غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۸۸۷

بیدل دهلوی
در لاف حلقه ر با مزن به ترانه های بیان کج که مباد خنده نما شود لب دعویت ز زبان کج
ز غرور دعوی سروvی به فلک می رسدت سری سر تیغ اگر به درآ وری که خم است پیش فسان کج
ز غبار جاده ی معصیت نشدیم محرم عافیت به کجاست منزل غافلی که فتد به راه روان کج
دل و دست باخته طاقتم سر وپای گمشده همتم قلم شکسته کجا برد رقم عرق به بنان کج
ستم است بر خط مسطر از خم و پیج لغزش خامه ات ره راست متهم کجی نکنی ز سعی عنان کج
به صلاح طینت منقلب نشوی زیان زدهء هوس که چو جنسهای دگر کسی نخرد کجی ز دکان کج
سر خوان نعمت عافیت نمکی است حرف ملایمش تو اگر از این مزه غافلی غم لقمه خور به دهان کج
خلل طبیعت راستان نشود کشاکش آسمان ز خدنگ جوهر راستی نبرد تلاش کمان کج
من بیدل از طرق ادب نگزیده ام ره دامنی که ز لغزش آبله زا شود قدم یقین به گمان کج