ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبك

فخرالدین اسعد گرگانی
سه طاعت واجب آمد بر خردمند که آن هر سه به هم دارند پیوند
از یشانست دل را شاد کامی وزیشانست جان را نیک نامی
دل از فرمان این هر سه مگردان اگر شواهی که یابی هر دو گیهان
بدین گیتی ستوده زندگانی بدان گیتی نهشت جاودانی
یکی فرمان دادار جهانست که جان را زو نجات جاودانست
دوم فرمان پیغمبر محمد که آن را کافی بی دین کند رد
سیم فرمان سلطان جهاندار به ملک اندر بهای دین دادار
ابوطالب شهنشاه معظم خداوند خداوندان عالم
ملک طغرلبک آن خورشید همت به هر کس زو رسیده عز و نعمت
ظفر وی را دلیل و جود گنجور وفا وی را امین و عقل دستور
مر آن را کاوست هم نام محمد چو او منصور شد چون او موید
پدید آمد ز مشرق همچو خورشید به دولت شاه شاهان شد چو جمشید
به هندی تیغ بسته هند و خاور به تر کی جنگ جویان روم و بربر
میان بسته ست بر ملک گشادن جهان گیرد همی از دست دادن
چه خوانی قصهء ساسانیان را همیدون دفتر سامانیان را
بخوان اخبار سلطان را یکی بار که گردد آن همه بر چشم تو خوار
بیابی اندرو چنان که خواهی شگفتیهای پیروزی و شاهی
نوادرها و دولتهای دوران عجایبها و قدرتهای یزدان
بخوان اخبار او را تا بدانی که کس ملکت نیابد رایگانی
زمین ماورالنهر و خراسان سراسر شاه را بوده ست میدان
نبردی کرده بر هر جایگاهی برو بشکسته سالاری و شاهی
چو از توران سوی ایران سفر کرد چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد
ستورش بود کشتی بخت رهبر خدایش بود پشت و چرخ یاور
نگر تا چون یقین دلش بد پک که بر رودی چنان بگذشت بی باک
چو نشکوهید او را دل ز جیحون چرا بشکوهد از حال دگر گون
نه از گرما شکوهد نه ز سرما نه از ریگ و کویر و کوه و دریا
بیابانهای خوارزم و خراسان به چشمش همچنان آید که بستان
همیدون شخ های کوه قارن به چشمش همچنان آید که گلشن
نه چون شاهان دیگر جام جویست که از رنج آن نام جویست
همی تا آب جیحون راز پس ماند دو صد جیحون ز خون دشمنان راند
یکی طوفان ز شمشیرش بر آمد کزو روز همه شاهان سر آمد
بدان گیتی روان شاه مسعود خجل بود از روان شاه محمود
کجا او سرزنش کردی فراوان که بسپردی به نادانی خراسان
کنون از بس روان شهریاران که که با باد روان گشتند یاران
همه از دست او شمشیر خوردند همه شاهی و ملک او را سپردند
روان او برست از شرمساری که بسیارند همچون او به زاری
به نزدیک پدر گشته ست معذور که بهتر زو بسی شه دید مقهور
کدامین شاه در مشرق گه رزم توانستی زدن با شاه خوارزم
شناسد هر که در ایام ما بود که کار شه ملک چون برسما بود
سوار ترک بودش صد هزاری که بس بد با سپاهی زان سواری
ز بس کاو تاختن برد و شبیخون شکوهش بود ز آن رستم افزون
خداوند جهان سلطان اعظم به تدبیر صواب و رای محکم
چنان لشکر بدرد روز کینه که سندان گران مر آبگینه
هم از سلطان هزیمت شد به خواری هم اندر راه کشته شد به زاری
بد اندیشان سلطان آنچه بودند همین روز و همین حال آند
هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد
تنش گردد شقاوت را فسانه روانش تیر خذلان را نشانه
و لیکن گر ورا دشمن نبودی پس این چندین هنر با که نمودی
اگر ظلمت ننودی سایه گستر نبودی قدر خورشید منور
همیدون شاه گیتی قدر والاش پدید آورد مردم را به اعداش
چو صافی کرد خوارزم خراسان فرود آمد به طبرستان و گرگان
زمینی نیست در عالم سراسر ازو پژموده تر از وی عجبتر
سه گونه جای باشد صعب و دشوار یکی دریا دگر آجام و کهسار
