ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آمدن زرد پیش شهرو به رسولی

فخرالدین اسعد گرگانی
چو بد فرجام خواهد بد یکی کار هم از آغاز او آید پدیدار
چو خواهد بود سال بد به گیهان پدید آیدش خشکی در زمستان
درختی کاو نباشد راست بالا چو بر روید شود کژیش پیدا
چو خواهد بود بر شاخ اندکی بار به نوروزان بود بر گلش دیدار
چو تیر از زه بخواهد تافتن سر پدید آید در آهنگ کمانور
همیدون کار ماه دل افروز پدید آورد ناخوبی همان روز
کجا چون آفرین بر خواند شهرو نهادش دست او در دست ویرو
همی کردند ساز میهمانی در آن ایوان و کاخ خسروانی
ز دریا دود رنگ ابری بر آمد به روز پاک ناگه شب در آمد
نه ابرست آن تو هفتی تند بادست کجا در کوه حاکستر فتادست
ز راه اندر پدید آمد سواری چو کوه ویژه زیرش راهواری
سیا اسپ و کبودش جامه و زین سوارش را همیدون جامه چونین
قبا و موزه و رانین و دستار به رنگ نیل کرده بود هنوار
جلال و مطرف و مهد و عماری به گونه چون بنفشهء جویباری
بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد چو نیلوفر کبود و نام او زرد
رسول شاه و دستور و برادر هم او و هم نوندش کوه پیکر
ز رنج راه کرده لعل گون چشم گره بسته جبینش را بس خشم
چو شیری در بیابان گور جویان و یا گرگی سوی نخچیر پویان
به دست اندر گرفته نامهء شاخ ز بویش عنبرین گشته همه راه
کجا نامه حریری بد نبشته به مشک و عنبر و می در سرشته
سخنها گفته اندر نامه شیرین به عنوانش نهاده مهر زرین
چو زرد آمد سوی درگاه ویرو به پشت اسپ شد تا پیش شهرو
نمازش برد و پوزش خواست بسیار که پیشت آمدم بر پشت رهوار
کجا فرمان شاهنشه چنینست مرا فرمان او همتای دینست
مرا فرمان چنان آمد ز خسرو که روز و شب میاسای و همی رو
به راه اندر شتاب تو چنان باد که گردت را نیابد در جهان باد
چنان باید که رانی باره بشتاب به پشت باره جویی خوردن و خواب
همی تا باز مرو آیی ازین راه نیاسای ز رفتن گاه و بیگاه
به راه اندر نه خسبی نه نشینی ز پشت باره شهرو را ببینی
رسانی نامه چون پاسخ بیابی عنان باره سوی مرو تابی
پس آنگه گفت با خورشید حوران سلامت باد بسیار از خسوران
درودت باد شهرو از شهنشاه ز داماد نکو بخت و نکوخواه
درودت با بسی پذرفتگاری به شاخی و مهی و کامگاری
پذیرشهای او کردش همه یاد پس آنگه نامهء خسرو بدو داد
چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند چو پی کرده خری در گل فرو ماند
کجا در نامه بسیاری صشن یافت همان نو کرده پیمان کهن یافت
سر نامه به نام دادگر بود خدایی کاو همیشه داد فرمود
دو گیتی را نهاد از راستی کرد به یک موی اندران کژی نیاورد
چنان کز راستی گیتی بیاراست ز مردم نیز داد و راستی خواست
کسی کز راستی جوید فزونی کند پیروزی او را رهننونی
به گیتی کیمیا جز راستی نیست که عز راستی را کاستی نیست
من از تو راستی خواهم که جویی همیشه راستی ورزی و گویی
تو خود دانی ما با هم چه گفتیم به پیمان دست یکدیگر گرفتیم
به مهر و دوستی پیوند کردیم وزان پس هردوان سوگند خوردیم
کنون سوگند و پیمان را بفرموش بجا آور وفا در راستی کوش
به من تو ویس را آنگاه دادی که تا سی سال دیگر دخت زادی
چو من بودم ترا شایسته داماد به بخت من خدا این دخترت داد
به بخت من بزادی روز پیری چو سروی بار او گلنار و خیری
بدین دختر که زادی سخت شادم به درویشان فراوان چیز دادم
کجا یزدان امیدم را وفا کرد بدین پیوند کامم را رواکرد
کنون کان ماه را یزدان به من داد نخواهم کاو بود در ماه آباد
که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند همه کنغالگی را جان سپارند
جوانان بیشتر زن باره باشند در آن زن بارگی پر چاره باشد
همیشه زن فریبی پیشه دارند ز رعنایی همین اندیشه دارند
مباد آن زن که بیند روی ایشان که گیرد ناستوده خوی ایشان
زنان نازک دلند و سست رایند بهر خو چون بر آری شان بر آیند
زنان گفتار مردان راست دارند به گفت خوش تن ایشان را سپارند
زن ارچه زیرک و هشیار باشد زبون مرد خوش گفتار باشد
بلای زن دران باشد که گویی تو چون مه روشنی چون خور نکویی
ز عشقت من نژند و بی قرارم ز درد و زاری تو جان سپارم
به زاری روز و شب فریاد خوانم چو دیوانه به دشت و که دوانم
اگر رحمت نیاری من بمیرم بدان گیتی ترا دامن بگیرم
ز من مستان به بی مهری روانم که چون تو مردمم چون تو جوانم
زن ارچه خسروست ار پادشایی ز گر خود زاهدست ار پارسایی
بدین گفتار شیرین رام گردد نیندیشد کزان بد نام گردد
اگر چه ویسه به آهو و پاکست مرا زین روی دل اندیشناکست
مدار او را به بوم ماه آباد سوی مروش گسی کن با دل شاد
مبر انده زبهر زر و گوهر که ما را او همی باید نه زیور
مرا پیرایه و زیور بسی هست سزاتر زو به گنج من کسی هست؟
من او را روز و شب در ناز دارم کلید گنجها او را سپارم
دل اندر مهر آن بت روی بندم هر آنچه او پسندد من پسندم
فرستم زی تو چندان زر و گوهر که گر خواهی کنی شهری پراز زر
ترا دارم چو جان خویشتان شاد زمین ماه را بی بیم و آزار
بدارم نیز ویرو را چو فرزند کنم با وی ز تخم خویش پیوند
جنان نامی کنم آن خاندان را که نامش یاد باشد جاودان را
چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه چنان شد کش نبود از گیتی آگاه
ز شرم شاه گشت آزردهء خویش دلش پیچان شده از کردهء خویش
فرو افگنده سر چون شرمساران همی پیچید چون زنهار خواران
هم از شاه و هم از دادار ترسان که بشکست این همه سوگند و پیمان
بلی چونین بود زنهار خواری گهی بیم آورد گه شرمساری
چنان چون بود شهرو دلشکسته لب از گفتار بسته دم گسسته
مرو را دید ویس ماه پیکر ز شرم و بیم گشته چون معصفر
برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت که هوش و گونه از تن برپریدت
ز هنجار خرد دور او فتادی چو رفتی دخت نازاده بدادی
خرد کردار چونین کی پسندد روا باشد که هر کس بر تو خندد
پس آنگه گفت با زرد پیمبر چه نامی وز که داری تخم و گوهر
جوابش داد کز کسهای شاهم به درگاهش ز پیشان سپاهم
چو با لشکر بچنبد نامور شاه من او را پیشرو باشم به هر راه
هر آن کاری که باشد نام بردار شهنشه مر مرا فرماید آن کار
چو رازی باشدش با من بگوید ز من تدبیر خواهد رای جوید
به هر کاری بدو دمساز باشم به هر سری بدو همراز باشم
همیشه سرخ روی و خویش کامم سیه اسپم چنین و زرد نامم
چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد به گرمی و به خنده پاسخش کرد
که زردا زرد باد آن کت فرساد بدین فرزانگی و دانش و داد
به مرو اندر شما را باشد آیین چنین ناخوب و رسوا و بنفرین
که زن خواهد از آنجا کش بود شو ز پاکی شو و زن هر دو بی آهو
نبینی این همه آسوب مهمان رسیده بانگ خنیاگر به کیوان
به بت رویان شهر و نامداران سرا آراسته چون نوبهاران
به زیورها و گوهرهای شهوار طرایفها و دیباهای زرکار
مهان نامی از هر شهر و کضور یلان جنگی از هر مرز و گوهر
بتان ماهرویاز هر شبستان گلان مشک موی از هر گلستان
به رنگ و روی جامه دلفروزان ز بوی اسپر غم و از عود سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر بر ستوهی یافته هر مغز در سر
نشط هر کسی با همنشینی زبان هر کسی با آفرینی
که جاوید این سرا آراسته باد پر از شادی و ناز و خواسته باد
درو خرم ویوکان و خسوران عروسان دختران داماد پوران
کنون کاین بزم دامادی بدیدی سرود و آفرین هر دو شنیدی
عنان بارهء شبرنگ برتاب شتابان رو به ره چون تیر پرتاب
بدین امید مسپر دیگر این راه که باشد دست امید تو کوتاه
به نامه بیش از این ما را مترسان که داریم این سخن با باد یکسان
مکن ایدر درنگ و راه بر گیر که ویرو هم کنون آید ز نخچیر
ز من آزرده گردد وز تو کیندار برو تا خود نه کین باشد نه آزار
ولیکن بر پیام من به موبد بگو چون تو نباشد هیچ بخرد
بسی گاهست خیلی روزگارست که نادانیت بر ما آشکارست
ز پیری مغزت آهومند گشتست ز گیتی روزگارت در گذشتست
ترا گر هیچ دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی
نجستی زین جهان جفت جوان را ولیکن توشه جستی آن جهان را
مرا جفت و برادر هر دو ویروست همیدون مادرم شایسته شهروست
دلم زین خرم و زان شاد باشد ز مرو و موبدم کی یاد باشد
مرا تا هست ویرو در شبستان نباشد سوی مروم هیچ دستان
چو دارم سرو گوهر بار در بر چرا جویم چنان خشک و بی بر
کسی را در غریبی دل شکیباست که اندر خانه کار او نه زیباست
مرا چون دیده شایستست مادر چو جان پاک بایسته برادر
بسازم با برادر چون می و شیر نخواهم در غریبی موبد پیر
جوانی را به پیری چون کنم باز ملا گویم ندارم در دل این راز
چو زرد از ویس این گفتار بشنید عنان بارهء شبگون بپیچید
همی رفت و نبود او هیچ آگاه که در پیشش همی راهست یا چاه
چنان بی سایه شد چونان بی آزرم که بر چشمش جهان تاری شد از شرم
همی تا او ز مرو آمد سوی ماه نیاسودی ز اندیشه دل شاه
همی گفتی که زرد اکنون کجا شد چنین دیر آمدنش از مه چرا شد
به بوم ماه وی را نیست دشمن که یارد دشمنانی کرد بامن
نه قارن کرد یارد شوی شهرو نه آن مهتر پسر کش نام ویرو
چه کار افتاد گویی زرد ما را که افزون کرد راهش درد ما را
مگر دژخیم ویسه دژ پسندست که ما را اینچنین در غم فگندست
دل سنگین به بوم ماه بنهاد همی ناید به بوم مرو آباد
همی گفتی چنین با خویشتن شاه دو چشمش دیدبان گشته سوی راه
که ناگاهی پدید آمد یکی گرد به گرد اندر گرازان نامور زرد
بسان پیل مست از بند جسته ز خشم پیلبانان دلش خسته
ز بس کینه نداند به ز بتر بود هامون و کوهش هر دو یکسر
ز کین جویی شده چونان بی آزرم که در چشمش جهان تاری بد از شرم
چو زرد آمد چنین آشفته از راه ز گرد راه شد پیش شهنشاه
هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ نگردانیده پای از پشت شبرنگ
شهنشه گفت زردا شاد بادی به نیکی دوستان را یاد بادی
بگو چون آمدی از ماه آباد نه شادی از پیام خویش یا شاد
رواکام آمدی یا نرواکام ازین هر دو کدامین بر نهم نام
جوابش داد زرد از پشت باره به بخت شاه شادم هامواره
ازین راه آمدستم نرواکام پس او داند که چونم بر نهد نام
پس آنگه از تگاور شد پیاده میان بسته زبان و لب گشاده
نهاد آن روی گرد آلود بر خاک ابر شاه آفرین کرد از دل پاک
بگفتش جاودان پیروزگر باش همیشه نام جوی و نامور باش
به پیروزی مهی و مهر ورزی جهان را هم مهی کن تو که ارزی
چنانست باد در دولت بلندی که چون جمشید دیوان را ببندی
صچنانت باد اورنگ کیانی که تاج فخر بر کیوان رسانیص
ترا بادا ز شاهی نیکبختی زمین ماه را تنگی و سختی
زمین ماه یکسر باد ویران شده مأواگه گرگان و شیران
زمین ماه بادا تا یکی ماه شده شمشیر و آتش را چراگاه
صهمه بادش پر آتش ابر بی آب ز دردش آفتاب از مرگ مهتابص
زمین ماه را دیدم چو فرخار پر از پیرایه و دیبای شهوار
به شهر اندر سراسر بسته آیین ز بس پیرایه چون بتخانهء چین
زن و مردش نشسته در خورگاه خورگاه از بتان پر اختر و ماه
زمین از رنگ چون باغ بهاری فروزان همچو لالهء رودباری
بسی ساز عروسی کرده شهرو عروسش ویسه و داماد ویرو
ز دامادیش با شه نیست جز نام کس دیگر همی یابد ازو کام
ازین شد روی من هم گونهء برد تو کندی جوی آبش دیگری برد
به تو داده زن از تو چون ستانند مگر ایشان که ارز تو ندانند
که و مه راست باشد نزد نادان چو روز و شب به چشم کور یکسان
نه با آن کرده اند این ناسزا کار که پاداشی نداری شان سزاوار
ولیکن تا بدیشان بد رسیدن همی باید به چشم این روز دیدن
کجا ویروست آنجا مهتر رزم ز نادانی به زور خویش در بزم
لقب کردست روحا خویشتن را به دل در راه داده اهرمن را
به نام او را همه کس شاه خوانند جز او شاه دگر باشد ندانند
ترا نز شهریاران می شمارند گوهری خود به مردت می ندارند
گوهری موبدت خوانند و دستور چو خوانندت گوهری موبد درو
صکنون گفتم هر آنچه دیده ام من سخنهایی که آن بشنیده ام منص
صترا بادا بزرگی بر شهانی که بر شاهان گیتی کامرانیص

