ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر

فخرالدین اسعد گرگانی
چه خواهی نیکوترین ای صفاهان که گشتی دار ملک شاه شاهان
همی رشک آرد اکنون بر تو بغداد که او را نیست آنچ ایزد ترا داد
شهنشاهی چو سلطان معظم به پیروزی شه شاهان عالم
خداوندی چو بوالفتح مظفر ز سلطان یافته هم جاه و هم فر
هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت هم از پایه بلند و هم ز همت
هم از گوهر گزیده هم ز اختر هم از منظر ستوده هم ز مخبر
چو مشرق بود اصلش هامواره بر آینده ازو ماه و ستاره
کنون زو آمده خواجه چو خورشید جهان در فر نورش بسته امید
ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام ازیرا یافتست از هر دوان کام
جهان چون بنگری پیر جوانست عمید نامور همچون جهانست
جوانست او به سال و بخت و رامش چو پیرست او به رای و عقل و دانش
خرد گر صورتی گردد عیانی دهد زان صورت فرخ نشانی
کفش با جام باده شاخ شادیست و لیکن شاخ شادی باغ دادیست
ز نیکویی که دارد داد و فرمان همی وحی آیدش گویی زیزدان
چنین باید که باشد هیبت و داد که نام بیم و بی دادی بیفتاد
به چشم عقل پنداری که جانست به گوش عدل پنداری روانست
گذشته دادها نزدیک دانا ستم بودست دادش را همانا
چنان بودست و صفش چون سرابی که نه امید ماند زو نه آبی
چو امرش از مظالم گه بر آید قصا با امرش از گردون در آید
امل گوید که آمد رهبر من اجل گوید که آمد خنجر من
روان گشتی گر او فرمان بدادی که زفت و بددل از مادر نزادی
چو من در وصف او گویم ثنایی و یا بر بخت او خوانم دعایی
ثنا را می کند اقبال تلقین دعا را می کند جبریل آمین
اگر چه همچو ما از گل سرشتست به دیدار و به کردار او فرشتست
اگر چه فخر ایران اصفهانست فزون زان قدر آن فخر جهانست
به درد دل همی گرید نشابور ازان کاین نامور گشتست ازو دور
به کام دل همی خندد صفاهان بدان کز عدل او گشتست نازان
صفاهان بد چو اندامی شکسته شکست از فر او گردید بسته
نباشد بس عجب کامسال هنوار درختش مدح خواجه آورد بار
وز انم عدل او باد زمستان نریزد هیچ برگی از گلستان
همی دانست سلطان جهاندار که در دست که باید کردن این کار
گر او بیمار کردست اصفهان را هنو دادش پزشک نیک دان را
به جان تو که چون کارش ببیند مرو را از همه کس بر گزیند
سراسر ملک خود او را سپارد که به زو مهتری دیگر ندارد
صچنان خوش خو چنان مردم نوازست که گویی هر کس او را طبع سازستص
صز خوی خوش بهار آرد به بهمن به تیره شب از طلعت روز روشنص
که و مه را چو بینی در سپاهان همه هستند او را نیک خواهانص
صکه او جاوید به گیهان بماند همیدون بر سر ایشان بماندص
صهران کاو کارها خواهد گشادن بباید بست گفتن راز دادنص
همیدون پندهای پادشایی دو بهره باشد اندر پارساییص
صز چیز مردمان پرحیز کردن طمع نا کردن و کمتر بخوردنص
به لهو و آرزو مولع نبودن دل هر کس به نیکی برربودنص
سیاست را به جای خویش راندن به فرمان خدای اندر بماندنص
همیشه با خردمندان نشستن سراسر پندشان را کار بستنص
صبه فریاد سبک مایه رسیدن ستمگر را طمع از وی بریدنص
سراسر هر چه گفتم پارساییست ولیکن بندهای پادشاییستص
نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم کجا افزونتر از خواجه ندیدمص
چنین دارد که گفتم رسم و آیین بجز وی کس ندیدم با چنین دینص
صنه چشم از بهر کین خویش دارد کجا از بهر دین و کیش داردص
چو باشد خشم او از بهر یزدان برودر ره نیابد هیچ شیطانص
جوانست و نجوید در جوانی ز شهوت کامهای این جهانیص
صاگر بندد هوا را یا گساید ز فرمان خرد بیرون نیایدص
طریق معتدل دارد همیشه چنانچون بخردان را هست پیشهص
صنه بخشایش نه بخشش باز دارد ز هر کس کاو نیاز و آز داردص
کجا در ملک او آسوده گشتند بدان شهری که چون نابوده گشتندص
کسانی را که بد کردار بودند وز ایشان خلق پر آزار بودندص
صگروهی جسته اندر شهر پنهان ز بیم جان یله کرده سپاهانص
صگروهی بسته در زندان به تیمار گروهی مهر گشته بر سر دارص
همه دیدند دههای صفاهان که یکسر چون بیابان بود ویران
زدهها مردمان آواره گشته همه بی توشه بی پاره گشته
چو نام او شنیدند آمدند باز ز کوهستان و خوزستان و شیراز
یکایک را به دیوان خواند و بنواخت بدادش گاو و تخم و کار او ساخت
به دو ماه آن ولایت را چنان کرد که کس باور نکردی کاین توان کرد
همان دهها که گفتی چون قفارند کنون از خرمی چون قندهارند
به جان تو که عمری بر گذشتی به دست دیگری چونین نگشتی
به چندین بیتها کاو را ستودم به ایزد گر به وصفش بر فزودم
نگفتم شعر جز در وصف حالش بگفتم آنچه دیدم از فعالش
یکی نعمت که از شکرش بماندم همین دیدم که او را مدح خواندم
کجا از مدح او بهروز گشتم به کام خویشتن پیروز غستم
شنیدی آن مثل در آشنایی که باشد آشنایی روشنایی
مرا تا آن خداوند آشنا شد دلم روشنتر از روشن هوا شد
مرا تا آشنا شیر شکارست کبابم ران گور مرغزارست
الا تا بر فلک ماهست و خورشید همیدون در جهان بیمست و امید
همیشه جان او در خرمی باد همیشه کام او در مردمی باد
جهانش بنده باد و بخت رهبر زمانه چاکر و دادار یاور

