ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ

فخرالدین اسعد گرگانی
چو داد آن آگاهی مر شاه را زرد رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخی کز سرخیش گفتی نبیدست بدان سان که گفتی شنبلیدست
زبس خوی کز سر و رویش همی تاخت تنش گفتی ز تاب خشم بگداخت
زبس کینه همی لرزید چون بید چو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدی به چشم خویش یا جایی شنیدی
مرا آن گوی کش تو دیده باشی نه آن کز دیگری بشنیده باشی
خبر هر گز نه مانند عیانست یقین دل نه همتای گمانست
بیفگن مرمرا ز دل گمانی مرا آن گو که تو دیدی عیانی
برادر گفت شاها من نه آنم که چیزی با تو گویم کش ندانم
به چشم خویش دیدم هر چه گفتم شنیده نیز بسیاری نهفتم
ازین پیشم چو مادر بود شهرو مرا همچون برادر بود ویرو
کنون هر گز نخواهن شان که بینم که از بهر تو با ایشان به کینم
تن من جان شیرین را نخواهد اگر در جان من مهرت بکاهد
اگر خواهی خورم صد باره سوگند به یزدان و به جان تو خداوند
که مهمانی به چشم خویش دیدم ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم
کجا آن سورو آن آراسته بزم گرانتر بود در چشمم من از رزم
همیدون آن سرای خسروی گاه به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بی آرام نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم که دیدم پس تو به دان که تو فرمان دهی من بنده فرمان
چو بشنید این سخن موبد دگر بار فزون از غم دلش را بار بر بار
گهی چون مار سرخسته بپیچید گهی چون خم پرشیره بجوشید
بزرگانی که پیش شاه بودند همه داندان به داندان بر بسودند
که شهرو این چرا یارست کردن زن شاه را به دیگر کس سپردن
چه زهره بود و ویرو را که می خواست زنی را کاو زن شاهنشه ماست
همی گفتند از این پس کام بدخواه برادر شاه ما از کضور ماه
کنون در خانهء ویروی و قران ز چشم بد بر آید کام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو که دشمن تر کسی باشدی ویرو
نه تنها ویس بی ویرو بماند و یا آن شهر بی شهرو بماند
کجا بسیار جفت و سهر نامی شود بی جفت و بی شاه گرامی
دمان ابری که سیل مرگ آرد به بود ماه تا ماهی ببارد
مندی زد قصا بر هر چه آنجاست که چیز آن فلان اکنون فلان راست
بر آن کضور بلا پرواز دارد کجا لشکر که وی را باز دارد
بسا خونا که می جوشد در اندام بسا جانا که می لرزد بی آرام
چو شاهنشه زمانی بود پیچان دل اندر آتش اندیشه سوزان
دبیرش را همانگه پیش خود خواند سخنهای چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهی سواری به هر شهری که بودش شهریاری
ز شهرو با همه شاهان گله کرد که بی دین چون شد و زنهار چون خورد
یکایک را به نامه آگهی داد که خواهم شد به بود ماه آباد
از یشان خواند بهری را به یاری ز بهری خواست مرد کارزاری
ز طبرستان و گرگان و کهستان ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چین ز سغد و حد توران تا به ماچین
چنان شد در گهش ز انبوه لشکر که دشت مرو شد چون دشت محشر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، بیانگر تلاطم شدید روحی و دگرگونی چهره شاه (موبد) در پی شنیدن خبر خیانت همسرش است. شاعر با مهارتی تمام، مسیر گذار از بهت و ناباوری به خشم و کینه‌توزی شاه را ترسیم کرده است. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از التهاب، تردید و در نهایت عزمِ جزم برای انتقام است که با تکیه بر شهادتِ ناظرانِ عینی، به یک تصمیم قاطع و ویرانگر تبدیل می‌شود.

در ادامه، شاعر با توصیفِ واکنش درباریان و بسیجِ سراسری سپاه، ابعادِ این خیانت را به فاجعه‌ای ملی و درخورِ لشکرکشیِ بزرگ بدل می‌کند. تصویرسازی‌ها از گردآوریِ سپاهیان از اقصا نقاط جهان، نشان‌دهنده عظمتِ اقتدارِ شاه و خشمِ فروننشسته‌ی اوست که در پیِ آن است تا آتشِ خشم خود را با نابودیِ دشمنانِ خود خاموش کند.