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو بد فرجام خواهد بد یکی کار هم از آغاز او آید پدیدار

هرگاه قرار باشد کار یا رویدادی به سرانجامی بد منتهی شود، نشانه‌های آن از همان ابتدای کار آشکار است.

نکته ادبی: بد فرجام: ترکیب وصفی به معنای عاقبت‌بد. واژگانِ آغاز و فرجام تقابل معنایی دارند.

چو خواهد بود سال بد به گیهان پدید آیدش خشکی در زمستان

اگر قرار است سالی خشک‌سالی و مصیبت‌بار باشد، نشانه‌هایش را می‌توان از خشکیِ هوا در فصل زمستان دریافت.

نکته ادبی: گیهان: صورتی کهن از واژه جهان.

درختی کاو نباشد راست بالا چو بر روید شود کژیش پیدا

درختی که نهالِ آن کج رشد کرده باشد، کژی و انحرافِ تنه آن از همان روزهای نخستِ رویش پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی است برای لزومِ توجه به ریشه‌ها و پایه‌ها در هر کار.

چو خواهد بود بر شاخ اندکی بار به نوروزان بود بر گلش دیدار

اگر شاخه‌ای قرار نباشد میوه‌ی درست و حسابی بدهد، از همان شکوفه‌های بهاری‌اش می‌توان فهمید که بی‌بار خواهد ماند.

نکته ادبی: نوروزان: جمع نوروز یا به معنای روزهای نوروز.

چو تیر از زه بخواهد تافتن سر پدید آید در آهنگ کمانور

هرگاه تیر بخواهد از کمان رها شود، اراده و نیتِ کماندار از حالتِ دست و کمانش مشخص می‌گردد.

نکته ادبی: کمانور: کمان‌دار (فعل و فاعل در پیوند با تیر).

