ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را

فخرالدین اسعد گرگانی
چو سلطان معاصم شاه شاهان به فال نیک آمد در صفاهان
به شادی دید شهری چون بهاری چو گوهر گرد شهر اندر حصاری
خلاف شاه او را کرده ویران کجا ماند خلاف شه به طوفان
اگر نه شاه بودی سخن عادل به گاه مهر و بخشایش نکو دل
صفاهان را نماندی خشت بر خشت نکردی کس به صد سال اندر و کشت
ولیکن مردمی را کار فرمود به شهری و سپاهی بر ببخضود
گنهشان زیر پا اندر بمالید چنان کز خشم او یک تن ننالید
نه چون دیگر شهان کین کهن خواست به چشم خویش دشمن را بپیراست
چنان چون یاد کرد ایزد به فرقان چو گفتی حال بلقیس و سلیمان
که شاهان چون به شهر نو در آیند تباهیها و زشتیها نمایند
گروهی را که عز و جاه دارند به دست خواری و سختی سپارند
خداوند جهان شاه دلاور پدید آورد رسمی زین نکوتر
ز هر گونه که مردم بود در شهر ز داد خویش دادش جمله را بهر
سپاهی را ولایت داد و شاهی نه زشتی شان ننود و نه تباهی
بدانگه کس ندید از وی زیانی یکی دیدند سود و شادمانی
چو کار لشکری زین گونه بگزارد چنان کز هیچ کس مویی نیازارد
رعیت را ازین بهتر ببخضود همه شهر از بداندیشان بپالود
گروهی را به مردم می سپردند رعیت را به دیوان غمز کردند
به فرمانش زبانهاشان بریدند به دیده میل سوزان در کشیدند
پس آنگه رنج خویش از شهر برداشت برفت و شهر بی آشوب بگذشت
بدان تا رنج او بر کس نباشد که با آن رنج مردم بس نباشد
گه رفتن صفاهان داد آن را که ارزانیست بختش صد جهان را
ابوالفتح آفتاب نامداران مظفر نام و تاج کامگاران
به فصل اندر جهانی از تمامی شهنشه را چو فرزند گرامی
ملک او را سپرده کدخدایی برو گسترده هم فرخدایی
پسندیده مرو را در همه کار دلش هرگز ازو نادیده آزار
به هر کاری مرو را دیده کاری وزو دیده وفا و استواری
به گاه رفتن او را پیش خود خواند ز گنج مهر بر وی گوهر افشاند
بدو گفت ارچه تو خود هوشیاری وفاداری و از دل دوستداری
ز گفتن نیز چاره نیست ما را که در گردن کنیمت زینها را
ترا بهتر ز هر کس برگزیدم چو اندر کارها شایسته دیدم
به گوش دل تو بشنود هر چه گویم کزین گفتن همه نام تو جویم
نخستین عهد ما را با تو انست کزو ترسی که دادار جهانست
ازو ترسی بدو امید داری و زو شواهی تو در هر کار یاری
سر از فرمان او بیرون نیاری همه کاری به فرمانش گزاری
دگر این مردمان کاندر جهانند همه چون من مراو را بندگانند
بحق در کار ایشان داوری کن همیشه راستی را یاوری کن
ستمگر دشمن دادار باشد که از فرمان او بیزار باشد
به خنجر دشمنانش را ببیزای به نیکی دوستانش را ببخشای
چو نپسندی ستم را از ستمگار مکن تو نیز هرگز بر ستم کار
که ما از چیز مردم بی نیازیم به داد و دین همی گردن فرازیم
صفاهان را به عدل آبد گردان همه کس را به نیکی شاد گردان
درون شهر و بیرونش چنان دار که ایمن باشد از مکار و غدار
چنان باید که زر بر سر نهدزن به روز و شب بگردد گرد برزن
نیارد کس نگه کردن دران زر و گرنه بر سر آن زر نهد سر
ترا زین پیش بسیار آم به هر کاری ز تو خشنود بودم
بدین کار از تو هم خشنود باشم نکاهد آنچه من بفزود باشم
سخن جمله کنیم اندر یکی جای تو خود دانی که ما را چون بود رای
ثو خود دانی که ما نیکی پسندیم دل اندر نعمت گیتی نبندیم
بدین سر زین بزرگی نام جوییم بدان سر نیکوی فرجام جوییم
تو نام ما به کارخیر بفروز که نیکی مرد را فرخ کند روز
درین شاهی چو از یزدان بترسم هر آنچ از من بپرسند از تو پرسم
چو کار ما به کام ما گزاری ز ما یابی هر امیدی که داری
امید و رنج تو صایع نمانیم ترا زین پس به افزونی رسانیم
هر آن گاهی که تو شایسته باشی به کار بیش از این باثسته باشی
به بهروزی امید دل قوی دار که فرمانت بود با بخت تو یار
فراوان کار بسته بر گشاید ترا از ما همه کامی بر آید
مراد خویش با تو یاد کردیم برفتیم و به یزدانت سپردیم
پس آنگه همچنین منضور کردند همه دخل و خراج او را سپردند
یکی تشریف دادش شه که دیگر ندادست ایچ کس را زان نکوتر
ز تازی مر کبی نامی و رهوار برو زرین ستام و زین شهوار
قبای رومی و زربفت دستار دگر گونه جزاین تشریف بسیار
همان طبل و علم چونانکه باید که چون او نامداری را بشاید
اگر چه کار خلعت سخت نیکوست فزون از قدر عالی همت اوست
چگونه شاد گردد ز اصفهانی دلی کاو مهتر آمد از جهانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، روایتی از ورود پادشاهی دادگر و خردمند به شهر اصفهان است. شاعر با تصویرسازی از ویرانی‌های ناشی از جنگ و نزاع‌های پیشین، به تضاد میان فاتحانِ خون‌ریز و پادشاهانِ مهرورز اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه تدبیرِ نیک و شفقتِ سلطان، امنیت و آبادانی را به شهر باز می‌گرداند و بذرِ امید را در دلِ مردم می‌کارد.

