ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

بسم الله الرحمن الرحیم

فخرالدین اسعد گرگانی
سپاس و آفرین آن پادشا را که گیتی را پدید آورد و ما را
بدو زیباست ملک و پادشایی که هر گز ناید از ملکش جدایی
خدای پاک و بی همتا و بی یار هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدن نه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانی پذیرد همچو جوهر نه زان گردد مرو را حال دیگر
نه هست او را عرض با جوهری یار که جوهر پس ازو بوده ست ناچار
نشاید وصف او گفتی که چون است که از تشبیه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتی هم نه زیباست که چندی را مقادیرست و احصاست
کجا وصفش به گفتن هم نشاید که پس پیرامنش چیزی بباید
به وصفش هم نشاید گفت کی بود کجاهستش را مدت نپینود
و گر کی بودن اندر وصفش آید پس او را اول و آخر بباید
نه با چیزی بپیوسته ست دیگر که پس باشند در هستی برابر
نه هست او را نهاد و حد و مقدار که پس باشد نهایاتش پدیدار
نه ذات او بود هر گز مکانی نه علم ذات او باشد نهانی
زمان از وی پدید آمد به فرمان به نزد برترین جوهر ز گیهان
بدان جایی که جنبش گشت پیدا وز آن جنبش زمانه شد هویدا
مکان را نیز حد آمد پدیدار میان هر دوان اجسام بسیار
نفرمایی که آراید سرایی بدین سان جز حکیمی پادشایی
که قوت را پدید آورد بی یار به هستی نیستی را کرد قهار
خداوندی که فرمانش روایی چنین دارد همی در پادشایی
نخستین جوهر روحانیان کرد که او را نزمکان ونز زمان کرد
برهنه کرد صورت شان زمادت سراسر رهنمایان سعادت
به نور خویش ایشان را بیاراست وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست
نخستین آنچه پیدا شد ملک بود وزان پس جوحری کرد آن فلک بود
وزیشان آمد این اجرام روشن بسان گل میان سبز گلشن
بهین شکلیست ایشان را مدور چنان چون بهترین لونی منور
چو صورتهای ایشان صورتی نیست که ایشان را نهیب و آفتی نیست
نه یکسانند همواره به مقدار به دیدار و به کردار و به رفتار
اگر بی اختر ستی چرخ گردان نگشتی مختلف اوقات گیهان
نبودی این عللهای زمانی کزو آید نباتی زندگانی
چو این مایه نبودی رستنی را نبودی جانور روی ز می را
و گر بی آسمان بودی ستاره جهان پر نور بودی هامواره
فروغ نور ظلمت را ز دودی پس این کون و فساد ما نبودی
و گر نه کردی بودی چرخ مایل بدین سان لختکیمیل معدل
نبودی فصلهای سال گردان نه تابستان رسیدی نه زمستان
بزرگا کامگارا کردگارا که چندین قدرتش نبود مارا
چنان کس زور و قوت بی کرانست عطابخشی و جودش همچنانست
نه گر قدرت نماید آیدش رنج نه گر بخشش کند پالایدش گنج
چو خود قدرت نمای جاودان بود مرو را جود و قدرت بی کران بود
به قدرت آفرید اندازه گیری ز دادار جهان قدرت پذیری
هیولی خواند او را مرد دانا به قوتها پذیرفتن توانا
چو ایزد را دهشها بی کران است پذیرفتن مرو را همچنان است
پذیرد افرینشها ز دادار چو از سکه پذیرد مهر دینار
مثال او به زر ماند که از زر کند هر گونه صورت مرد زرگر
چو ازد خواست کردن این جهان را کزو کون و فسادست این و آن را
همی دانست کاین آن گاه باشد که ارکانش فرود ماه باشد
یکی پیوند بر باید به گوهر منور گردد آن را در برابر
یکی را در کژی صورت به فرمان یکی بر راستی او را نگهبان
پدید آورد آن را از هیولی چهار ارکان بدین هر چار معنی
از آن پیوندها آمد حرارات دگر پیوند کز وی شد برودت
رطوبت جسمها را کرد چونان که گاه شکل بستن بد به فرمان
یبوست همچنان او را فرو داشت بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت
چو گشتند این چهار ارکان مهیا ازان گرمی بر آمد سوی بالا
و گر سردی به بالا بر گذشتی ز جنبشهای گردون گرم گشتی
پس آنگه چیره گشتی هر دو گرمی برفتی سردی و تری و نرمی
لطیف آمد ازیشان باد و آتش ازیرا سوی بالا گشت سر کش
بگردانید مثل چرخ گردان همه نوری گذر یابد دریشان
بدان تا نور مهر و دیگر اجرام رسد ز انجا بدین الوان و اجسام
زمین را نیست با لطف آشنایی که تا بر وی بماند روشنایی
و گر چونین نبودی او به گوهر نماندی روشنایی از برابر
چو هستی یافتند این چار مادر هوا و خاک پاک و آب و آذر
ازیشان زاد چندین گونه فرزند ز گوهرها و از تخم برومند
هزاران گونه از هر جنس جان ور همیشه حال گردانند یکسر
و لیکن عالم کون و تباهی دگر گون یافت فرمان الهی
کجا در عالم مبدا و بالا به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا
در این عالم نه چونان بود فرمان که اول گشت پیدا گوهر از کان
به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند طبیعت اعتدال از پیش می راند
چه آن مادت کزو مردم همی خاست خدای ما نخست آن را بپیر است
فزونیهای آن را کرد اجسام یکایک را دگر جنس و دگر نام
به کان اندر مرو را زرعیان است و لیک از دیدهء مردم نهان است
نحستین جنس گوهر خاست از کان به زیرش نوع گوهرهای الوان
دوم جنس نبات آمد به گیهان سیم جنس هزاران گونه حیوان
چو یزدان گوهر مردم بپالود از آن با اعتدالی کاندر و بود
پدید آورد مردم را ز گوهر بران هم گوهران بر کرد مهتر
غرض زیشان همه خود آدمی بود که اورا فصلهای مردمی بود
نبات عالم و حیوان و گوهر سراسر آدمی را شد مسخر
چو او را پایه زیشان بر تر آمد تمامی را جهانی دیگر آمد
بدو داده است ایزد گوهر پاک که نز بادست و نز آبست نز خاک
یکی گوید مرو را روح قدسا یکی گوید مرو را نفس گویا
نداند علم کلی را نهایت برون آرد صناعت از صناعت
چو دانش جوید و دانش پسندد بیاموزد پس آن را کار بندد
ز دوده گردد از زنگ تباهی به چشمش خوار گردد شاه و شاهی
شود پالوده از طبع بهیمی به دست آرد کتبهای حکیمی
نخواهد هیچ اجسام زمین را همیشه جوید آیات برین را
بلندی جوید آنجا نه مکانی و لیک از قدر و عز جاودانی
چو رسته گردد از چنگال اضداد شود آنجا که او را هست میعاد
شود ماننده آن پیشینگان را کزیشان مایه آمد این جهان را
چنین دان کردگارت را چنین دان بیفگن شک و دانش را یقین دان
مکن تشبیه او را در صفاتش که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش
بگفتم آنچه دانستم ز توحید خدای خویش را تمجید و تحمید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند با رویکردی حکیمانه و فلسفی به تبیینِ جایگاهِ رفیعِ خالقِ هستی و کیفیتِ آفرینش پرداخته است. شاعر در آغاز، با تأکید بر تنزیه و تقدیسِ پروردگار، بر این نکته پای می‌فشارد که ذاتِ باری‌تعالی از قیدِ زمان، مکان، کمیت و هرگونه صفاتِ بشری و مادی مبراست. او با استناد به مبانیِ فلسفی، نشان می‌دهد که عقلِ انسان به دلیلِ محدودیت‌های ذاتی، یارای درکِ حقیقتِ مطلق را ندارد و کلامِ آدمی در توصیفِ او ناتوان است.

