ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

اندر صفت جنگ موبد و ویرو

فخرالدین اسعد گرگانی
چو از خاور بر آمد اختران شاه شهی کش مه وزیرست آسمان گاه
دو کوس کین بغرید از دو درگاه به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه
نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود
عدیل صور شد نای دمنده تبیره مرده را می کرد زنده
چنان کز بانگ رعد نوبهاران برون آید بهار از شاخساران
به بنگ کوس کین آمد همیدون ز لشکر گه بهار جنگ بیرون
به قلب اندر دهل فریاد خوانان که بشتابید هیچ ای جان ستانان
در آن فریاد صنج او را عدیلی چو قوالان سرایان با سپیلی
هم آن شیپور بر صد راه نالان بسان بلبل اندر آبسالان
خروشان گاو دم با او به یک جا چو با هم دو سراینده به همتا
ز پیش آنکه بی جان گشت یک تن همی کرد از شگفتی بوق شیون
به جنگ جنگجویان تیغ رخشان همی خندید هم بر جان ایشان
صف جوشن وران بر روی صحرا چو کوه اندر میان موج دریا
به موج اندر دلیران چون نهنگان به کوه اندر سواران چون پلنگان
همان مردم کجا فرزانه بودند به دشت جنگ چون دیوانه بو
کجا دیوانه ای باشد به هر باب که نز آتش بپرهیزد نه از آب
نه از نیزه بترسد نی ز شمشیر نه از پیلان بیندیشد نه از شیر
در آن صحرا یلان بودند چونین فدای نام کرده جان شیرین
نترسیدند از مردن گه جنگ ز نام بد بترسیدند و از ننگ
هوا چون بیشهء دد بود یکسر ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر
چو سر و ستان شده دشت از درفشان ز دیبای درفشان مه درفشان
فراز هر یکی زرین یکی مرغ عقاب و باز با طاووس و سیمرغ
به زیر باز در شیر نکو رنگ تو گفتی شیر دارد باز در جنگ
پی پیلان و سم باد پایان شده آتش فشانان سنگ سایان
زمین از زیر ایشان شد بر افراز به گردون رفت و پس آمد از او باز
نبودش جای بنشستن به گیهان همی شد در دهان و چشم ایشان
بسا اسپ سیاه و مرد برنا که گشت از گرد خنگ و پیر سیما
دلاور آمد از بد دل پدیدار که این با خرمی بد آن به تیمار
یکی را گونه شد همرنگ دینار یکی را چهره شد مانند هلنار
چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم ز کین بردند گردان حمله برهم
تو گفتی ناگهان دو کوه پولاد در آن صحرا به یکدیگر در افتاد
پیمبر شد میان هر دو لشکر خدنگ چار پرو خشک سه پر
رسولانی که از دل راه جستند همی در چشم یا در دل نشستند
به هر خانه که منزلگاه کردند ز خانه کدخدایش را ببردند
مصاف جنگ و بیم جان چنان شد که رستاخیز مردم را عیان شد
برادر از برادر گشت بیزار بجز کردار خود کس را نبد یار
بجس بازو ندیدند ایچ یاور بجز خنجر ندیدند ایچ داور
هر آن کس را که بازو یاوری کرد به کام خویش خنجر داوری کرد
تو گفتی جنگیان کارنده گشتند همه در چشم و دل پولاد کشتند
سخن گویان همه خاموش بودند چو هشیاران همه بیهوش بودند
کسی نشنید آوازی در آن جای مگر آواز کوس و نالهء نای
گهی اندر زره شد تیغ چون آب گهی در دیدگان شد تیر چون خواب
گهی رفتی سنان چون عشق در بر گهی رفتی تبر چون هوش در سر
همی دانست گفتی تیغ خونخوار که جان در تن کجا بنهاد دادار
بدان راهی کجا تیغ اندرون شد ز مردم هم بدان ره جان برون شد
چو میغی بود تیغ هندوانی ازو بارنده سیل ارغوانی
چو شاخ مرد بر وی برگ گلنر چو برگ نار بر وی دانهء نار
به رزم اندر چو درزی بود ژوپین همی جنگ آوران را دوخت برزین
چو بر جان دلیران شد قصا چیر یکی گور دمنده شد یکی شیر
چو بر رزم دلیران تنگ شد روز یکی غرم دونده شد یکی یوز
در آن انبوه گردان و سواران وز آن شمشیر زخم و تیرباران
گرامی باب ویسه گرد قارن به زاری کشته شد بر دست دشمن
به گرد قارن از گردان ویرو صد و سی گرد کشته گشت با او
ز کشته پشته ای شد زعفرانی ز خون رودی به گردش ارغوانی
تو گفتی چرخ زرین ژاله بارید به گرد ژاله برگ لاله بارید
چو ویرو دید گردان چنان زار به گرد قارن اندر کشته بسیار
همه جان بر سر جانش نهاده به زاری کشته با خواری فتاده
بگفت آزادگانش را به تندی که از جنگ آوران زشتست کندی
شما را شرم باد از کردهء خویش وزین کشته یلان افتاده در پیش
نبیند این همه یاران و خویشان که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان
ز قارن تان نیفزاید همی کین که ریش پیر او گشتست خونین
بدین زاری بکشتستند شاهی ز لشکر نیست او را کینه خواهی
فرو شد آفتاب نیک نامی سیه شد روزگار شادکامی
بترسم کافتاب آسمانی کنون در باختر گردد نهانی
من از بد خواه او ناخواسته کین نکرده دشمنانش را بنفرین
همی بینید کامد شب به نزدیک جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک
شما از بامدادان تا به اکنون بسی جنگ آوری کردید و افسون
هنوز این پیکر وارون به پایست هنوز این موبد جادو به جایست
کنون با من زمانی یار باشید به تندی اژدها کردار باشید
که من زنگ از گهر خواهم زدودن به کینه رستخیز او را ننودن
جهان را از بدش آزاد کردن روان قارن از وی شاد کردن
چو ویرو با دلیران این سخن گفت ز مردی پر دلی را هیچ ننهفت
پس آنگه با پسندیده سواران ستوده خاصگان و نامداران
ز صف خویش بیرون تاخت چون باد چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز تندی بود همچون سیل طوفان کجا او را به مردی بست نتوان
سخن آنجا به شمشیر و تبر بود همیدون بازی گردان به سر بود
نکرد از بن پدر آزرم فرزند نه مرد جنگ روی خویش و پیوند
برادر با برادر کینه ور بود ز کینه دوست از دشمن بتر بود
یکی تریکی از گیتی بر آمد که پیش از شب رسیدن شب در آمد
در آن دم گشت مردم پاک شبکور به گرد انبشته شد چشمهء هور
چو اندر گرد شد دیدار بسته برادر را برادر کرد خسته
پدر فرزند خود را باز نشناخت به تیغش سر همی از تن بینداخت
سنان نیزه گفتی بابزهن بود برو بر مرغ مرد تیغ زن بود
خدنگ چار پر همچون درختان برسته از دو چشم شوربختان
درخت زندگانی رسته از تن به پیشش ده گشته خود و جوشن
چو خنجر پرده را تن بدرید درخت زندگانی را ببرید
هوا از نیزه گشته چون نیستان زمین از خون مردم چون میستان
ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار جهان پر دود و آتش بود هنوار
تو گفتی همچو باد تند شد مرگ سر جنگاوران می ریخت چون برگ
سر جنگاوران چون گوی میدان چو دست پای ایشان بود چو گان
یلان را مرگ بر گل خوابنیده چو سروستان سغد از بن بریده
چو خورشید فلک در باختر شد چو روی عاشقان همرنگ زر شد
تو گفتی بخت موبد بود خورشید جهان از فر او ببرید امید
ز شب آن را ستوهی بد به گردون ز دشمن بود موبد را همیدون
هم آن بینندگان را شد ز دیدار جهان بر خیل او زیر و زیر گشت
یکی بدبخت و خسته شد به زاری یکی بدروز و کشته شد به خواری
میانجی گر نه شب بودی در آن جنگ نرستی جان شاهنشه از آن ننگ
ننودش تیره شب راه رهایی ز تریکی بد او را روشنایی
عنان بر تافت از راه خراسان کشید از دینور سوی سپاهان
نه ویرو خود مرو را آمد از پس نه از گردان و سالاران او کس
گمان بودش که شاهنشاه بگریشت به دام تنگ و رسوایی در آویخت
دگر لشکر به کوهستان نیارد دگر آزار او جستن نیارد
دگر گون بود ویرو را گمانی دگر گون بود حکم آسمانی
چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان بدید از بخت کام نیکخواهان
در آمد لشکری از کوه دیلم گرفته از سپاهش دشت تارام
سپهداری که آنجا بود بگریخت ابا دیلم به کوشش در نیاویخت
کجا دشمنش پر مایه کسی بود مرو را زان زمین لشکر بسی بود
چو آگه شد از آن بدخواه ویرو شگفت آمدْش کار چرخ بدخو
که باشد کام و نازش جفت تیمار چو روز روشنست جفت شب تار
نه بی رنج است او را شادمانی نه بی مرگست او را زندگانی
بدو در انده از شادی فزونست دل دانا به دست او زبونست
چو از موبد یکی شادیش بننود به بدخواه دگر شادیش بربود
سپاهی شد ازو پویان به راهی ز دیگر سو فراز آمد سپاهی
هنوزش بود خون آلود خنجر هنوزش بود گرد آلود پیکر
دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت دگر ره پیکر کینه بر افراخت
دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت
چو ویرو رفت با لشکر بدان راه ز کارش آگهی آمد بر شاه
شهنشه در زمان از راه برگشت به راه اندر تو گفتی پرور گشت
چنان بشتاب لشکر را همی رانگ که باد اندر هوا زو باز پس پیکر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو از خاور بر آمد اختران شاه شهی کش مه وزیرست آسمان گاه