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره قصاید مدحی کهن قرار دارد که با زبانی فاخر، سیمای یک حاکمِ آرمانی را در شهر اصفهان ترسیم می‌کند. شاعر در این قطعات، ضمن ستایش شکوه و آبادانی شهر، بر نقش بی‌بدیل 'ابوالفتح' به عنوان حاکمی عادل، دانا و خردمند تاکید می‌ورزد که با درایت خود، اصفهان را از دوران رکود و بی‌عدالتی به عصر شکوفایی و نظم بازگردانده است.

درونمایه اصلی این سروده، تبیین پیوند ناگسستنی میان 'عدل' و 'آبادانی' است. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و استعارات، حاکم را نه تنها یک سیاست‌مدار، بلکه انسانی می‌داند که خصلت‌های متضاد مانند جوانی و کهن‌سالی (در تجربه) را در خود جمع کرده و با الهام از آموزه‌های الهی و خرد، جامعه‌ای آرام و مرفه ساخته است.

معنای روان

چه خواهی نیکوترین ای صفاهان که گشتی دار ملک شاه شاهان

ای اصفهان، دیگر چه آرزویی داری؟ تو به جایگاه فرمانروای فرمانروایان تبدیل شده‌ای و از این بالاتر مقامی نیست.

نکته ادبی: صفاهان همان اصفهان است. دار ملک به معنای پایتخت یا مقر حکومت است.

همی رشک آرد اکنون بر تو بغداد که او را نیست آنچ ایزد ترا داد

اکنون بغداد به حال تو غبطه می‌خورد، زیرا خداوند به تو نعمتی بخشیده که نصیب بغداد نشده است.