در بخش دوم، منظومه‌ی فکریِ اثر به سمتِ کیهان‌شناسی و بیانِ سیرِ نزولیِ آفرینش حرکت می‌کند؛ از ابداعِ عقولِ مجرد و روحانی تا پدیدار شدنِ افلاک، ستارگان و در نهایت جهانِ عناصر و ماده (هیولی). شاعر با تبیینِ روابطِ علی و معلولی، از تأثیرِ حرکتِ افلاک بر پدیده‌های زمینی و چگونگیِ تکونِ موجودات سخن می‌گوید و تمامی این نظمِ دقیق را گواهی بر حکمت و قدرتِ بی‌منتهای خداوند می‌داند که با نظمی استوار، جهان را از نیستی به هستی درآورده است.

معنای روان

سپاس و آفرین آن پادشا را که گیتی را پدید آورد و ما را

سپاس و ستایش سزاوار آن پادشاهی (خداوند) است که جهان و ما را از نیستی به هستی آورد.

نکته ادبی: پادشا شکلی قدیمی از پادشاه است؛ استفاده از فعل پدید آوردن برای خلق کردن از عدم.

بدو زیباست ملک و پادشایی که هر گز ناید از ملکش جدایی

حکومت و پادشاهی تنها برای او شایسته است، چرا که سلطنت او جاودان است و هرگز زوال و جدایی در آن راه ندارد.

نکته ادبی: بدو (به او) و مرو (او را) از ضمیرهای کهن در متون فلسفی و حکمی.