بخش عمده متن به توصیه‌های اخلاقی و سیاسی سلطان به حاکمِ برگزیده‌ی خود (ابوالفتح) اختصاص دارد. این آموزه‌ها، آیینه‌ی تمام‌نمایِ سیاستِ درستی است که در آن، خداپرستی، عدالت‌خواهی، حمایت از فرودستان و پرهیز از دنیاطلبی، ارکانِ اصلیِ کشورداری قلمداد شده‌اند تا در نهایت، امنیت و انصاف جایگزینِ بی‌نظمی و ستم گردد.

معنای روان

چو سلطان معاصم شاه شاهان به فال نیک آمد در صفاهان

هنگامی که سلطان، شاهِ شاهان، به اصفهان پا گذاشت، ورودش به فال نیک گرفته شد و مایه خرسندی گشت.

نکته ادبی: صفاهان نام کهن اصفهان است و فال نیک آمدن کنایه از خوش‌یمن بودن ورود پادشاه است.

به شادی دید شهری چون بهاری چو گوهر گرد شهر اندر حصاری

او شهر را شاداب و سرسبز یافت؛ شهری که همچون مرواریدی گران‌بها در میان حصاری استوار قرار داشت.

نکته ادبی: تشبیه شهر به گوهر و حصار به عنوان محافظ آن از آرایه‌های تصویرسازی است.

خلاف شاه او را کرده ویران کجا ماند خلاف شه به طوفان

آن شهر به دلیل اختلاف و دشمنی با پادشاه، ویران شده بود؛ چرا که هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر خشم و طوفانِ سهمگینِ پادشاه تاب بیاورد.

نکته ادبی: خلاف در اینجا به معنای دشمنی و مخالفت است.