نکته ادبی: رشک آوردن کنایه از حسادت کردن است.

شهنشاهی چو سلطان معظم به پیروزی شه شاهان عالم

پادشاهی بزرگ همچون سلطان معظم، با پیروزی‌هایی که نصیب پادشاهان جهان کرده است.

نکته ادبی: شهنشاه و شاه شاهان هر دو القاب عالی برای حاکمان زمانه است.

خداوندی چو بوالفتح مظفر ز سلطان یافته هم جاه و هم فر

حاکمی مانند ابوالفتحِ پیروز که از سلطان، هم مقام و منزلت عالی و هم شکوه و ابهت کسب کرده است.

نکته ادبی: بوالفتح به معنای پدرِ پیروزی و مظفر به معنای پیروز است.

هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت هم از پایه بلند و هم ز همت

او از نظر اصالت خانوادگی، ثروت و اقتدار، و همچنین از جهت بزرگی مقام و همت عالی، سرآمد است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

هم از گوهر گزیده هم ز اختر هم از منظر ستوده هم ز مخبر

او هم از نظر اصالت گوهر وجودی و هم از نظر بخت و اقبال، و هم از جهت ظاهر آراسته و هم باطن نیکو، برگزیده است.

نکته ادبی: منظر به معنی ظاهر و مخبر به معنی باطن و درون است.

چو مشرق بود اصلش هامواره بر آینده ازو ماه و ستاره

اصل و تبار او همچون مشرقِ همیشگی است که ماه و ستاره از آن طلوع می‌کنند و جهان را روشن می‌سازند.

نکته ادبی: هامواره به معنای همیشگی و دائمی است.

کنون زو آمده خواجه چو خورشید جهان در فر نورش بسته امید

اکنون این حاکم همچون خورشید پرتو افشانی می‌کند و جهانیان به نور هدایت و فضل او امید بسته‌اند.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای حاکم یا بزرگِ مورد خطاب است.

ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام ازیرا یافتست از هر دوان کام

کنیه‌اش (لقبش) از فتح و نامش از پیروزی گرفته شده، به همین دلیل است که به هر دو آرزو دست یافته است.

نکته ادبی: اشاره به نام 'ابوالفتح' که حاوی مفاهیم پیروزی است.

جهان چون بنگری پیر جوانست عمید نامور همچون جهانست

وقتی به جهان می‌نگری، آن را پیر اما جوان می‌یابی؛ این حاکم نامدار نیز ویژگی‌های زمانه را در خود دارد.

نکته ادبی: تشبیه حاکم به جهان برای نشان دادن وسعت نظر اوست.

جوانست او به سال و بخت و رامش چو پیرست او به رای و عقل و دانش

او در سن و سال و شادابی، جوان است اما در رای، عقل و دانش همچون پیران آزموده است.

نکته ادبی: تضاد جوانی و پیری نشان‌دهنده کمال اوست.

خرد گر صورتی گردد عیانی دهد زان صورت فرخ نشانی

اگر خرد بخواهد به شکل انسانی درآید، نشانه‌های آشکار آن را می‌توان در وجود این حاکم یافت.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به خرد در این بیت استفاده شده است.

کفش با جام باده شاخ شادیست و لیکن شاخ شادی باغ دادیست

سخاوت او همچون باده در دست، مایه شادی است، اما شادی واقعی، حاصل عدالت اوست که باغِ دادگری را بارور می‌کند.

نکته ادبی: کف به معنای دست است. تشبیه استعاری شاخ شادی به عدالت.

ز نیکویی که دارد داد و فرمان همی وحی آیدش گویی زیزدان

از شدتِ نیکویی و عدالتی که در فرمان‌های اوست، گویی کلام او وحیِ الهی است.

نکته ادبی: تشبیه سخن حاکم به وحی الهی برای تقدس‌بخشی به عدالت اوست.

