غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۶

بیدل دهلوی
چیست هستی به آن همه آزار گل چشمی و ناز صد مژه خار
عیش مزد خیال نومیدی ست حسرتی خون کن و بهار انگار
نیست امروز قابل ترجیح حلقهٔ صحبتی به حلقهٔ مار
در ترش رویی انفعالی هست سرکه ناچار عطر آرد بار
دم پیری ز خود مشو غافل صبح را نیست در نفس تکرار
شاید آیینه ای ببار آید تخم اشکی به یاد جلوه بکار
حیرتت قدردان این چمن است رنگ ما نشکنی ، مژه مفشار
چون قلم عندلیب معنی را بال پرواز نیست جز منقار
سرکشی سنگ راه آزادی ست کوه ، صحراست ، گر شود هموار
نوسواد کتاب امیدم غافلم زانچه می کنم تکرار
خلوت بی تکلفی دارم که اگر وارسم ندارم بار
بیدل این باغ حیرت آبادست هر گل آنجاست پشت بر دیوار