اگر نه شاه بودی سخن عادل به گاه مهر و بخشایش نکو دل

اگر آن پادشاه، سخن‌سنج و عادل نبود و در زمانِ مهرورزی و بخشش، دلی مهربان نداشت، وضع چنین نمی‌بود.

نکته ادبی: به گاهِ مهر و بخشایش ترکیب وصفی برای توصیف ویژگی‌های اخلاقی شاه است.

صفاهان را نماندی خشت بر خشت نکردی کس به صد سال اندر و کشت

اگر او چنین نبود، دیگر خشتی روی خشتِ اصفهان باقی نمی‌ماند و کسی جرئت نمی‌کرد حتی پس از صد سال در آنجا کشاورزی کند.

نکته ادبی: کنایه از نابودی کامل شهر در صورت تداوم جنگ.

ولیکن مردمی را کار فرمود به شهری و سپاهی بر ببخضود

اما او به اصلاح امور مردم پرداخت و نسبت به شهر و سپاهیانش مهربانی و شفقت نشان داد.

نکته ادبی: کار فرمودن در اینجا به معنای سامان دادن به امور است.

گنهشان زیر پا اندر بمالید چنان کز خشم او یک تن ننالید

او گناهکاران را چنان سرکوب کرد که از خشم و قدرت او، کسی آسیب ندید و ناله‌ای برنخواست.

نکته ادبی: زیر پا مالیدن کنایه از سرکوب مقتدرانه است.

نه چون دیگر شهان کین کهن خواست به چشم خویش دشمن را بپیراست

او مانند دیگر پادشاهان نبود که به دنبال کینه‌توزی باشند، بلکه با تدبیر، دشمنان را به راه راست آورد و اصلاح کرد.

نکته ادبی: بپیراست در اینجا به معنای اصلاح کردن و آراستن به اخلاق نیکو است.

چنان چون یاد کرد ایزد به فرقان چو گفتی حال بلقیس و سلیمان

همان‌طور که خداوند در قرآن کریم به داستان بلقیس و سلیمان اشاره کرده است که پادشاهان وقتی به شهری وارد می‌شوند چه می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۴ سوره نمل که بیانگر تخریب و خواری توسط فاتحان است.

که شاهان چون به شهر نو در آیند تباهیها و زشتیها نمایند

که پادشاهان وقتی به شهر جدیدی وارد می‌شوند، آنجا را به ویرانی می‌کشند و زشتی‌ها و تباهی‌ها به بار می‌آورند.

نکته ادبی: تباهی نماد اقدامات قهرآمیز فاتحان است.

گروهی را که عز و جاه دارند به دست خواری و سختی سپارند

مردمی را که دارای عزت و مقام بودند، به خواری و سختی می‌کشانند.

نکته ادبی: تضاد میان عز و جاه با خواری و سختی.

خداوند جهان شاه دلاور پدید آورد رسمی زین نکوتر

اما این پادشاهِ دلاور، شیوه‌ای بسیار نیکوتر از روش‌های مرسومِ دیگران بنیان نهاد.

نکته ادبی: خداوندِ جهان در اینجا به معنای صاحب و فرمانروای جهان است.

ز هر گونه که مردم بود در شهر ز داد خویش دادش جمله را بهر

از هر طبقه و گروهی که در شهر بودند، به واسطه دادگریِ خودش، حق و بهره‌شان را ادا کرد.

نکته ادبی: بهره دادن کنایه از رعایت عدالت در حقوق شهروندی است.

سپاهی را ولایت داد و شاهی نه زشتی شان ننود و نه تباهی

به سپاهیان ولایت و جایگاه داد، بدون اینکه زشتی یا ویرانی به بار آورد.

نکته ادبی: استفاده از سلب (نه زشتی) برای بیان ویژگی مثبت.

بدانگه کس ندید از وی زیانی یکی دیدند سود و شادمانی

در آن زمان، کسی از او زیانی ندید، بلکه همه تنها سود و شادی را از او مشاهده کردند.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت فراگیر پادشاه.