چنین باید که باشد هیبت و داد که نام بیم و بی دادی بیفتاد

هیبت و دادگری باید چنین باشد که با ظهور آن، نام و نشانِ ترس و ستم از میان برود.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌کن شدن ظلم در پرتو عدل او.

به چشم عقل پنداری که جانست به گوش عدل پنداری روانست

اگر با چشم عقل به او بنگری، او را جانِ حقیقت می‌بینی و اگر با گوش عدل بشنوی، او را روانِ عدالت می‌یابی.

نکته ادبی: تکیه بر عقل و عدل به عنوان ابزار شناخت حاکم.

گذشته دادها نزدیک دانا ستم بودست دادش را همانا

به نظر دانایان، عدالت‌هایِ حاکمانِ پیشین، در واقع خودِ ستم بوده‌است.

نکته ادبی: نقد حاکمان گذشته با واژه 'ستم'.

چنان بودست و صفش چون سرابی که نه امید ماند زو نه آبی

توصیفِ آن عدالت‌های پیشین، مانند سراب بود که نه امیدی به آن بود و نه سودی برای مردم داشت.

نکته ادبی: استعاره سراب برای پوچیِ عدالت حاکمان پیشین.

چو امرش از مظالم گه بر آید قصا با امرش از گردون در آید

وقتی فرمان او از جایگاهِ دادخواهی صادر می‌شود، تقدیرات الهی نیز با دستور او همراه می‌گردند.

نکته ادبی: قصا جمع قضا به معنای تقدیرات الهی است.

امل گوید که آمد رهبر من اجل گوید که آمد خنجر من

امید و آرزو می‌گوید که راهبر من اوست و اجل (مرگ) می‌گوید خنجرِ من در دستِ اوست (او به تنهایی تصمیم‌گیرنده است).

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ تصمیم‌گیری حاکم بر مرگ و زندگی.

روان گشتی گر او فرمان بدادی که زفت و بددل از مادر نزادی

اگر او فرمان می‌داد، حتی ارواح نیز به حرکت درمی‌آمدند، زیرا افراد ناتوان و بددل دیگر متولد نمی‌شدند (عدل او مانع زایش شر بود).

نکته ادبی: زفت به معنای درشت و بددل به معنای بدطینت است.

چو من در وصف او گویم ثنایی و یا بر بخت او خوانم دعایی

هنگامی که من در وصف او سخنی می‌گویم یا برای بخت و اقبالش دعایی می‌کنم...

نکته ادبی: آماده‌سازی برای بیت بعد درباره تایید الهی.

ثنا را می کند اقبال تلقین دعا را می کند جبریل آمین

اقبال و بخت او، ثناگویی را به من می‌آموزد و جبرئیل بر دعای من آمین می‌گوید.

نکته ادبی: تشخیص اقبال و جایگاه معنوی دعا.

اگر چه همچو ما از گل سرشتست به دیدار و به کردار او فرشتست

اگرچه او مانند ما از گل سرشته شده، اما در چهره و رفتار، فرشته‌خو است.

نکته ادبی: اشاره به خاستگاه انسانی و ماهیت ملکوتی او.

اگر چه فخر ایران اصفهانست فزون زان قدر آن فخر جهانست

اگرچه اصفهان مایه افتخار ایران است، اما قدر و منزلت این حاکم فراتر از آن و افتخارِ کل جهان است.

نکته ادبی: تفضیلِ جایگاه حاکم بر مکان.

به درد دل همی گرید نشابور ازان کاین نامور گشتست ازو دور

نیشابور به خاطر دوری این حاکم از آنجا، در غم و اندوه می‌گرید.

نکته ادبی: اغراق در محبوبیت حاکم بین شهرها.

به کام دل همی خندد صفاهان بدان کز عدل او گشتست نازان

اما اصفهان به کامِ دل می‌خندد و می‌بالد، چرا که به واسطه عدالت او، اکنون به آن می‌نازد.

نکته ادبی: تشخیص و تقابل میان حالِ دو شهر.