سراسر کوه او قلعه همانا چو خندق گشته در دامانش دریا
نداند زیرک آن را وصف کردن نداند دیو در وی راه بردن
درو مردان جنگی گیل و دیلم دلیران و هنرجویان عالم
هنرشان غارتست و جنگ پیشه بیامخته دران دریا و بیشه
چو رایتهای سلطان را بدیدند چو دیو از نام یزدان در رمیدند
از آن دریا که آنجا هست افزون ازیشان ریخت سلطان جهان خون
کنون یابند آنجا بر درختان به جای میوه مغز شوربختان
چو صافی گشت شهر و آن ولایت از انجا سوی ری آورد رایت
به هر جایی سپهداران فرستاد که یک یک مختصر با تو کنم یاد
سپهداری به مکران رفت و گرگان یکی دیگر به موصل رفت و خوزان
یکی دیگر به کرمان رفت و شیراز یکی دیگر به ششتر رفت و اهواز
یکی دیگر به اران رفت و ارمن فگند اندر دیار روم شیون
سپهداران او پیروز گشتند بد اندیشان او بدروز گشتند
رسول آمد بدو از ارسلان خان به نامه جست ازو پیوند و پیمان
فرستادش به هدیه مال بسیار پذیرفتش خراج ملک تاتار
جهان سالار با وی کرد پیوند که دید او را به شاهی بس خردمند
وزان پس مرد مال آمد ز قیصر چنان کاید ز کهتر سوی مهتر
خراج روم ده ساله فرستاد اسیران را ز بندش کرد آزاد
به عنوریه با قصرش برابر مناره کرد و مسجد کرد و منبر
نوشته نام سلطان بر مناره شده زو دین اسلام آشکاره
ز شاه شام نیز آمد رسولی ننوده عهد را بهتر قبولی
فرستاده به هدیه مال بسیار وزآن جمله یکی یاقوت شهوار
یکی یاقوت رمانی بشکوه بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه
ز رخشانی چو خورشید سما بود خراج شام یک سالش بها بود
ابا خوبی و با نغزی و رنگش بر آمد سی و شش مثقال سنگش
ازان پس آمدش منضور و خلعت لوای پادشاهی از خلیفت
بپوشید آن لوا را در صفاهان بدانش تهنیت کردند شاهان
به یک رویه ز چین تا مصر و بربر شدند او را ملوک دهر چاکر
میان دجله و جیهون جهانیست ولیکن شاه را چون بوستانیست
رهی گشتند او را زور دستان ز دل کردند بیرون مکور دستان
همی گردد در این شاهانه بستان به کام خویش با درگه پرستان
هزاران آفتاب اندر کنارش هزاران اژدها اندر حصارش
گهی دارد نشست اندر خراسان گهی در اصفهان و گه به گرگان
از اطراف ولایت هر زمانی به فتهی آورندش مژدگانی
ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان نخفتم هفت مه اندر صفاهان
به ماهی در نباشد روزگاری کز اقلیمی نیارندش نثاری
جهان او راست می دارد شادی که و مه را همی بخشد به رادی
مرادش زین جهان جز مردمی نه ز یزدان ترسد و از آدمی نه
بر اطراف جهان شاهان نامی ازو جویند جاه و نیک نامی
ازیشان هر کرا او به نوازد ز بخت خویش آن کس بیش نازد
به درگاه آنکه او را کهترانند مه از خانان و بیش از قیصرانند
کجا از خان و قیصر سال تا سال همی آید پیاپی گونه گون مال
کرا دیدی تو از شاهان کشور بدین نام و بدین جاه و بدین فر
کدامین پادشه را بود چندین ز مصر و شام و موصل تا در چین
کدامین پادشه را این هنر بود که نزرنج و نه از مرگش حذر بود
سزد گر جان او چندان بماند که افزونتر ز جویدان بماند
هزاران آفرین بر جان او باد مدار چرخ بر فرمان او باد
ستاره رهنمای کام او باد زمانه نیک خواه نام او باد
شهنشاهی و نامش جاودان باد تنش آسوده و دل شادمان باد
کجا رزمش بود پیروزگر باد کجا بزمش بود با جاه و فرباد
به هر کامی نشاط او را قرین باد به هر کاری خدا او را معین باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سه طاعت واجب آمد بر خردمند که آن هر سه به هم دارند پیوند