چو کار لشکری زین گونه بگزارد چنان کز هیچ کس مویی نیازارد

وقتی کار لشکریان را به این شکل سامان داد، طوری که به مویی از سر کسی آسیب نرسد.

نکته ادبی: کنایه از دقت در عدم تضییع حقوق مردم.

رعیت را ازین بهتر ببخضود همه شهر از بداندیشان بپالود

او به رعیت نیز بیش از پیش مهربانی کرد و تمام شهر را از وجود بداندیشان پاکسازی نمود.

نکته ادبی: بپالود به معنای تصفیه کردن و پاک نمودن است.

گروهی را به مردم می سپردند رعیت را به دیوان غمز کردند

گروهی را به مردم می‌سپردند و رعیت را نزد دیوان متهم می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به دسیسه‌چینی و سعایت.

به فرمانش زبانهاشان بریدند به دیده میل سوزان در کشیدند

به دستور او، زبان‌هایشان را بریدند و در چشمانشان میل گداخته کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به مجازات‌های سخت برای بدکاران.

پس آنگه رنج خویش از شهر برداشت برفت و شهر بی آشوب بگذشت

سپس رنج و سختیِ کار را از شهر برداشت و بی‌آنکه آشوبی به جا بماند، از شهر خارج شد.

نکته ادبی: آشوب در اینجا به معنای بی‌نظمی است.

بدان تا رنج او بر کس نباشد که با آن رنج مردم بس نباشد

او چنین کرد تا زحمت و سنگینیِ حضورش بر دوش کسی نباشد، زیرا مردم تاب تحملِ آن سختی را نداشتند.

نکته ادبی: تأکید بر شفقت پادشاه برای آسایش مردم.

گه رفتن صفاهان داد آن را که ارزانیست بختش صد جهان را

هنگام رفتن، حکومتِ اصفهان را به کسی سپرد که بخت و اقبالش، ارزشمندتر از صد جهان است.

نکته ادبی: ارزانی به معنای سزاوار و لایق است.

ابوالفتح آفتاب نامداران مظفر نام و تاج کامگاران

آن شخص ابوالفتح، خورشیدِ نامداران و فردی پیروزمند و تاج‌دارِ کامیاب است.

نکته ادبی: آفتاب نامداران تشبیه بلیغ برای برجستگی مقام اوست.

به فصل اندر جهانی از تمامی شهنشه را چو فرزند گرامی

او در تمامِ جهانِ هستی، مانند فرزندی گرامی برای شاهنشاه بود.

نکته ادبی: تشبیه به فرزند گرامی نشانه اوج اعتماد شاه به اوست.

ملک او را سپرده کدخدایی برو گسترده هم فرخدایی

پادشاه، اداره امور (کدخدایی) شهر را به او سپرد و فر و شکوهِ الهی را بر او گستراند.

نکته ادبی: فرخدایی به معنای شکوه و اقبال ایزدی است.

پسندیده مرو را در همه کار دلش هرگز ازو نادیده آزار

او را در همه کارها پسندیده یافت و دلش هرگز از او رنج و آزاری ندید.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری و کاردانی ابوالفتح.

به هر کاری مرو را دیده کاری وزو دیده وفا و استواری

در هر کاری که به او سپرد، کارآمدی دید و از او وفاداری و استواری مشاهده کرد.

نکته ادبی: دیده کاری یعنی کارآزموده و لایق عمل.

به گاه رفتن او را پیش خود خواند ز گنج مهر بر وی گوهر افشاند

هنگام رفتن، او را نزد خود فراخواند و از گنجِ مهربانیِ خویش، سخنان گران‌بها بر او نثار کرد.

نکته ادبی: گوهر افشاندن کنایه از گفتن نصایح ارزشمند است.

بدو گفت ارچه تو خود هوشیاری وفاداری و از دل دوستداری

به او گفت: اگرچه تو خود هشیار و خردمند هستی و وفاداری و دوستی در دل داری.