هنگامی که خورشید از سمت شرق (خاور) طلوع کرد، گویی پادشاهی است که آسمان تختگاه و جایگاه اوست.

نکته ادبی: خاور به معنای مشرق و اختران شاه استعاره از خورشید است.

دو کوس کین بغرید از دو درگاه به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه

دو طبل جنگی از دو سوی میدان به صدا درآمدند و دو لشکر برای رویارویی با دو پادشاه به میدان آمدند.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود

صدای طبل‌ها تنها صدای معمولی جنگ نبود، بلکه دیوِ خشم و کینه بود که با شنیدن آن، درون همگان پر از دشمنی شد.

نکته ادبی: تشبیه صدای طبل به دیو کینه برای القای وحشت.

عدیل صور شد نای دمنده تبیره مرده را می کرد زنده

صدای شیپور جنگ، مانند صور اسرافیل بود؛ گویی طبل‌ها مردگان را نیز به تکاپو وامی‌داشتند.

نکته ادبی: صور به معنای شیپور رستاخیز و اشاره به روز قیامت دارد.

چنان کز بانگ رعد نوبهاران برون آید بهار از شاخساران

همان‌طور که صدای رعد در بهار باعث روییدن گل‌ها از شاخه‌ها می‌شود، صدای طبل نیز جنگ را می‌رویاند.

نکته ادبی: تشبیه صدای طبل به رعد برای نشان دادن قدرت و هیبت آن.

به بنگ کوس کین آمد همیدون ز لشکر گه بهار جنگ بیرون

با صدای طبل جنگ، فوراً فصل و هنگامه‌ی نبرد از دلِ لشکرگاه آغاز شد.