خدای پاک و بی همتا و بی یار هم از اندیشه دور و هم ز دیدار

خداوندِ منزه، یکتا و بی‌شریک است که نه در اندیشه‌ی بشر می‌گنجد و نه دیدگانِ ظاهر‌بین قادر به مشاهده‌ی او هستند.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای تفکرِ بشری و تصورِ ذهنی است.

نه بتواند مرو را چشم دیدن نه اندیشه درو داند رسیدن

نه چشمانِ ظاهری توانِ دیدنِ او را دارند و نه قدرتِ تفکر و اندیشه‌ی آدمی می‌تواند به کنه و حقیقتِ او دست یابد.

نکته ادبی: مرو در اینجا ضمیر شخصی برای اشاره به ذاتِ حق‌تعالی است.

نه نقصانی پذیرد همچو جوهر نه زان گردد مرو را حال دیگر

او هیچ‌گاه دچارِ نقصان یا تغییرِ ماهیت نمی‌شود، چرا که او همچون جوهرِ ثابت است و هیچ عاملی باعثِ تغییرِ حالِ او نمی‌گردد.

نکته ادبی: جوهر در اصطلاح فلسفی به معنای موجودی است که قوامِ آن به خود است و نیازی به غیر ندارد.

نه هست او را عرض با جوهری یار که جوهر پس ازو بوده ست ناچار

او نه به عرض نیاز دارد و نه به جوهر؛ زیرا هرچه جوهر است، در مرتبه‌ی پس از او قرار می‌گیرد و محتاجِ اوست.

نکته ادبی: جوهر و عرض تقابلِ فلسفی دارند؛ عرض چیزی است که وجودش وابسته به موضوع و جوهر است.

نشاید وصف او گفتی که چون است که از تشبیه و از وصف او برون است

نمی‌توان وصف کرد که او چگونه است، زیرا ذاتِ او از دایره‌ی تشبیه و توصیف‌های بشری بیرون است.

نکته ادبی: تکیه بر مفهوم تنزیه که در فلسفه و کلام اهمیت ویژه‌ای دارد.

به وصفش چند گفتی هم نه زیباست که چندی را مقادیرست و احصاست

اگر بخواهی او را با صفاتِ محدود توصیف کنی، شایسته نیست؛ زیرا هر صفتِ کمی و مقداری، او را محدود می‌کند و او از این محدودیت‌ها مبراست.

نکته ادبی: احصاء به معنای شمردن و در شمار آوردن است.

کجا وصفش به گفتن هم نشاید که پس پیرامنش چیزی بباید

حتی اگر بگویی نمی‌توان او را وصف کرد، باز هم کلامت ناقص است؛ زیرا همین نفیِ وصف نیز، پیرامونِ او مرزی ایجاد می‌کند که شایسته‌ی او نیست.

نکته ادبی: شاعر به دشواریِ سخن گفتن از ذاتِ مطلق اشاره دارد.

به وصفش هم نشاید گفت کی بود کجاهستش را مدت نپینود

نمی‌توان پرسید او «کی» بوده است، زیرا برای ذاتِ لایزالِ او، مدت و زمانی قابل تصور نیست.

نکته ادبی: نپینود به معنای اندازه گرفتن یا تعیینِ مدت است.

و گر کی بودن اندر وصفش آید پس او را اول و آخر بباید

اگر واژه‌ی «کی بودن» (زمان‌مندی) در وصفِ او بیاید، ناچار باید برای او اول و آخری قائل شویم که این با صفتِ ازلیتِ او در تضاد است.

نکته ادبی: اشاره به بطلانِ زمان‌مندی برای واجب‌الوجود.

نه با چیزی بپیوسته ست دیگر که پس باشند در هستی برابر

او با هیچ موجودی پیوند و وابستگی ندارد تا در وجود با آن برابر باشد (مستقل از هستیِ اشیاء است).

نکته ادبی: اشاره به صفتِ غنای مطلق الهی.

نه هست او را نهاد و حد و مقدار که پس باشد نهایاتش پدیدار

او دارای نهاد (ماهیتِ مادی)، حد و اندازه نیست تا بتوان برایش نهایتی تصور کرد.

نکته ادبی: نهایات جمعِ نهایت است.

نه ذات او بود هر گز مکانی نه علم ذات او باشد نهانی

ذاتِ او در هیچ مکان و جایگاهی محدود نیست و علمِ او نیز از ذاتش جدا و نهانی نیست (علمِ او عینِ ذاتِ اوست).

نکته ادبی: اشاره به صفتِ حضورِ مطلق و علمِ ذاتی.

زمان از وی پدید آمد به فرمان به نزد برترین جوهر ز گیهان

زمان به فرمانِ او و در نزدِ برترین جوهرِ موجود در عالم (عقلِ کل) پدید آمد.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان و کیهان است.