برای انسان خردمند سه فرمان واجب وجود دارد که این سه با هم پیوند عمیقی دارند.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'خردمند' به معنای دانا و 'واجب' برای تأکید بر ضرورت.

از یشانست دل را شاد کامی وزیشانست جان را نیک نامی

از این سه فرمان است که دل شاد می‌شود و نام نیک برای جان به ارمغان می‌آید.

نکته ادبی: تضاد یا تقابل معنایی بین دل (مکان شادی) و جان (مکان نیک‌نامی).

دل از فرمان این هر سه مگردان اگر شواهی که یابی هر دو گیهان

اگر خواهان رسیدن به هر دو جهان هستی، از فرمان این سه مورد سرپیچی مکن.

نکته ادبی: شواهی فعل کهن به معنای بخواهی است.

بدین گیتی ستوده زندگانی بدان گیتی نهشت جاودانی

چرا که در این جهان زندگی با عزت و در جهان دیگر پاداش همیشگی نصیبت خواهد شد.

نکته ادبی: نهشت به معنای نهاد و پاداش است.

یکی فرمان دادار جهانست که جان را زو نجات جاودانست

نخستین فرمان، دستور آفریدگار جهان است که جان آدمی از آن به رستگاری ابدی می‌رسد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده است.

دوم فرمان پیغمبر محمد که آن را کافی بی دین کند رد

دومین دستور، فرمان پیامبر اسلام (ص) است که هر فرد دین‌داری آن را می‌پذیرد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه سنت پیامبر در شریعت.

سیم فرمان سلطان جهاندار به ملک اندر بهای دین دادار

سومین فرمان متعلق به سلطانِ فرمانرواست که در قلمرو او، دین خدا پایداری دارد.

نکته ادبی: سلطان در اینجا حامی دین معرفی شده است.

ابوطالب شهنشاه معظم خداوند خداوندان عالم

ابوطالب، شاهنشاه بزرگ و فرمانروایِ فرمانروایان عالم است.

نکته ادبی: تکرار واژه خداوند برای تأکید بر اقتدار زمینی او.

ملک طغرلبک آن خورشید همت به هر کس زو رسیده عز و نعمت

طغرل‌بیک، آن خورشیدی که همت بلند دارد و هر کس از وجود او به عزت و نعمت رسیده است.

نکته ادبی: استعاره خورشید برای توصیف مقام بلند و نورانی سلطان.

ظفر وی را دلیل و جود گنجور وفا وی را امین و عقل دستور

پیروزی راهنمای او، گنج‌های فراوان در اختیارش، وفاداری نگهبان او و عقل، وزیر و مشاور اوست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به صفاتی چون ظفر، وفا و عقل.

مر آن را کاوست هم نام محمد چو او منصور شد چون او موید

هر کس که هم‌نام محمد است، مانند او پیروز و مورد تأیید خداست.

نکته ادبی: اشاره به تبرک جستن از نام مبارک پیامبر.

پدید آمد ز مشرق همچو خورشید به دولت شاه شاهان شد چو جمشید

او همچون خورشید از شرق طلوع کرد و در دولت‌داری به شکوه جمشید رسید.

نکته ادبی: تلمیح به جمشید که از پادشاهان افسانه‌ای ایران است.

به هندی تیغ بسته هند و خاور به تر کی جنگ جویان روم و بربر

او با شمشیر هندی، هند و خاور را تسخیر کرد و با سپاه ترک، روم و بربر را شکست داد.

نکته ادبی: اشاره به تیغ هندی که در ادبیات کلاسیک نماد بُرندگی و کیفیت است.

میان بسته ست بر ملک گشادن جهان گیرد همی از دست دادن

او کمر همت بسته تا سرزمین‌های جدید بگشاید و با بخشندگی، جهان را تحت فرمان خود درآورد.

نکته ادبی: کنایه از عزم راسخ برای کشورگشایی.

چه خوانی قصهء ساسانیان را همیدون دفتر سامانیان را

چرا وقت خود را صرف خواندن داستان‌های ساسانیان و سامانیان می‌کنی؟

نکته ادبی: استفاده از تلمیح تاریخی برای کوچک‌شمردن گذشتگان در برابر ممدوح.

بخوان اخبار سلطان را یکی بار که گردد آن همه بر چشم تو خوار

یک بار اخبار این سلطان را بخوان تا آن داستان‌های قدیمی در نظرت بی‌ارزش شود.

نکته ادبی: اغراق برای برتری دادن به سلطان فعلی.

بیابی اندرو چنان که خواهی شگفتیهای پیروزی و شاهی

در اخبار او، هر آنچه از شگفتی‌های پیروزی و پادشاهی بخواهی، خواهی یافت.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پایان بودن حکایات قدرت سلطان.

نوادرها و دولتهای دوران عجایبها و قدرتهای یزدان

آنچه در آن می‌خوانی، نوادر روزگار، قدرت‌های خداوندی و شگفتی‌های دولت اوست.

نکته ادبی: پیوند میان قدرت سلطان و اراده الهی.

بخوان اخبار او را تا بدانی که کس ملکت نیابد رایگانی

اخبار او را بخوان تا بدانی که هیچ‌کس پادشاهی را رایگان و بدون تلاش به دست نمی‌آورد.

نکته ادبی: پند و اندرز در ضمن مدح.

زمین ماورالنهر و خراسان سراسر شاه را بوده ست میدان

تمام سرزمین ماوراءالنهر و خراسان، جولانگاه و میدان نبرد این پادشاه بوده است.

نکته ادبی: توصیف جغرافیایی قلمرو فتوحات.

نبردی کرده بر هر جایگاهی برو بشکسته سالاری و شاهی

او در هر مکانی نبردی کرد و قدرت سالاران و شاهان آن دیار را درهم شکست.

نکته ادبی: تأکید بر شکست‌ناپذیری حریفان در برابر سلطان.

چو از توران سوی ایران سفر کرد چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد

هنگامی که از توران به سوی ایران حرکت کرد، درست مانند کی‌خسرو از رود جیحون گذشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان کی‌خسرو و گذر او از جیحون.

ستورش بود کشتی بخت رهبر خدایش بود پشت و چرخ یاور

مرکب او 'کشتی بخت' بود که او را راهنمایی می‌کرد و خدا پشتیبان و روزگار یاور او بود.

نکته ادبی: استعاره کشتی بخت برای اشاره به شانس و تقدیر.