معنای روان

چو داد آن آگاهی مر شاه را زرد رخان از خشم شد مر شاه را زرد

هنگامی که آن خبر (خیانت) را به شاه دادند، چهره‌اش از شدت خشم دگرگون شد و رنگ باخت.

نکته ادبی: زرد شدن رخ کنایه از ترس یا خشم شدید و بهت‌زدگی است.

رخی کز سرخیش گفتی نبیدست بدان سان که گفتی شنبلیدست

چهره‌ای که از سرخی‌اش می‌گفتی همچون شراب ناب است، چنان دگرگون شد که گویی زردیِ گل شنبلیله بر آن نشسته است.

نکته ادبی: شنبلید معربِ شنبلیله است و اشاره به تغییر رنگ چهره دارد.

زبس خوی کز سر و رویش همی تاخت تنش گفتی ز تاب خشم بگداخت

از بس عرق از سر و رویش جاری بود، گویی که بدنش در کوره خشم در حال ذوب شدن است.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است؛ تشبیه مبالغه‌آمیز برای نمایش فشار روانی.

زبس کینه همی لرزید چون بید چو در آب رونده عکس خورشید

از شدت کینه همانند درخت بید می‌لرزید، درست مانند انعکاس لرزان خورشید در آب جاری.

نکته ادبی: تشبیه لرزش بدن به لرزش عکس خورشید در آب بسیار بدیع و دقیق است.

بپرسید از برادر کاین تو دیدی به چشم خویش یا جایی شنیدی

شاه از برادرش پرسید که آیا این چیزی که می‌گویی را با چشمان خودت دیده‌ای یا از دیگران شنیده‌ای؟

نکته ادبی: پرسش برای اطمینان از صحت ادعای بسیار خطیر.

مرا آن گوی کش تو دیده باشی نه آن کز دیگری بشنیده باشی

من حقیقتی را می‌خواهم که خودت دیده باشی، نه آنچه که از زبان دیگران شنیده باشی.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوت گزارش دست اول و دست دوم.

خبر هر گز نه مانند عیانست یقین دل نه همتای گمانست

شنیده هرگز با دیده برابر نیست و یقینِ قلبی با گمان و ظن یکی نیست.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل 'شنیدن کی بود مانند دیدن'.

بیفگن مرمرا ز دل گمانی مرا آن گو که تو دیدی عیانی

تردید را از دلم دور کن و آنچه را که به چشم خود دیده‌ای بر زبان بیاور.

نکته ادبی: مَر مرا (ضمیر مفعولی)؛ کنایه از زدودن شک.

برادر گفت شاها من نه آنم که چیزی با تو گویم کش ندانم

برادر پاسخ داد: ای شاه، من از آن کسانی نیستم که چیزی را که نمی‌دانم به تو بگویم.

نکته ادبی: اعلام وفاداری و صداقت توسط برادر.

به چشم خویش دیدم هر چه گفتم شنیده نیز بسیاری نهفتم

هر آنچه گفتم را با چشمان خودم دیدم و بسیاری از چیزهای شنیده را بازگو نکردم.

نکته ادبی: تاییدِ عینیِ شهادت.

ازین پیشم چو مادر بود شهرو مرا همچون برادر بود ویرو

پیش از این، شهرو (ویس) برایم مانند مادر و ویرو همچون برادر بود.

نکته ادبی: توضیح رابطه نزدیک قبلی برای اثبات بی‌طرفیِ فعلی.

کنون هر گز نخواهن شان که بینم که از بهر تو با ایشان به کینم

اما اکنون دیگر نمی‌خواهم آن‌ها را ببینم، چرا که به خاطر تو با آن‌ها دشمن شده‌ام.

نکته ادبی: اعلام دشمنی به خاطر وفاداری به شاه.

تن من جان شیرین را نخواهد اگر در جان من مهرت بکاهد

اگر قرار باشد مهر تو در دل من کم شود، جان شیرین را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: سوگند برای اثبات اخلاص.

اگر خواهی خورم صد باره سوگند به یزدان و به جان تو خداوند

اگر بخواهی صد بار به خدا و به جان تو سوگند می‌خورم که...

نکته ادبی: تاکید بر جدیت ادعا.