نکته ادبی: همیدون به معنای فوراً و در همین لحظه است.

به قلب اندر دهل فریاد خوانان که بشتابید هیچ ای جان ستانان

در مرکز لشکر، دهل‌ها فریاد می‌زدند که ای جان‌ستانان (جنگجویان)، بشتابید.

نکته ادبی: جان‌ستانان کنایه از جنگجویان شجاع است.

در آن فریاد صنج او را عدیلی چو قوالان سرایان با سپیلی

در آن همهمه، صدای سنج (نوعی ساز کوبه‌ای) نیز با صدایی خوش همچون قوالان و آوازخوانان شنیده می‌شد.

نکته ادبی: قوال به معنای آوازخوان و گوینده است.

هم آن شیپور بر صد راه نالان بسان بلبل اندر آبسالان

همچنین صدای شیپور در صدها راه می‌پیچید، درست مانند بلبلی که در فصل بهار نغمه‌سرایی می‌کند.

نکته ادبی: آبسالان به معنای فصل بهار است.

خروشان گاو دم با او به یک جا چو با هم دو سراینده به همتا

صدای بوقِ گاودم نیز هم‌زمان با سایر سازها، مانند دو خواننده‌ی هم‌نوا شنیده می‌شد.

نکته ادبی: گاودم نوعی بوق جنگی است که انتهای آن به شکل دم گاو بوده است.

ز پیش آنکه بی جان گشت یک تن همی کرد از شگفتی بوق شیون

پیش از آنکه کسی کشته شود، بوق جنگ به خاطر شگفتیِ مرگ، صدای شیون سر می‌داد.

نکته ادبی: نسبت دادن شیون به بوق نوعی تشخیص (جان‌بخشی) است.

به جنگ جنگجویان تیغ رخشان همی خندید هم بر جان ایشان

شمشیرهای درخشان در میدان جنگ، به جانِ مبارزان می‌خندیدند و گویی به مرگ آنان طعنه می‌زدند.

نکته ادبی: خندیدن شمشیر کنایه از تیزی و برندگی آن است.

صف جوشن وران بر روی صحرا چو کوه اندر میان موج دریا

صفِ زره‌پوشان بر روی دشت، مانند کوهی استوار در میان موج‌های دریا به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه صف لشکر به کوه و دریا برای نشان دادن انبوهی آنان.

به موج اندر دلیران چون نهنگان به کوه اندر سواران چون پلنگان

دلیران در میان موجِ لشکر همچون نهنگان و سواران بر روی زمین همچون پلنگان، جسور و بی‌باک بودند.

نکته ادبی: تشبیهات حیوانی برای تاکید بر درندگی و قدرت.

همان مردم کجا فرزانه بودند به دشت جنگ چون دیوانه بو

کسانی که پیش از این فرزانه و عاقل بودند، در دشت جنگ همچون دیوانگان رفتار می‌کردند.

نکته ادبی: منظور از دیوانگی، از خود بی‌خود شدن در میدان نبرد است.

کجا دیوانه ای باشد به هر باب که نز آتش بپرهیزد نه از آب

مگر دیوانه در هر کاری ملاحظه می‌کند؟ او کسی است که از آتش و آب هراسی ندارد.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر بی‌باکی جنگجویان.

نه از نیزه بترسد نی ز شمشیر نه از پیلان بیندیشد نه از شیر

آن‌ها از نیزه و شمشیر نمی‌ترسیدند و از فیل‌ها و شیرهای میدان هم هراسی به دل راه نمی‌دادند.

نکته ادبی: شیر و پیل نمادهای قدرت و خطر در جنگ‌های قدیم بوده‌اند.

در آن صحرا یلان بودند چونین فدای نام کرده جان شیرین

در آن صحنه، دلاوران چنان بودند که جان شیرین خود را فدای نام و افتخار کردند.

نکته ادبی: جان شیرین ترکیبی رایج برای بیان اهمیت جان آدمی است.

نترسیدند از مردن گه جنگ ز نام بد بترسیدند و از ننگ

آن‌ها از مرگ در جنگ نمی‌هراسیدند، بلکه از بدنامی و ننگِ فرار، بیش از مرگ می‌ترسیدند.

نکته ادبی: تاکید بر اولویت عزت بر زندگی.

هوا چون بیشهء دد بود یکسر ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر

هوا به دلیل انبوهیِ پرچم‌ها که نقش حیواناتی چون ببر و شیر و گرگ و خوک داشتند، مانند بیشه‌ای از جانوران وحشی بود.

نکته ادبی: تشبیه پرچم‌ها به بیشه‌ی جانوران برای نشان دادن ازدحام و هیبت لشکر.

چو سر و ستان شده دشت از درفشان ز دیبای درفشان مه درفشان

دشت از درفش‌های (پرچم‌های) دیبایِ درخشان، مانند باغی پر از گل و ستاره شده بود.

نکته ادبی: درفش در اینجا به معنای پرچم است.

فراز هر یکی زرین یکی مرغ عقاب و باز با طاووس و سیمرغ

بر فراز هر درفش، مجسمه‌ای از پرندگان زرین مانند عقاب، باز، طاووس و سیمرغ قرار داشت.

نکته ادبی: نشان‌های روی پرچم‌ها نماد جایگاه و قبیله بوده است.

به زیر باز در شیر نکو رنگ تو گفتی شیر دارد باز در جنگ

زیرِ پرچمِ باز، نشانِ شیرِ خوش‌رنگی بود؛ گویی در آن نبرد، شیر و باز با هم در ستیز بودند.

نکته ادبی: توصیف زنده و تصویری از پرچم‌ها.