همیدون کار ماه دل افروز پدید آورد ناخوبی همان روز

همین‌گونه، احوالِ ویس (ماه دل‌افروز) نیز نشان می‌داد که روزگار خوشی در انتظارش نیست و ناخوشی‌ها از همان زمان آغاز شد.

نکته ادبی: همیدون: بدین‌گونه و به همین ترتیب.

کجا چون آفرین بر خواند شهرو نهادش دست او در دست ویرو

وقتی شهرو (مادر ویس) که خود را در جایگاهِ والایی می‌دید، عهد و پیمانِ خود را (در واگذاری ویس) با ویرو (برادر ویس) بست.

نکته ادبی: شهرو: نام مادر ویس. ویرو: نام برادر ویس. این بیت اشاره به یک پیمان خانوادگی دارد.

همی کردند ساز میهمانی در آن ایوان و کاخ خسروانی

آنان در آن ایوان و کاخ باشکوهِ خسروانی، بساطِ میهمانی و جشن برپا کرده بودند.

نکته ادبی: خسروانی: منسوب به خسرو (شاهانه و باشکوه).

ز دریا دود رنگ ابری بر آمد به روز پاک ناگه شب در آمد

ناگهان ابری تیره و دودمانند از سمت دریا پدیدار شد و در روز روشن، تاریکیِ شب را به ارمغان آورد.

نکته ادبی: اشاره به طوفان و تیرگی ناگهانی هوا که نشانه‌ی نحوست است.

نه ابرست آن تو هفتی تند بادست کجا در کوه حاکستر فتادست

آن ابر نیست، بلکه طوفانی تند و ویرانگر است که گویی در میان کوهستان، خاکستری از خشم برپا کرده است.

نکته ادبی: تندباد: توفان سهمگین.

ز راه اندر پدید آمد سواری چو کوه ویژه زیرش راهواری

از میان راه، سواری پدیدار شد که اسبش همچون کوهی بزرگ و استوار بود.

نکته ادبی: راهوار: اسبِ راهوار و تیزرو.

سیا اسپ و کبودش جامه و زین سوارش را همیدون جامه چونین

رنگ اسب سیاه بود و زین و یراقش نیز کبود بودند؛ لباسِ خودِ سوار نیز با همان رنگ‌ها هماهنگ بود.

نکته ادبی: رنگ‌های تیره (سیاه و کبود) نماد عزا و بدشگونی است.

قبا و موزه و رانین و دستار به رنگ نیل کرده بود هنوار

تمام لباس‌های او از قبا، موزه (چکمه)، شلوار و دستار، همگی به رنگ نیلی و یک‌دست بود.

نکته ادبی: رانین: شلوار یا پوششی که پا را می‌پوشاند.

جلال و مطرف و مهد و عماری به گونه چون بنفشهء جویباری

تجهیزاتِ زینتی اسب و مهدِ حمل‌ونقلِ او، همگی به رنگ بنفشِ تیره (مانند گل‌های کنار جویبار) بود.

نکته ادبی: جلال و مطرف: اسباب و اثاثیه فاخر و تزئینی.

بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد چو نیلوفر کبود و نام او زرد

با این ظاهر و ساز و برگ، مردِ سوار همچون گلِ نیلوفر کبود بود، اما نامش «زرد» بود.

نکته ادبی: ایهام در تضادِ نامِ «زرد» با رنگِ لباس «کبود/نیلوفر».

رسول شاه و دستور و برادر هم او و هم نوندش کوه پیکر

این سوار، فرستاده‌ی شاه، وزیر و برادرش بود که اسبِ کوه‌پیکرش نیز همراهش بود.

نکته ادبی: نوند: اسب تیزرو.

ز رنج راه کرده لعل گون چشم گره بسته جبینش را بس خشم

چشمانش از سختیِ راه به رنگ لعل (قرمز) درآمده بود و اخمِ شدیدی بر پیشانی‌اش گره خورده بود.

نکته ادبی: کنایه از خستگی مفرط و عصبانیت پیک.

چو شیری در بیابان گور جویان و یا گرگی سوی نخچیر پویان

او همچون شیری که در بیابان به دنبال گورخر باشد یا گرگی که به سمت شکار می‌دود، پرشتاب و خشمگین بود.

نکته ادبی: تشبیه پیک به درندگان برای القای حس ترس.

به دست اندر گرفته نامهء شاخ ز بویش عنبرین گشته همه راه

در دستش نامه‌ای فاخر داشت که بوی خوشِ عنبر از آن در کلِ مسیر پیچیده بود.

نکته ادبی: تضادِ بوی خوشِ نامه با ظاهرِ خشنِ پیک.

کجا نامه حریری بد نبشته به مشک و عنبر و می در سرشته

نامه‌ای که بر پارچه‌ای حریری نگاشته شده و با مشک و عنبر و شراب معطر شده بود.

نکته ادبی: اشاره به کاغذهای گران‌بها در دربار.

سخنها گفته اندر نامه شیرین به عنوانش نهاده مهر زرین

سخنانی شیرین و فریبنده در نامه نوشته شده بود و سرِ آن با مهرِ زرینِ شاه بسته شده بود.

نکته ادبی: عنوان: سرِ نامه و مهرِ نامه.

چو زرد آمد سوی درگاه ویرو به پشت اسپ شد تا پیش شهرو

وقتی «زرد» به درگاهِ ویرو رسید، همان‌طور که سوار بر اسب بود، خود را تا نزدِ شهرو رساند.

نکته ادبی: در ادبیات کهن، وارد شدن با اسب تا نزدِ بانوی خانه، نشان‌دهنده‌ی فوریت یا بی‌پروایی است.

نمازش برد و پوزش خواست بسیار که پیشت آمدم بر پشت رهوار

به شهرو ادای احترام کرد و عذرِ بسیار خواست که بدون پیاده شدن از اسب، نزد او آمده است.

نکته ادبی: پوزش: عذرخواهی.

کجا فرمان شاهنشه چنینست مرا فرمان او همتای دینست

چون فرمانِ پادشاه این‌چنین بود و برای من، دستورِ او هم‌ترازِ احکامِ دینی واجب‌الاطاعه است.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه مقدسِ شاه در نگاهِ پیک.

مرا فرمان چنان آمد ز خسرو که روز و شب میاسای و همی رو

فرمانِ شاه این بود که شب و روز آرام نگیرم و بی‌وقفه به سوی تو بتازم.

نکته ادبی: میاسای: آسوده مباش.

به راه اندر شتاب تو چنان باد که گردت را نیابد در جهان باد

در راه چنان با شتاب برو که باد هم نتواند گرد و غبارِ حرکتِ تو را در جهان بیابد.

نکته ادبی: مبالغه در سرعتِ اسب.

چنان باید که رانی باره بشتاب به پشت باره جویی خوردن و خواب

باید چنان با سرعت اسب برانی که حتی خوردن و خوابیدنت را هم بر پشتِ اسب انجام دهی.

نکته ادبی: کنایه از سرعتِ فوق‌العاده.

همی تا باز مرو آیی ازین راه نیاسای ز رفتن گاه و بیگاه

تا زمانی که از این سفر بازنگشته‌ای، نباید لحظه‌ای از رفتن بازایستی.

نکته ادبی: گاهی و بی‌گاه: در همه حال.

به راه اندر نه خسبی نه نشینی ز پشت باره شهرو را ببینی

در طولِ راه نه بخواب و نه بنشین تا زمانی که شهرو را ببینم.

نکته ادبی: دستوراتِ اکیدِ شاه به پیک.

رسانی نامه چون پاسخ بیابی عنان باره سوی مرو تابی

نامه را برسان و به محض گرفتنِ پاسخ، افسارِ اسب را به سمت مرو (مقر شاه) بگردان.

نکته ادبی: عنان تابیدن: برگشتن.

پس آنگه گفت با خورشید حوران سلامت باد بسیار از خسوران

پس از آن گفت که خورشیدِ زنان (شهرو)، سلام و درودِ فراوان از جانبِ پادشاه داشته باش.

نکته ادبی: خورشیدِ حوران: تشبیه بسیار زیبا برای زیبایی و جایگاهِ شهرو.

