غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۴۴۱

بیدل دهلوی
اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن افتادن ست آخر اطفال را دوبدن
از تیغ مرگ عاشق رنگ بقا نبازد عمر دوباره گیرد چون ناخن از بریدن
فقرست و نقد تمکین ، جاه ست وموج خفت از بحر بیقراری ، از ساحل آرمیدن
ارباب رنگ دایم محو لباس خویشند از داغ نیست ممکن طاووس را پریدن
بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب زندان بیقراران نبود جز آرمیدن