پی پیلان و سم باد پایان شده آتش فشانان سنگ سایان

ردِ پای پیلان و سمِ اسب‌های تندرو، زمین را چنان می‌کوبید که گویی زمین آتش‌فشان شده است.

نکته ادبی: سنگ‌سایان به معنای کوبیدن و ساییدن زمین بر اثر شدت حرکت است.

زمین از زیر ایشان شد بر افراز به گردون رفت و پس آمد از او باز

زمین زیر پای آنان چنان می‌لرزید که گویی خاک به آسمان می‌رفت و دوباره بازمی‌گشت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت هجوم سپاهیان.

نبودش جای بنشستن به گیهان همی شد در دهان و چشم ایشان

آن‌قدر گرد و غبار بود که گویی جای نشستن در جهان باقی نمانده و گرد و خاک در دهان و چشم مردم می‌رفت.

نکته ادبی: اغراق در بیان شدت گرد و غبار میدان جنگ.

بسا اسپ سیاه و مرد برنا که گشت از گرد خنگ و پیر سیما

اسب‌های سیاه و جوانمردانِ تازه‌نفس، از شدت گرد و غبارِ اسب‌های جنگی، پیر و خاکستری‌رنگ به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید یا اسب جنگی است.

دلاور آمد از بد دل پدیدار که این با خرمی بد آن به تیمار

دلاور از ترسو در میدان مشخص می‌شد؛ چرا که دلاور با نشاط و شجاعت می‌جنگید و ترسو در غم و اندوه بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

یکی را گونه شد همرنگ دینار یکی را چهره شد مانند هلنار

چهره‌ی یکی از شدت هیجان مانند سکه‌ی طلا (دینار) زرد شد و چهره‌ی دیگری از شدت خشم مانند انار (هلنار) سرخ گردید.

نکته ادبی: هلنار واژه‌ای پهلوی به معنای انار است.

چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم ز کین بردند گردان حمله برهم

وقتی هر دو لشکر به هم رسیدند، جنگجویان با کینه به یکدیگر حمله بردند.

نکته ادبی: تنگ در هم آمدن کنایه از برخورد دو لشکر است.

تو گفتی ناگهان دو کوه پولاد در آن صحرا به یکدیگر در افتاد

گویی ناگهان دو کوه پولادین در آن صحرا به یکدیگر برخورد کردند.

نکته ادبی: تشبیه برخورد لشکریان به کوه پولاد، نشانگر سختی و سنگینی برخورد است.

پیمبر شد میان هر دو لشکر خدنگ چار پرو خشک سه پر

میان دو لشکر، تیرهای سه پَر و چهارپَر، پیام‌رسانِ مرگ شدند.

نکته ادبی: پیمبر (پیامبر) در اینجا به معنی قاصد و فرستنده است.

رسولانی که از دل راه جستند همی در چشم یا در دل نشستند

آن تیرها که به قصدِ قلبِ دشمن راه می‌جستند، در چشم یا دلِ آنان می‌نشستند (فرو می‌رفتند).

نکته ادبی: نشستن تیر در دل استعاره از اصابت دقیق است.

به هر خانه که منزلگاه کردند ز خانه کدخدایش را ببردند

هر بدنی که آن تیرها به آن وارد می‌شدند، جانِ صاحب آن خانه (کالبد) را می‌گرفتند.

نکته ادبی: خانه کنایه از جسم و کدخدا کنایه از روح است.

مصاف جنگ و بیم جان چنان شد که رستاخیز مردم را عیان شد

میدان جنگ و ترس از مرگ چنان شد که گویی رستاخیز برای مردم آشکار گشت.

نکته ادبی: اشاره به هول و هراس روز قیامت.

برادر از برادر گشت بیزار بجز کردار خود کس را نبد یار

برادر از برادر بیزار شد و جز کردارِ خود، کسی به دادِ دیگری نمی‌رسید.

نکته ادبی: نمایانگر اوج تنهایی و غربت در میدان جنگ.

بجس بازو ندیدند ایچ یاور بجز خنجر ندیدند ایچ داور

غیر از نیروی بازو، یاوری نمی‌دیدند و داوری جز خنجر وجود نداشت.

نکته ادبی: خنجر داور است کنایه از اینکه قدرت تعیین‌کننده‌ی حق است.

هر آن کس را که بازو یاوری کرد به کام خویش خنجر داوری کرد

هر کس بازوی قوی‌تری داشت، با خنجرش به دلخواه خود حکم می‌کرد و پیروز می‌شد.

نکته ادبی: داوری کردن خنجر نماد برتری زور در میدان نبرد است.

تو گفتی جنگیان کارنده گشتند همه در چشم و دل پولاد کشتند

گویی جنگجویان تبدیل به آهن شده بودند و در چشمان و دل‌هایشان پولاد کشت می‌کردند (نماد سرسختی).

نکته ادبی: استعاره از سنگدلی و استحکامِ روحی جنگجویان.

سخن گویان همه خاموش بودند چو هشیاران همه بیهوش بودند

سخن‌گویان همگی خاموش بودند و با وجود هشیاری، مانند بیهوشان غرق در نبرد بودند.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) هشیاری و بیهوشی.

کسی نشنید آوازی در آن جای مگر آواز کوس و نالهء نای

در آن جایگاه، کسی صدایی جز بانگِ طبل و ناله‌ی شیپور نمی‌شنید.

نکته ادبی: تضاد میان سکوت انسان‌ها و فریاد ادوات جنگی.

گهی اندر زره شد تیغ چون آب گهی در دیدگان شد تیر چون خواب

گاهی شمشیر در زره مانند آب نفوذ می‌کرد و گاهی تیر در دیدگان مانند خواب (به آرامی و بی‌بازگشت) فرو می‌رفت.

نکته ادبی: تشبیه تیر به خواب کنایه از مرگِ ناگهانی است.