که مهمانی به چشم خویش دیدم ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم

که آن میهمانی را با چشمان خودم دیدم، اما از آن نه خوردم و نه چشیدم.

نکته ادبی: پرهیز از مشارکت در بزم خیانت‌کاران.

کجا آن سورو آن آراسته بزم گرانتر بود در چشمم من از رزم

آن بزم و شادی که آراسته بودند، در چشم من از جنگ و نبرد هم گران‌تر و بدتر بود.

نکته ادبی: کنایه از بیزاری از خوشگذرانیِ حرام.

همیدون آن سرای خسروی گاه به چشم من چو زندان بود و چون چاه

همان سرای سلطنتی هم در چشم من مانند زندان و چاه بود.

نکته ادبی: توصیفِ حس خفقان در محیط گناه.

ز بانگ مطربان گشتم بی آرام نواشان بود در گوشم چو دشنام

از صدای موسیقی مطربان آرامش نداشتم و نوای سازشان در گوشم همچون دشنام بود.

نکته ادبی: تضاد میان فضای بزم و ذهنِ ناظرِ معترض.

من آن گفتم که دیدم پس تو به دان که تو فرمان دهی من بنده فرمان

من فقط آنچه دیدم را گفتم، اکنون تو خود می‌دانی؛ تو فرمانروا هستی و من فرمانبردار.

نکته ادبی: واگذاریِ تصمیم نهایی به شاه.

چو بشنید این سخن موبد دگر بار فزون از غم دلش را بار بر بار

چون موبد این سخنان را شنید، باری دیگر بر غم و خشمش افزوده شد.

نکته ادبی: تاثیر شنیده‌ها بر وضعیت روانی شاه.

گهی چون مار سرخسته بپیچید گهی چون خم پرشیره بجوشید

گاه مانند مار زخمی به خود می‌پیچید و گاه مانند خُم شیره که می‌جوشد، ناآرام بود.

نکته ادبی: تشبیه حرکت‌های بی‌قرارِ شاه به مار و شیره‌ی در حال جوش.

بزرگانی که پیش شاه بودند همه داندان به داندان بر بسودند

بزرگانی که در دربار بودند، از خشم دندان بر دندان می‌سودند.

نکته ادبی: دندان سودن کنایه از خشم و غیظ شدید است.

که شهرو این چرا یارست کردن زن شاه را به دیگر کس سپردن

می‌گفتند: چرا شهرو (ویس) باید چنین کاری کند و همسر شاه را به دیگری بسپارد؟

نکته ادبی: اظهار شگفتی و خشم درباریان از خیانت.

چه زهره بود و ویرو را که می خواست زنی را کاو زن شاهنشه ماست

ویرو چه جرئتی داشت که زنی را که همسر شاهنشاه ماست، می‌خواست؟

نکته ادبی: زهره داشتن کنایه از جرئت و جسارتِ نابجا.

همی گفتند از این پس کام بدخواه برادر شاه ما از کضور ماه

می‌گفتند از این پس دیگر کامِ بدخواهان و برادرِ شاه ما برآورده نخواهد شد.

نکته ادبی: کضور ماه (احتمالا نام یا اشاره به اقلیم یا استعاره‌ای برای ویرو).

کنون در خانهء ویروی و قران ز چشم بد بر آید کام دشمن

اکنون در خانه ویرو و قران، از چشم بد، کام دشمنان برآورده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عواقب شوم این رفتار.

چنان گردد جهان بر چشم شهرو که دشمن تر کسی باشدی ویرو

دنیا چنان بر چشم شهرو تیره شود که ویرو برایش منفورترین کس باشد.

نکته ادبی: پیش‌گوییِ پایانِ تلخِ این رابطه.

نه تنها ویس بی ویرو بماند و یا آن شهر بی شهرو بماند

نه ویس بدون ویرو می‌ماند و نه آن شهر بدون شهرو پا برجا خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به نابودیِ پیوندهای نامشروع.

کجا بسیار جفت و سهر نامی شود بی جفت و بی شاه گرامی

چگونه جفت‌های نامدار و مشهور، بی جفت و بی شاهِ گرامی می‌مانند؟

نکته ادبی: تاسف بر سرنوشتِ شومِ خیانت‌کاران.