نگر تا چون یقین دلش بد پک که بر رودی چنان بگذشت بی باک

ببین که دلش چقدر استوار بود که بدون ترس از رودی چنین خروشان گذشت.

نکته ادبی: پک در اینجا به معنای پاک و بی‌دغدغه و استوار است.

چو نشکوهید او را دل ز جیحون چرا بشکوهد از حال دگر گون

وقتی دل او از جیحون نلرزید، چرا باید از تغییرات روزگار بترسد؟

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای اثبات شجاعت سلطان.

نه از گرما شکوهد نه ز سرما نه از ریگ و کویر و کوه و دریا

او نه از گرما می‌هراسد و نه از سرما، و نه از ریگزار، کوه و دریا می‌ترسد.

نکته ادبی: توصیف صفات عالی پهلوانی.

بیابانهای خوارزم و خراسان به چشمش همچنان آید که بستان

بیابان‌های خوارزم و خراسان در چشم او مثل یک باغ زیباست.

نکته ادبی: تغییر نگاه سلطان به سختی‌ها به عنوان مظاهر زیبایی.

همیدون شخ های کوه قارن به چشمش همچنان آید که گلشن

سنگلاخ‌های کوه قارن نیز در چشم او همانند گلشن و باغ به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: شخ به معنای کوه و صخره سخت است.

نه چون شاهان دیگر جام جویست که از رنج آن نام جویست

او مثل دیگر پادشاهان جام‌طلب نیست که فقط برای رنج کشیدن، نام بجویند.

نکته ادبی: تفاوت قائل شدن بین سلطان و پادشاهان عیاش.

همی تا آب جیحون راز پس ماند دو صد جیحون ز خون دشمنان راند

تا زمانی که آب در جیحون جاری است، او به اندازه دویست برابر آن رود، از خون دشمنان جاری کرده است.

نکته ادبی: اغراق حماسی بسیار قوی در وصف کشتار دشمنان.

یکی طوفان ز شمشیرش بر آمد کزو روز همه شاهان سر آمد

طوفانی از شمشیر او برپا شد که موجب پایان کار همه شاهان دیگر گشت.

نکته ادبی: استعاره طوفان برای هجوم لشکریان سلطان.

بدان گیتی روان شاه مسعود خجل بود از روان شاه محمود

در آن جهان، روح شاه مسعود از دیدن شکوه روح شاه محمود شرمنده بود.

نکته ادبی: اشاره به رقابت‌های تاریخی غزنویان.

کجا او سرزنش کردی فراوان که بسپردی به نادانی خراسان

همان‌طور که محمود او را سرزنش می‌کرد که چرا خراسان را با نادانی از دست داد.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به ضعف مسعود غزنوی.

کنون از بس روان شهریاران که که با باد روان گشتند یاران

اکنون از بس پادشاهانی که با باد غرور و نابودی از میان رفتند.

نکته ادبی: باد روان کنایه از نابودی و فناپذیری.

همه از دست او شمشیر خوردند همه شاهی و ملک او را سپردند

همه آن‌ها در برابر قدرت او شکست خوردند و پادشاهی‌شان را به او واگذار کردند.

نکته ادبی: تأکید بر سرسپردگی رقبا.

روان او برست از شرمساری که بسیارند همچون او به زاری

اما روح او از شرمساری رها شد، چرا که بسیاری مثل او در عجز و خواری گرفتار بودند.

نکته ادبی: تفسیر موقعیت روحی پادشاهان شکست‌خورده.

به نزدیک پدر گشته ست معذور که بهتر زو بسی شه دید مقهور

نزد پدرش (سلطان محمود) معذور است، زیرا پادشاهان بسیاری را دیده که مقهور و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به توجیه شکست برای حفظ آبرو.

کدامین شاه در مشرق گه رزم توانستی زدن با شاه خوارزم

کدام شاه در شرق توانست در میدان رزم با شاه خوارزم مقابله کند؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای بزرگ‌نمایی رقیب.

شناسد هر که در ایام ما بود که کار شه ملک چون برسما بود

هر کس در زمان ما زندگی می‌کند، می‌داند که کار سلطان چقدر عالی و ممتاز بود.

نکته ادبی: برسا در اینجا به معنای شکوه و برتری است.

سوار ترک بودش صد هزاری که بس بد با سپاهی زان سواری

صد هزار سوار ترک داشت که هر کدام از آن‌ها با یک سپاه برابری می‌کردند.

نکته ادبی: توصیف کیفیت سپاهی ترک.

ز بس کاو تاختن برد و شبیخون شکوهش بود ز آن رستم افزون

به خاطر تاخت و تازها و شبیخون‌هایش، هیبت او از رستم هم بیشتر بود.

نکته ادبی: تلمیح به رستم برای بیان غایت شجاعت.

خداوند جهان سلطان اعظم به تدبیر صواب و رای محکم

خداوندگار جهان، سلطان بزرگ با تدبیر درست و رای محکم خود تصمیم می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر ویژگی عقلانی (تدبیر) در کنار قدرت نظامی.