درودت باد شهرو از شهنشاه ز داماد نکو بخت و نکوخواه

درودِ پادشاه و آن دامادِ خوش‌بخت و نیک‌خواه، نثارت باد.

نکته ادبی: دامادِ نکو بخت: اشاره به موبد شاه.

درودت با بسی پذرفتگاری به شاخی و مهی و کامگاری

درودها و پذیرش‌هایِ بسیار از جانبِ آن مقامِ بلندپایه و کامیاب داشته باش.

نکته ادبی: پذیرش: به معنای پیام‌های محبت‌آمیز یا خوش‌آمدگویی.

پذیرشهای او کردش همه یاد پس آنگه نامهء خسرو بدو داد

پیک تمامِ سلام‌ها و پیام‌های شاه را بازگو کرد و سپس نامه‌ی او را به شهرو تقدیم نمود.

نکته ادبی: پذیرش‌هایِ او: سلام و احوال‌پرسی‌هایِ شاه.

چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند چو پی کرده خری در گل فرو ماند

شهرو نامه را گشود و خواند؛ با خواندنِ نامه، چنان در حیرت و استیصال ماند که خری که پایش در گل گیر کرده باشد، درماند.

نکته ادبی: تشبیه طنزآمیز و عامیانه برای نشان دادن اوجِ درماندگی و سرگشتگی.

کجا در نامه بسیاری صشن یافت همان نو کرده پیمان کهن یافت

در نامه، هم سخنانِ بسیاری (درباره‌ی پیمان) یافت و هم دید که شاه، عهدِ کهن را دوباره زنده کرده است.

نکته ادبی: صشن: سخن.

سر نامه به نام دادگر بود خدایی کاو همیشه داد فرمود

آغازِ نامه به نامِ پروردگارِ دادگر بود؛ خدایی که همواره فرمان به عدالت داده است.

نکته ادبی: شروعِ نامه با نام خدا برای مشروعیت بخشیدن به آن.

دو گیتی را نهاد از راستی کرد به یک موی اندران کژی نیاورد

خداوند جهان را بر پایه‌ی راستی بنا نهاد و حتی به اندازه‌ی یک مو هم در آن کژی و ناراستی راه نداد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ خلقت بر اساس عدالت.

چنان کز راستی گیتی بیاراست ز مردم نیز داد و راستی خواست

همان‌طور که خداوند گیتی را با راستی آراست، از انسان‌ها نیز انتظارِ داد و راستی دارد.

نکته ادبی: خداوند از مردم انتظار دارد که مظهرِ راستی باشند.

کسی کز راستی جوید فزونی کند پیروزی او را رهننونی

کسی که از راهِ راستی به دنبالِ پیروزی و موفقیت باشد، خودِ راستی، راهنمایِ او خواهد بود.

نکته ادبی: پیروزی به عنوان پاداشِ راستی.

به گیتی کیمیا جز راستی نیست که عز راستی را کاستی نیست

در این جهان، کیمیایی باارزش‌تر از راستی وجود ندارد، چرا که راستی هرگز دچار نقص و کاستی نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ کیمیا برای ارزشمندی راستی.

من از تو راستی خواهم که جویی همیشه راستی ورزی و گویی

من از تو انتظار دارم که همواره به دنبالِ راستی باشی و در گفتار و کردارت راستگو باشی.

نکته ادبی: خطابِ موبد به شهرو.

تو خود دانی ما با هم چه گفتیم به پیمان دست یکدیگر گرفتیم

تو خودت بهتر می‌دانی که ما با هم چه قرارهایی گذاشتیم و چگونه در آن پیمان، دستِ یکدیگر را به نشانه عهد فشردیم.

نکته ادبی: پیمانِ پیشینِ میانِ موبد و شهرو.

به مهر و دوستی پیوند کردیم وزان پس هردوان سوگند خوردیم

ما با هم بر اساسِ مهر و دوستی پیوند بستیم و پس از آن، هر دو سوگند یاد کردیم که به آن وفادار باشیم.

نکته ادبی: سوگند خوردن: برای تاکید بر اهمیتِ عهد.

کنون سوگند و پیمان را بفرموش بجا آور وفا در راستی کوش

اکنون نباید آن سوگند و پیمان را فراموش کنی؛ باید وفا کنی و در راهِ راستی بکوشی.

نکته ادبی: تذکرِ موبد به شهرو برای عمل به عهد.

به من تو ویس را آنگاه دادی که تا سی سال دیگر دخت زادی

تو ویس را آن زمان به من وعده دادی که تا سی سالِ بعد دختر به دنیا بیاوری (و آن را به من بدهی).

نکته ادبی: اشاره به یک شرطِ زمانی در پیمانِ گذشته.

چو من بودم ترا شایسته داماد به بخت من خدا این دخترت داد

زمانی که من خواستگارِ شایسته‌ی تو بودم، بخت و اقبالِ من باعث شد که خداوند این دختر را به تو ببخشد.

نکته ادبی: موبد خود را شایسته‌ی ویس می‌داند.

به بخت من بزادی روز پیری چو سروی بار او گلنار و خیری

این دختر (ویس) در روزگارِ پیریِ تو متولد شد؛ چون سروی که بار و میوه‌اش، گل‌های سرخ و زرد (خیری) باشد.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ ویس که در میان‌سالیِ شهرو متولد شد.

بدین دختر که زادی سخت شادم به درویشان فراوان چیز دادم

از تولدِ این دختر بسیار شادمان شدم و به همین خاطر به درویشان و نیازمندان بسیار بخشیدم.

نکته ادبی: نذری که موبد بابتِ تولدِ ویس داده بود.

کجا یزدان امیدم را وفا کرد بدین پیوند کامم را رواکرد

خداوند امید مرا به ثمر رساند و با این پیوندِ ازدواج، آرزویم را برآورده ساخت.

نکته ادبی: روا کردنِ کام: برآوردنِ حاجت.

کنون کان ماه را یزدان به من داد نخواهم کاو بود در ماه آباد

اکنون که خداوند آن یارِ زیبا (ویس) را به تملک من درآورده است، راضی نیستم که او در ماه آباد بماند.

نکته ادبی: ماه: استعاره از معشوق و ویس.

که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند همه کنغالگی را جان سپارند

زیرا در آنجا پیر و جوان، خوار و ذلیل هستند و همهٔ هستی و جان خود را فدای بیچارگی و حقارت می‌کنند.

نکته ادبی: کنغالگی: به معنای بیچارگی، ذلت و بدبختی.

جوانان بیشتر زن باره باشند در آن زن بارگی پر چاره باشد

جوانان آنجا بیشتر زن‌باره هستند و در این زن‌بارگی، انواع ترفندها و حیله‌ها را به کار می‌گیرند.

نکته ادبی: پرچاره: کنایه از حیله‌گر بودن.

همیشه زن فریبی پیشه دارند ز رعنایی همین اندیشه دارند

آن‌ها همیشه به فکر فریب دادن زنان هستند و در ذهن خود جز این اندیشهٔ ناپسند را پرورش نمی‌دهند.

نکته ادبی: رعنایی: در اینجا به معنای خودپسندی و نادانی است.

مباد آن زن که بیند روی ایشان که گیرد ناستوده خوی ایشان

خدا نکند زنی با این مردانِ ناپاک روبرو شود، چرا که ممکن است به اخلاقِ زشت و ناپسند آن‌ها دچار شود.

نکته ادبی: ناستوده: به معنای ناپسند و نکوهیده.

زنان نازک دلند و سست رایند بهر خو چون بر آری شان بر آیند

زنان دلی نازک و اراده‌ای سست دارند و اگر با چرب‌زبانی و ترفند به سمتِ خود بکشانیدشان، همراهی می‌کنند.

نکته ادبی: سست‌رای: اشاره به سستی اراده و تصمیم‌گیری.

زنان گفتار مردان راست دارند به گفت خوش تن ایشان را سپارند

زنان سخنانِ مردان را زود باور می‌کنند و با یک گفتارِ خوش و دلربا، خود را به آن‌ها می‌سپارند.

نکته ادبی: تن سپردن: کنایه از تسلیم شدن و پذیرشِ خواسته.