دمان ابری که سیل مرگ آرد به بود ماه تا ماهی ببارد

ابری که سیل مرگ می‌آورد، بهتر است تا ماه‌هایی که (بر خیانت) ببارد.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به مثابه پاک‌کننده گناه.

مندی زد قصا بر هر چه آنجاست که چیز آن فلان اکنون فلان راست

قضا بر هر چه آنجاست مُهر زد که اکنون آنچه متعلق به فلانی بود، به دیگری رسید.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر و تغییر مالکیتِ معنوی/مادی.

بر آن کضور بلا پرواز دارد کجا لشکر که وی را باز دارد

بر آن سرزمین، بلا نازل می‌شود و دیگر لشکری نیست که مانع آن شود.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ سقوط.

بسا خونا که می جوشد در اندام بسا جانا که می لرزد بی آرام

چه خون‌هایی که در بدن می‌جوشد و چه جان‌هایی که بی‌قرار می‌لرزند.

نکته ادبی: توصیفِ فضای اضطراب‌آلودِ پیش از جنگ.

چو شاهنشه زمانی بود پیچان دل اندر آتش اندیشه سوزان

چون شاه مدتی در فکر و پیچ‌تاب بود و دلش در آتشِ اندیشه می‌سوخت.

نکته ادبی: آتش اندیشه استعاره از فشارِ فکری است.

دبیرش را همانگه پیش خود خواند سخنهای چو زهر از دل بر افشاند

دبیرش را همان لحظه فراخواند و سخنانی که همچون زهر تلخ بود از دل بیرون ریخت.

نکته ادبی: سخنان زهرآلود کنایه از دستورات خشمگینانه برای جنگ.

فرستادش به هر راهی سواری به هر شهری که بودش شهریاری

به هر راهی سواری فرستاد و به هر شهری که فرمانروایی داشت پیک گسیل کرد.

نکته ادبی: فراخوانِ عمومی برای بسیج نیرو.

ز شهرو با همه شاهان گله کرد که بی دین چون شد و زنهار چون خورد

از شهرو نزد همه شاهان گلایه کرد که چگونه بی‌دین شد و عهد شکست.

نکته ادبی: زنهار خوردن کنایه از عهدشکنی و خیانت است.

یکایک را به نامه آگهی داد که خواهم شد به بود ماه آباد

به یکایک آن‌ها با نامه خبر داد که قصدِ ویرانیِ آن شهر را دارم.

نکته ادبی: آباد (در اینجا شاید به معنای قصدِ سفر یا حمله به آن دیار).

از یشان خواند بهری را به یاری ز بهری خواست مرد کارزاری

از میان ایشان برخی را به یاری خواند و از برخی درخواست کرد که مرد جنگی بفرستند.

نکته ادبی: بسیجِ نیروهای کمکی.

ز طبرستان و گرگان و کهستان ز خوارزم و خراسان و دهستان

از طبرستان، گرگان، کوهستان، خوارزم، خراسان و دهستان...

نکته ادبی: ذکر جغرافیای وسیعِ قلمرو پادشاه.

ز بوم سند و هند و تبت و چین ز سغد و حد توران تا به ماچین

از سرزمین سند، هند، تبت، چین، سغد و مرز توران تا ماچین.

نکته ادبی: گستردگیِ سپاه و نمادِ قدرتِ شاه.

چنان شد در گهش ز انبوه لشکر که دشت مرو شد چون دشت محشر

چنان لشکر انبوهی گرد آمد که دشت مرو گویی دشت محشر شده بود.

نکته ادبی: اغراق و تشبیه برای نشان دادن کثرتِ سپاهیان.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زردی گل شنبلیله و لرزیدن مانند بید

شاعر با تشبیهات ملموس، تغییرات چهره و رفتار شاه را به زیبایی تصویر کرده است.

استعاره آتش اندیشه، سخن چون زهر

ذهنیتِ خشمگین و کلماتِ ویرانگرِ شاه را به عناصر طبیعی و مخرب تشبیه کرده است.

اغراق دشت مرو شد چون دشت محشر

برای بیان عظمتِ لشکر و هولناکیِ جنگ، از تصویر روز قیامت استفاده کرده است.

کنایه دندان سودن، زهره نداشتن

به کارگیری تعابیرِ کنایی برای نمایش خشم و ناتوانی دشمنان به شکلی زنده و پویا.