در خواب هستند، در هم پیچیده و همانند چرخِ آب‌کش به دور هم حلقه شده‌اند.

نکته ادبی: دولاب: چرخی که برای بالا کشیدن آب به کار می‌رود.

به پای هردوان در خفته خرچنگ تو گفتی بی روان گشسته و بی چنگ

پای هر دوی آن‌ها، خرچنگ خفته است؛ گویی بی‌جان شده و دست و پایش را از دست داده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی سرطان (خرچنگ).

اسد در پیش خرچنگ ایستاده کمان کردار دم بر سر نهاده

شیر (اسد) در برابر خرچنگ ایستاده و دمش را مانند کمان بر سر نهاده است.

نکته ادبی: توصیفِ بصریِ صورتِ فلکی اسد.

چو عاشق کرده خونین هر دودیده ز فر بگشاده چون نار کفیده

مانند عاشق، هر دو چشمش خونین است و از شکوه و فر، مانند انارِ شکافته، دهان گشوده است.

نکته ادبی: نارِ کفیده: انارِ ترک‌خورده. استعاره از درخشش و هیبتِ برج اسد.

زن دوشیزه را دو خوشه در دست ز سستی مانده بر یک جای چون مست

دوشیزه (برج سنبله) دو خوشه در دست دارد و از سستی و مستی در جای خود ثابت مانده است.

نکته ادبی: اشاره به تصویرِ سنبله در طالع‌بینی.

ترازو را همه رشته گسست دو پله مانده و شاهین شکست

رشته‌های ترازو (برج میزان) پاره شد و دو کفه (پله) باقی ماند و شاهینِ آن شکست.

نکته ادبی: شاهین: میلِ عمودیِ ترازو که نشانه‌ی تعادل است.

در آورده به هم کژدم سر و دم ز سستی همچو سرما خورده مردم

عقرب (کژدم) سر و دم خود را به هم نزدیک کرده و از سرمای شدید، مانند مردمانِ سرمازده، بی‌حال شده است.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ ستاره‌شناختیِ صورت فلکی عقرب.

کمان ور را کمان در چنگ مانده دو پای آزرده دست از جنگ مانده

کمان‌دار (قوس) کمان را در دست دارد اما به دلیلِ زخمی بودن و خستگی از جنگ، توانِ مبارزه ندارد.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی قوس.

بزده از تیر او ایمن بخفته میان سبزه و لاله نهفته

او (کمان‌دار) در حالی که از تیرِ خود در امان است، در میان سبزه و لاله به خواب رفته است.

نکته ادبی: توصیفِ آرامشِ صورتِ فلکی در آسمان.

ز ناگه بر بزه تیری گشاده بزه خسته ز تیرش اوفتاده

ناگهان تیری به سوی بزغاله (جدی) شلیک کرد و بزغاله از اصابت آن تیر، بر زمین افتاد.

نکته ادبی: اشاره به شکارِ صورت فلکی جدی توسط قوس.

فتاده آب کش را دلو در چاه بمانده آبکش خیره چو گمراه

دلوِ آب‌کش در چاه افتاد و آب‌کش (صورت فلکی دلو) سرگردان و حیران باقی ماند.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی دلو.

بمانده ماهی از رفتن به ناکام تو گفتی ماهی است افتاده در دام

ماهی (حوت) از حرکت باز ماند و گویی ماهیِ واقعی است که در دام گرفتار شده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی حوت.

فلک هر ساعتی سازی گرفتی بر آوردی دگر گونه شگفتی

آسمان هر لحظه سازِ تازه‌ای می‌زد و شگفتیِ دیگری پدید می‌آورد.

نکته ادبی: سازی گرفتن: بهانه‌ای ساختن، ترفندی جدید به کار بردن.

مشعبدوار چابک دست بودی عجایبهای گوناگون نمودی

آسمان مانند شعبده‌بازی چابک‌دست بود و عجایبِ گوناگون را به نمایش می‌گذاشت.

نکته ادبی: مشعبد: شعبده‌باز. استعاره از پویاییِ آسمان.

ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود تو گفتی چراغ آن شب بوالعجب بود

از بس نقش و صورت که در آسمان آشکار شد، گویی آن شب، چراغی بسیار شگفت‌انگیز بود.

نکته ادبی: بوالعجب: بسیار عجیب و شگفت.