صفاهان بد چو اندامی شکسته شکست از فر او گردید بسته

اصفهان همچون بدنی شکسته بود که با شکوه و فرّ این حاکم، بهبود یافته و سامان گرفته است.

نکته ادبی: استعاره از بازسازی شهر به درمانِ عضو شکسته.

نباشد بس عجب کامسال هنوار درختش مدح خواجه آورد بار

عجیب نیست که امسال درختان اصفهان به لطفِ وجود او، مدح‌گویِ او شده‌اند و میوه داده‌اند.

نکته ادبی: تشخیص طبیعت و همراهی آن با عدالت حاکم.

وز انم عدل او باد زمستان نریزد هیچ برگی از گلستان

از بس که عدالت او چون بادِ بهاری است، در زمستان هم هیچ برگی از گلستان نمی‌ریزد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در اثرگذاری عدل بر طبیعت.

همی دانست سلطان جهاندار که در دست که باید کردن این کار

سلطانِ جهان‌دار به خوبی می‌دانست که امورِ مهم را باید به دستِ چه کسی بسپارد.

نکته ادبی: اشاره به انتخاب آگاهانه حاکم توسط پادشاه.

گر او بیمار کردست اصفهان را هنو دادش پزشک نیک دان را

اگر او اصفهان را بیمار کرده بود (یا بیماری شهر را درمان کرد)، آن را به پزشکیِ خردمند و نیک سپرده است.

نکته ادبی: استعاره حاکم به پزشکِ حاذق.

به جان تو که چون کارش ببیند مرو را از همه کس بر گزیند

به جان تو قسم که هرکس کاردانی او را ببیند، او را از میان همه برمی‌گزیند.

نکته ادبی: سوگند به جانِ مخاطب برای تایید حرف.

سراسر ملک خود او را سپارد که به زو مهتری دیگر ندارد

او تمامِ ملک خود را به او می‌سپارد، چرا که کسی برتر و مهتر از او نمی‌شناسد.

نکته ادبی: بیان اعتمادِ کاملِ پادشاه به حاکم.

صچنان خوش خو چنان مردم نوازست که گویی هر کس او را طبع سازستص

آن‌چنان خوش‌اخلاق و مردم‌دار است که گویی هر کس با طبع او سازگار است.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگیِ اخلاقیِ مردم‌داری.

صز خوی خوش بهار آرد به بهمن به تیره شب از طلعت روز روشنص

او با اخلاقِ نیکویش در ماهِ بهمن، بهار می‌آفریند و در شب‌های تاریک، روزِ روشن را جلوه‌گر می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در نفوذِ اخلاقِ نیکو بر شرایطِ سخت.

که و مه را چو بینی در سپاهان همه هستند او را نیک خواهانص

چه کوچک و چه بزرگ، همه مردمِ سپاهان، خواهانِ خیر و نیکیِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به محبوبیت عمومی حاکم.

صکه او جاوید به گیهان بماند همیدون بر سر ایشان بماندص

امید که او در این جهان جاودانه بماند و همواره بر سرِ مردمِ خویش حکم‌رانی کند.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای بقای حکومتِ حاکم.

صهران کاو کارها خواهد گشادن بباید بست گفتن راز دادنص

کسی که می‌خواهد کارها را به سرانجام برساند، باید رازِ کارها را پنهان نگه دارد.

نکته ادبی: نصیحتِ حکیمانه در بابِ سیاست‌ورزی.

همیدون پندهای پادشایی دو بهره باشد اندر پارساییص

پندهای پادشاهی نیز همین‌گونه است که دو بخشِ مهم آن در پارسایی و تقوا خلاصه می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر دین‌داری به عنوان پایه پادشاهی.

صز چیز مردمان پرحیز کردن طمع نا کردن و کمتر بخوردنص

از مال مردم پرهیز کردن، طمع نداشتن و در خورد و خوراک قناعت پیشه کردن از اصول است.

نکته ادبی: اشاره به اخلاق عملی در حکومت.