گهی رفتی سنان چون عشق در بر گهی رفتی تبر چون هوش در سر

گاهی نیزه مانند عشق در سینه نفوذ می‌کرد و گاهی تبر مانند اندیشه در سر فرو می‌رفت.

نکته ادبی: تشبیهات بدیع برای نفوذ سلاح به بدن.

همی دانست گفتی تیغ خونخوار که جان در تن کجا بنهاد دادار

گویی آن شمشیرِ خونخوار می‌دانست که خداوند جانِ انسان را در کدام جای بدن نهاده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به شمشیر.

بدان راهی کجا تیغ اندرون شد ز مردم هم بدان ره جان برون شد

از همان راهی که شمشیر وارد بدن می‌شد، جانِ فرد نیز از همان‌جا خارج می‌گشت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ مرگ بر اثر جراحت.

چو میغی بود تیغ هندوانی ازو بارنده سیل ارغوانی

شمشیرهای هندی مانند ابری بودند که سیلابِ ارغوانی (خون) از آن‌ها می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به ابر باران‌زا.

چو شاخ مرد بر وی برگ گلنر چو برگ نار بر وی دانهء نار

بر روی پیکر مردانِ جنگی، خون مانند برگ گلنار و دانه‌های انار بر زمین می‌ریخت.

نکته ادبی: توصیف صحنه‌ی خونین با استفاده از استعاره‌های گیاهی.

به رزم اندر چو درزی بود ژوپین همی جنگ آوران را دوخت برزین

در میدان جنگ، نیزه مانند سوزنِ خیاطی بود که جنگجویان را به زینِ اسب می‌دوخت.

نکته ادبی: تشبیه نیزه به سوزن برای نشان دادن نفوذ و دقت آن.

چو بر جان دلیران شد قصا چیر یکی گور دمنده شد یکی شیر

وقتی سختیِ جنگ بر دلیران چیره شد، یکی مانند گورخرِ وحشی (تند) و دیگری مانند شیر درنده شد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر حالت جنگجویان از انسان به حیوانات وحشی.

چو بر رزم دلیران تنگ شد روز یکی غرم دونده شد یکی یوز

هنگامی که روز بر جنگجویان تنگ شد، یکی همچون غرم (قوچ کوهی) می‌دوید و دیگری چون یوزپلنگ می‌جنگید.

نکته ادبی: غرم به معنای قوچ کوهی است.

در آن انبوه گردان و سواران وز آن شمشیر زخم و تیرباران

در میان آن جمعیت عظیم رزمندگان و زیر بارانی از زخم‌های شمشیر و تیراندازی‌ها، حادثه‌ای تلخ رخ داد.

نکته ادبی: گردان به معنی دلاوران و پهلوانان است که جمع آن گرد می‌باشد.

گرامی باب ویسه گرد قارن به زاری کشته شد بر دست دشمن

قارن، پدر ارجمند ویس، به دست دشمن با رنج و ذلت به قتل رسید.

نکته ادبی: باب ویسه به معنای پدر ویس است.

به گرد قارن از گردان ویرو صد و سی گرد کشته گشت با او

در کنار قارن، صد و سی تن از دلاوران سپاه ویرو نیز کشته شدند.

نکته ادبی: اشاره به فداکاری یاران قارن در کنار او.

ز کشته پشته ای شد زعفرانی ز خون رودی به گردش ارغوانی

از انبوه کشته‌شدگان، تپه‌ای زعفرانی‌رنگ پدید آمد و رودی از خون ارغوانی در اطراف آن جاری گشت.

نکته ادبی: زعفرانی و ارغوانی نماد رنگ خون و جراحت است.

تو گفتی چرخ زرین ژاله بارید به گرد ژاله برگ لاله بارید

گویی آسمان به جای ژاله (شبنم)، زر بارید و بر روی آن ژاله‌ها، گل‌های لاله (خون) رویید.

نکته ادبی: تشبیه خون به لاله و فضای جنگ به طبیعت.

چو ویرو دید گردان چنان زار به گرد قارن اندر کشته بسیار

وقتی ویرو آن پهلوانان را این‌چنین بی‌جان و قارن را در میان کشته‌های بسیار دید، دگرگون شد.

نکته ادبی: زار در اینجا به معنی نزار و بی‌جان است.

همه جان بر سر جانش نهاده به زاری کشته با خواری فتاده

همه آن یاران که جان بر سر جانِ هم گذاشته و همراه بودند، اکنون خوار و ذلیل کشته شده بودند.

نکته ادبی: کنایه از وفاداری یاران تا پای جان.

بگفت آزادگانش را به تندی که از جنگ آوران زشتست کندی

ویرو با تندی به آزادگان (سپاهیانش) گفت که سستی و کندی در جنگ برای جنگاوران زشت است.

نکته ادبی: آزادگان در اینجا به معنای جوانمردان و رزمندگان سپاه اوست.

شما را شرم باد از کردهء خویش وزین کشته یلان افتاده در پیش

از رفتار خود و از دیدن این پهلوانان که در پیش روی شما کشته شده‌اند، شرم کنید.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنی پهلوان است.

نبیند این همه یاران و خویشان که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان

آیا نمی‌بینید که یاران و خویشان ما چگونه کشته شدند و دشمن از مرگ آن‌ها شادمان است؟

نکته ادبی: خویشان در اینجا به معنای نزدیکان و یاران وفادار است.

ز قارن تان نیفزاید همی کین که ریش پیر او گشتست خونین

کینه شما نسبت به قاتلان قارن زیاد نمی‌شود؟ در حالی که ریشِ آن پیرِ بزرگوار اکنون غرق در خون است.

نکته ادبی: اشاره به سن قارن و بی‌احترامی دشمن به او.