بدان جایی که جنبش گشت پیدا وز آن جنبش زمانه شد هویدا

در آنجایی که جنبش و حرکت آغاز شد، از همان جنبش، مفهومِ زمان نیز پدیدار گشت.

نکته ادبی: بیانِ فیزیکی-فلسفی از پیدایشِ زمان؛ زمان وابسته به حرکت است.

مکان را نیز حد آمد پدیدار میان هر دوان اجسام بسیار

حدودِ مکان نیز با وجودِ اجسامِ بسیار در میانِ این دو (زمان و مکان) پدیدار شد.

نکته ادبی: توضیحِ پیوستگیِ مفاهیمِ انتزاعیِ مکان و جسم.

نفرمایی که آراید سرایی بدین سان جز حکیمی پادشایی

گمان مبر که کسی جز حکیمی پادشاه (خداوند) بتواند چنین جهانِ منظمی را با این دقت بیاراید.

نکته ادبی: آراید در اینجا به معنای نظم بخشیدن و خلق کردن است.

که قوت را پدید آورد بی یار به هستی نیستی را کرد قهار

اوست که قدرت را بدونِ هیچ یاوری آفرید و نیستی را با قدرتِ خویش مقهورِ هستی ساخت.

نکته ادبی: قهار به معنای غالب و چیره است.

خداوندی که فرمانش روایی چنین دارد همی در پادشایی

خداوندی که فرمان‌روایی‌اش مطلق است، جهان را این‌گونه در تحتِ پادشاهیِ خویش نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: روایی به معنای نافذ بودنِ حکم است.

نخستین جوهر روحانیان کرد که او را نزمکان ونز زمان کرد

خداوند نخستین جوهر (عقلِ فعال) را روحانی آفرید، که نه در قیدِ مکان بود و نه اسیرِ زمان.

نکته ادبی: نخستین جوهر در اصطلاحِ فلسفه مشاء به عقلِ اول اشاره دارد.

برهنه کرد صورت شان زمادت سراسر رهنمایان سعادت

او صورتِ آن‌ها را از ماده عریان ساخت؛ آن‌ها راهنمایانِ سعادت و موجوداتی پاک بودند.

نکته ادبی: زمادت (از ماده)؛ اشاره به مجرد بودنِ عقول.

به نور خویش ایشان را بیاراست وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست

آن‌ها را با نورِ خویش آراست و هر آنچه را که اراده کرده بود، از طریقِ آن‌ها پدیدار ساخت.

نکته ادبی: نور در اینجا نمادِ وجود و آگاهی است.

نخستین آنچه پیدا شد ملک بود وزان پس جوحری کرد آن فلک بود

نخستین چیزی که پدید آمد «ملک» (فرشته/عقل) بود و پس از آن، جوهرِ فلک را خلق کرد.

نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای فرشته یا عقلِ مجرد است.

وزیشان آمد این اجرام روشن بسان گل میان سبز گلشن

سپس از آن افلاک، این اجرامِ درخشان (ستارگان) پدید آمدند، همچون گل‌هایی که در گلزنی سبز شکوفه داده باشند.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ ستارگان با تشبیه به گل.

بهین شکلیست ایشان را مدور چنان چون بهترین لونی منور

بهترین شکل برای آن‌ها شکلِ مدور است، چنان‌که بهترین رنگ نیز رنگِ درخشان و منور است.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ شکلِ دایره در هندسه‌ی افلاک.

چو صورتهای ایشان صورتی نیست که ایشان را نهیب و آفتی نیست

هیچ صورتی به کمالِ صورتِ آن‌ها نیست؛ چرا که آن‌ها از گزندِ آسیب و ترس و تباهی در امان هستند.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و هیبت است.

نه یکسانند همواره به مقدار به دیدار و به کردار و به رفتار

آن‌ها (ستارگان و افلاک) همواره از نظرِ اندازه، دیدار (ظاهر)، کردار و رفتار با یکدیگر یکسان نیستند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ حرکت و جایگاهِ ستارگان در آسمان.

اگر بی اختر ستی چرخ گردان نگشتی مختلف اوقات گیهان

اگر چرخِ گردانِ آسمان بدونِ تأثیرِ ستارگان بود، اوضاع و احوالِ جهان هرگز تغییر نمی‌کرد.

نکته ادبی: بی اختر به معنای بدون ستاره است.

نبودی این عللهای زمانی کزو آید نباتی زندگانی

اگر آن عللِ زمانی (حرکتِ ستارگان) نبود، زندگیِ نباتات و رشدِ گیاهان نیز حاصل نمی‌شد.

نکته ادبی: عللِ زمانی به تأثیراتِ نجومی بر رشدِ گیاهان اشاره دارد.