به لهو و آرزو مولع نبودن دل هر کس به نیکی برربودنص

به سرگرمی و آرزوهای دنیوی وابسته نبودن و دلِ مردم را با نیکی‌ها به دست آوردن، از ویژگی‌های اوست.

نکته ادبی: مولع به معنای حریص و وابسته است.

سیاست را به جای خویش راندن به فرمان خدای اندر بماندنص

سیاست و تنبیه را در جایگاهِ درستِ خود اجرا کردن و همواره بر اساس فرمان خدا بودن.

نکته ادبی: تعریف سیاستِ عادلانه.

همیشه با خردمندان نشستن سراسر پندشان را کار بستنص

همیشه با خردمندان همنشین بودن و تمام نصایح آن‌ها را به کار بستن.

نکته ادبی: تاکید بر مشورت‌خواهی از دانا.

صبه فریاد سبک مایه رسیدن ستمگر را طمع از وی بریدنص

به دادِ افرادِ ضعیف رسیدن و طمعِ ستمگران را از دارایی آن‌ها قطع کردن.

نکته ادبی: سبک‌مایه به معنای افراد کم‌بضاعت یا ضعیف است.

سراسر هر چه گفتم پارساییست ولیکن بندهای پادشاییستص

تمام آنچه گفتم مصداقِ پارسایی است، اما در عین حال، اصول و بندهای پادشاهیِ مطلوب است.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ فضایل اخلاقی در سیاست.

نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم کجا افزونتر از خواجه ندیدمص

من ندیدم و نشنیدم کسی را که از این حاکم برتر و کامل‌تر باشد.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگیِ حاکم در فضایل.

چنین دارد که گفتم رسم و آیین بجز وی کس ندیدم با چنین دینص

او رسم و آیینِ حکومت را این‌گونه نگاه می‌دارد و کسی را با چنین دین‌داری و تقوایی ندیدم.

نکته ادبی: تحسینِ پایبندیِ حاکم به آیین‌های اخلاقی.

صنه چشم از بهر کین خویش دارد کجا از بهر دین و کیش داردص

او چشم‌داشتی برای کینه‌توزیِ شخصی ندارد، زیرا تمام همتِ او صرفِ حفظِ دین و آیین شده است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌طرفیِ شخصیِ حاکم.

چو باشد خشم او از بهر یزدان برودر ره نیابد هیچ شیطانص

وقتی خشم او تنها برای رضای خدا باشد، هیچ شیطان (شخص شریر) نمی‌تواند در قلمروِ او راهی یابد.

نکته ادبی: تایید نهایی بر قداستِ خشم و عدلِ حاکم.

جوانست و نجوید در جوانی ز شهوت کامهای این جهانیص

او جوانی است که در اوج شورِ جوانی، به دنبالِ لذت‌ها و کام‌جویی‌های پست و مادی نیست.

نکته ادبی: واژه «شهوت» در ادبیاتِ کهن، فراتر از معنای امروزی، به معنای مطلقِ تمایلاتِ نفسانی و هوس‌های دنیوی به کار می‌رود.

صاگر بندد هوا را یا گساید ز فرمان خرد بیرون نیایدص

او چه خشمگین شود و چه مهربانی کند (چه درِ صلح بگشاید یا بندِ جنگ ببندد)، همواره از دایره‌ عقل و منطق خارج نمی‌شود.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای هوس و خواستِ نفسانی است که در تضاد با «خرد» قرار دارد.

طریق معتدل دارد همیشه چنانچون بخردان را هست پیشهص

او همواره روشی متعادل و میانه را در پیش می‌گیرد، درست همان‌طور که خردمندانِ روزگار همواره چنین شیوه‌ای را انتخاب می‌کنند.

نکته ادبی: «بخردان» جمعِ بخرد به معنای خردمندان و فرزانگان است.