بدین زاری بکشتستند شاهی ز لشکر نیست او را کینه خواهی

چنین بزرگمردی را به این خواری کشتند و در میان لشکر، کسی نیست که انتقام خون او را بگیرد؟

نکته ادبی: شاهی در اینجا استعاره از مقام والای قارن است.

فرو شد آفتاب نیک نامی سیه شد روزگار شادکامی

آفتابِ نیک‌نامی و بزرگی او غروب کرد و روزگارِ شادکامی ما تیره و تار شد.

نکته ادبی: استعاره از دست رفتنِ امید و شرف.

بترسم کافتاب آسمانی کنون در باختر گردد نهانی

بیم آن دارم که خورشیدِ واقعی نیز اکنون در مغرب پنهان شود (و شب فرا رسد).

نکته ادبی: اشاره به نزدیک شدن زمان غروب و تاریکی.

من از بد خواه او ناخواسته کین نکرده دشمنانش را بنفرین

من از بدخواه او کینه‌جویی نکردم و دشمنانش را نفرین نکردم (اما حالا وقت انتقام است).

نکته ادبی: تأکید بر لزوم عمل به جای گفتار.

همی بینید کامد شب به نزدیک جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک

می‌بینید که شب نزدیک است و جهان به زودی تنگ و تاریک خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت زمانی برای انتقام.

شما از بامدادان تا به اکنون بسی جنگ آوری کردید و افسون

شما از صبح تا الان بسیار جنگیدید و از هر حیله‌ای استفاده کردید.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای حیله و نیرنگ جنگی است.

هنوز این پیکر وارون به پایست هنوز این موبد جادو به جایست

اما هنوز این پیکر وارون (دشمن) سرپاست و آن جادوگر (اشاره به موبد) زنده است.

نکته ادبی: موبد جادو کنایه از دشمنی مکار و سرسخت است.

کنون با من زمانی یار باشید به تندی اژدها کردار باشید

اکنون لحظاتی با من همراه شوید و با تندیِ تمام، همچون اژدها رفتار کنید.

نکته ادبی: اژدها کردار تشبیهی برای تندی و هیبت جنگی است.

که من زنگ از گهر خواهم زدودن به کینه رستخیز او را ننودن

می‌خواهم ننگ را از دامنِ این بزرگی پاک کنم و در انتقامِ او، قیامت به پا کنم.

نکته ادبی: زنگ از گهر زدودن کنایه از پاک کردن ننگ و بازگرداندن افتخار است.

جهان را از بدش آزاد کردن روان قارن از وی شاد کردن

دنیا را از شرِ بدخواهی او آزاد کنم و روحِ قارن را خشنود سازم.

نکته ادبی: روان قارن کنایه از آرامشِ روحِ متوفی است.

چو ویرو با دلیران این سخن گفت ز مردی پر دلی را هیچ ننهفت

وقتی ویرو این سخنان را به دلیران گفت، ذره‌ای از شجاعتِ خود را پنهان نکرد.

نکته ادبی: پر دلی نشان‌دهنده شجاعت ذاتی ویرو است.

پس آنگه با پسندیده سواران ستوده خاصگان و نامداران

سپس با سواران برگزیده و نامدارانِ سپاه، آماده حمله شد.

نکته ادبی: پسندیده سواران به معنای زبده‌ترین رزمندگان است.

ز صف خویش بیرون تاخت چون باد چو آتش در سپاه دشمن افتاد

مانند باد از صف سپاه خود بیرون تاخت و همچون آتش بر جانِ لشکر دشمن افتاد.

نکته ادبی: تشبیه سرعت به باد و ویرانگری به آتش.

ز تندی بود همچون سیل طوفان کجا او را به مردی بست نتوان

در تندی و خشم، همچون سیل طوفانی بود که هیچ‌کس را یارای ایستادگی در برابرش نبود.

نکته ادبی: تشبیه ویرو به سیل نشان‌دهنده قدرت تخریب‌گر اوست.

سخن آنجا به شمشیر و تبر بود همیدون بازی گردان به سر بود

در آن صحنه، صحبت از شمشیر و تبر بود و بازی با سرهای جنگاوران در جریان بود.

نکته ادبی: کنایه از کشتار وسیع و بی‌رحمانه.

نکرد از بن پدر آزرم فرزند نه مرد جنگ روی خویش و پیوند

پدر به فرزند رحم نمی‌کرد و هیچ‌کس در جنگ، خویشاوندی را به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اوجِ بیزاری و آشوب در جنگ داخلی.

برادر با برادر کینه ور بود ز کینه دوست از دشمن بتر بود

برادر با برادر می‌جنگید و در آن کینه، دوست از دشمن هم بدتر عمل می‌کرد.

نکته ادبی: اوضاع غیرقابل‌کنترل میدان جنگ.

یکی تریکی از گیتی بر آمد که پیش از شب رسیدن شب در آمد

تاریکی عجیبی بر جهان حاکم شد که گویی پیش از رسیدنِ شبِ واقعی، شبِ دیگری فرا رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به گرد و غبار شدید جنگ که فضا را تاریک کرده است.

در آن دم گشت مردم پاک شبکور به گرد انبشته شد چشمهء هور

در آن لحظه، مردم دچار کوری شدند (چیزی نمی‌دیدند) و دورتادورِ خورشید را غبار گرفت.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

چو اندر گرد شد دیدار بسته برادر را برادر کرد خسته

وقتی دیدگان بسته شد و نادیدنی گشت، برادر دست به خونِ برادر آلوده کرد.

نکته ادبی: کنایه از عدم تشخیص دوست از دشمن در تاریکی.

پدر فرزند خود را باز نشناخت به تیغش سر همی از تن بینداخت

پدر فرزندش را نشناخت و با شمشیر سر از تنش جدا کرد.