چنان لشکر بدرد روز کینه که سندان گران مر آبگینه

او لشکر دشمن را در روز نبرد چنان درهم می‌شکند که سندان سنگین، شیشه را می‌شکند.

نکته ادبی: تشبیه زیبا و ملموس (سندان و آبگینه).

هم از سلطان هزیمت شد به خواری هم اندر راه کشته شد به زاری

هم شکست خفت‌بار نصیب سلطان شد و هم در راه فرار با خواری کشته شد.

نکته ادبی: توصیف عاقبت دشمن.

بد اندیشان سلطان آنچه بودند همین روز و همین حال آند

بداندیشانِ سلطان نیز به همین روزگار و همین سرنوشت دچار شدند.

نکته ادبی: هشدار به دشمنان دیگر.

هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد

هر فرد کوچکی که با بزرگ‌تری ستیزه کند، چنان سقوط می‌کند که دیگر هرگز نمی‌تواند بلند شود.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه برای بیان شکست‌ناپذیری بزرگان.

تنش گردد شقاوت را فسانه روانش تیر خذلان را نشانه

جسمش مایه بدبختی و عبرت دیگران می‌شود و جانش تیرِ خواری را به جان می‌خرد.

نکته ادبی: تصویرسازی از ذلت دشمن.

و لیکن گر ورا دشمن نبودی پس این چندین هنر با که نمودی

اما اگر دشمنی برای او وجود نداشت، این همه هنر و توانایی را به چه کسی نشان می‌داد؟

نکته ادبی: طرح پرسش برای ورود به بحث فلسفیِ ضرورتِ دشمن.

اگر ظلمت ننودی سایه گستر نبودی قدر خورشید منور

اگر تاریکی سایه نمی‌گسترد، ارزش و قدر خورشید درخشان مشخص نمی‌شد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیین ضرورت اضداد (تاریکی و نور).

همیدون شاه گیتی قدر والاش پدید آورد مردم را به اعداش

همین‌طور شاه جهان، قدر و ارزش والای خود را با وجود دشمنانش بر مردم آشکار ساخت.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری نهایی از فلسفه دشمنی.

چو صافی کرد خوارزم خراسان فرود آمد به طبرستان و گرگان

پس از آنکه خوارزم را از ناپاکی‌ها پاک‌سازی و آرام کرد، لشکر به سوی طبرستان و گرگان حرکت داد.

نکته ادبی: صافی کردن در اینجا کنایه از آرام‌سازی و پاک‌سازیِ سیاسی و نظامی است.

زمینی نیست در عالم سراسر ازو پژموده تر از وی عجبتر

در تمامِ جهان، سرزمینی وجود ندارد که از این منطقه ناهموارتر و عجیب‌تر باشد.

نکته ادبی: پژموده در اینجا به معنی کاویده، گشته یا زیر و رو شده است که استعاره از سختیِ مسیر و پستی و بلندی زمین است.

سه گونه جای باشد صعب و دشوار یکی دریا دگر آجام و کهسار

این سرزمین سه گونه مکانِ بسیار دشوار و صعب‌العبور دارد: یکی دریا، دیگری بیشه‌های انبوه و سوم کوهستان‌های سرکش.

نکته ادبی: آجام جمعِ اجم به معنی بیشه و نیزار است.

سراسر کوه او قلعه همانا چو خندق گشته در دامانش دریا

تمامِ کوه‌های آن منطقه حکمِ قلعه‌ای نفوذناپذیر را دارد و دریا همچون خندقی در پایِ کوه‌ها قرار گرفته است.

نکته ادبی: خندق: گودالی عمیق که دورِ قلعه برای دفاع می‌کنند.

نداند زیرک آن را وصف کردن نداند دیو در وی راه بردن

انسانِ خردمند نمی‌تواند زیبایی و عظمتِ آنجا را توصیف کند و حتی دیوان هم نمی‌توانند راهی برای نفوذ به آن پیدا کنند.

نکته ادبی: اشاره به نفوذناپذیریِ منطقه که حتی از دیدِ خیالی (دیو) نیز دور است.

درو مردان جنگی گیل و دیلم دلیران و هنرجویان عالم

در آن منطقه مردان جنگجوی گیل و دیلم زندگی می‌کنند که دلیرترین و هنرمندترینِ مردمانِ جهان در فنونِ جنگی هستند.

نکته ادبی: هنرجو در اینجا به معنایِ کسی است که در فنِ جنگ تبحر دارد.

هنرشان غارتست و جنگ پیشه بیامخته دران دریا و بیشه

هنرِ اصلی آنان غارتگری و جنگ‌آوری است و در همان دریاها و بیشه‌ها این فنون را به خوبی آموخته‌اند.

نکته ادبی: بیامخته به معنای آموخته و خو گرفته است.

چو رایتهای سلطان را بدیدند چو دیو از نام یزدان در رمیدند

وقتی آنان پرچم‌های سلطان را دیدند، همان‌طور که دیوان از نامِ خدا می‌گریزند، از مقابلِ سپاهِ او گریختند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نمادِ سپاه و قدرتِ شاه است.