چو این مایه نبودی رستنی را نبودی جانور روی ز می را

اگر این مایه و اساس (تأثیرِ ستارگان) برای گیاهان نبود، جانوران نیز هیچ راهی برای بقا و حیات نداشتند.

نکته ادبی: می در اینجا به معنای شراب نیست، بلکه به معنای «آن» یا «راه» است (در متنِ کهن).

و گر بی آسمان بودی ستاره جهان پر نور بودی هامواره

و اگر آسمان (چرخ) بدونِ ستارگان بود، جهان پیوسته غرق در نوری یکنواخت می‌بود.

نکته ادبی: هامواره به معنای همواره و همیشه است.

فروغ نور ظلمت را ز دودی پس این کون و فساد ما نبودی

نور و ظلمت با هم درآمیختند و این چرخه‌ی «کون و فساد» (پیدایش و نابودی) ما در همین تضاد است.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحِ ارسطویی برای تغییر و تحولِ در جهانِ ماده است.

و گر نه کردی بودی چرخ مایل بدین سان لختکیمیل معدل

و اگر چرخِ آسمان متمایل نمی‌گشت، این میلِ اندک که موجبِ تعادل است رخ نمی‌داد.

نکته ادبی: لختکی به معنای کمی است؛ میلِ معدل یعنی تمایلی که باعثِ اعتدال می‌شود.

نبودی فصلهای سال گردان نه تابستان رسیدی نه زمستان

در آن صورت فصل‌های سال وجود نداشت و نه تابستانی می‌آمد و نه زمستانی.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ نجوم در تنظیمِ اقلیم.

بزرگا کامگارا کردگارا که چندین قدرتش نبود مارا

بزرگ و کامرواست آن پروردگارِ بخشنده‌ای که قدرتِ بی‌کرانش ورای توانِ درکِ ماست.

نکته ادبی: کردگار صفتی برای خداوند به معنای آفریننده است.

چنان کس زور و قوت بی کرانست عطابخشی و جودش همچنانست

چنین کسی دارای نیرو و قدرتی بی‌انتهاست و بخشش و لطفِ او نیز به همان اندازه بی‌کران است.

نکته ادبی: جود به معنای بخشندگی و سخاوت است.

نه گر قدرت نماید آیدش رنج نه گر بخشش کند پالایدش گنج

اگر او قدرت‌نمایی کند، هرگز دچارِ رنج نمی‌شود و اگر بخشش کند، گنجینه‌اش کاستی نمی‌گیرد.

نکته ادبی: پالاید به معنای پالایش شدن و کاستن است.

چو خود قدرت نمای جاودان بود مرو را جود و قدرت بی کران بود

چون او ذاتاً قدرتِ ابدی دارد، پس جود و بخششِ او نیز نامحدود است.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی در بابِ صفاتِ خداوند.

به قدرت آفرید اندازه گیری ز دادار جهان قدرت پذیری

خداوند با قدرتِ خود، موجودی را آفرید که قابلیتِ پذیرشِ صورت‌ها (ماده) را دارد و از خداوند قدرت می‌پذیرد.

نکته ادبی: اندازه‌گیری در اینجا به معنای ایجادِ ماده‌ی پذیرنده است.

هیولی خواند او را مرد دانا به قوتها پذیرفتن توانا

حکیمان و فیلسوفان، آن را «هیولی» نامیده‌اند که تواناییِ پذیرشِ نیروها و صورت‌های گوناگون را دارد.

نکته ادبی: هیولی (Prime Matter) اصطلاحِ فلسفی برای ماده‌ی نخستین است.

چو ایزد را دهشها بی کران است پذیرفتن مرو را همچنان است

چون بخشش‌های ایزد بی‌کران است، پس قدرتِ پذیرشِ آن نیز در مخلوقات به همان اندازه وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه میانِ فیضِ الهی و استعدادِ مخلوقات.

پذیرد افرینشها ز دادار چو از سکه پذیرد مهر دینار

این جهان، آفرینش‌ها را از پروردگار می‌پذیرد، همان‌گونه که فلزِ خام، مهر و سکه‌ی زرگر را می‌پذیرد.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی برای تبیینِ رابطه ماده و صورت.

مثال او به زر ماند که از زر کند هر گونه صورت مرد زرگر

مثالِ این جهان به طلا می‌ماند که زرگر می‌تواند هر نقشی را بر آن بزند.

نکته ادبی: زرگر استعاره از خداوند و طلا استعاره از ماده‌ی اول (هیولی) است.

چو ازد خواست کردن این جهان را کزو کون و فسادست این و آن را

زمانی که خداوند خواست این جهان را بیافریند، که اساسِ پیدایش و نابودیِ همه چیز است...

نکته ادبی: کون و فساد دوباره به چرخه تغییرات اشاره دارد.

