غزلیات

بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۴۰۶

بیدل دهلوی
بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریخت عنقا پری افشاندکه توفان مگس ریخت
مستغنی گشت چمن و سیر بهاریم بی بال و پریها چقدرگل به قفس ریخت
از تاب و تب حسرت دیدار مپرسید دردیده چوشمعم نگهی پر زد و خس ریخت
ازیک دو نفس صبح هم ایجاد شفق کرد هستی دم تیغی ست که خون همه کس ریخت .
روشنگر جمعیت دل جهد خموشی ست نتوان چو حباب آینه بی ضبط نفس ریخت
دنباله دو قلقل مینای رحیلیم ین باده جنون داشت که در جام جرس ریخت
بیدل ز فضولی همه بی نعمت غیبیم آب رخ این مایده ها، سیر و عدس ریخت