از آن دریا که آنجا هست افزون ازیشان ریخت سلطان جهان خون

از آن دریایی که در آن منطقه وجود دارد، سلطانِ جهان خونِ بسیاری از آنان را ریخت.

نکته ادبی: استعاره از کشتارِ وسیع دشمنان در آن جغرافیا.

کنون یابند آنجا بر درختان به جای میوه مغز شوربختان

اکنون بر درختانِ آن دیار، به جای میوه، سرهای دشمنانِ بخت‌برگشته دیده می‌شود.

نکته ادبی: مغزِ شوربختان استعاره از سرهای بریدۀ دشمنان است که برای عبرت بر دار یا درخت آویخته شده است.

چو صافی گشت شهر و آن ولایت از انجا سوی ری آورد رایت

وقتی شهر و آن ولایت آرام و مطیع شد، پادشاه پرچمِ خود را به سمت ری حرکت داد.

نکته ادبی: صافی گشت کنایه از تسلط کامل و رفع شورش است.

به هر جایی سپهداران فرستاد که یک یک مختصر با تو کنم یاد

به هر سو سپاهیانی اعزام کرد که تک‌تکِ آن‌ها را برای تو بازگو خواهم کرد.

نکته ادبی: مختصر: یعنی به اختصار و کوتاهی.

سپهداری به مکران رفت و گرگان یکی دیگر به موصل رفت و خوزان

یک سپهدار را به مکران و گرگان فرستاد و دیگری را به سوی موصل و خوزستان روانه کرد.

نکته ادبی: خوزان اشاره به منطقه خوزستان است.

یکی دیگر به کرمان رفت و شیراز یکی دیگر به ششتر رفت و اهواز

یکی دیگر را به کرمان و شیراز فرستاد و سپهدارِ دیگری را مأمورِ شوشتر و اهواز کرد.

نکته ادبی: ششتر همان شوشتر است.

یکی دیگر به اران رفت و ارمن فگند اندر دیار روم شیون

دیگری را به سوی اران و ارمنستان گسیل داشت و در سرزمینِ روم، شیون و فغان به پا کرد.

نکته ادبی: فگند (افکند) به معنای ایجاد کردن و سبب شدن است.

سپهداران او پیروز گشتند بد اندیشان او بدروز گشتند

فرماندهانِ او در همه جا پیروز شدند و بدخواهانِ او، روزگارشان تیره و تار شد.

نکته ادبی: بدروز شدن کنایه از بدبخت شدن و شکست خوردن است.

رسول آمد بدو از ارسلان خان به نامه جست ازو پیوند و پیمان

سفیرِ ارسلان‌خان به سوی او آمد و در نامه‌ای درخواستِ دوستی و پیمان کرد.

نکته ادبی: ارسلان خان از سلاطینِ هم‌عصرِ سلطان که به اقتدارِ او تن داد.

فرستادش به هدیه مال بسیار پذیرفتش خراج ملک تاتار

ارسلان‌خان مالِ فراوانی به عنوان هدیه فرستاد و سلطان نیز خراجِ ملکِ تاتار را پذیرفت.

نکته ادبی: پذیرفتن خراج نشانۀ اقتدارِ مطلق و برتریِ نظامی سلطان است.

جهان سالار با وی کرد پیوند که دید او را به شاهی بس خردمند

پادشاه با او پیمانِ دوستی بست، چرا که او را در پادشاهی، بسیار خردمند یافت.

نکته ادبی: جهان سالار لقبِ حماسی برای پادشاه است.

وزان پس مرد مال آمد ز قیصر چنان کاید ز کهتر سوی مهتر

پس از آن، هدایا و اموال از جانبِ قیصرِ روم آمد، همان‌طور که از فردِ فروتر به فردِ برتر فرستاده می‌شود.

نکته ادبی: قیصر عنوانِ پادشاهانِ روم است.

خراج روم ده ساله فرستاد اسیران را ز بندش کرد آزاد

خراجِ ده ساله‌یِ روم را فرستاد و سلطان نیز اسرایِ آنان را از بند رها کرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌یِ قدرتِ چانه‌زنی و استیلایِ سیاسی سلطان است.

به عنوریه با قصرش برابر مناره کرد و مسجد کرد و منبر

در شهر عنوریه، روبروی قصرِ قیصر، مناره و مسجد و منبر بنا کرد.

نکته ادبی: ساختِ مسجد در قلمروِ رقیب، نشانِ پیروزیِ ایدئولوژیک و مذهبی است.

نوشته نام سلطان بر مناره شده زو دین اسلام آشکاره

نامِ سلطان را بر آن مناره نوشتند و از آن طریق دینِ اسلام در آن سرزمین آشکار و نمایان شد.

نکته ادبی: آشکاره (آشکارا) به معنای هویدا شدنِ قدرتِ دین است.