صنه بخشایش نه بخشش باز دارد ز هر کس کاو نیاز و آز داردص

او در بخشش و یاری‌رساندن، نه زیاده‌روی می‌کند و نه از کمک به نیازمندان و کسانی که چشم به راهِ یاری او هستند، دریغ می‌ورزد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ پسندیده «جودِ معتدل» که از ویژگی‌های حاکمان عادل است.

کجا در ملک او آسوده گشتند بدان شهری که چون نابوده گشتندص

در آن سرزمینی که حاکمِ جدید بر آن مسلط شد و آسایش برقرار کرد، مردمان چنان احساس آرامش کردند که گویی پیش از آن، هرگز در آنجا زندگی نمی‌کردند (آرامشِ جدید، تلخیِ گذشته را از یاد برد).

نکته ادبی: «نابود» در اینجا به معنای کسی است که وجود نداشته یا در رنجِ مطلق بوده است.

کسانی را که بد کردار بودند وز ایشان خلق پر آزار بودندص

کسانی که در گذشته ستمکار بودند و مردم از دستِ آن‌ها در رنج و عذاب بودند، دیگر بر سر کار نیستند.

نکته ادبی: واژه «کردار» به معنای رفتار و اعمالِ آدمی است.

صگروهی جسته اندر شهر پنهان ز بیم جان یله کرده سپاهانص

گروهی از مردمِ بی‌گناه که از ترس جانشان پنهان شده بودند، ناچار شدند سپاهان (اصفهان) را ترک کنند و آواره شوند.

نکته ادبی: «یله کردن» به معنای رها کردن و ترک نمودن است.

صگروهی بسته در زندان به تیمار گروهی مهر گشته بر سر دارص

گروهی دیگر را به خاطرِ ستمِ حاکمانِ پیشین در زندان گرفتار کرده بودند و عده‌ای دیگر به جرم‌های ناکرده، بر چوبِ دار کشیده شده بودند.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه، رنج و تیمار داشتن است.

همه دیدند دههای صفاهان که یکسر چون بیابان بود ویران

همه دیدند که دهکده‌های اصفهان به خاطر ظلم و ستم، همگی به بیابانی ویران تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: «یکسر» به معنای سراسر و به طور کامل است.

زدهها مردمان آواره گشته همه بی توشه بی پاره گشته

مردمانِ آن دهکده‌ها آواره شده و در فقر و بی‌چیزی دست‌وپای می‌زدند.

نکته ادبی: «پاره» در اینجا به معنای قوت و قوتِ لایموت و یا ثروت اندک است.

چو نام او شنیدند آمدند باز ز کوهستان و خوزستان و شیراز

هنگامی که مردم نام و آوازه‌ی این حاکمِ دادگر را شنیدند، از شهرهای دور و نزدیک (مانند کوهستان، خوزستان و شیراز) به وطن بازگشتند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ عدالت در بازگرداندنِ آرامش و آبادانی به دیارِ ویران.

یکایک را به دیوان خواند و بنواخت بدادش گاو و تخم و کار او ساخت

حاکم همه را به حضور پذیرفت، با آن‌ها به مهربانی رفتار کرد و با بخشیدنِ گاو و بذرِ کشاورزی، اسبابِ کار و زندگی‌شان را فراهم نمود.

نکته ادبی: «دیوان» در اینجا به معنای جایگاهِ حکومتی و دفترِ دولتی است.

به دو ماه آن ولایت را چنان کرد که کس باور نکردی کاین توان کرد

او در عرض دو ماه، چنان آبادانی و نظمی در آن ولایت ایجاد کرد که هیچ‌کس باور نمی‌کرد چنین کاری در آن مدتِ کوتاه ممکن باشد.

نکته ادبی: تاکید بر سرعت عمل و کفایتِ حاکم.

همان دهها که گفتی چون قفارند کنون از خرمی چون قندهارند

همان دهکده‌هایی که قبلاً ویران و خشک بودند، اکنون از سرسبزی و آبادانی، همچون قندهار (که نمادِ آبادی و نعمت بوده) تماشایی شده‌اند.