همی دانست کاین آن گاه باشد که ارکانش فرود ماه باشد

او می‌دانست که آفرینشِ عالمِ ماده زمانی رخ می‌دهد که ارکانِ چهارگانه در زیرِ فلکِ ماه قرار گیرند.

نکته ادبی: اشاره به کیهان‌شناسی قدیم که جهانِ خاکی را زیرِ فلکِ ماه می‌دانستند.

یکی پیوند بر باید به گوهر منور گردد آن را در برابر

باید پیوندی (ترکیبی) در گوهرِ آن پدید آید تا در برابرِ تجلیات، روشن و آماده گردد.

نکته ادبی: پیوند به معنای ترکیبِ عناصر است.

یکی را در کژی صورت به فرمان یکی بر راستی او را نگهبان

برخی از این صورت‌ها به فرمانِ او دارای کژی و برخی دیگر دارای راستی و نظم هستند.

نکته ادبی: اشاره به تنوعِ موجودات در جهانِ ماده.

پدید آورد آن را از هیولی چهار ارکان بدین هر چار معنی

او چهار عنصر (ارکان) را از همان هیولی پدید آورد که هر کدام معنا و خاصیتِ ویژه‌ای دارند.

نکته ادبی: چهار رکن (عناصر چهارگانه): آب، باد، خاک، آتش.

از آن پیوندها آمد حرارات دگر پیوند کز وی شد برودت

از ترکیبِ این عناصر، گرما پدید آمد و از ترکیبِ دیگر، سرما به وجود آمد.

نکته ادبی: توضیحِ فلسفی برای چگونگیِ ایجادِ کیفیت‌های مادی (گرمی و سردی) از عناصر.

رطوبت جسمها را کرد چونان که گاه شکل بستن بد به فرمان

رطوبت، اجسام را چنان نرم و شکل‌پذیر کرد که گویی می‌توانستند با فرمان و اراده، پیکری به خود بگیرند و منجمد شوند.

نکته ادبی: شکل بستن در اینجا به معنای انجماد یا فرم گرفتن در اثر تبرید است.

یبوست همچنان او را فرو داشت بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت

همزمان، ویژگی «یبوست» (خشکی و فشردگی) آن را در همان حالت حفظ کرد، بر اساس همان محاسبات و تعادل‌های دقیقی که در طبیعت نهادینه شده است.

نکته ادبی: یبوست در متون قدیمی به معنای عام خشکی و انقباض است و لزوماً به معنای پزشکی امروزی نیست.

چو گشتند این چهار ارکان مهیا ازان گرمی بر آمد سوی بالا

هنگامی که این چهار عنصر (آب و باد و خاک و آتش) آماده شدند، آن گرما و حرارت ذاتی، رو به سوی بالا نهاد.

نکته ادبی: چهار ارکان اشاره به عناصر اربعه در کیهان‌شناسی قدیم دارد.

و گر سردی به بالا بر گذشتی ز جنبشهای گردون گرم گشتی

و اگر سرمایی هم به سمت بالا می‌رفت، به خاطر جنبش‌ها و حرکت‌های چرخ گردون، دوباره گرم می‌شد.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و سپهر است.

پس آنگه چیره گشتی هر دو گرمی برفتی سردی و تری و نرمی

سپس هر دو گرمی (آتش و هوا) چیره شدند و ویژگی‌های سردی، تری و نرمی از میان رفتند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه طبع‌های گرم بر سرد در فرایند صعود عناصر.

لطیف آمد ازیشان باد و آتش ازیرا سوی بالا گشت سر کش

از ترکیب آنان، آتش و باد که لطیف‌تر بودند پدید آمدند، و به همین دلیل بود که به سوی بالا متمایل گشتند و سرکش شدند.

نکته ادبی: لطیف بودن در اینجا به معنای سبکی و ظرافت ذاتی عناصر است.

بگردانید مثل چرخ گردان همه نوری گذر یابد دریشان

خداوند مانند چرخ گردون آن‌ها را به گردش درآورد تا نور و روشنایی بتواند از میان آنان عبور کند.

نکته ادبی: اشاره به شفافیت عناصر لطیف (آتش و هوا) که نور از آن‌ها گذر می‌کند.

بدان تا نور مهر و دیگر اجرام رسد ز انجا بدین الوان و اجسام

تا بدین‌وسیله، نور خورشید و سایر اجرام آسمانی بتواند از آن مسیر عبور کرده و به این رنگ‌ها و پیکرهای مادی روی زمین برسد.

نکته ادبی: مهر به معنای خورشید و اجرام به معنای ستارگان است.

زمین را نیست با لطف آشنایی که تا بر وی بماند روشنایی

زمین به دلیل آنکه لطیف نیست و غلیظ است، نمی‌تواند نور را در خود نگه دارد و بازتاب دهد تا روشنایی بر آن بماند.