ز شاه شام نیز آمد رسولی ننوده عهد را بهتر قبولی

از طرفِ پادشاهِ شام نیز رسولی آمد و بهترین شیوه‌یِ پذیرشِ عهد و پیمان را نشان داد.

نکته ادبی: ننوده (ننموده) یعنی نشان داده است.

فرستاده به هدیه مال بسیار وزآن جمله یکی یاقوت شهوار

فرستاده‌یِ شام، هدایایِ فراوانی آورد که در میانِ آن‌ها یک یاقوتِ بسیار گرانبها و شاهوار وجود داشت.

نکته ادبی: شهوار یعنی درخورِ شاه و ارزشمند.

یکی یاقوت رمانی بشکوه بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه

یاقوتی به رنگِ انار و بسیار باشکوه، بزرگ، گرد و به بزرگیِ یک کوه که شکلِ نامنظمی داشت.

نکته ادبی: رمانی یعنی به رنگِ دانه‌های انار؛ ناهنوار به معنای نامنظم بودنِ شکلِ آن است.

ز رخشانی چو خورشید سما بود خراج شام یک سالش بها بود

از نظرِ درخشش، همچون خورشیدِ آسمان بود و ارزشِ آن با خراجِ یک سالِ شام برابری می‌کرد.

نکته ادبی: سما در اینجا به معنای آسمان است.

ابا خوبی و با نغزی و رنگش بر آمد سی و شش مثقال سنگش

علاوه بر زیبایی و رنگِ دلپذیرش، وزنِ آن سی و شش مثقال بود.

نکته ادبی: مثقال واحدِ وزنِ سنگ‌های قیمتی در قدیم است.

ازان پس آمدش منضور و خلعت لوای پادشاهی از خلیفت

پس از این وقایع، منشورِ پادشاهی و خلعت و پرچمِ سلطنت از جانبِ خلیفه برای او فرستاده شد.

نکته ادبی: خلیفت همان خلیفه است که مشروعیتِ دینیِ پادشاه را تأیید می‌کرد.

بپوشید آن لوا را در صفاهان بدانش تهنیت کردند شاهان

آن خلعت و لوا را در اصفهان بر تن کرد و سایرِ شاهان به او تبریک گفتند.

نکته ادبی: تهنیت به معنای تبریک گفتن است.

به یک رویه ز چین تا مصر و بربر شدند او را ملوک دهر چاکر

به یکباره از چین تا مصر و بربر، تمامِ پادشاهانِ جهان فرمانبردارِ او شدند.

نکته ادبی: بربر اشاره به مناطقِ شمالِ آفریقا و غربِ جهانِ آن روز دارد.

میان دجله و جیهون جهانیست ولیکن شاه را چون بوستانیست

میانِ دجله و جیهون جهانِ پهناوری است، اما برایِ این شاه همچون بوستانی زیبا و رام است.

نکته ادبی: تشبیه قلمروِ حکومتی به بوستان، نشان‌دهنده‌یِ تسلطِ کامل بر آن است.

رهی گشتند او را زور دستان ز دل کردند بیرون مکور دستان

قدرتِ او باعث شد همه به او خدمت کنند و فکرِ دشمنی را از دل‌های خود بیرون کردند.

نکته ادبی: زورِ دستان به معنایِ قدرتِ بازو و تواناییِ نظامی است.

همی گردد در این شاهانه بستان به کام خویش با درگه پرستان

او در این باغِ پادشاهی (کشور)، با درباریان و نزدیکانِ خود به کامرانی و خوشی مشغول است.

نکته ادبی: درگه پرستان کنایه از درباریان و خدمتگزارانِ دربار است.

هزاران آفتاب اندر کنارش هزاران اژدها اندر حصارش

هزاران بزرگ‌زاده و قهرمان در کنارش هستند و هزاران سپاهیِ نیرومند در حصار و قلعه‌های او حضور دارند.

نکته ادبی: آفتاب و اژدها استعاره از بزرگانِ نورانی‌چهره و جنگجویانِ هولناک است.

گهی دارد نشست اندر خراسان گهی در اصفهان و گه به گرگان

گاهی در خراسان اقامت دارد، گاهی در اصفهان و زمانی در گرگان می‌نشیند.

نکته ادبی: اشاره به سیار بودنِ پایتخت در آن دوره.

از اطراف ولایت هر زمانی به فتهی آورندش مژدگانی

از اطرافِ کشور هر لحظه مژدگانیِ پیروزی و فتحی تازه برای او می‌آورند.

نکته ادبی: فتح به معنای پیروزی در جنگ یا تسخیرِ شهر است.

ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان نخفتم هفت مه اندر صفاهان

از صدای طبل و بوقِ کسانی که مژده پیروزی می‌آوردند، هفت ماه در اصفهان خواب به چشمم نیامد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای نشان دادنِ کثرتِ پیروزی‌ها.

به ماهی در نباشد روزگاری کز اقلیمی نیارندش نثاری

ماهی نمی‌گذرد که از گوشه‌ای از اقلیم‌های جهان، هدیه‌ای برای او نیاورند.