نکته ادبی: تأیید خرد و درایت حاکم توسط شاه.

ز گفتن نیز چاره نیست ما را که در گردن کنیمت زینها را

اما چاره‌ای نیست جز اینکه سخن بگویم و این مسئولیت‌ها را بر دوش تو بگذارم.

نکته ادبی: در گردن کردن کنایه از واگذاری مسئولیت است.

ترا بهتر ز هر کس برگزیدم چو اندر کارها شایسته دیدم

من تو را از هر کس دیگری برگزیدم، زیرا در کارها تو را شایسته‌تر دیدم.

نکته ادبی: تأکید بر انتخاب آگاهانه و شایسته‌سالاری.

به گوش دل تو بشنود هر چه گویم کزین گفتن همه نام تو جویم

هر چه می‌گویم با گوش جان بشنو، که هدفم از این گفتار تنها سربلندی و نام نیک توست.

نکته ادبی: گوشِ دل شنیدن به معنای با تمام وجود پند گرفتن است.

نخستین عهد ما را با تو انست کزو ترسی که دادار جهانست

نخستین عهد ما با تو این است که از خداوندِ جهان، که ناظر بر همه چیز است، بترسی.

نکته ادبی: انست به معنای عهد و پیمان است.

ازو ترسی بدو امید داری و زو شواهی تو در هر کار یاری

از او بترس، به او امیدوار باش و در هر کاری از او یاری بجوی.

نکته ادبی: ترکیب خوف و رجا در آموزه‌های دینی.

سر از فرمان او بیرون نیاری همه کاری به فرمانش گزاری

هرگز از فرمان او سرپیچی نکن و تمام کارهایت را طبق خواسته او انجام ده.

نکته ادبی: سر بیرون آوردن کنایه از نافرمانی است.

دگر این مردمان کاندر جهانند همه چون من مراو را بندگانند

دیگر اینکه این مردمان که در جهان هستند، همه مانند من، بنده خداوند هستند.

نکته ادبی: یادآوری برابری انسان‌ها در پیشگاه خالق.

بحق در کار ایشان داوری کن همیشه راستی را یاوری کن

در کارِ آن‌ها به حق داوری کن و همیشه یاور و پشتیبانِ عدالت و راستی باش.

نکته ادبی: عدالت‌محوری به عنوان اصلی‌ترین وظیفه حاکم.

ستمگر دشمن دادار باشد که از فرمان او بیزار باشد

کسی که ستم می‌کند، دشمنِ خداوند است، زیرا از فرمان او بیزار و دور است.

نکته ادبی: پیوند میان ستمگری و دوری از خدا.

به خنجر دشمنانش را ببیزای به نیکی دوستانش را ببخشای

دشمنان را با قدرتِ خنجر (قاطعیت) سرکوب کن و به دوستان و نیکوکاران بخشش و مهربانی نما.

نکته ادبی: استفاده از خنجر نماد اقتدار و قدرت نظامی است.

چو نپسندی ستم را از ستمگار مکن تو نیز هرگز بر ستم کار

چون تو خود ستم را از جانب ستمگر نمی‌پسندی، پس تو نیز هرگز بر کسی ستم روا مدار.

نکته ادبی: تأکید بر قاعده طلایی اخلاق: آنچه بر خود می‌پسندی بر دیگران هم بپسند.

که ما از چیز مردم بی نیازیم به داد و دین همی گردن فرازیم

زیرا ما از اموال مردم بی‌نیازیم و سربلندی ما تنها در گرو عدالت و دین‌داری است.

نکته ادبی: گردن فرازیدن به معنای سرافرازی و عزت است.

صفاهان را به عدل آبد گردان همه کس را به نیکی شاد گردان

اصفهان را با عدالت خود آباد کن و همه مردم را با نیکی‌کردن شاد و خرسند ساز.

نکته ادبی: عدالت به عنوان عامل آبادانی شهر.