نمود اندر شمال خویش تنین به گرد قطب دنبالش چو پرچین

در سوی شمالِ خود، اژدها (تنین) را نشان داد که دمش مانند پرچین (حصار) به دور قطب پیچیده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی تنین.

غنوده از پس او خرس مهتر چو بچه پیش او از خرس کهتر

خرسِ بزرگ (دب اکبر) پشتِ سرِ او خفته و بچه خرس (دب اصغر) در پیشِ آن قرار دارد.

نکته ادبی: توصیفِ صورت‌های فلکی دب اکبر و دب اصغر.

زنی دیگر به زنجیری ببسته به پیشش مرد بر زانو نشسته

زنی دیگر با زنجیر بسته شده و مردی در مقابلش بر زانو نشسته است.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکیِ آندرومدا (زنِ در زنجیر) و قیفاووس.

برابر کرگسی پر بر گشاده دو پای خویش بر تیری نهاده

در برابر، کرگسی دیده می‌شود که بال‌هایش را گشوده و دو پایش را بر تیری نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی نسر طایر (کرگس پرنده).

جوانمردی به سان پاسبانی به دست اندرش زرین طشت و خوانی

جوانمردی مانند پاسبان دیده می‌شود که در دستش تشت و سینی زرین دارد.

نکته ادبی: اشاره به پیکرهای نجومی که شبیه اشخاص بودند.

دو ماهی راست چون دو خیک پرباد یکی بط گردنش چون سرو آزاد

دو ماهی که مانند خیک‌های پرباد هستند، و مرغابی که گردنش مانند سروِ آزاد بلند است.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکی ماهی و بط.

یکی بی اسپ همواره عنان دار یکی دیگر چو مار افسای با مار

یکی بدونِ اسب، عنان‌دار است و دیگری مانند مارافسایی است که با مار درگیر است.

نکته ادبی: توصیف صورت‌های فلکی که شبیه انسان و مار هستند.

یکی بر کرسی سیمین نشسته ستوری پیش او از بند رسته

یکی بر کرسی سیمین نشسته و چارپایی در پیشِ او از بند رسته است.

نکته ادبی: کرسی: اشاره به صورت فلکی ذات‌الکرسی.

یکی بر کف سر دیوی نهاده کله داری به پیشش ایستاده

یکی سرِ دیوی را در دست دارد و کلاه‌داری در مقابلش ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های یونانیِ گره خورده با صورت‌های فلکی.

نمود اندر جنوبش تیره جویی زبس پیچ و شکن چون جعدمویی

در سوی جنوب، جویِ تیره و پرپیچ و خمی دیده می‌شود که مانند موی مجعد است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی نهر (Eridanus).

به نزد جوی خرگوشی گرازان دو سگ در جستن خرگوش تازان

در نزدیکیِ جوی، خرگوشی در حال حرکت است و دو سگ به دنبال شکارِ خرگوش در تعقیب هستند.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکی خرگوش و سگ بزرگ و کوچک.

ز بند آن هر دو سگ را بر گشاده کمرداری چو شاهی ایستاده

بندِ آن دو سگ باز شده و کمربندی (شکاری) مانند پادشاه در آنجا ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی جبار (Orion) که به شکارچی معروف است.

یکی کشتی پر از رخشنده گوهر مرو را کرده از یاقوت لنگر

کشتی‌ای پر از جواهراتِ درخشان که لنگرش از یاقوت ساخته شده است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکی کشتی (Argo Navis).

چو شاخ خیزران باریک ماری کلاغی در میان مرغزاری

ماری باریک مانند شاخِ خیزران، و کلاغی در میانِ مرغزاری دیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکی مار و کلاغ.

نهاده پیش او زرین پیاله به جای می درو افگنده ژاله

پیاله‌ای زرین پیشِ او نهاده و به جای شراب، در آن ژاله (شبنم) ریخته است.

نکته ادبی: توصیفِ درخششِ ستارگانِ ظرف‌مانند در آسمان.

پر از اخگر یکی سیمینه مجمر پر از گوهر یکی شاهانه افسر

منقلی سیمین پر از آتش و تاجی شاهانه پر از جواهر در آنجا قرار دارد.

نکته ادبی: توصیف پیکرهای فلکی که نمادِ اشیاء سلطنتی هستند.