نکته ادبی: اوجِ تراژدیِ نبردِ کور.

سنان نیزه گفتی بابزهن بود برو بر مرغ مرد تیغ زن بود

نوکِ نیزه‌ها گویی مانندِ زنبورِ بی‌عسل (بابزهن) بود که بر بدنِ رزمندگان زخم می‌زد.

نکته ادبی: اشاره به تیزی و برندگی نیزه‌ها.

خدنگ چار پر همچون درختان برسته از دو چشم شوربختان

تیرهای چهارپر مانندِ درختانی بودند که از چشمانِ شوربختان (مجروحان) بیرون زده بود.

نکته ادبی: توصیفِ دلخراش از آسیب‌های جنگی.

درخت زندگانی رسته از تن به پیشش ده گشته خود و جوشن

درختِ زندگانی (عمر) که از تن روییده بود، در برابرِ تیغ، همچون زره و خودِ بی‌اثر بود.

نکته ادبی: درخت زندگانی کنایه از جان و عمر انسان است.

چو خنجر پرده را تن بدرید درخت زندگانی را ببرید

وقتی خنجر پرده‌ی بدن را درید، درختِ عمر را از ریشه برید.

نکته ادبی: مرگ به قطع درخت تشبیه شده است.

هوا از نیزه گشته چون نیستان زمین از خون مردم چون میستان

آسمان از انبوه نیزه‌ها مانندِ بیشه‌ی نی شده بود و زمین از خونِ مردم مانندِ تاکستان (سرخ) گشته بود.

نکته ادبی: توصیفِ بصری از میدان جنگ.

ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار جهان پر دود و آتش بود هنوار

از بس گرز و شمشیرِ خونین به کار رفت، جهان پر از دود و آتش بود.

نکته ادبی: هنوار به معنای همواره یا همیشه است.

تو گفتی همچو باد تند شد مرگ سر جنگاوران می ریخت چون برگ

گویی مرگ همچون بادی تند وزید و سرِ جنگاوران را مانند برگِ درخت می‌ریخت.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به باد و سرِ کشتگان به برگ.

سر جنگاوران چون گوی میدان چو دست پای ایشان بود چو گان

سرهای رزمندگان مانند گوی میدان و دست و پایشان مانند گوی‌زن (چوب بازی) افتاده بود.

نکته ادبی: اشاره به پراکندگی اعضای بدن در میدان جنگ.

یلان را مرگ بر گل خوابنیده چو سروستان سغد از بن بریده

مرگ، پهلوانان را بر خاک خوابانده بود، درست مانندِ سروستان‌های سغد که از ریشه قطع شده باشند.

نکته ادبی: تشبیه کشتگان به سروهای قطع شده.

چو خورشید فلک در باختر شد چو روی عاشقان همرنگ زر شد

وقتی خورشید در مغرب غروب کرد، صورتِ عاشقان (از غم و ترس) زردرنگ شد.

نکته ادبی: اشاره به رنگ رخسار از ترس یا بیماری.

تو گفتی بخت موبد بود خورشید جهان از فر او ببرید امید

گویی بخت و اقبالِ موبد همان خورشید بود که غروب کرد و جهان از فر و شکوهِ او ناامید شد.

نکته ادبی: موبد نام یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است.

ز شب آن را ستوهی بد به گردون ز دشمن بود موبد را همیدون

همان‌طور که آسمان از شب به ستوه آمده بود، موبد نیز از دشمن در هراس بود.

نکته ادبی: همیدون به معنی این‌چنین و به همین ترتیب است.

هم آن بینندگان را شد ز دیدار جهان بر خیل او زیر و زیر گشت

بیناییِ رزمندگان زائل شد و جهان بر سپاهیانِ او تیره و تار گشت.

نکته ادبی: توصیفِ سردرگمی در تاریکی شب.

یکی بدبخت و خسته شد به زاری یکی بدروز و کشته شد به خواری

یکی بدبخت و مجروح و یکی بدروز و کشته‌ و خوار شد.

نکته ادبی: تأکید بر سرنوشت شوم هر دو گروه در جنگ.

میانجی گر نه شب بودی در آن جنگ نرستی جان شاهنشه از آن ننگ

اگر شب در آن جنگ وساطت نمی‌کرد، جانِ پادشاه از آن ننگ (شکست یا مرگ) نجات نمی‌یافت.

نکته ادبی: نشان می‌دهد که تاریکی به نفع دشمن تمام شد.

ننودش تیره شب راه رهایی ز تریکی بد او را روشنایی

تاریکیِ شب راهِ رهایی را به او نشان نداد، اما همین تاریکی برای او وسیله‌ی روشنایی (نجات) بود.

نکته ادبی: پارادوکسِ تاریکی که هم عامل سردرگمی بود و هم راهِ فرار.

عنان بر تافت از راه خراسان کشید از دینور سوی سپاهان

او از راهِ خراسان روی گرداند و از دینور به سوی سپاهان (اصفهان) رفت.

نکته ادبی: تغییر مسیر برای فرار.

نه ویرو خود مرو را آمد از پس نه از گردان و سالاران او کس

نه ویرو توانست او را دنبال کند و نه کسی از پهلوانان و فرماندهانش به دنبال او رفت.

نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن تعقیب و گریز به دلیل تاریکی و خستگی.

گمان بودش که شاهنشاه بگریشت به دام تنگ و رسوایی در آویخت

او گمان می‌برد که پادشاه گریخته است و در تنگنای سختی گرفتار شده و با ننگ و رسوایی درگیر شده است.

نکته ادبی: بگریشت صورت کهن و ادبی فعل گریخت است؛ در اینجا به معنای فرار کردن از میدان نبرد به کار رفته است.