درون شهر و بیرونش چنان دار که ایمن باشد از مکار و غدار

داخل و خارج شهر را چنان مدیریت کن که همه از شر مکاران و خیانتکاران در امان باشند.

نکته ادبی: مکار و غدار نماد فریب‌کاران هستند.

چنان باید که زر بر سر نهدزن به روز و شب بگردد گرد برزن

باید چنان امنیتی باشد که اگر کسی زر و طلا بر سر خود بگذارد، شب و روز در کوی و برزن بگردد.

نکته ادبی: مبالغه برای بیان امنیت کامل.

نیارد کس نگه کردن دران زر و گرنه بر سر آن زر نهد سر

هیچ‌کس جرئت نگاه کردن به آن زر را نداشته باشد، و اگر کسی چنین کند، سرش را فدای آن زر کند.

نکته ادبی: اشاره به مجازات شدید برای دزدان جهت تأمین امنیت.

ترا زین پیش بسیار آم به هر کاری ز تو خشنود بودم

پیش از این هم بسیار تو را آزمودم و در هر کاری از تو راضی بودم.

نکته ادبی: آم (آزمودم) شکل کهن فعل آزمودن.

بدین کار از تو هم خشنود باشم نکاهد آنچه من بفزود باشم

در این کارِ تازه نیز از تو خشنود خواهم بود؛ نگذار آنچه را که من در حق تو افزایش دادم (مقام و اعتماد)، کاهش یابد.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم لیاقت و اعتماد.

سخن جمله کنیم اندر یکی جای تو خود دانی که ما را چون بود رای

سخن را کوتاه می‌کنم، تو خود بهتر می‌دانی که نظر و خواسته ما چیست.

نکته ادبی: رای به معنای نظر و اندیشه است.

ثو خود دانی که ما نیکی پسندیم دل اندر نعمت گیتی نبندیم

تو خود بهتر می‌دانی که ما نیکی را می‌پسندیم و دل به ثروتِ ناپایدارِ دنیا نمی‌بندیم.

نکته ادبی: نکوهش دنیاطلبی در برابر اخلاق‌مداری.

بدین سر زین بزرگی نام جوییم بدان سر نیکوی فرجام جوییم

ما در این دنیا تنها به دنبال نام نیک هستیم تا در پایانِ کار، عاقبت به خیر شویم.

نکته ادبی: نیکوی فرجام کنایه از عاقبت‌بخیری است.

تو نام ما به کارخیر بفروز که نیکی مرد را فرخ کند روز

نام ما را در انجام کارهای نیک به یاد آور و آن را مطرح کن، چرا که نیکی کردن، روزگارِ انسان را روشن و درخشان می‌کند.

نکته ادبی: بفروز: از مصدر فروختن به معنای روشن کردن و تابیدن، نه به معنای معامله کردن.

درین شاهی چو از یزدان بترسم هر آنچ از من بپرسند از تو پرسم

در این دوران شاهی، من از خدا می‌ترسم؛ از این رو، هرگاه درباره امور حکومتی از من بازخواست شود، پاسخ آن را از تو می‌طلبم.

نکته ادبی: یزدان: واژه‌ای کهن برای خداوند که در متون حماسی برای تأکید بر ترس از خدا و تقوای پادشاه به کار می‌رود.

چو کار ما به کام ما گزاری ز ما یابی هر امیدی که داری

اگر امور ما را طبق خواسته و میل ما به سرانجام برسانی، به هر آنچه که در آرزویش هستی از جانب ما دست خواهی یافت.

نکته ادبی: به کام ما: کنایه از مطابق میل و اراده ما.

امید و رنج تو صایع نمانیم ترا زین پس به افزونی رسانیم

ما زحمت و امید تو را بیهوده نمی‌گذاریم و از این پس، مقام و منزلت تو را ارتقا خواهیم داد.

نکته ادبی: صایع نمانیم: واژه‌ای کهن به معنای ضایع و تباه نکردن.

