غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۱۶۰

بیدل دهلوی
عمری ست ز اسباب غنا هیچ ندارم چون دست تهی غیر دعا هیچ ندارم
تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجاد معذورم اگر جز من و ما هیچ ندارم
تشویق خیالات وجود و عدمم نیست چون رمز دهانت همه جا هیچ ندارم
یا رب چقدر گرم کنم مجلس تصویر سازم همه کوک است و صدا هیچ ندارم
چون شمع اگر شش جهتم پی سپر افتد غیر از سر خود در ته پا هیچ ندارم
وامانده یأسم که از این انجمن آخر برخاستنی هست و عصا هیچ ندارم
مغرور هوس می زیم از هستی موهوم فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
همکسوت اسباب حبابم چه توان کرد گر باز کنم بند قبا هیچ ندارم
شخص عدم از زحمت تمثال مبراست آیینه ! تو هیچم منما هیچ ندارم
بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم جز نام خدا نام خدا هیچ ندارم