غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۷۸۹

بیدل دهلوی
ز انقلاب جسم ، دل بر ساز وحشت هاله نیست سنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست
درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست
پرتو هر شمع ، در انجام ، دودی می کند کاروان گر خود همه رنگ است ، بی دنباله نیست
عذر مستان گر فسون سامری باشد چه سود محتسب خرکره است ، ای بیخودان گوساله نیست
از غبار کسوت آزاداند مجنون طینتان غیر طوق قمری اینجا یک گریبان هاله نیست
صورت دل بسته ایم ، از شرم باید آب شد هیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست
سرمه جوشانده ست عشق ، از ما تظلم حرف کیست در نیستانی که آتش دیده باشد ناله نیست
هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل این نه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست