ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

جواب دادن ویس رسول شاه موبد را

فخرالدین اسعد گرگانی
چو ویس دلبر این پیغام بشنید تو گفتی زو بسی دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاک بلورین سیه را میک کوفد بی باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانش پدید آمد ز گردن تا میانش
هوای فتنهء عشقی نهیبی بلای تن گدازی دلفریبی
حریری قاقمی خزی پرندی خرد بر صبر سوزی خواب بندی
چو جامه چاک زد ماه دو هفته پدید آورد نسرین شکفته
به نوشین لب جوابی داد چون سنگ به روی مهر بر زد خنجر جنگ
بدو فگت این پایم بد شنیدم وزو زهر گزاینده چشیدم
کنون رو موبد فرتوت را گوی به میدان در میفگن با بلا گوی
مبر زین بیش در امید من رنج به باد یافه کاری بر مده گنج
صمرا کاری به رایت رهنمایست بدانستم که رایت تا چه جایستص
نگر تا تو نپنداری که هر گز مرا زنده به زیر آری ازین دز
و یا هر گز تو از من شاد باشی و گر چه جادوی استاد باشی
مرا ویرو خداوندست و شاهست به بالا سرو و از دیدار ماهست
مرا او مهتر و فرخ برادر من او را نیز جفت و نیک خوار
در این گیتی به جای او که بینم برو بر دیگری را کی گزینم
تو هر گز کام خویش از من نبینی و گر خود جاودان اینجا نشینی
کجا من با برادر یار گشتم ز مهر دیگران بیزار گشتم
مرا تا هست سرو خویش و شمشاد چرا آرم ز بید دیگران یاد
و گر ویرو مرا بر سر نبودی مرا مهر تو هم در خور نبودی
تو قارن را بدان زاری بکشتی نبخضودی بر آن پیر بهشتی
مرا کشته بود باب دلاور که دارم خود ازو بنیاد و گوهر
کجا اندر خورد پیوند جویی تو این پیغام یافه چند گویی
من از پیوند جان سیرم بدین درد کزو تا من زیم غم بایدم خورد
چو ویرو نیست در گیتی مرا کس ز پیوندم نباشد شاد ازین پس
چو کار وی بدین بنیاد باشد کسی دیگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهار چه عغر آرم بدان سر پیش دادار
من از دادار ترسم با جوانی نترسی تو که پیر ناتوانی
بترس ار بخردی از داد داور کجا این ترس پیران را نکوتر
مرا پیرایه و دیبا و دینار فراوان است گنج و شهر بسیار
به پیرایه مرا مفریب دیگر که داد ایزد مرا پیرایه بی مر
مرا تا مرگ قارن یاد باشد ز پیرایه دلم کی شاد باشد
اگر بفریبدم دیبا و دینار نباشد بانوی بر من سزاوار
و گر من زین همه پیرایه شادم نه از پشت پدر باشد نژادم
نه بشکوهد دل من زین سپاهت نه نیز امید دارم بار گاهت
تو نیز از من مدار امید پیوند که امیدت نخواهد بد برومند
چو بر چیز کسان امید داری ز نومیدی به روی آیدت خواری
به دیدارم چنین تا کی شتابی که نه هر گز تو بر من دست یابی
و گر گیتی به رویم سختی آرد مرا روزی به دست تو سپارد
تو از پیوند من شادی نبینی نه با من یک زمان خرم نشینی
برادر کاو مرا جفت گزیدست هنوز او کام خویش از من ندیدست
تو بیگانه ز من چون کام یابی و گر خود آفتاب و ماهتابی
تن سیمین برادر را ندارم کجا با او ز یک مادر بزادم
ترا ای ساده دل چون داد خواهم که ویران شد به دست جایگاهم
بلرزم چون بیندیشم ز نامت بدین دل چون توانم جست کامت
میان ما چو این کینه در افتاد نباشد نیز ما را دل به هم شاد
اگر چه پادشاه و کامرانی ز دشمن دوست کردن چون توانی
نپیوندند با هم مهر و کینه که کین آهن بود مهر آبگینه
درخت تلخ هم تلخ آورد بر اگر چه ما دهیمش آب شکر
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز که باشد جفت با کبگ دری باز
کرا با مهتری دانش بود یار کجا اندر خورد جفتی بدین زار
چه ورزیدن بدین سان مهربانی چه زهر ناب خوردن بر گمانی
ترا چون بشنوی تلخ آید این پند چو بینی بار او شیرین تر از قند
اگر فرزانه ای نیکو بیندیش که روز آید ترا گفتار من پیش
چو خوی بد ترا روزی بد آرد پشیمانی خوری سودی ندارد
چو بشنید این سخن مرد شهنشاه ندید از دوستی رنگی در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهی داد شنیده کرد یک یک پیش او یاد
شهنشه را فزون شد مهر در دل تو گفتی شکرش بارید بر دل
خوش آمد در دلش گفتار دلبر که کام دل ندید از من برادر
همی گفت آن سخن ویسه همه راست وزین گفتار شه را خرمی خاست
کجا آن شب که ویرو بود داماد به دامادیش هر کس خرم و شاد
عروسش را پدید آمد یکی حال کزو داماد را وارونه شد فال
فرود آمد قصای آسمانی که ایشان را ببست از کامرانی
گشاد آن سیمین را علت از تن به خون آلوده شد آزاده سوسن
دو هفته ماه یک هفته چنان بود که گفتی کان یاقوت روان بود
زن مغ چون برین کردار باشد به صحبت مرد ازو بیزار باشد
و گر زن حال ازو دارد نهانی بر او گردد حرام جاودانی
همی تا ویس بت پیکر چنان بود جهان از دست موبد در فغان بود
عروس ار چند نغز و با وفا بود عروسی با نهیب و با بلا بود
کجا داماد نادیده یکی کام جهان بنهاد بر راهش دو صد دام
ز بس سختی که آمد پیش داماد بشد داماد را دامادی از یاد
زبس زاری که آمد پیش لشکر همه کس را برون شد شادی از سر
چراغی بود گفتی سور ویرو برو زد ناگهان بادی به نیرو
چو شاهنشاه حال ویس بشنود به جان اندر هوای ویس بفزود
برادر بود او را دو گرامی یکی رامین و دیگری زرد نامی
شهنشه پیش خواند آن هر دوان را بر ایشان یاد کرد این داستان را
دل رامین ز گاه کودکی باز هوای ویس را میداشتی راز
همی پرورد عشق ویس در جان ز مردم کرده حال خویش پنهان
چو کشتی بود عشقش پژمریده امید از آب و از باران بریده
چو آمد با برادر سوی گوراب دگر باره شد اندر کشت او آب
امید ویس عشقش را روان شد هوای پیر در جانش جوان شد
چو تازه گشت مهر اندر روانش پدید آمد درشتی از زبانش
در آن هنگام وی را کرد پشتی ننود اندر سخن لختی درشتی
کرا در دل فروزد مهر آتش زبان گرددش در گفتار سر کش
برون آید زبان بیدل از بند نگوید راز بی کام خداوند
زبان را دل بود بی شک نگهبان سخن بی دل به دانش گفت نتوان
مباد آن کس که دارد بی دلی دوست کجا در بی دلی بسیار آهوست
چو رامین را هوا در دل بر آشفت ز روی مهربانی شاه را گفت
مبر شاها چنین رنج اندرین کار مخور بر ویس و بر جستنش تیمار
کزین کارت به روی آید بسی رنج به بیهوده برافشانی بدی گنج
چنین تخمی که در شوره فشانی هم از تخم و هم از بر دور مانی
نه هر گز ویس باشد دوستدارت نه هر گز راستی جوید به کارت
چو گوهر جویی و بسیار پویی نیابی چونکش از معدن نجویی
چگونه دوستی جویی و پشتی ز فرزندی که بابش را بکشتی
نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر نه بفریبد به دینار و به گوهر
به بسیاری بلا او را بیابی چو یابی با بلای او نتابی
چو در خانه بود دشمن ترا یار چنان باشد که داری باستین مار
بتر کاری ترا با ویس آنست که تو پیری و آن دلبر جوانست
اگر جفتی همی گیری جز او گیر جوان را هم جوان و پیر را پیر
چنان چون مر ترا باید جوانی مرو را نیز باید همچنانی
تو دی ماهی و آن دلبر بهارست رسیدن تان به هم دشوار کارست
و گر بی کام او با او نشینی ز دل در کن کزو شادی نبینی
همیشه باشی از کرده پشیمان نیابی درد خود را هیچ درمان
بریدن زو بود پرده دریدن دلت هر گز نتابد زو بریدن
نه از تیمار او یابی رهایی نه نیز آرام یابی در جدایی
مثل عشق خوبان همچو دریاست کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر خواهی درو آسان توان جست ولیکن گر بخواهی بد توان رست
تو نیز اکنون همی جویی هوایی که هم فردا شود بر تو بلایی
درو آسان توانی جستن اکنون ولیکن زو نشاید جست بیرون
اگر دانی که من میراست گویم ازین گفتی همی سود تو جویم
ز من بنیوش پند مهربانی چو ننیوشی ترا دارد زیانی
چو بشنود این سخن موبد ز رامین مرو را تلخ بود این پند شیرین
چو بیماری بد اندر عشق جانش که شکر تلخ باشد در دهانش
تنش را گر ز درد آهو نبودی دهانش را شکر شیرین ننودی
اگر چه پند رامین مهر بر بود شهنشه را ز پندش مهر افزود
دل پر مهر نپذیرد سلامت بیفزاید شنابش را ملامت
چو دل از دوستی زنگار گیرد هوا از سرزنش بر نار گیرد
صچنان کز سال و مه تنین شود مار شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص
ملامت بر جنگ شمشیر تیزست سپر پیشش جگر با او ستیز است
ستیز آغاز عشق مرد باشد بتفسد زو دل ارچه سرد باشد
و گر میغی ز گیتی سر برآرد به جای سرزنش زو سنگ بارد
نترسد عاشق از باران سنگین و گر باشد به جای سنگ ژوپین
هر آن ازوی ملامت خیسد آهوست مگر از عشق ورزیدن که نیکوست
به گفتاری که بدگویی بگوید هوا را از دل عاشق نضوید
چه باشد عشق را بدگوی کژدم هر آنک او نیست عاشق نیست مردم
چو مهر اندر دل شه بیشتر شد دلش را پند رامین نیشتر شد
نهانی گفت با دیگر برادر مرا با ویس چاره چیست بنگر
چه سازم تا بیابم کام خود را بیفزایم به نیکی نام خود را
اگر نومید از ین دژ باز گردم به زشتی در جهان آواز گردم
برادر گفت شاها چیز بسیار به شهرو بخش و بفریبش به دینار
به نیکویی امیدش ده فراوان پس آنگاهی به یزدانش بترسان
بگو با این جهان دیگر جهانست گرفتاری روان را جاودانست
چه عذر آرد روانت پیش دادار چو در بند گنه باشد گرفتار
چو گویندت چرا زنهار خوردی چرا بشکستی آن پیمان که کردی
بمانی شرم زد در پیش داور نبینی هیچ کس را پشت و یاور
از این گونه سخنها را بیارای به دینار و به دیبایش بپیرای
بدین دو چیز بفریبند شاهان روا باشد که بفریبند ماهان
بدیند هر دو فریبد مرد هشیار همه کس را به دینار و به گفتار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو ویس دلبر این پیغام بشنید تو گفتی زو بسی دشنام بشنید

زمانی که ویس این پیام را شنید، گویی به او دشنام‌های بسیاری داده باشند، خشمگین و دل‌شکسته شد.

نکته ادبی: استفاده از «چو» به معنای «هنگامی که» و کاربرد فعل ماضی برای روایت داستانی در سبک حماسی-عاشقانه.

حریرین جامه را بر تن زدش چاک بلورین سیه را میک کوفد بی باک

او از شدت اندوه، لباس حریرین خود را پاره کرد و با بی‌پروایی، بر پیکر بلورین و زیبای خود ضربه می‌زد.

نکته ادبی: تضاد میان لطافت «حریر» و «بلور» با خشونتِ «چاک زدن» و «کوفدن» برای تصویرسازی اندوه شدید.

چو او زد چاک بر تن پرنیانش پدید آمد ز گردن تا میانش

وقتی لباس ظریفش را پاره کرد، زیبایی اندامش از گردن تا میان‌تنه نمایان شد.

نکته ادبی: «پرنیان» پارچه‌ای ابریشمی و بسیار لطیف است که در اینجا نمادِ پوششِ تنِ زیباست.

هوای فتنهء عشقی نهیبی بلای تن گدازی دلفریبی

هوا، هوای فتنه و عشق بود؛ عشقی که همچون بلایی دلفریب، تن انسان را می‌گدازد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: «نهیب» به معنای فریاد ترسناک یا هجوم ناگهانی است که در اینجا به ویژگی‌های مخرب عشق اشاره دارد.

حریری قاقمی خزی پرندی خرد بر صبر سوزی خواب بندی

با وجود داشتن انواع جامه‌های گران‌بها از حریر و پوست حیوانات، خردِ او از شدت اندوهِ بی‌پایان، پریشان و خواب از چشمانش ربوده شده بود.

نکته ادبی: «قاقم» و «خز» نام پوست‌های گران‌بها هستند که نشانه ثروت و اشرافیت است.

چو جامه چاک زد ماه دو هفته پدید آورد نسرین شکفته

وقتی آن زیبای چون ماهِ چهارده‌روزه، لباسش را درید، زیبایی چهره‌اش چون گل نسرین شکفته نمایان شد.

نکته ادبی: «ماه دو هفته» استعاره از کمال زیبایی و درخشش چهره ویس است.

به نوشین لب جوابی داد چون سنگ به روی مهر بر زد خنجر جنگ

او با لب‌های شیرینش، پاسخی سخت و کوبنده همچون سنگ داد و بر چهره‌یِ ابرازِ عشقِ موبد، با کلام خود خنجر کشید.

نکته ادبی: تضاد «نوشین‌لب» (لطافت) با «پاسخ چون سنگ» و «خنجر جنگ» (صلابت) برای نشان دادن شدت امتناع.

بدو فگت این پایم بد شنیدم وزو زهر گزاینده چشیدم

ویس به او گفت: آنچه از تو شنیدم، برای من گران و زهرآگین بود و در کام جانم طعم تلخی بر جای گذاشت.

نکته ادبی: «زهر گزاینده» کنایه از سخنان ناخوشایند و دردناک موبد است.

کنون رو موبد فرتوت را گوی به میدان در میفگن با بلا گوی

اکنون نزد موبد پیر برو و به او بگو که دیگر خود را در این میدانِ بلا و گرفتاری نیفکند.

نکته ادبی: «فرتوت» به معنای پیرِ سالخورده و ناتوان است.

مبر زین بیش در امید من رنج به باد یافه کاری بر مده گنج

بیش از این برای به دست آوردن من رنج نکش و ثروت و گنج خود را به پای کاری بیهوده و عبث مریز.

نکته ادبی: «یافه» به معنای سخن یا کارِ بی‌هوده و بی‌معنا است.

صمرا کاری به رایت رهنمایست بدانستم که رایت تا چه جایستص

من به مقاصد تو آگاه شدم و فهمیدم که تو به دنبال چه هستی.

نکته ادبی: عبارت «رایت رهنمایست» در اینجا به معنای آشکار شدنِ نیتِ درونی فرد است.

نگر تا تو نپنداری که هر گز مرا زنده به زیر آری ازین دز

هرگز این خیال را به ذهن راه نده که بتوانی مرا از این دژ به زنده بودن بیرون ببری.

نکته ادبی: «دز» شکل کهن کلمه «دژ» یا قلعه است.

و یا هر گز تو از من شاد باشی و گر چه جادوی استاد باشی

و گمان مبر که با وجودِ بهره‌مندی از جادویِ اساتیدِ فن، می‌توانی مرا خشنود و همراه خود کنی.

نکته ادبی: «جادوی استاد» به افسونگری و حیله‌گریِ موبد اشاره دارد.

مرا ویرو خداوندست و شاهست به بالا سرو و از دیدار ماهست

ویرو سرور و شاهِ من است؛ او همچون سروی بلندبالا و چهره‌ای چون ماه دارد.

نکته ادبی: «سرو» نماد قامتِ بلند و «ماه» نماد زیبایی چهره است.

مرا او مهتر و فرخ برادر من او را نیز جفت و نیک خوار

او برای من هم مهتر است و هم برادری خجسته، و من نیز همسر و دلداده‌ی مطیع او هستم.

نکته ادبی: «فرخ» به معنای خجسته و نیک‌بخت است.

در این گیتی به جای او که بینم برو بر دیگری را کی گزینم

در این دنیا، به جای او چه کسی را ببینم؟ هرگز فرد دیگری را به جای او برنمی‌گزینم.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ عشقِ ویس به ویرو.

تو هر گز کام خویش از من نبینی و گر خود جاودان اینجا نشینی

حتی اگر تا ابد در اینجا بنشینی، هرگز به وصال من نخواهی رسید.

نکته ادبی: «کام خویش» استعاره از بهره‌مندیِ عاشقانه یا وصال است.

کجا من با برادر یار گشتم ز مهر دیگران بیزار گشتم

از وقتی که با برادرم (ویرو) پیمانِ یاری بستم، از عشق دیگران بیزار شدم.

نکته ادبی: اشاره به پیوند عاطفی عمیق و غیرقابل‌گسست.

مرا تا هست سرو خویش و شمشاد چرا آرم ز بید دیگران یاد

تا وقتی سرو و شمشادِ خود (ویرو) را دارم، چرا باید به بیدِ دیگران (تو) توجه کنم؟

نکته ادبی: تشبیه ویرو به سرو و شمشاد (زیبایی و اصالت) و موبد به بید (سستی و بی‌ارزشی).

و گر ویرو مرا بر سر نبودی مرا مهر تو هم در خور نبودی

حتی اگر ویرو بر سرِ من نبود (حضور نداشت)، باز هم مهر تو در شأن من نبود.

نکته ادبی: «در خور» یعنی شایسته و در شأنِ کسی بودن.

تو قارن را بدان زاری بکشتی نبخضودی بر آن پیر بهشتی

تو قارن را به آن وضع زار کشتی و بر آن پیرِ شریف، هیچ ترحمی نکردی.

نکته ادبی: «بهشتی» کنایه از پاک‌نهاد و شایسته بودنِ قارن است.

مرا کشته بود باب دلاور که دارم خود ازو بنیاد و گوهر

تو در واقع پدرِ دلاورِ مرا کشتی؛ کسی که ریشه و گوهرِ وجودیِ من از اوست.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ خونی و حیثیتیِ ویس با قارن.

کجا اندر خورد پیوند جویی تو این پیغام یافه چند گویی

وقتی چنین کینه‌ای وجود دارد، چطور از من تقاضای پیوند می‌کنی؟ این حرف‌های بیهوده را تا کی می‌زنی؟

نکته ادبی: «یافه» تکرار شده برای تأکید بر بی‌معناییِ خواسته‌های موبد.

من از پیوند جان سیرم بدین درد کزو تا من زیم غم بایدم خورد

من از شدت این دردِ دوری، از زندگی سیر شده‌ام و تا زمانی که زنده‌ام، باید این غم را به دوش بکشم.

نکته ادبی: ابرازِ بیزاری از زندگی به دلیلِ فشارِ روانی.

چو ویرو نیست در گیتی مرا کس ز پیوندم نباشد شاد ازین پس

وقتی ویرو در جهان نیست، من در این دنیا کسی را ندارم و از هیچ پیوندِ دیگری شاد نخواهم شد.

نکته ادبی: انحصارِ معنایِ زندگی در وجودِ ویرو.

چو کار وی بدین بنیاد باشد کسی دیگر ز من چون شاد باشد

وقتی معیارِ من برای سنجشِ مردان، ویرو باشد، چه کسی می‌تواند جای او را برای من پر کند؟

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ رفیعِ ویرو در نظرِ ویس.

و گر با او خورم در مهر زنهار چه عغر آرم بدان سر پیش دادار

اگر بخواهم با تو عهدِ دوستی ببندم، در پیشگاهِ خداوند چه عذری برای این خیانت خواهم داشت؟

نکته ادبی: «دادار» به معنای خداوندِ دادگر است.