دگر لشکر به کوهستان نیارد دگر آزار او جستن نیارد

دیگر سپاهیان به سمت کوهستان نمی‌آیند و دیگر کسی به دنبال آزار رساندن به او نیست.

نکته ادبی: در اینجا دگر به معنای دیگر یا دوباره است که دلالت بر قطع شدن روند قبلی دارد.

دگر گون بود ویرو را گمانی دگر گون بود حکم آسمانی

گمان و تصور ویرو به گونه‌ای دیگر بود، اما حکم و تقدیر الهی متفاوت از آن بود.

نکته ادبی: تقابل گمان انسانی با تقدیر آسمانی، بن‌مایه اصلی در ادبیات حماسی است.

چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان بدید از بخت کام نیکخواهان

وقتی ویرو بر شاهِ شاهان پیروز شد، نتیجه بخت و اقبالِ یاران نیکخواه خود را دید.

نکته ادبی: کام نیکخواهان کنایه از به دست آوردن آرزوها و رسیدن به مقصود است.

در آمد لشکری از کوه دیلم گرفته از سپاهش دشت تارام

سپاهی از کوهستان دیلم سرازیر شد و دشت تارام را با حضور خود پر کرد.

نکته ادبی: دیلم و تارام اسامی خاص جغرافیایی هستند که برای القای فضای واقعی نبرد به کار رفته‌اند.

سپهداری که آنجا بود بگریخت ابا دیلم به کوشش در نیاویخت

فرمانده‌ای که در آن منطقه حضور داشت گریخت و جرئت نکرد با سپاه دیلم به نبرد بپردازد.

نکته ادبی: در نیاویخت به معنای درگیر نشدن و وارد نبرد نشدن است.

کجا دشمنش پر مایه کسی بود مرو را زان زمین لشکر بسی بود

دشمن او بسیار نیرومند بود و لشکریان بسیاری در آن سرزمین تحت فرمان داشت.

نکته ادبی: پر مایه به معنای ثروتمند، قدرتمند و دارای امکانات بسیار است.

چو آگه شد از آن بدخواه ویرو شگفت آمدْش کار چرخ بدخو

وقتی ویرو از حضور این دشمن تازه آگاه شد، از رفتار چرخ گردون که بدطینت و متغیر است، در شگفت ماند.

نکته ادبی: چرخ بدخو استعاره‌ای از تقدیر و روزگار است که به آن ویژگی اخلاقی (بدخویی) نسبت داده شده است.

که باشد کام و نازش جفت تیمار چو روز روشنست جفت شب تار

مگر می‌شود که کامروایی و خوشی با اندوه همراه نباشد؟ درست همان‌طور که روز روشن همیشه به دنبال خود شب تاریک را دارد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا میان پیوستگی شادی و غم با پیوستگی شب و روز.

نه بی رنج است او را شادمانی نه بی مرگست او را زندگانی

هیچ شادمانی بدون رنج به دست نمی‌آید و زندگی نیز همواره با سایه مرگ همراه است.

نکته ادبی: نفی مطلق برای نشان دادن رابطه علّی میان شادی و رنج.

بدو در انده از شادی فزونست دل دانا به دست او زبونست

برای او غم بسیار بیشتر از شادی است و حتی عقل و درایتِ مرد دانا نیز در برابر تقدیر، ناتوان است.

نکته ادبی: زبون بودن دل دانا کنایه از عجز انسان در برابر مشیت الهی است.

چو از موبد یکی شادیش بننود به بدخواه دگر شادیش بربود

هرگاه سرنوشت شادی کوچکی به او نشان داد، بلافاصله آن را با دشمنی جدید از او بازستاند.

نکته ادبی: بننود صورت کهن فعل نمایاند است.

سپاهی شد ازو پویان به راهی ز دیگر سو فراز آمد سپاهی

سپاهی از او در حال حرکت بود و از سوی دیگر، لشکری تازه از راه رسید.

نکته ادبی: پویان به معنای دوان و در حال حرکت سریع است.

هنوزش بود خون آلود خنجر هنوزش بود گرد آلود پیکر

هنوز خنجر او از نبرد قبلی خون‌آلود بود و بدنش همچنان آلوده به گرد و غبار میدان جنگ بود.

نکته ادبی: تکرار واژه هنوز برای نشان دادن فشردگی زمان و پی‌درپی بودن نبردهاست.

دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت دگر ره پیکر کینه بر افراخت

او دوباره برای جنگ با دشمنان آماده شد و پرچم کینه و دشمنی را برافراشت.

نکته ادبی: پیکر کینه استعاره از نماد جنگ و درگیری است.

دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت

دوباره خنجر خونین خود را کشید و سپاهی را برای جنگ با پادشاه دیلم مهیا کرد.

نکته ادبی: برآهیختن به معنای بیرون کشیدن سلاح از غلاف است.

چو ویرو رفت با لشکر بدان راه ز کارش آگهی آمد بر شاه

هنگامی که ویرو با لشکریان خود به آن سمت حرکت کرد، خبر کارهایش به پادشاه رسید.

نکته ادبی: آگهی آمد کنایه از مطلع شدن یا باخبر شدن است.

شهنشه در زمان از راه برگشت به راه اندر تو گفتی پرور گشت

پادشاه بلافاصله مسیر خود را تغییر داد و چنان سریع حرکت کرد که گویی به پرواز درآمده است.

نکته ادبی: پرور در اینجا دگرگون شده یا استعاره‌ای برای سرعت بسیار زیاد است.

چنان بشتاب لشکر را همی رانگ که باد اندر هوا زو باز پس پیکر

لشکر خود را با چنان سرعتی به پیش می‌راند که باد در میان هوا از او عقب می‌ماند.

نکته ادبی: مبالغه در سرعت که در ادبیات حماسی برای نشان دادن توانمندی سپاهیان مرسوم است.