نکته ادبی: «قفار» جمعِ قفر به معنای بیابان‌های خشک و بی‌آب‌وعلف است.

به جان تو که عمری بر گذشتی به دست دیگری چونین نگشتی

به جانِ تو سوگند که عمری بر این سرزمین گذشت و هیچ‌کس نتوانست به اندازه این حاکم، آبادانی و رفاه را برای مردم به ارمغان آورد.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای تأکید بر حقیقتِ ماجرا.

به چندین بیتها کاو را ستودم به ایزد گر به وصفش بر فزودم

با اینکه بیت‌های بسیاری در ستایش او سروده‌ام، به خدا سوگند که حتی ذره‌ای در وصفِ کمالاتِ او غلو و مبالغه نکرده‌ام.

نکته ادبی: راوی اصرار دارد که شعری واقع‌گرا سروده است، نه مدیحه‌سراییِ متملقانه.

نگفتم شعر جز در وصف حالش بگفتم آنچه دیدم از فعالش

جز آنچه از رفتارِ عملیِ او دیدم و تجربه کردم، چیزی در شعرم نگنجاندم.

نکته ادبی: «فعال» جمعِ فعل و به معنای کارها و عملکردهاست.

یکی نعمت که از شکرش بماندم همین دیدم که او را مدح خواندم

آن‌قدر نعمت و نیکی از او دیدم که تنها راهِ سپاسگزاری، ستایشِ او در اشعارم بود.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ خدمتِ حاکم و مدحِ شاعر.

کجا از مدح او بهروز گشتم به کام خویشتن پیروز غستم

از وقتی که با ستایشِ او، به او نزدیک شدم، بخت با من یار شد و در کارِ خود موفق گشتم.

نکته ادبی: اشاره به بهره‌مندی شاعر از حمایتِ حاکم.

شنیدی آن مثل در آشنایی که باشد آشنایی روشنایی

آن مثلِ معروفِ رایج در دوستی و آشنایی را شنیده‌ای که می‌گوید: دوستی و معاشرت با نیکان، باعثِ روشنیِ دل و بصیرت می‌شود.

نکته ادبی: «روشنایی» استعاره از آگاهی و سعادت است.

مرا تا آن خداوند آشنا شد دلم روشنتر از روشن هوا شد

از زمانی که با این حاکمِ بزرگوار آشنا شدم، دلم روشن‌تر از گذشته گشت و فضایِ فکری‌ام صفا یافت.

نکته ادبی: «خداوند» در اینجا به معنای صاحب‌منصب و حاکم است.

مرا تا آشنا شیر شکارست کبابم ران گور مرغزارست

از وقتی که با این حاکمِ دلاور و قدرتمند ارتباط دارم، زندگی‌ام پر از روزی و فراوانی شده است.

نکته ادبی: «شیر شکار» استعاره از حاکمِ قدرتمند و پیروز است؛ «کبابِ رانِ گور» نمادِ نعمت و رفاهِ مادی است.

الا تا بر فلک ماهست و خورشید همیدون در جهان بیمست و امید

تا زمانی که ماه و خورشید در آسمان هستند، دنیا صحنه ترس و امیدِ مردمان خواهد بود (دنیا همواره در حال تغییر است).

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری دنیا و گردشِ روزگار.

همیشه جان او در خرمی باد همیشه کام او در مردمی باد

همیشه جان و روحِ او شاد و خرم باشد و همواره در مسیرِ دادگری و جوانمردی گام بردارد.

نکته ادبی: «مردمی» به معنای آدمیت، دادگری و انسانیت است.

جهانش بنده باد و بخت رهبر زمانه چاکر و دادار یاور

جهان فرمان‌بردارِ او و بختِ نیک همراهش باد؛ روزگار چاکرِ او و خداوندِ یکتا یاور و پشتیبانش باشد.

نکته ادبی: دعای پایانی در سنتِ ادبیِ فارسی که برای ثبات و دوامِ حاکم بیان می‌شود.