غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۹۱۳

بیدل دهلوی
گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ شیشهٔ نشکسته باید خواست تاوانش ز سنگ
بر سر مجنون کلاهی گر نباشد گو مباش عزتی دیگر بود همچون نگیندانش ز سنگ
ناز پرورد خیال جور طفلانیم ما سایه دارد بر سر خود خانه وبرانش ز سنگ
با نگاهش بر نیاید شوخی خواب گران چون شرر بگذشت آخر تیر مژگانش ز سنگ
گر شرار ما به کنج نیستی قانع شود تا قیامت می کشد روغن چراغانش ز سنگ
مد احسانی که گردون بر سر ما می کشد هست طوماری که دارد مهر عنوانش ز سنگ
همچوگندم می کشد هرکس درین هفت آسیا آنقدر رنجی که بر می آورد نانش ز سنگ
سخت جانی چنگ اقبالیست با شاهین حرص تا کشد گوهر ندارد چاره میزانش ز سنگ
پای خواب آلود تمکین کسب مجنون مرا همچو کوه افتاد آخر گل به دامانش ز سنگ
حیف دل کز غفلتت باشد غبار اندود جسم می توان کردن به رنگ شیشه عریانش ز سنگ
شوق من بیدل درین کهسار پرافسرده کیست ناله ای دارم که می بالد نیستانش ز سنگ