نکته ادبی: نثار به معنای پیشکش و هدیه است.

جهان او راست می دارد شادی که و مه را همی بخشد به رادی

جهان را برای او به شادی می‌آرایند و او نیز با سخاوت، به کوچک و بزرگ پاداش می‌دهد.

نکته ادبی: رادی به معنای جوانمردی و بخشندگی است.

مرادش زین جهان جز مردمی نه ز یزدان ترسد و از آدمی نه

هدفِ او از این جهان فقط خدمت به مردم است؛ او از خدا می‌ترسد و از بندگانِ خدا ترسی ندارد.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای انسانیت و خدمت به خلق است.

بر اطراف جهان شاهان نامی ازو جویند جاه و نیک نامی

پادشاهانِ بزرگ در سراسرِ جهان، از او درخواستِ جاه و نیک‌نامی می‌کنند.

نکته ادبی: شاهانِ نامی اشاره به حاکمانِ خرد و کلان دارد که به مشروعیتِ او محتاج‌اند.

ازیشان هر کرا او به نوازد ز بخت خویش آن کس بیش نازد

از میانِ آنان، هر کس را که سلطان بنوازد و موردِ توجه قرار دهد، آن فرد به بختِ بلندِ خود می‌بالد.

نکته ادبی: نوازش در اینجا به معنایِ توجه کردن و مقام دادن است.

به درگاه آنکه او را کهترانند مه از خانان و بیش از قیصرانند

کسانی که در درگاهِ او خدمتگزار هستند، از تمامِ خان‌ها و قیصرها بزرگ‌تر و قدرتمندترند.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ درباریانِ او نسبت به پادشاهانِ مستقلِ دیگر.

کجا از خان و قیصر سال تا سال همی آید پیاپی گونه گون مال

چرا که از خان و قیصر، سال به سال مال و ثروتِ فراوانی به سوی او سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: پیاپی به معنای متوالی و پشتِ سرِ هم است.

کرا دیدی تو از شاهان کشور بدین نام و بدین جاه و بدین فر

آیا تو پادشاهی در این کشور دیده‌ای که چنین نام، جایگاه و شکوهی داشته باشد؟

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و هیبتِ شاهانه است.

کدامین پادشه را بود چندین ز مصر و شام و موصل تا در چین

کدام پادشاهی توانسته است از مصر و شام تا موصل و چین چنین قلمرویی داشته باشد؟

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ جغرافیاییِ امپراتوری.

کدامین پادشه را این هنر بود که نزرنج و نه از مرگش حذر بود

کدام پادشاهی چنین هنری داشته که نه از رنجِ جنگ هراسی داشته باشد و نه از مرگش بیمی به دل راه دهد؟

نکته ادبی: حذر به معنای ترس و پرهیز است.

سزد گر جان او چندان بماند که افزونتر ز جویدان بماند

شایسته است که عمرِ او چنان طولانی باشد که از عمرِ جاودان هم بیشتر باقی بماند.

نکته ادبی: اغراقِ اغراق‌آمیز برای آرزویِ عمرِ طولانی.

هزاران آفرین بر جان او باد مدار چرخ بر فرمان او باد

هزاران آفرین بر جانِ او باد و چرخِ گردون (روزگار) همواره بر فرمانِ او بچرخد.

نکته ادبی: مدارِ چرخ کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

ستاره رهنمای کام او باد زمانه نیک خواه نام او باد

امید است که بخت و اقبال (ستاره)، چراغ راه رسیدن به آرزوهایش باشد و روزگار نیز چون دوستی مهربان، نام او را به نیکی در جهان پرآوازه سازد.

نکته ادبی: در نجوم کهن، ستاره نماد بخت و اقبال است و اینجا به معنی بختِ یاری‌رسان به کار رفته است.

شهنشاهی و نامش جاودان باد تنش آسوده و دل شادمان باد

آرزو می‌کنم که پادشاهی و قدرت او همیشگی باشد، جسمش از گزند بیماری و رنج در امان بماند و جانش همواره سرشار از شادی و سرور باشد.

نکته ادبی: ترکیب تندرستی جسم و شادمانی جان در ادبیات کهن، نشان‌دهنده کمال سعادت برای یک فرد است.

کجا رزمش بود پیروزگر باد کجا بزمش بود با جاه و فرباد

در هر نبردی که حضور دارد، پیروزی قرین او باشد و در هر محفلی که می‌نشیند، شکوه، جلال و شادی و هیاهوی جشن برپا باشد.

نکته ادبی: واژه 'فرباد' در اینجا به معنی شکوه و جلال و گاهی به معنای جشن و سرور به کار رفته است.

به هر کامی نشاط او را قرین باد به هر کاری خدا او را معین باد

در هر کاری که قصد انجامش را دارد، شادی و خوشی همراه او باشد و در تمامی مسیرها و تصمیمات، خداوند یاور و مددکارش باشد.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از درگاه خداوند برای تمام شئون زندگی مخاطب طلب یاری می‌کند که نشان از خردگرایی و خدامحوری در ادبیات حماسی است.