زن ارچه زیرک و هشیار باشد زبون مرد خوش گفتار باشد

زن اگر هم بسیار دانا و هشیار باشد، باز هم در برابر مردی که خوش‌زبان و چرب‌سخن است، ناتوان و مغلوب می‌شود.

نکته ادبی: زبون: به معنای مغلوب، درمانده و خوار.

بلای زن دران باشد که گویی تو چون مه روشنی چون خور نکویی

بدبختی زن در آنجاست که مردی به او بگوید: تو چون ماه درخشانی و چون خورشید زیبا هستی.

نکته ادبی: بلا: در اینجا به معنای گرفتاری و سرنوشتِ شوم است.

ز عشقت من نژند و بی قرارم ز درد و زاری تو جان سپارم

از شدت عشقِ تو غمگین و بی‌قرارم و از درد و ناله‌ای که برای تو دارم، جان می‌دهم.

نکته ادبی: نژند: غمگین، افسرده و تیره.

به زاری روز و شب فریاد خوانم چو دیوانه به دشت و که دوانم

شب و روز از روی زاری فریاد می‌زنم و همچون دیوانگان در دشت و کوه می‌دوم.

نکته ادبی: دوانم: فعلِ مضارع از دویدن؛ بیانگرِ شتاب و بی‌قراری.

اگر رحمت نیاری من بمیرم بدان گیتی ترا دامن بگیرم

اگر به من رحم نکنی و وصال ندهی، خواهم مرد و در روز قیامت تو را به دادرسی خواهم خواند.

نکته ادبی: دامن گرفتن: کنایه از دادخواهی و تقاضای عدالت.

ز من مستان به بی مهری روانم که چون تو مردمم چون تو جوانم

از من روی برنگردان و بی‌مهری نکن، چرا که من هم مانند تو انسان هستم و جوانی پرشور دارم.

نکته ادبی: مستان: از ریشه یستن (روی گرداندن/دور شدن).

زن ارچه خسروست ار پادشایی ز گر خود زاهدست ار پارسایی

زن هرچقدر هم که صاحب قدرت و مقام یا زاهد و پرهیزگار باشد، باز هم در برابر این حرف‌ها می‌شکند.

نکته ادبی: خسرو: استعاره از دارنده مقام و بزرگی.

بدین گفتار شیرین رام گردد نیندیشد کزان بد نام گردد

زن با این سخنانِ دلنشین، رام و مطیع می‌شود و فکر نمی‌کند که ممکن است با این کار، دچار بدنامی شود.

نکته ادبی: بدنامی: اشاره به پیامدِ ناخوشایندِ اعتماد به سخنانِ چرب.

اگر چه ویسه به آهو و پاکست مرا زین روی دل اندیشناکست

اگرچه ویس از عیب و گناه پاک است، اما من از این بابت که او در ماه آباد است، دلم نگران است.

نکته ادبی: آهو: به معنای عیب و گناه.

مدار او را به بوم ماه آباد سوی مروش گسی کن با دل شاد

او را در ماه آباد نگذار و با خیالی آسوده، او را به سمت مرو روانه کن.

نکته ادبی: گسی کن: روانه کن، بفرست.

مبر انده زبهر زر و گوهر که ما را او همی باید نه زیور

به خاطر طلا و جواهر نگران نباش، زیرا ما خودِ او را می‌خواهیم، نه زیورآلاتش را.

نکته ادبی: زیور: زینت و پیرایه.

مرا پیرایه و زیور بسی هست سزاتر زو به گنج من کسی هست؟

من خودم زیور و جواهر بسیار دارم؛ مگر کسی شایسته‌تر از ویس برای گنجینه‌های من وجود دارد؟

نکته ادبی: پیرایه: زینت و آرایه.

من او را روز و شب در ناز دارم کلید گنجها او را سپارم

من او را شب و روز در ناز و نعمت قرار می‌دهم و کلیدِ گنجینه‌هایم را به او می‌سپارم.

نکته ادبی: ناز داشتن: احترام و محبتِ ویژه قائل شدن.

دل اندر مهر آن بت روی بندم هر آنچه او پسندد من پسندم

دلم را به مهرِ آن زیبا روی می‌بندم و هرچه او بپسندد، من نیز خواهم پسندید.

نکته ادبی: بت‌روی: استعاره از معشوقِ زیبا.

فرستم زی تو چندان زر و گوهر که گر خواهی کنی شهری پراز زر

آن‌قدر طلا و جواهر برایت می‌فرستم که اگر بخواهی، می‌توانی شهری را پر از طلا کنی.

نکته ادبی: زی تو: به سوی تو.

ترا دارم چو جان خویشتان شاد زمین ماه را بی بیم و آزار

تو را مانند جانِ خود گرامی می‌دارم و آن ماه (ویس) را بدون ترس و رنج در نزد خود جای می‌دهم.

نکته ادبی: خویشتن: در اینجا به معنای جانِ خود.

بدارم نیز ویرو را چو فرزند کنم با وی ز تخم خویش پیوند

ویرو را نیز همچون فرزندِ خود خواهم داشت و با او پیوندِ خانوادگی برقرار می‌کنم.

نکته ادبی: تخم: در اینجا به معنای نسل و تبار است.

جنان نامی کنم آن خاندان را که نامش یاد باشد جاودان را

آن خاندان را چنان نامدار خواهم کرد که یادِ آن تا ابد باقی بماند.

نکته ادبی: جاودان: همیشگی، ابدی.

چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه چنان شد کش نبود از گیتی آگاه

وقتی شهرو نامهٔ پر از مهر و وعدهٔ شاه را خواند، چنان به فکر فرو رفت که از دنیای اطرافش بی‌خبر شد.

نکته ادبی: مشکین‌نامه: نامهٔ خوشبو و ارزشمند.

ز شرم شاه گشت آزردهء خویش دلش پیچان شده از کردهء خویش

از شرمِ شاه، از خود بیزار شد و دلش از کارهایی که کرده بود، به درد آمد.

نکته ادبی: آزردهٔ خویش: پشیمان از عمل خود.

فرو افگنده سر چون شرمساران همی پیچید چون زنهار خواران

سرسرافکنده و شرمسار بود و همچون کسانی که امان‌خواهیِ‌شان پذیرفته نشده، مضطرب بود.

نکته ادبی: زنهار خواران: کسانی که عهدشان شکسته شده یا در پناهگاهِ خود امنیت ندارند.

هم از شاه و هم از دادار ترسان که بشکست این همه سوگند و پیمان

هم از شاه ترسیده بود و هم از خداوند، زیرا تمام پیمان‌ها و سوگندهایش را زیر پا گذاشته بود.

نکته ادبی: دادار: آفریدگار، خدا.

بلی چونین بود زنهار خواری گهی بیم آورد گه شرمساری

آری، عاقبتِ پیمان‌شکنی همین است؛ گاهی ترس و دلهره به همراه دارد و گاهی شرمساری.

نکته ادبی: زنهار خواری: پیمان‌شکنی و عهدشکنی.

چنان چون بود شهرو دلشکسته لب از گفتار بسته دم گسسته

شهرو چنان دل‌شکسته بود که لب‌هایش از سخن گفتن بسته شده و نفس در سینه‌اش حبس گشته بود.

نکته ادبی: دم‌گسسته: کنایه از ناتوانی در سخن گفتن از شدت اندوه.

مرو را دید ویس ماه پیکر ز شرم و بیم گشته چون معصفر

ویسِ زیباچهره، او را در این حال دید که از شرم و ترس، چهره‌اش به رنگِ زردِ زعفرانی درآمده است.

نکته ادبی: معصفر: منسوب به عصفر (گل رنگ/گل زرد)؛ زرد و پژمرده‌رنگ.

برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت که هوش و گونه از تن برپریدت

ویس بر او بانگ زد و پرسید: چه بر سرت آمده که هوش و رنگِ چهره‌ات پریده است؟

نکته ادبی: گونه: رنگِ چهره.

ز هنجار خرد دور او فتادی چو رفتی دخت نازاده بدادی

از راهِ خرد و عقل دور شدی، آن‌گاه که دخترِ هنوز زاده‌نشده‌ات را به همسریِ کسی وعده دادی.

نکته ادبی: دخت نازاده: اشاره به قولِ ازدواجِ ویس در دورانِ کودکی.

