غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۶۵۳

بیدل دهلوی
ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی تا غافلی جمالی چون بنگری نقابی
هنگامهٔ خموشت چندین کتاب دارد یک حرف و صد بیانی یک شخص و صد خطابی
آزادی و تعلق فرصت شمار شوقت بوی سبک عنانی رنگ گران رکابی
آیینهٔ تعین حکم حباب دارد از یک عرق محیطی وز یک نفس سرابی
دل معنی غریبی است چشمی گشا و دریاب یک نقطه واری اما صد دفتر انتخابی
حیرت خیال پیماست عبرت قیامت آراست اینجا پر و تهی چیست پیمانهٔ حبابی
دانش اگر کمال است فهم خودت محال است دل غرق انفعال است یونان زیر آبی
افتاده است حیرت در عالم خیالات فرش بساط وهمی ، نی مخملی و خوابی
خواهی به عجز و تسلیم خواهی به ناز و مستی بر هر چه خواهی افزود صفر عدم حسابی
تدبیر علم و دانش تمهید نارساییست سر کو تهی نخواهی این رشته بر نتابی
بیدل که داد اینجا آگاهی از تو ما را ما عالم جنونیم ، تو مجلس شرابی