قصاید

ازرقی هروی

شمارهٔ ۳۲

ازرقی هروی
ایا بجود و بآزادگی بدهر مثل جهان بکلک تو و کف تو فکنده امل
چگونه رنجه نباشم برنج تو ؟ که مرا ز نعمت تو بود مغز استخوان بمثل
اگر ز فکرت تو دوش خواب خوش کردم چه من رهی ، چه پرستندگان لات و هبل
وگر خلاص تو امروز دیرتر بودی بجان بنده غم آورده بد پیام اجل
خدای عزوجل فضل کرد با تن تو بشکر کوش بپیش خدای عز وجل
سعادت تو ز بر دست گشت و نیک آورد که حلق خصم تو گیرد زمانه زیر بغل
نه دولتیست که آنرا بود هنوز و بال نه شادییست که آنرا بود هنوز بدل