غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

بیدل دهلوی
آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن زین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن
داغ یأسم که به کیفیت شمع است اینجا آگهی سوختن و بستن چشم افسردن
فرصت هستی از ایمای تعین خجل است صرفهٔ نقد شرر نیست مگر نشمردن
پارسایی چقدر شرم فضولی دارد بال سعی مگس و ناله به عنقا بردن
مشت خاکیم کمینگاه هوایی که مپرس چه خیالست به پرواز عنان نسپردن
دل تنک حوصله و دشت تعلق همه خار یا رب این آبله را چند توان آزردن
چه توان کرد به هر بی جگری ها بیدل ناگزیریم ز دندان به جگر افشردن