یکی پیکر به سان ماهی شیم پشیزه بر تنش چون کوکب سیم

پیکری مانند ماهیِ (شیم) که بر تنش سکه‌هایی مانند ستاره‌یِ نقره‌ای می‌درخشد.

نکته ادبی: پشیزه: سکه. اشاره به ستاره‌باران بودنِ صورت فلکی.

یکی استور مردم را خمانا شکفته بر تنش فلهای زیبا

چارپایی برای مردم که بر بدنش گل‌های زیبا شکوفا شده است.

نکته ادبی: توصیفِ خیال‌انگیزِ یک صورت فلکی به شکل حیوان.

تو پنداری بیاشفتست چون مست گرفته دست شیری را به دودست

تو می‌پنداری که آسمان از مستی آشوب شده است، زیرا دستِ شیری را با دو دست گرفته است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ توصیفِ آسمان با تصویری از درگیری و حرکتِ صورت‌های فلکی.

یکی صورت چو مرغی بی پرو بال چو طاووسی مرو را خوب دنبال

تصویری است از چهره‌ای که همچون پرنده‌ای بی‌بال و پر، ناتوان است اما در عین حال دمی زیبا و خیره‌کننده همانند طاووس دارد (کنایه از زیبایی فریبنده و اسارت).

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی و در عین حال زیبایی خیره‌کننده.

ز مشرق بر کشیده طالع بد بدان تا بد بود پیوند موبد

طالعی شوم و بدیمن از سمت مشرق طلوع کرده بود، تا این پیوند و ازدواج برای موبد عاقبت خوشی به همراه نداشته باشد.

نکته ادبی: واژه «طالع» به معنای سرنوشت و صورت‌های فلکی است.

به هم گرد امده خورشید با ماه چو دستوری که گوید راز با شاه

خورشید و ماه در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند، درست مانند وزیری که در حال بازگفتنِ اسرار با پادشاه است.

نکته ادبی: تشبیه به مجلس شاهانه برای نشان دادن اهمیت مقارنه ستارگان.

رفیق هردو گشته تیر و کیوان چهارم چرخ طالع جای ایشان

تیر (عطارد) و کیوان (زحل) با هم همراه شده بودند و این وضعیت در خانه چهارم طالع جای گرفته بود.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحات نجومی کهن؛ تیر و کیوان دو سیاره مهم در احکام نجوم هستند.

به هفتم خانه طالع را برابر ذنب انباز بهرام ستمگر

در خانه هفتم طالع، بهرامِ ستمگر (مریخ) در کنار «ذنب» (گره نزولی ماه که نحس شمرده می‌شد) قرار گرفته بود.

نکته ادبی: اشاره به نحوست نجومی (بهرام و ذنب نمادهای سختی و خشونت هستند).

میان هردوان درمانده ناهید ز کردار همایون گشته نومید

ناهید (زهره) در میان این دو سیاره نحس گرفتار شده و از سرانجامِ نیک این پیوند ناامید گشته بود.

نکته ادبی: ناهید نماد عشق و زیبایی است که در اینجا توسط نحوست احاطه شده است.

نبود از داد جویان هیچ کس یار که فرخ بود پیوندش بدن کار

هیچ‌کس یاری‌رسانِ این خواستگار (موبد) نبود، زیرا پیوند او با ویس، پیوندی بود که عاقبتش به بدی و زشتی می‌گرایید.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودن تلاش در برابر تقدیری که ستارگان رقم زده‌اند.

بدین طالع شهنشه ویس را دید ندید از جفت خود آن کش پسندید

شاهنشاه با چنین طالعِ شومی، ویس را دید؛ اما چون دلش با او نبود، در وجودِ این همسر، آن چیزی را که می‌پسندید و در آرزویش بود، نیافت.

نکته ادبی: تضاد درونی شاه؛ دیدن معشوق اما نیافتن لذت مطلوب.

چو در دز رفت شاهنشاه موبد به ایدون وقت وایدون طالع بد

هنگامی که شاهنشاه موبد به قلعه وارد شد، در چنین زمان و با چنین طالعِ بدی بود.

نکته ادبی: ایدون به معنای «این‌گونه» یا «چنین» است.

فراوان جست ویس دلستان را ندید آن نو شکفت بوستان را

شاه هرچه در جستجوی ویس دل‌ربا برآمد، آن گلِ نو شکفته باغِ زیبایی را به سادگی نیافت.