خرد کردار چونین کی پسندد روا باشد که هر کس بر تو خندد

رفتارِ خردمندانه چگونه این کار را تأیید می‌کند؟ سزاوار است که هرکس بر این نادانیِ تو بخندد.

نکته ادبی: خرد کردار: عملِ عاقلانه.

پس آنگه گفت با زرد پیمبر چه نامی وز که داری تخم و گوهر

سپس ویس رو به زرد (فرستاده) کرد و پرسید: نامت چیست و از چه خاندانی هستی؟

نکته ادبی: زرد پیمبر: زرد نامِ فرستاده است که در اینجا با صفتِ فرستاده (پیام‌بر) آمده.

جوابش داد کز کسهای شاهم به درگاهش ز پیشان سپاهم

او پاسخ داد: من از نزدیکان و یارانِ شاه هستم و در درگاهش از پیشگامانِ سپاه اویم.

نکته ادبی: کس‌های شاه: نزدیکان و منسوبانِ شاه.

چو با لشکر بچنبد نامور شاه من او را پیشرو باشم به هر راه

هر زمان که شاهِ نامدار با سپاهش حرکت می‌کند، من در هر راهی پیشرو و جلودارِ او هستم.

نکته ادبی: نامور: مشهور و پرآوازه.

هر آن کاری که باشد نام بردار شهنشه مر مرا فرماید آن کار

هر کاری که مهم و پرآوازه باشد، پادشاه انجامِ آن را به من می‌سپارد.

نکته ادبی: نام‌بردار: مهم، بزرگ، قابلِ ذکر.

چو رازی باشدش با من بگوید ز من تدبیر خواهد رای جوید

هرگاه رازی داشته باشد با من در میان می‌گذارد و در امور از من مشورت و راهنمایی می‌خواهد.

نکته ادبی: رای: تدبیر و مشورت.

به هر کاری بدو دمساز باشم به هر سری بدو همراز باشم

در هر کاری با او همراه و هم‌قدم هستم و در هر پنهان‌کاری، محرمِ اسرارِ او می‌باشم.

نکته ادبی: دمساز: هم‌نشین و هم‌نفس.

همیشه سرخ روی و خویش کامم سیه اسپم چنین و زرد نامم

همیشه سربلند و به خواسته‌هایم رسیده‌ام، اسبم سیاه است و نامم زرد است.

نکته ادبی: سرخ‌روی: کنایه از سربلندی و عزت.

چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد به گرمی و به خنده پاسخش کرد

وقتی آن زیبا‌روی (ویس) پاسخِ زرد را شنید، با گرمی و خنده به او پاسخ داد.

نکته ادبی: نگارین: زیبا، آراسته.

که زردا زرد باد آن کت فرساد بدین فرزانگی و دانش و داد

گفت: ای زرد! امیدوارم چهرهٔ کسی که تو را فرستاده، از شرم زرد شود که چنین نادانی و بی‌خردی به خرج داده است.

نکته ادبی: زرد باد: نفرین و کنایه از زرد شدنِ چهره از شکست.

به مرو اندر شما را باشد آیین چنین ناخوب و رسوا و بنفرین

آیا در مرو چنین رسمی دارید که کارِ ناخوب، رسوا و نفرین‌شده‌ای انجام می‌دهید؟

نکته ادبی: آیین: رسم و سنت.

که زن خواهد از آنجا کش بود شو ز پاکی شو و زن هر دو بی آهو

که زنی را بخواهید که در جای دیگری شوهر دارد، در حالی که زن و شوهر باید از گناه و عیب پاک باشند.

نکته ادبی: بی‌آهو: پاک و بی‌عیب.

نبینی این همه آسوب مهمان رسیده بانگ خنیاگر به کیوان

آیا این همه هیاهویِ مهمانان را نمی‌بینی که صدای ساز و موسیقیِ خنیاگرشان به آسمان هفتم رسیده است؟

نکته ادبی: کیوان: زحل (آسمان هفتم/بالاترین فلک).

به بت رویان شهر و نامداران سرا آراسته چون نوبهاران

خانه را برای زیبارویانِ شهر و بزرگان، همچون فصلِ نوبهار آراسته‌اند.

نکته ادبی: بت‌رویان: زیبارویان.

به زیورها و گوهرهای شهوار طرایفها و دیباهای زرکار

با جواهرات گرانبها و پارچه‌های زرکوب و ابریشمینِ نفیس، خانه را زینت داده‌اند.

نکته ادبی: طرایف: جمع طریفه، چیزهای نفیس و کمیاب.

مهان نامی از هر شهر و کضور یلان جنگی از هر مرز و گوهر

بزرگانِ نامدار از هر شهر و دیار و دلاورانِ جنگجو از هر سرزمین در اینجا جمع شده‌اند.

نکته ادبی: یلان: پهلوانان و جنگجویان.

بتان ماهرویاز هر شبستان گلان مشک موی از هر گلستان

دختران زیبا چون ماه در شبستان‌ها بودند و زنان خوش‌بو و زیبارو مانند گل‌ها در گلستان‌ها حضور داشتند.

نکته ادبی: شبستان در اینجا کنایه از حریم خصوصی و محل اقامت زنان است.

به رنگ و روی جامه دلفروزان ز بوی اسپر غم و از عود سوزان

لباس‌های آن‌ها به دلیل زیبایی و رنگ‌آمیزی‌شان دلفریب بود و بوی عود و اسپرغم فضا را پر کرده بود.

نکته ادبی: اسپرغم گیاهی خوشبو است و ترکیب عود سوزان به فضای مجالس اشرافی اشاره دارد.

به فریاد آمده دل زیر هر بر ستوهی یافته هر مغز در سر

دل‌های بسیاری از شدت شور و هیجان به فریاد آمده بود و عقل و هوش همه در سر پریشان و حیران شده بود.

نکته ادبی: بر به معنی سینه است و سطوه به معنی ناتوانی و درماندگی.

نشط هر کسی با همنشینی زبان هر کسی با آفرینی

هر کسی با همنشین خود مشغول صحبت بود و زبان همه به تحسین و آفرین گفتن باز بود.

نکته ادبی: نشط به معنی نشاط و گفتگو است.

که جاوید این سرا آراسته باد پر از شادی و ناز و خواسته باد

همه آرزو می‌کردند که این مکان همیشه آباد و پر از شادی، ناز و ثروت باشد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال و ثروت است.

درو خرم ویوکان و خسوران عروسان دختران داماد پوران

در آن مجلس، همه چیز از دختران و پسران و دامادها خرم و برقرار بود.

نکته ادبی: خسوران به معنای بزرگان و پادشاهان یا در اینجا به معنای دامادان است.

کنون کاین بزم دامادی بدیدی سرود و آفرین هر دو شنیدی

حالا که این بزم دامادی را دیدی و سرودها و دعاهای خیر را شنیدی.

نکته ادبی: آفرین به معنای دعا و تحسین است.

عنان بارهء شبرنگ برتاب شتابان رو به ره چون تیر پرتاب

افسار اسب سیاه خود را برگردان و همانند تیری که از کمان رها می‌شود، با شتاب به راه بیفت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است و شبرنگ صفت اسب سیاه.

بدین امید مسپر دیگر این راه که باشد دست امید تو کوتاه

با این امید دیگر به این راه نیا که دست یافتن به مقصودت کوتاه و ناممکن است.

نکته ادبی: کوتاه بودن دست امید کنایه از نرسیدن به آرزو است.

به نامه بیش از این ما را مترسان که داریم این سخن با باد یکسان

با نامه بیش از این ما را نترسان، چرا که ما این حرف‌ها را مانند باد بی‌ارزش می‌دانیم.

نکته ادبی: یکسان بودن با باد کنایه از بی‌ارزش بودن و پوچی است.

مکن ایدر درنگ و راه بر گیر که ویرو هم کنون آید ز نخچیر

اینجا درنگ نکن و راهت را بگیر و برو، زیرا رامین همین الان از شکار بازمی‌گردد.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه به معنای اینجا است. نخچیر به معنای شکار است.

ز من آزرده گردد وز تو کیندار برو تا خود نه کین باشد نه آزار

اگر بمانی، من از تو آزرده می‌شوم و رامین با تو کینه‌توز خواهد بود؛ پس برو تا نه کینه‌ای باشد و نه آزاری.