نکته ادبی: لطف اینجا به معنای شفافیت و ظرافت است در تقابل با تیرگی زمین.

و گر چونین نبودی او به گوهر نماندی روشنایی از برابر

و اگر زمین در ذات خود این‌گونه (تیره و کدر) نبود، نور نمی‌توانست از سوی دیگر آن عبور کرده و جلوه‌گری کند.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت کدر زمین در برابر ماهیت شفاف عناصر علوی.

چو هستی یافتند این چار مادر هوا و خاک پاک و آب و آذر

هنگامی که این چهار مادر (عناصر اربعه: هوا، خاک، آب، آتش) هستی یافتند،

نکته ادبی: مادر در اینجا استعاره برای عناصر اصلی سازنده جهان است.

ازیشان زاد چندین گونه فرزند ز گوهرها و از تخم برومند

از ترکیب آنان، فرزندان بسیاری (موجودات متنوع) پدید آمدند که از گوهرها و تخمه‌های پربار جهان نشأت می‌گرفتند.

نکته ادبی: فرزند استعاره از کائنات و پدیده‌هاست.

هزاران گونه از هر جنس جان ور همیشه حال گردانند یکسر

هزاران گونه از موجودات جاندار پدید آمدند که پیوسته در حال تغییر و دگرگونی‌اند.

نکته ادبی: جان‌ور به معنای موجود زنده است.

و لیکن عالم کون و تباهی دگر گون یافت فرمان الهی

اما فرمان الهی در عالم «کون و فساد» (عالم مادی) به گونه‌ای دیگر است.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحی فلسفی برای دنیای مادی است که در آن اشیاء مدام پدید می‌آیند و از بین می‌روند.

کجا در عالم مبدا و بالا به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا

در آنجا که در عالم مبدأ و آسمان‌هاست، ترتیبِ پیدایش اشیاء به شکلی دیگر رقم خورده بود.

نکته ادبی: عالم مبدأ اشاره به عوالم بالاتر و مجردات دارد.

در این عالم نه چونان بود فرمان که اول گشت پیدا گوهر از کان

در این عالم (مادی)، ترتیبِ پیدایش به آن شکلی نیست که ابتدا گوهر (فلزات) از کان استخراج شود.

نکته ادبی: کان به معنای معدن است.

به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند طبیعت اعتدال از پیش می راند

بلکه به آن ترتیبی که در آخر باقی مانده بود، طبیعتِ اعتدال‌بخش، از پیش آن‌ها را هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به نقش طبیعت در سامان‌دهی به مراتب هستی.

چه آن مادت کزو مردم همی خاست خدای ما نخست آن را بپیر است

آن ماده‌ای که انسان از آن سر برآورد، خداوندِ ما در آغاز آن را آراست و آماده کرد.

نکته ادبی: مادت به معنای ماده اولیه است.

فزونیهای آن را کرد اجسام یکایک را دگر جنس و دگر نام

از فزونی‌ها و بخش‌های اضافی آن ماده، اجسام دیگر (جماد، نبات، حیوان) را آفرید که هر کدام جنس و نامی متفاوت دارند.

نکته ادبی: این بیت به نظریه «فضلات» در آفرینش اشاره دارد که می‌گوید موجودات پست‌تر از فضولاتِ مراحل بالاتر آفرینش پدید آمده‌اند.

به کان اندر مرو را زرعیان است و لیک از دیدهء مردم نهان است

در معدن، طلا وجود دارد اما از دیدگان مردم پنهان است.

نکته ادبی: زرعیان استعاره از طلا و کنایه از ارزشمندی است.

نحستین جنس گوهر خاست از کان به زیرش نوع گوهرهای الوان

نخستین گونه، گوهرها بودند که از معدن برآمدند و در زیرِ رتبه آن‌ها، دیگر انواع رنگارنگ پدیدار شد.

نکته ادبی: گوهر در ادبیات تعلیمی به معنای فلزات و کانی‌هاست.

دوم جنس نبات آمد به گیهان سیم جنس هزاران گونه حیوان

دومین گونه، گیاهان در جهان بودند و سومین گونه، هزاران نوع از حیوانات.

نکته ادبی: اشاره به مراتب هستی از جماد به نبات و حیوان.

چو یزدان گوهر مردم بپالود از آن با اعتدالی کاندر و بود

هنگامی که خداوند گوهر وجودی انسان را تصفیه کرد، این کار را با آن اعتدالی که در وجودش بود انجام داد.

نکته ادبی: پالودن به معنای تصفیه کردن و خالص‌سازی است.

پدید آورد مردم را ز گوهر بران هم گوهران بر کرد مهتر

انسان را از همان گوهر (عناصر) برگزید و او را بر تمام همان گوهران برتری داد.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ‌تر و سرور است.