نکته ادبی: نو شکفته بوستان استعاره از جوانی و زیبایی ویس است.

ولیکن نور پیشانی و رویش همیدون بوی زلف مشکبویش

با این حال، نورِ چهره و درخششِ پیشانیِ او و بویِ خوشِ زلفِ مشک‌بویِ ویس، راهنمایِ شاه بود.

نکته ادبی: استفاده از حواس (بویایی و بینایی) برای یافتن معشوق مخفی.

شهنشه را از آن دلبر خبر داد که مشکین بود خاک و عنبرین باد

این رایحه و نشانه‌ها، شاه را از حضورِ آن دلبر آگاه کرد، چرا که همه‌جا از عطرِ خوشِ خاک و هوایِ عنبرینِ او پر شده بود.

نکته ادبی: عنبرین باد استعاره از معطر بودن فضا به واسطه حضور ویس.

همی شد تا به پیش او شهنشاه بلورین دست او بگرفت ناگاه

شاهنشاه به سوی او رفت و ناگهان دستِ بلورین و سفیدِ او را گرفت.

نکته ادبی: بلورین صفتِ زیبایی و سپیدی دست است.

کشان از دز به لشکر گاه بردش به نزدیکان و جانداران سپردش

او را از قلعه کشان‌کشان به سمت لشکرگاه برد و به دستِ نزدیکان و محافظانِ خاصش سپرد.

نکته ادبی: توصیف خشونتِ شاه در تصاحبِ معشوق.

نشاندنش همنگه در عماری رماری گشت ازو باغ بهاری

ویس را در کجاوه نشاندند؛ با حضورِ او، آن مکان همچون باغِ بهاری سرسبز و زیبا شد.

نکته ادبی: تضاد میان خشونتِ اسارت و لطافتِ توصیفِ ویس.

به گردش خادمان و نامداران گزیده ویزگان و جانسپاران

اطرافِ او را خادمان، بزرگان، برگزیدگان و جان‌نثارانِ شاه فرا گرفته بودند.

نکته ادبی: ویزگان به معنای برگزیدگان است.

همانگه نای رویین در دمیدند سر پیکر به دو پیکر کشیدند

همان لحظه در شیپورهایِ بزرگ دمیدند و با شکوه و جلالِ تمام، سپاه را به حرکت درآوردند.

نکته ادبی: نای رویین اشاره به سازهای جنگی و حکومتی دارد.

همان ساعت به راه افتاد خسرو برابر گشت با باد سبکرو

همان ساعت خسرو (شاه) به راه افتاد و گویی با بادِ تندرو هم‌سفر و برابر شد.

نکته ادبی: تندرو صفتِ باد برای نشان دادنِ سرعت حرکت.

شتابان روز و شب در راه تازان به روی دلبر خودگشته نازان

او روز و شب با شتاب در راه می‌تاخت و به خاطرِ دسترسی به دلبرش، به خود می‌بالید.

نکته ادبی: نازان به معنای فخر فروختن و نازیدن است.

چنان شیری که بیند گور بسیار و یا مفلس که یابد گنج شهوار

او مانند شیری بود که به تعدادِ زیادی گورخر (شکار) رسیده باشد، یا فقیری که ناگهان به گنجی گران‌بها دست یابد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ حرص و طمع شاه در تصاحبِ ویس.

اگر خرم بد از دلبر سزا بود که صیدش بهتر از ماه سما بود

اگر هم از رسیدن به این دلبر شادمان بود، حق داشت؛ زیرا صیدی که به دست آورده بود، از ماهِ آسمان زیباتر بود.

نکته ادبی: صید استعاره از ویس.

روا بود ار کشید از بهر او رنج که ناگه یافت از خوبی یکی گنج

سزاوار بود که به خاطر او رنج بکشد، چرا که ناگهان به گنجی از زیبایی دست یافته بود.

نکته ادبی: گنج استعاره از ویس به دلیل ارزش و زیبایی او.

درو یاقوت خندان و سخنگوی چو سیم ناب رخشان وسمن بوی

گنجی که یاقوتِ خندان (لب‌های سرخ) و سخنگو داشت و چهره‌اش همچون سیمِ (نقره) ناب، درخشان و معطر به بویِ گلِ یاسمن بود.

نکته ادبی: یاقوت خندان کنایه از لب‌های سرخ و زیبا.