من از دادار ترسم با جوانی نترسی تو که پیر ناتوانی

من با وجودِ جوانی، از پروردگار می‌ترسم؛ تو که پیری ناتوانی، چرا از او نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: دعوتِ موبد به تقوا و اخلاق با تکیه بر کهولت سنِ او.

بترس ار بخردی از داد داور کجا این ترس پیران را نکوتر

ای پیر، اگر خردمند هستی، از داوریِ خداوند بترس که این ترس برای پیران شایسته‌تر است.

نکته ادبی: توصیه به خویشتن‌داریِ اخلاقی که از خصلت‌های دورانِ پیری است.

مرا پیرایه و دیبا و دینار فراوان است گنج و شهر بسیار

من خود صاحب گنج، دینار و زیورآلات فراوان هستم.

نکته ادبی: بی‌ارزش شمردنِ ثروتِ موبد در برابر داراییِ خودِ ویس.

به پیرایه مرا مفریب دیگر که داد ایزد مرا پیرایه بی مر

مرا با این زیورآلات فریب مده، چرا که خداوند به من زیورهای بی‌شماری عطا کرده است.

نکته ادبی: «بی‌مر» یعنی بی‌کران و بی‌شمار.

مرا تا مرگ قارن یاد باشد ز پیرایه دلم کی شاد باشد

از زمانی که کشته شدنِ قارن را به یاد دارم، دلم با هیچ زیوری شاد نمی‌شود.

نکته ادبی: تأثیرِ ترومایِ قتلِ نزدیکان بر روحیه‌یِ شادی‌گریز.

اگر بفریبدم دیبا و دینار نباشد بانوی بر من سزاوار

اگر با زر و زیور فریب بخورم، دیگر شایسته‌ی مقامِ بانویی نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر عزت‌نفس و شرافتِ زنانه.

و گر من زین همه پیرایه شادم نه از پشت پدر باشد نژادم

اگر با این دارایی‌ها شاد می‌شدم، اصالت و نژادِ من زیر سؤال می‌رفت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نژادِ اصیل به ثروت نمی‌اندیشد.

نه بشکوهد دل من زین سپاهت نه نیز امید دارم بار گاهت

نه شکوهِ سپاهت مرا جذب می‌کند و نه امیدی به بارگاهِ تو دارم.

نکته ادبی: نفیِ قدرت و شوکتِ دنیوی.

تو نیز از من مدار امید پیوند که امیدت نخواهد بد برومند

تو هم از من امیدِ وصل نداشته باش، که این امید هرگز به ثمر نخواهد نشست.

نکته ادبی: «برومند» یعنی بارور و نتیجه‌بخش.

چو بر چیز کسان امید داری ز نومیدی به روی آیدت خواری

وقتی به چیزی که متعلق به دیگران است دل می‌بندی، نتیجه‌ای جز خواری و نومیدی نخواهی داشت.

نکته ادبی: نکته‌ای اخلاقی درباره عاقبتِ طمع‌ورزی.

به دیدارم چنین تا کی شتابی که نه هر گز تو بر من دست یابی

چرا این‌قدر برای دیدنِ من شتاب می‌کنی؟ تو هرگز به من دست نخواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ تلاش‌های موبد.

و گر گیتی به رویم سختی آرد مرا روزی به دست تو سپارد

اگر هم روزگار با من سختی کند و مرا به دست تو بسپارد...

نکته ادبی: بیانِ ناچاری در صورتِ شکستِ تقدیر، اما نه از رویِ میل.

تو از پیوند من شادی نبینی نه با من یک زمان خرم نشینی

تو از پیوند با من شادی نخواهی دید و یک لحظه هم با من به آرامش نمی‌نشینی.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ نافرجام بودنِ این رابطه.

برادر کاو مرا جفت گزیدست هنوز او کام خویش از من ندیدست

آن برادری که مرا برای همسری برگزیده، هنوز هم طعمِ کامروایی از من نچشیده است.

نکته ادبی: اشاره به پاکیِ پیوندِ ویس و ویرو با وجودِ عشقِ عمیق.

تو بیگانه ز من چون کام یابی و گر خود آفتاب و ماهتابی

وقتی برادرِ من به وصال نرسیده، تو که بیگانه‌ای چطور می‌خواهی به آن دست یابی؟ حتی اگر مثل خورشید و ماه باشی (بسیار زیبا و قدرتمند).

نکته ادبی: «آفتاب و ماهتاب» کنایه از عظمت و شکوه است.

تن سیمین برادر را ندارم کجا با او ز یک مادر بزادم

من پیوندِ سیمین (عاطفی) با برادرم دارم، چون از یک مادر به دنیا آمده‌ایم.

نکته ادبی: «تن سیمین» استعاره از کمال زیبایی و لطافتِ جسمانی است.

ترا ای ساده دل چون داد خواهم که ویران شد به دست جایگاهم

ای ساده‌دل! چگونه از من انتظارِ محبت داری، در حالی که جایگاهِ زندگیِ مرا ویران کرده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از «ساده‌دل» برای تحقیرِ نگاهِ کوته‌بینانه‌ی موبد.

بلرزم چون بیندیشم ز نامت بدین دل چون توانم جست کامت

وقتی به نامِ تو فکر می‌کنم، بدنم می‌لرزد؛ با چنین حسی، چگونه می‌توانم به تو دل بدهم؟

نکته ادبی: بیانِ واکنشِ فیزیکیِ انزجار.

میان ما چو این کینه در افتاد نباشد نیز ما را دل به هم شاد

میان ما چنین کینه‌ای افتاده است؛ پس دیگر دلِ هیچ‌کداممان با دیگری شاد نخواهد بود.

نکته ادبی: نفیِ امکانِ آشتی در سایه‌ی خون و کینه.

اگر چه پادشاه و کامرانی ز دشمن دوست کردن چون توانی

اگرچه پادشاهی و کامرانی، اما چطور می‌توانی از دشمن، دوست بسازی؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای بیانِ محال بودنِ دوستی با دشمن.

نپیوندند با هم مهر و کینه که کین آهن بود مهر آبگینه

مهر و کینه با هم جمع نمی‌شوند؛ کینه مانند آهنِ سخت و مهر مانند آبگینه‌ی (شیشه) شکننده است.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار زیبا؛ آهنِ سخت هرگز با شیشه‌ی شکننده یکی نمی‌شود.

درخت تلخ هم تلخ آورد بر اگر چه ما دهیمش آب شکر

درختِ تلخ، میوه‌ی تلخ می‌دهد، حتی اگر به آن آبِ شکر (شهد) بدهی.

نکته ادبی: تمثیلِ ذاتِ تغییرناپذیرِ خباثت.

به مهر آنگه بود با تو مرا ساز که باشد جفت با کبگ دری باز

مهر و سازگاریِ من با تو، تنها آن زمانی ممکن است که باز (پرنده شکاری) با کبکِ دری جفت شود.