غرض زیشان همه خود آدمی بود که اورا فصلهای مردمی بود

غرض و هدف از خلقتِ همه آن‌ها، خودِ آدمی بود، چرا که او دارای ویژگی‌های برتر انسانی و عقلانی بود.

نکته ادبی: فصل در منطق به معنای وجه تمایز است که ماهیت شیء را مشخص می‌کند.

نبات عالم و حیوان و گوهر سراسر آدمی را شد مسخر

گیاهان، حیوانات و کانی‌ها، همگی برای خدمت به انسان مسخر شده‌اند.

نکته ادبی: مسخر به معنای تسلیم و در خدمت بودن است.

چو او را پایه زیشان بر تر آمد تمامی را جهانی دیگر آمد

چون جایگاه انسان از آن‌ها بالاتر بود، برای او جهانی دیگر (عالم معنا) پدید آمد.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام است.

بدو داده است ایزد گوهر پاک که نز بادست و نز آبست نز خاک

خداوند به او گوهر پاکی (روح) داده است که نه از جنس باد است و نه آب و نه خاک.

نکته ادبی: اشاره به تجرد روح و غیرمادی بودن آن.

یکی گوید مرو را روح قدسا یکی گوید مرو را نفس گویا

برخی آن را روح قدسی می‌نامند و برخی دیگر نفس گویا (عقل ناطقه).

نکته ادبی: نفس گویا ترجمه «نفس ناطقه» در فلسفه مشاء است.

نداند علم کلی را نهایت برون آرد صناعت از صناعت

عقلِ کلی که انتهایی ندارد، آدمی را به جایی می‌رساند که از هر صنعت و دانش، دانش دیگری می‌آفریند.

نکته ادبی: صناعت به معنای مهارت و حرفه است.

چو دانش جوید و دانش پسندد بیاموزد پس آن را کار بندد

چون دانش را طلب کند و آن را بپسندد، می‌آموزد و سپس آن را در عمل به کار می‌بندد.

نکته ادبی: اشاره به پیوند نظر و عمل در کمال انسانی.

ز دوده گردد از زنگ تباهی به چشمش خوار گردد شاه و شاهی

هنگامی که از زنگار گناه و دلبستگی‌های مادی پاک شود، پادشاهی و قدرت دنیوی در نظرش ناچیز می‌گردد.

نکته ادبی: دوده و زنگ استعاره از آلودگی‌های مادی و گناه است.

شود پالوده از طبع بهیمی به دست آرد کتبهای حکیمی

از خوی حیوانی پاک می‌شود و کتاب‌های حکمت را فرا می‌گیرد.

نکته ادبی: طبع بهیمی اشاره به غرایز حیوانی انسان دارد.

نخواهد هیچ اجسام زمین را همیشه جوید آیات برین را

دیگر به هیچ‌یک از اجسام زمینی میل ندارد و همیشه در پی حقایق آسمانی و والا است.

نکته ادبی: آیات برین اشاره به حقایق متعالی و معنوی است.

بلندی جوید آنجا نه مکانی و لیک از قدر و عز جاودانی

او به دنبال بلندی و مقام است، نه در مکان جغرافیایی، بلکه در عزت و ارزشِ جاودانی.

نکته ادبی: بلندی اینجا مفهوم انتزاعی و معنوی دارد.

چو رسته گردد از چنگال اضداد شود آنجا که او را هست میعاد

چون از چنگال تضادهای مادی رها شود، به آنجایی می‌رود که وعده‌گاه اصلی اوست.

نکته ادبی: اضداد اشاره به طبیعت مادی چهارگانه است که مدام در تضادند.

شود ماننده آن پیشینگان را کزیشان مایه آمد این جهان را

او شبیه به آن پیشینیان (فرشتگان یا عقول مجرده) می‌شود که مایه پیدایش این جهان بوده‌اند.

نکته ادبی: پیشینیان استعاره از عقول قدسی است.

چنین دان کردگارت را چنین دان بیفگن شک و دانش را یقین دان

آفریدگارت را این‌گونه بشناس؛ شک را از خود دور کن و به این دانش یقین پیدا کن.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم معرفت یقینی در برابر ظن.

مکن تشبیه او را در صفاتش که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش

خداوند را در صفاتش به مانند مخلوقات تشبیه نکن، چرا که ذات او از هرگونه تشبیه و همانندسازی پاک و منزه است.

نکته ادبی: این بیت به اصل «تنزیه» در کلام و عرفان اشاره دارد که خدا را از اوصاف بشری مبرا می‌داند.

بگفتم آنچه دانستم ز توحید خدای خویش را تمجید و تحمید

آنچه از توحید (یکتاپرستی) می‌دانستم گفتم؛ این سخن در ستایش و سپاسِ پروردگار من است.

نکته ادبی: تمجید به معنای بزرگداشت و تحمید به معنای ستایش است.