هر آن گاهی که تو شایسته باشی به کار بیش از این باثسته باشی

هر زمان که لیاقت و شایستگی خود را نشان دهی، مسئولیت‌های بزرگ‌تر و مهم‌تری از این به تو واگذار خواهیم کرد.

نکته ادبی: باثسته: در متون کهن به معنای شایسته و بایسته.

به بهروزی امید دل قوی دار که فرمانت بود با بخت تو یار

به آینده و موفقیت خود امیدوار و دل‌گرم باش، چرا که فرمان و قدرت تو با اقبال بلند و بخت‌یار تو همراه خواهد بود.

نکته ادبی: بهروزی: به معنای خوش‌اقبالی و سعادت.

فراوان کار بسته بر گشاید ترا از ما همه کامی بر آید

بسیاری از کارهای دشوار و گره‌خورده برایت باز خواهد شد و به لطف ما، به تمام خواسته‌هایت می‌رسی.

نکته ادبی: کار بسته: کنایه از مشکلات و بن‌بست‌های اجرایی.

مراد خویش با تو یاد کردیم برفتیم و به یزدانت سپردیم

ما قصد و نیت خود را به تو گفتیم؛ اکنون از پیش تو می‌رویم و تو را به حفظ خداوند می‌سپاریم.

نکته ادبی: مراد خویش یاد کردیم: اشاره به ابراز نیت و تصمیم نهایی پادشاه.

پس آنگه همچنین منضور کردند همه دخل و خراج او را سپردند

پس از آن، او را به مقامِ مسئولیت گماشتند و تمام درآمدها و خراج کشور را به دست او سپردند.

نکته ادبی: دخل و خراج: اصطلاحی در دیوان‌سالاری قدیم برای کل امور مالیاتی و خزانه.

یکی تشریف دادش شه که دیگر ندادست ایچ کس را زان نکوتر

شاه به او خلعت و هدیه‌ای داد که تا آن زمان به هیچ‌کس چنین هدیه نفیسی نداده بود.

نکته ادبی: تشریف: لباس یا هدیه‌ای که شاه به نشانه احترام به کسی می‌بخشد.

ز تازی مر کبی نامی و رهوار برو زرین ستام و زین شهوار

اسبی اصیل و سریع‌السیر از نژاد عرب به او بخشید که دهانه‌ای زرین و زینی بسیار باشکوه داشت.

نکته ادبی: ستام: به معنای دهانه اسب و ابزار مهار آن.

قبای رومی و زربفت دستار دگر گونه جزاین تشریف بسیار

لباسِ بلندِ رومی و دستاری از پارچه زربفت به همراه هدایای گوناگون و فراوان دیگر به او پیشکش کرد.

نکته ادبی: زربفت: پارچه‌ای که در بافت آن از نخ‌های طلا استفاده شده است.

همان طبل و علم چونانکه باید که چون او نامداری را بشاید

همچنین نشان‌های سلطنتی شامل طبل و پرچم را، آن‌گونه که شایسته کسی با آن مقام و نام‌آوری است، به او اعطا کرد.

نکته ادبی: طبل و علم: نمادهای قدرت و فرماندهی در لشکرکشی‌های قدیم.

اگر چه کار خلعت سخت نیکوست فزون از قدر عالی همت اوست

اگرچه این خلعت و هدایا بسیار ارزشمند است، اما باز هم برای روح بزرگ و بلندنظریِ او کم است.

نکته ادبی: عالی همت: به معنای کسی که طبعی بلند و آرزوهایی بزرگ دارد.

چگونه شاد گردد ز اصفهانی دلی کاو مهتر آمد از جهانی

کسی که از تمام مردم جهان برتر و والاتر است، چگونه می‌تواند تنها با این هدایای مادی خشنود شود؟

نکته ادبی: اصفهانی: احتمالاً در متن اصلی اشاره به شخصی خاص یا عنوانی است که در اینجا کنایه از تعلقات دنیویِ ناچیز در برابر روح بزرگ است.