نکته ادبی: تمثیلِ محال بودنِ امر (ازدواجِ باز و کبک)، که کنایه از غیرممکن بودنِ وصالِ موبد و ویس است.

کرا با مهتری دانش بود یار کجا اندر خورد جفتی بدین زار

کسی که خرد و دانش همدم اوست، چگونه می‌تواند در چنین وضعیت ناگواری به دنبال همسر باشد؟

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای خردمندی و سروری است که با دانش قرین شده است.

چه ورزیدن بدین سان مهربانی چه زهر ناب خوردن بر گمانی

چرا باید با چنین رفتاری، محبت خود را به زور بخواهی؟ این کار مثل خوردن زهر ناب است در حالی که فکر می‌کنی نوشیدنی گواراست.

نکته ادبی: تشبیه بسیار بلیغی است که عشق اجباری را به زهر تشبیه کرده که در ظاهر فریبنده به نظر می‌رسد.

ترا چون بشنوی تلخ آید این پند چو بینی بار او شیرین تر از قند

وقتی این پند را می‌شنوی، برایت تلخ است؛ اما اگر عاقبت و نتیجه آن را ببینی، از قند برایت شیرین‌تر خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که پندهای حکیمانه در ابتدا ناگوارند اما نتیجه‌بخش هستند.

اگر فرزانه ای نیکو بیندیش که روز آید ترا گفتار من پیش

اگر فرد خردمندی به این موضوع به خوبی فکر کند، درمی‌یابد که گفته‌های من به زودی پیش روی او قرار خواهد گرفت و درست از آب درمی‌آید.

نکته ادبی: روز آمدن استعاره از وقوعِ حادثه و روشن شدنِ حقیقت است.

چو خوی بد ترا روزی بد آرد پشیمانی خوری سودی ندارد

زمانی که خوی ناپسند تو، روزگار را به کامت تلخ کرد، پشیمانی دیگر سودی نخواهد داشت.

نکته ادبی: هشدار درباره عواقب لجاجت و اصرار بر نادانی.

چو بشنید این سخن مرد شهنشاه ندید از دوستی رنگی در آن ماه

وقتی پادشاه این سخنان را شنید، در رفتار آن زن (ویس) هیچ نشانه‌ای از محبت و نرمی ندید.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق (ویس) است که به زیبایی شهرت دارد.

برفت و شاه را زو آگهی داد شنیده کرد یک یک پیش او یاد

آن مرد (گویا) رفت و پادشاه را از وضعیت ویس آگاه کرد و آنچه شنیده بود را دقیقاً برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: شنیده کرد یعنی شنیده‌ها را بازگو نمود.

شهنشه را فزون شد مهر در دل تو گفتی شکرش بارید بر دل

عشق پادشاه به ویس در دلش بیشتر شد، گویی که شکر بر دلش می‌بارید.

نکته ادبی: تمثیل بارش شکر نشان‌دهنده لذتِ خیالی پادشاه است.

خوش آمد در دلش گفتار دلبر که کام دل ندید از من برادر

سخنان آن زن (ویس) در دلش خوش نشست، چرا که از برادرش (رامین) به آنچه می‌خواست نرسیده بود.

نکته ادبی: مقصود این است که پادشاه فکر می‌کرد با میانجی‌گری رامین به ویس می‌رسد.

همی گفت آن سخن ویسه همه راست وزین گفتار شه را خرمی خاست

ویس همه آن سخنان را راست می‌گفت و همین گفتار، شادی و خرمی را برای پادشاه به همراه داشت.

نکته ادبی: اشاره به سادگی و زودباوری پادشاه در برابر فریب.

کجا آن شب که ویرو بود داماد به دامادیش هر کس خرم و شاد

یاد آن شب که ویرو داماد بود بخیر که همه در دامادی او شاد و خرم بودند.

نکته ادبی: رجوع به گذشته و مقایسه وضعیت حال با گذشته‌ای شادتر.

عروسش را پدید آمد یکی حال کزو داماد را وارونه شد فال

ناگهان حالتی در عروس پدید آمد که سرنوشت داماد را دگرگون کرد و کار را بر او سخت ساخت.

نکته ادبی: اشاره به شروع عادت ماهانه ویس که مانع ازدواج شد.

فرود آمد قصای آسمانی که ایشان را ببست از کامرانی

تقدیر آسمانی نازل شد و مانعی بر سر راه کامرانی و خوشی آنان ایجاد کرد.

نکته ادبی: قصای آسمانی کنایه از تقدیر و سرنوشت محتوم است.

گشاد آن سیمین را علت از تن به خون آلوده شد آزاده سوسن

آن بیماری (عادت ماهانه) جسم سیمین آن زن را درگیر کرد و سوسنِ زیبا (ویس) به خون آلوده شد.

نکته ادبی: تصویری استعاری از قاعدگی که در ادبیات کهن با استعاره‌های خون و گل به کار می‌رفته است.

دو هفته ماه یک هفته چنان بود که گفتی کان یاقوت روان بود

این وضعیت دو هفته طول کشید که یک هفته آن به شکلی بود که گویی یاقوتی روان در جریان است.

نکته ادبی: یاقوت روان استعاره‌ای برای توصیف خون قاعدگی است.

زن مغ چون برین کردار باشد به صحبت مرد ازو بیزار باشد

وقتی زن به چنین حالتی دچار است، همنشینی و نزدیکی با مرد برای او ناخوشایند است.

نکته ادبی: اشاره به کراهت نزدیکی در زمان عادت ماهانه بر اساس باورهای کهن.

و گر زن حال ازو دارد نهانی بر او گردد حرام جاودانی

و اگر زن این وضعیت را پنهان نگه دارد (و نزدیکی کند)، این عمل بر او تا ابد حرام خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به حرمت شرعی و آیینی نزدیکی در آن دوران.

همی تا ویس بت پیکر چنان بود جهان از دست موبد در فغان بود

تا زمانی که ویسِ زیبارو در این وضعیت بود، جهان از دست موبد (پادشاه) در فغان و ناله بود.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای پادشاه است؛ ویس بت‌پیکر کنایه از معشوقی زیبا اما دور از دسترس.

عروس ار چند نغز و با وفا بود عروسی با نهیب و با بلا بود

آن عروس اگرچه باوفا و نجیب بود، اما این عروسی پر از ترس و بلا و گرفتاری بود.

نکته ادبی: نهیب و بلا استعاره از سختی‌های ناشی از عدم وصال است.

کجا داماد نادیده یکی کام جهان بنهاد بر راهش دو صد دام

چرا که داماد (پادشاه) به هیچ کامیابی‌ای نرسید و دنیا در هر قدم برایش دامی پهن کرد.

نکته ادبی: پارادوکس میان دامادی و گرفتاری در دام.