نکته ادبی: کین‌دار به معنای کسی است که کینه به دل دارد.

ولیکن بر پیام من به موبد بگو چون تو نباشد هیچ بخرد

اما پیام من را به موبد برسان و به او بگو که هیچ‌کس خردمندتر از تو نیست (به کنایه).

نکته ادبی: بخرد به معنای خردمند و دانا است.

بسی گاهست خیلی روزگارست که نادانیت بر ما آشکارست

زمان بسیاری گذشته است و نادانی تو بر ما آشکار شده است.

نکته ادبی: گاه به معنای زمان و فرصت است.

ز پیری مغزت آهومند گشتست ز گیتی روزگارت در گذشتست

به دلیل پیری، عقلت ضعیف شده و دوران کامیابی‌ات در این دنیا به پایان رسیده است.

نکته ادبی: آهومند در اینجا به معنای معیوب و ناقص است.

ترا گر هیچ دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی

اگر ذره‌ای دانش داشتی، زبانت را به این سخنانِ نابخردانه نمی‌چرخاندی.

نکته ادبی: یار بودن در اینجا به معنای همراه بودن و در دسترس بودن است.

نجستی زین جهان جفت جوان را ولیکن توشه جستی آن جهان را

نباید به دنبال همسر جوان می‌گشتی، بلکه باید به فکر توشه‌اندوزی برای آخرت می‌بودی.

نکته ادبی: جفت به معنای همسر است.

مرا جفت و برادر هر دو ویروست همیدون مادرم شایسته شهروست

رامین برای من هم همسر است و هم برادر و مادرم شهرو نیز شایسته‌ترین همراه من است.

نکته ادبی: همیدون به معنای همین‌طور است.

دلم زین خرم و زان شاد باشد ز مرو و موبدم کی یاد باشد

دل من با این‌ها شاد است و یادی از مرو و موبد در دلم نیست.

نکته ادبی: موبد در اینجا نام پادشاه کهن‌سال است.

مرا تا هست ویرو در شبستان نباشد سوی مروم هیچ دستان

تا وقتی رامین در کنار من است، هیچ نیازی به مرو و کارهای موبد ندارم.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنای نیرنگ و کار و بار است.

چو دارم سرو گوهر بار در بر چرا جویم چنان خشک و بی بر

وقتی سروِ میوه‌داری (رامین) را در آغوش دارم، چرا باید به دنبال درختی خشک و بی‌ثمر (موبد) باشم؟

نکته ادبی: سرو گوهر‌بار استعاره از رامین است که جوانی پرشور و ارزشمند است.

کسی را در غریبی دل شکیباست که اندر خانه کار او نه زیباست

کسی در غربت صبر پیشه می‌کند که در خانه‌اش زندگی خوشی نداشته باشد.

نکته ادبی: شکیبا به معنای صبور است.

مرا چون دیده شایستست مادر چو جان پاک بایسته برادر

برای من مادرم چون چشم عزیز است و برادرم رامین همچون جان پاک است.

نکته ادبی: بایسته به معنای لازم و عزیز است.

بسازم با برادر چون می و شیر نخواهم در غریبی موبد پیر

با برادرم رامین چون می و شیر هماهنگ و سازگارم و در غربت نیازی به موبد پیر ندارم.

نکته ادبی: ترکیب می و شیر کنایه از پیوند ناگسستنی و آمیختگی کامل است.

جوانی را به پیری چون کنم باز ملا گویم ندارم در دل این راز

چرا باید جوانی را با پیری عوض کنم؟ این رازِ قلبی من است که به تو می‌گویم.

نکته ادبی: ملا به معنای با هم یا در میان است.

چو زرد از ویس این گفتار بشنید عنان بارهء شبگون بپیچید

وقتی زرد این سخنان را از ویس شنید، افسار اسب سیاه‌رنگش را پیچید و بازگشت.

نکته ادبی: شبگون به معنای به رنگ شب (سیاه) است.

همی رفت و نبود او هیچ آگاه که در پیشش همی راهست یا چاه

او می‌رفت و اصلاً حواسش نبود که در پیش رویش راه است یا چاه.

نکته ادبی: راه یا چاه استعاره از ندانستن سرانجام کار است.

چنان بی سایه شد چونان بی آزرم که بر چشمش جهان تاری شد از شرم

چنان بی‌سایه و سرافکنده شد که از شدت شرم، دنیا در چشمانش تار گشت.

نکته ادبی: بی‌سایه کنایه از کسی است که شکوه و اعتبارش را از دست داده است.

همی تا او ز مرو آمد سوی ماه نیاسودی ز اندیشه دل شاه

تا زمانی که زرد از مرو به ماه بازگشت، دلِ شاه از اندیشه و اضطراب آرام نگرفت.

نکته ادبی: مرو و ماه نام مکان‌های جغرافیایی داستان هستند.

همی گفتی که زرد اکنون کجا شد چنین دیر آمدنش از مه چرا شد

شاه با خود می‌گفت که زرد اکنون کجاست و چرا دیر کرده است؟

نکته ادبی: مه به معنای ماه یا مکان ماه است.

به بوم ماه وی را نیست دشمن که یارد دشمنانی کرد بامن

در سرزمین ماه کسی دشمن او نیست؛ پس چه کسی جرأت دشمنی با ما را دارد؟

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین است.

نه قارن کرد یارد شوی شهرو نه آن مهتر پسر کش نام ویرو

نه قارن دشمن است و نه آن پسر بزرگ که نامش رامین است.

نکته ادبی: مهتر پسر به معنای پسر بزرگ یا ارشد است.

چه کار افتاد گویی زرد ما را که افزون کرد راهش درد ما را

چه اتفاقی برای زرد افتاده که دیر کردنش درد ما را بیشتر کرده است؟

نکته ادبی: کار افتادن کنایه از پیش آمدن مشکل است.

مگر دژخیم ویسه دژ پسندست که ما را اینچنین در غم فگندست

آیا خاندان ویسه سرسخت هستند که ما را این‌چنین در غم گرفتار کرده‌اند؟

نکته ادبی: دژخیم در اینجا به معنای کسی است که خوی بد یا سخت‌گیر دارد.

دل سنگین به بوم ماه بنهاد همی ناید به بوم مرو آباد

او دلش را به سرزمین ماه بسته و به شهر آباد مرو برنمی‌گردد.

نکته ادبی: دل سنگین کنایه از ماندگار شدن و بی‌میلی به رفتن است.

همی گفتی چنین با خویشتن شاه دو چشمش دیدبان گشته سوی راه

شاه مدام با خودش صحبت می‌کرد و چشمانش به جاده دوخته شده بود.

نکته ادبی: دیدبان کنایه از خیره شدن و مراقب بودن است.

که ناگاهی پدید آمد یکی گرد به گرد اندر گرازان نامور زرد

که ناگهان گرد و غباری بلند شد و زردِ نامدار در میان آن گرد و غبار پدیدار شد.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با قدرت حرکت کردن است.

بسان پیل مست از بند جسته ز خشم پیلبانان دلش خسته

همانند فیل مستی که از بند رها شده باشد و از دست فیلبانانش خشمگین باشد.

نکته ادبی: پیل مست استعاره از فردی است که کنترل خشمش را از دست داده است.

ز بس کینه نداند به ز بتر بود هامون و کوهش هر دو یکسر

به خاطر کینه و خشم زیاد، خوبی را از بدی تشخیص نمی‌داد و همه چیز را به آتش می‌کشید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت است.

ز کین جویی شده چونان بی آزرم که در چشمش جهان تاری بد از شرم

از شدت کینه‌جویی چنان بی‌پروا شده بود که دنیا در چشمش تاریک و از شرم تیره بود.

نکته ادبی: بی‌آزرم به معنای بی‌حیا یا کسی است که دیگر پروای چیزی را ندارد.

چو زرد آمد چنین آشفته از راه ز گرد راه شد پیش شهنشاه

وقتی زرد چنین آشفته از راه رسید، با گرد و غبار راه به نزد شاه رفت.

نکته ادبی: شهنشاه لقبی برای موبد است.

هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ نگردانیده پای از پشت شبرنگ

هنوز صورتش از رنج راه پر از چین و چروک بود و حتی از اسبش پیاده نشده بود.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک روی پیشانی است.

شهنشه گفت زردا شاد بادی به نیکی دوستان را یاد بادی

شاه گفت: ای زرد، شاد باشی و همیشه به نیکی یاد دوستان باشی.

نکته ادبی: یاد دوستان بودن کنایه از داشتن خاطر جمع و خوش خبری است.

بگو چون آمدی از ماه آباد نه شادی از پیام خویش یا شاد

بگو چگونه از سرزمین آبادِ ماه آمدی؟ آیا خبر شادی آوردی یا نه؟

نکته ادبی: رواکام به معنای کامروا و موفق است.

رواکام آمدی یا نرواکام ازین هر دو کدامین بر نهم نام

آیا موفق شدی یا نه؟ کدام را باید بر کار تو نام بگذارم؟

نکته ادبی: نرواکام به معنای ناکام و ناموفق است.

جوابش داد زرد از پشت باره به بخت شاه شادم هامواره

زرد از روی اسب جواب داد: من همیشه به بختِ شاه شادم.

نکته ادبی: باره همان اسب است.

ازین راه آمدستم نرواکام پس او داند که چونم بر نهد نام

از این راه ناکام بازگشتم، پس شاه خودش می‌داند که چه نامی بر این کار بگذارد.

نکته ادبی: پس او داند کنایه از این است که شاه خود بهتر می‌داند که تقصیر از کجاست.

پس آنگه از تگاور شد پیاده میان بسته زبان و لب گشاده

سپس از اسب تندرو پیاده شد، کمرش را بست و زبان به سخن گشود.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب تندرو و دونده است.

نهاد آن روی گرد آلود بر خاک ابر شاه آفرین کرد از دل پاک

آن صورت گردآلودش را بر خاک نهاد و از دل پاک برای شاه دعا کرد.

نکته ادبی: روی بر خاک نهادن کنایه از تواضع و احترام شدید است.

بگفتش جاودان پیروزگر باش همیشه نام جوی و نامور باش

به او گفت: جاودان پیروز باشی و همیشه در پی نام و آوازه نیک باشی.

نکته ادبی: پیروزگر به معنای فاتح و پیروز است.

به پیروزی مهی و مهر ورزی جهان را هم مهی کن تو که ارزی

به واسطه بزرگی و مهرورزی تو، شایسته است که بر جهان فرمان برانی، چرا که تو به راستی لایق این جایگاه هستی.

چنانست باد در دولت بلندی که چون جمشید دیوان را ببندی

امیدوارم در قدرت و دولت به چنان جایگاهی برسی که همچون جمشید، دیوان و دشمنان را به بند بکشی و مهار کنی.

صچنانت باد اورنگ کیانی که تاج فخر بر کیوان رسانیص

امید که تخت پادشاهی تو چنان رفیع گردد که تاج افتخارت به سیاره کیوان برسد.

ترا بادا ز شاهی نیکبختی زمین ماه را تنگی و سختی

از پادشاهی، چنان اقبال نیکی نصیبت باد که شهر «زمین‌ماه» در برابر تو دچار تنگی و سختی شود.

زمین ماه یکسر باد ویران شده مأواگه گرگان و شیران

امید که شهر زمین‌ماه سراسر ویران شود و به جایگاه زندگی گرگان و شیران بدل گردد.

زمین ماه بادا تا یکی ماه شده شمشیر و آتش را چراگاه

امید که این شهر تا ابد، جولانگاه آتش و شمشیر باشد و روی آبادانی نبیند.

صهمه بادش پر آتش ابر بی آب ز دردش آفتاب از مرگ مهتابص

امید که آسمانش به جای باران، آتش ببارد و از شدت درد و رنجِ آن، خورشید از غم مرگ ماهتاب، تیره و تار گردد.

زمین ماه را دیدم چو فرخار پر از پیرایه و دیبای شهوار

شهر زمین‌ماه را دیدم که همچون فرخار (شهری زیبا در چین) آراسته بود و پر از جواهرات و پارچه‌های گران‌بها و شاهانه بود.

به شهر اندر سراسر بسته آیین ز بس پیرایه چون بتخانهء چین

درون شهر، همه چیز با نظم و آیین خاصی چیده شده بود و از بس که پیرایه و زیور داشت، همچون بتخانه‌های چین می‌نمود.

زن و مردش نشسته در خورگاه خورگاه از بتان پر اختر و ماه

زن و مرد شهر در جایگاه‌های خود نشسته بودند و آن مکان از وجود زیبارویان همچون آسمان پر از اختر و ماه می‌درخشید.

زمین از رنگ چون باغ بهاری فروزان همچو لالهء رودباری

زمین از رنگ‌های گوناگون لباس‌ها، همچون باغی در فصل بهار بود و همانند لاله های کنار رودخانه می‌درخشید.

بسی ساز عروسی کرده شهرو عروسش ویسه و داماد ویرو

شهرو (مادر ویس) مقدمات عروسیِ مجللی را فراهم کرد که عروسش ویس و دامادش ویرو بود.

ز دامادیش با شه نیست جز نام کس دیگر همی یابد ازو کام

اگرچه ویرو داماد است، اما تنها نام دامادی را دارد و کس دیگری (منظور راوی) از همنشینی با او بهره می‌برد و کام می‌گیرد.

ازین شد روی من هم گونهء برد تو کندی جوی آبش دیگری برد

از این وضعیت، چهره‌ام رنگ زرد به خود گرفت؛ حکایت من مانند کسی است که جوی آبی را می‌کند، اما دیگری آبش را می‌برد و از آن بهره‌مند می‌شود.

به تو داده زن از تو چون ستانند مگر ایشان که ارز تو ندانند

اگر زنی را به تو داده‌اند، چرا دوباره از تو پس می‌گیرند؟ مگر کسانی که ارزش تو را نمی‌دانند، چنین کاری کنند.

که و مه راست باشد نزد نادان چو روز و شب به چشم کور یکسان

برای نادان، تفاوتِ میانِ بزرگ و کوچک، مانند تفاوت روز و شب برای فرد نابینا، یکسان و نامشخص است.

نه با آن کرده اند این ناسزا کار که پاداشی نداری شان سزاوار

تو کار ناشایستی در حق آن‌ها نکردی که اکنون به خاطر آن، سزاوار چنین جفا و تلافیِ بدی باشی.

ولیکن تا بدیشان بد رسیدن همی باید به چشم این روز دیدن

اما از آنجا که آنان مرتکب بدی شده‌اند، باید نتیجه‌ی کار خود را همین امروز به چشم خود ببینند.

کجا ویروست آنجا مهتر رزم ز نادانی به زور خویش در بزم

ویرو در جایی که حضور دارد، ادعای پهلوانی و رزم می‌کند، اما از نادانی، در بزم و مجلس هم با همان خشونتِ زور برخورد می‌کند.

لقب کردست روحا خویشتن را به دل در راه داده اهرمن را

او خودش را «روحی» (یا عنوانی والا) نامیده است، اما در باطن، راه را برای نفوذ شیطان (اهریمن) در دلش باز کرده است.

به نام او را همه کس شاه خوانند جز او شاه دگر باشد ندانند

همه مردم او را شاه می‌نامند و گویی نمی‌دانند که شاه حقیقی دیگری جز او وجود دارد.

ترا نز شهریاران می شمارند گوهری خود به مردت می ندارند

آن‌ها تو را در شمار پادشاهان نمی‌آورند و در مردانگی‌ات، به گوهر اصالتت اعتقادی ندارند.

گوهری موبدت خوانند و دستور چو خوانندت گوهری موبد درو

تو را به غلط «موبد» و دستور می‌خوانند و با این خطاب، به مقام حقیقی‌ات بی توجهی می‌کنند.

صکنون گفتم هر آنچه دیده ام من سخنهایی که آن بشنیده ام منص

اکنون آنچه را که با چشمان خود دیده‌ام و آنچه را که شنیده‌ام، همه را بازگو کردم.

صترا بادا بزرگی بر شهانی که بر شاهان گیتی کامرانیص

امید که تو چنان جایگاهی بیابی که بر تمام پادشاهان جهان سروری کنی و بر آنان کامروا باشی.