ز بس سختی که آمد پیش داماد بشد داماد را دامادی از یاد

به خاطر سختی‌های پی‌درپی که برای داماد پیش آمد، لذت دامادی از یادش رفت.

نکته ادبی: دامادی از یاد رفتن کنایه از تلخ‌کامی مطلق است.

زبس زاری که آمد پیش لشکر همه کس را برون شد شادی از سر

از بس که ناله و زاری در میان لشکر و اطرافیان پیچید، شادی از سر همه پرید.

نکته ادبی: زاری کنایه از فضای ماتم‌زده دربار.

چراغی بود گفتی سور ویرو برو زد ناگهان بادی به نیرو

شادیِ ویرو مانند چراغی بود که ناگهان بادی تند به آن وزید و خاموشش کرد.

نکته ادبی: تمثیل بسیار زیبا برای توصیف از بین رفتنِ ناگهانیِ بخت و اقبال.

چو شاهنشاه حال ویس بشنود به جان اندر هوای ویس بفزود

وقتی پادشاه از حال ویس آگاه شد، عشق و اشتیاقش به ویس در جانش شعله‌ورتر شد.

نکته ادبی: موانع در عشق حماسی معمولاً باعث افزایش اشتیاق می‌شود.

برادر بود او را دو گرامی یکی رامین و دیگری زرد نامی

او دو برادر گرامی داشت؛ یکی به نام رامین و دیگری به نام زرد.

نکته ادبی: معرفی دو شخصیت که نقش‌های متفاوتی در داستان ایفا می‌کنند.

شهنشه پیش خواند آن هر دوان را بر ایشان یاد کرد این داستان را

پادشاه آن دو را پیش خود خواند و ماجرا را برایشان شرح داد.

نکته ادبی: شروع نقش مشاورتی برادران.

دل رامین ز گاه کودکی باز هوای ویس را میداشتی راز

دل رامین از دوران کودکی، عشق ویس را در نهان نگه داشته بود.

نکته ادبی: پیشینه عشق ممنوعه رامین به ویس.

همی پرورد عشق ویس در جان ز مردم کرده حال خویش پنهان

عشق ویس را در جانش پرورده بود و از همه مردم پنهان می‌داشت.

نکته ادبی: عشق پنهانی به عنوان درونمایه اصلی کنش‌های رامین.

چو کشتی بود عشقش پژمریده امید از آب و از باران بریده

عشقش همچون کشتی‌ای پژمرده بود که امیدش را از آب و باران بریده بود.

نکته ادبی: استعاره از عشقی که در شرایط سخت رو به زوال رفته است.

چو آمد با برادر سوی گوراب دگر باره شد اندر کشت او آب

وقتی با برادرش به گوراب آمد، دوباره در کشتزارِ عشقش آب جاری شد.

نکته ادبی: استعاره از زنده شدن دوباره امید و عشق.

امید ویس عشقش را روان شد هوای پیر در جانش جوان شد

با دیدن ویس، امید به عشقش دوباره جان گرفت و هوای پیر در جانش جوان شد.

نکته ادبی: تضاد میان پیریِ امید و جوانیِ دوباره آن.

چو تازه گشت مهر اندر روانش پدید آمد درشتی از زبانش

وقتی عشق در روانش تازه شد، خشونت و درشتی در گفتارش پدیدار گشت.

نکته ادبی: رابطه میان درونیات و لحنِ گفتار.

در آن هنگام وی را کرد پشتی ننود اندر سخن لختی درشتی

در آن لحظه که ویس از او پشتیبانی کرد، رامین ذره‌ای درشتی و تندی در کلامش نشان نداد.

نکته ادبی: اشاره به نرم‌خوییِ رامین در برابر ویس.

کرا در دل فروزد مهر آتش زبان گرددش در گفتار سر کش

کسی که آتش عشق در دلش روشن باشد، زبانش در گفتار سرکش می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌اختیاریِ زبان هنگام عاشقی.

برون آید زبان بیدل از بند نگوید راز بی کام خداوند

زبانِ عاشقِ دلباخته از بند رها می‌شود و جز به خواست معشوق، رازی نمی‌گوید.

نکته ادبی: بیدل در اینجا به معنای کسی است که اختیار دلش را ندارد.

زبان را دل بود بی شک نگهبان سخن بی دل به دانش گفت نتوان

دل، نگهبانِ زبان است و بدون همراهی دل، سخن گفتن از سر دانش ممکن نیست.

نکته ادبی: نقش تعیین‌کننده دل در خردورزی.

مباد آن کس که دارد بی دلی دوست کجا در بی دلی بسیار آهوست

بدا به حال کسی که فردی بی‌دلی (بی‌عقل یا بی‌مهر) را دوست دارد، چرا که در بی‌دلیِ او عیب‌های فراوانی است.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و نقص است.

چو رامین را هوا در دل بر آشفت ز روی مهربانی شاه را گفت

وقتی عشق در دل رامین برآشفت، از روی به اصطلاح مهربانی به شاه گفت:

نکته ادبی: شروع نفاق و دورویی رامین در مشاوره.

مبر شاها چنین رنج اندرین کار مخور بر ویس و بر جستنش تیمار

ای شاه! اینقدر در این کار رنج نکش و برای به دست آوردن ویس، خود را به زحمت نینداز.

نکته ادبی: توصیه به انصراف که ناشی از حسادت است نه خیرخواهی.

کزین کارت به روی آید بسی رنج به بیهوده برافشانی بدی گنج

زیرا این کار برایت رنج زیادی به همراه دارد و بیهوده گنج و سرمایه‌ات را به باد می‌دهی.

نکته ادبی: استعاره از هدر دادن سرمایه عاطفی و مادی.

چنین تخمی که در شوره فشانی هم از تخم و هم از بر دور مانی

چنین بذری که در زمین شوره‌زار می‌پاشی، نه از بذر چیزی نصیبت می‌شود و نه از محصول.

نکته ادبی: تمثیلِ زمین شوره‌زار برای ویس که به پادشاه وفا نمی‌کند.

نه هر گز ویس باشد دوستدارت نه هر گز راستی جوید به کارت

نه ویس هرگز دوستدار تو خواهد بود و نه هرگز با تو صادقانه رفتار خواهد کرد.

نکته ادبی: تخریب وجهه ویس در نزد شاه.

چو گوهر جویی و بسیار پویی نیابی چونکش از معدن نجویی

وقتی به دنبال گوهر هستی و زیاد جستجو می‌کنی، اگر آن را در معدنش پیدا نکنی، هرگز به دستش نخواهی آورد.

نکته ادبی: تشبیه ویس به گوهر که معدنِ آن جای دیگری است.

چگونه دوستی جویی و پشتی ز فرزندی که بابش را بکشتی

چگونه از فرزندی که پدرش را کشته‌ای، انتظار دوستی و همراهی داری؟

نکته ادبی: اشاره به کینه تاریخی و انتقام‌جویی که مانع عشق است.

نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر نه بفریبد به دینار و به گوهر

او نه از جنگ و لشکر می‌ترسد و نه با ثروت و گوهر فریب می‌خورد.

نکته ادبی: توصیفِ پایداری و سرسختیِ ویس.

به بسیاری بلا او را بیابی چو یابی با بلای او نتابی

او را با سختی‌های بسیار به دست می‌آوری، اما وقتی به دستش آوردی، با بلاهایش کنار نمی‌آیی.

نکته ادبی: هشدار درباره اینکه ویس، ارزشِ آن همه رنج را ندارد.

چو در خانه بود دشمن ترا یار چنان باشد که داری باستین مار

وقتی دشمن در خانه، همدم توست، مثل این است که ماری در آستین خود پرورش می‌دهی.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ معروفِ مار در آستین پرورش دادن.

بتر کاری ترا با ویس آنست که تو پیری و آن دلبر جوانست

بدترین کارت با ویس این است که تو پیری و او دلبری جوان است.

نکته ادبی: اشاره به عدم تناسب سنی به عنوان مانع اصلی.

اگر جفتی همی گیری جز او گیر جوان را هم جوان و پیر را پیر

اگر به دنبال همسری هستی، جز او را انتخاب کن؛ جوان را با جوان و پیر را با پیر جفت کن.

نکته ادبی: توصیه منطقی اما فریبکارانه برای جدایی شاه از ویس.

چنان چون مر ترا باید جوانی مرو را نیز باید همچنانی

همان‌طور که تو جوانی را دوست داری، او نیز باید همتای خود را داشته باشد.

نکته ادبی: تاکید بر لزوم کفویت و همتایی در ازدواج.

تو دی ماهی و آن دلبر بهارست رسیدن تان به هم دشوار کارست

تو مانند ماه دی (نماد سردی و پیری) هستی و آن معشوق مانند فصل بهار (نماد طراوت و جوانی) است؛ به هم رسیدنِ شما دو نفر که در دو دنیای متفاوت هستید، امری بسیار دشوار است.

نکته ادبی: دی و بهار استعاره از تضاد سنی و شخصیتی میان دو عاشق است.

و گر بی کام او با او نشینی ز دل در کن کزو شادی نبینی

اگر بدون میل و رضایتِ او، با او هم‌نشین شوی، بدان که از این کار شادی و بهره‌ای به دلت نخواهد رسید.

نکته ادبی: بی‌کام: به معنای بدون تمایل و خواست قلبی.

همیشه باشی از کرده پشیمان نیابی درد خود را هیچ درمان

همیشه از کاری که کرده‌ای پشیمان خواهی بود و هیچ درمانی برای این دردِ خود پیدا نخواهی کرد.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ اجبار در عشق و عدمِ توافق درونی.

بریدن زو بود پرده دریدن دلت هر گز نتابد زو بریدن

دل کندن از او به معنای آبروریزی و رسوایی است، با این حال، دلِ تو نیز هیچ‌گاه تن به این جدایی نمی‌دهد.

نکته ادبی: پرده دریدن کنایه از رسوا شدن و برملا شدن اسرار است.

نه از تیمار او یابی رهایی نه نیز آرام یابی در جدایی

نه در کنار او به آرامش می‌رسی و نه در دوری از او قرار و آسودگی می‌یابی.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و غم است.

مثل عشق خوبان همچو دریاست کنار و قعر او هر دو نه پیداست

عشق به خوبان، حکایتی شبیه به دریا دارد؛ که نه کرانه‌اش پیدا است و نه عمقش قابل اندازه‌گیری است.

نکته ادبی: تمثیل دریا برای گستردگی و ناشناختگی ماهیت عشق.

اگر خواهی درو آسان توان جست ولیکن گر بخواهی بد توان رست

اگر بخواهی به این عشق وارد شوی کار آسانی است، اما اگر بخواهی از آن خارج شوی، رهایی بسیار دشوار است.

نکته ادبی: اشاره به سهولتِ گرفتار شدن در دام عشق.

تو نیز اکنون همی جویی هوایی که هم فردا شود بر تو بلایی

تو نیز اکنون در پی هوایی (عشقی) هستی که فردا همین هوس، به بلایی بزرگ برای تو تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوس و عشقِ زودگذر است.

درو آسان توانی جستن اکنون ولیکن زو نشاید جست بیرون

وارد شدن به این عشق اکنون برایت آسان است، اما بیرون آمدن از آن غیرممکن است.

نکته ادبی: تکرارِ هشدارِ دشواریِ ترکِ عشق.

اگر دانی که من میراست گویم ازین گفتی همی سود تو جویم

اگر می‌پذیری که پند من ارزشمند است، بدان که من در این گفتار تنها به دنبال سود و مصلحت تو هستم.

نکته ادبی: میراست: مخففِ مِه را است (ارزشمند است).

ز من بنیوش پند مهربانی چو ننیوشی ترا دارد زیانی

پند دلسوزانه مرا بشنو، چرا که اگر به آن گوش نسپاری، خودت زیان خواهی دید.

نکته ادبی: بنیوش: فعل امری از شنیدن.

چو بشنود این سخن موبد ز رامین مرو را تلخ بود این پند شیرین

وقتی موبد این سخنان را از زبان رامین شنید، این پندهای شیرین و دلسوزانه برایش تلخ و ناخوشایند آمد.

نکته ادبی: تضادِ شیرین و تلخ برای نشان دادن حالِ عاشقِ بیمار.

چو بیماری بد اندر عشق جانش که شکر تلخ باشد در دهانش

چون عشق مانند بیماری‌ای به جان او افتاده بود، حقیقت (پند راستین) برایش مانند داروی تلخی بود که در دهان بیمار خوش نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلِ داروی تلخ برای سخنِ حق.

تنش را گر ز درد آهو نبودی دهانش را شکر شیرین ننودی

اگر تنِ او از دردِ عشق آزرده نبود، حتی شیرین‌ترین سخن‌ها هم در دهانش طعم خوشی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حالِ روحی، درکِ عقلانی را مختل می‌کند.

اگر چه پند رامین مهر بر بود شهنشه را ز پندش مهر افزود

اگرچه پند رامین خالصانه و از سرِ مهر بود، اما برای پادشاه، شنیدن این پند فقط عشقش را شعله‌ورتر کرد.

نکته ادبی: مهر بر: به معنای پندِ پرمهر.

دل پر مهر نپذیرد سلامت بیفزاید شنابش را ملامت

دلِ عاشق وقتی پر از مهر باشد، هیچ سلامتی و عقلانیتی را نمی‌پذیرد و سرزنشِ دیگران فقط باعث بیشتر شدنِ اشتیاق او می‌شود.

نکته ادبی: شناب: به معنای شتاب و اشتیاق.

چو دل از دوستی زنگار گیرد هوا از سرزنش بر نار گیرد

وقتی دل از دوستیِ (عشق) آلوده شود، سرزنش‌ها مانند آتش، آن را تیزتر و برنده‌تر می‌کنند.

نکته ادبی: زنگار: کنایه از تیرگیِ دل در اثر عشقِ زیاد.

صچنان کز سال و مه تنین شود مار شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص

همان‌طور که مار با گذشتِ زمان (سال و ماه) بزرگتر و قوی‌تر می‌شود، عشق نیز با سرزنشِ مردم، سرکش‌تر و دشوارتر می‌شود.

نکته ادبی: تشیبهِ عشق به مار در اثر گذشت زمان.

ملامت بر جنگ شمشیر تیزست سپر پیشش جگر با او ستیز است

ملامت و سرزنشِ مردم، مانند شمشیر تیزی است که عاشق در برابر آن، جانش را همچون سپر قرار می‌دهد و با آن می‌جنگد.

نکته ادبی: تشبیه ملامت به شمشیر.

ستیز آغاز عشق مرد باشد بتفسد زو دل ارچه سرد باشد

این ستیز و مقابله، آغازِ عشقِ مردانه است؛ حتی اگر دلِ عاشق سرد باشد، با این سرزنش‌ها گرم و شعله‌ور می‌شود.

نکته ادبی: تفسد: به معنای فاسد شدن یا گرم شدن و جوشیدن.

و گر میغی ز گیتی سر برآرد به جای سرزنش زو سنگ بارد

و اگر ابری از بلا و سختی در آسمانِ زندگی ظاهر شود، به جای باران، از آن سنگِ بلا بر سر عاشق می‌بارد.

نکته ادبی: میغ: به معنای ابر.

نترسد عاشق از باران سنگین و گر باشد به جای سنگ ژوپین

عاشق از این بارانِ سنگینِ سختی نمی‌ترسد، حتی اگر به جای سنگ، نیزه‌های جنگی (ژوپین) ببارد.

نکته ادبی: ژوپین: نیزه‌ی کوتاه و جنگی.

هر آن ازوی ملامت خیسد آهوست مگر از عشق ورزیدن که نیکوست

هر کاری که انسان انجام دهد و مردم سرزنشش کنند، بد است؛ مگر عشق ورزیدن که کاری نیکوست.

نکته ادبی: خیسد: از مصدر خاییدن به معنای جویدن یا کنایه از ملامت کردن.

به گفتاری که بدگویی بگوید هوا را از دل عاشق نضوید

با گفتارِ بدگویان و سرزنش‌ها، عشق از دلِ عاشق پاک نمی‌شود.

نکته ادبی: نضوید: از مصدر نضیدن به معنای پاک شدن یا زدوده شدن.

چه باشد عشق را بدگوی کژدم هر آنک او نیست عاشق نیست مردم

بدگویانِ عشق، همچون کژدم (عقرب) هستند؛ و بدان که هر کس عاشق نباشد، بویی از انسانیت نبرده است.

نکته ادبی: تشبیه بدگویان به کژدم.

چو مهر اندر دل شه بیشتر شد دلش را پند رامین نیشتر شد

وقتی مهرِ ویس در دلِ شاه بیشتر شد، پندهای رامین برای او مانند نیشتر دردناک شد.

نکته ادبی: نیشتر: ابزار جراحی، کنایه از دردناک بودن پند برای عاشق.

نهانی گفت با دیگر برادر مرا با ویس چاره چیست بنگر

شاه پنهانی با برادرش مشورت کرد و پرسید: راه چاره من برای رسیدن به ویس چیست؟

نکته ادبی: نمایانگرِ درماندگیِ عاشق در برابر معشوق.

چه سازم تا بیابم کام خود را بیفزایم به نیکی نام خود را

چه کار کنم تا به خواسته خود برسم و در عین حال نام نیک خود را نیز حفظ کنم؟

نکته ادبی: تضاد میان رسیدن به هوس و حفظ آبرو.

اگر نومید از ین دژ باز گردم به زشتی در جهان آواز گردم

اگر بدون رسیدن به معشوق از این دژ بازگردم، در جهان سرافکنده و رسوا خواهم شد.

نکته ادبی: آواز گردم: کنایه از بدنام شدن.

برادر گفت شاها چیز بسیار به شهرو بخش و بفریبش به دینار

برادرش گفت: ای شاه! اموال و دارایی‌های بسیاری به شهرو (مادر ویس) ببخش و با طلا و ثروت او را بفریب.

نکته ادبی: شهرو: نام شخص (مادر ویس).

به نیکویی امیدش ده فراوان پس آنگاهی به یزدانش بترسان

ابتدا با وعده‌های نیک و مهربانی به او امید بده، سپس او را از خشم و عقاب یزدان بترسان.

نکته ادبی: استفاده از حیله‌ی مذهبی برای رسیدن به هدف.

بگو با این جهان دیگر جهانست گرفتاری روان را جاودانست

به او بگو که دنیای دیگری پس از این دنیا هست و گرفتاریِ روح در گناه، عاقبتی ابدی دارد.

نکته ادبی: اشاره به مغلطه مذهبی برای ارعاب.

چه عذر آرد روانت پیش دادار چو در بند گنه باشد گرفتار

وقتی روح تو در بند گناه گرفتار باشد، چه عذری می‌توانی در پیشگاه خداوند بیاوری؟

نکته ادبی: دادار: به معنای پروردگار.

چو گویندت چرا زنهار خوردی چرا بشکستی آن پیمان که کردی

چون از تو بپرسند چرا عهدشکنی کردی و چرا پیمانی را که بسته بودی، شکستی؟

نکته ادبی: زنهار: پیمان و امان.

بمانی شرم زد در پیش داور نبینی هیچ کس را پشت و یاور

در پیشگاه داورِ بزرگ، شرم‌زده خواهی ماند و هیچ یاور و پشتیبانی نخواهی یافت.

نکته ادبی: توصیفِ ترسِ از روزِ جزا.

از این گونه سخنها را بیارای به دینار و به دیبایش بپیرای

این‌گونه سخنان را با ثروت و هدایای گران‌بها و پارچه‌های نفیس (دیبا) آراسته کن تا تاثیرگذار باشد.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمی گران‌بها.

بدین دو چیز بفریبند شاهان روا باشد که بفریبند ماهان

با همین دو چیز (پول و حرف‌های فریبنده) پادشاهان را می‌فریبند؛ پس طبیعی است که بتوانند ماهرویان را نیز بفریبند.

نکته ادبی: ماهان: کنایه از زیبارویان.

بدیند هر دو فریبد مرد هشیار همه کس را به دینار و به گفتار

با این دو ابزار می‌توان مردانِ هشیار را نیز فریب داد؛ همگان با طلا و سخنِ چرب، فریفته می‌شوند.

نکته ادبی: بیانِ بدبینی نسبت به ذاتِ بشر در برابر تطمیع.