دیوان اشعار - غزلیات

اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۷۱۱

اوحدی مراغه‌ای
آنکه میخواست مرا بیدل و بی یار شده زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده
اثری هم بکند زود یقین، می دانم گریه های شب این دیدهٔ بیدار شده
مددی نیست که دیگر به منش باز آرد آن ز پیش من دل خسته به آزار شده
ای رفیقان سفر، گر سر رفتن دارید همتی با من محبوس گرفتار شده
جان فدا کرده و چون باد هوا گشته سبک دل به غم داده و چون خاک زمین خوار شده
از غم آن تن همچون سمن و روی چو گل گل گیتی همه در دیدهٔ من خار شده
خرقه پوشیدنم از عشق چرا دارد باز؟ من بسوزانمش این خرقهٔ زنار شده
نظری بر من و بر درد من و زاری من ای به هجران تو من زارتر از زار شده
کار عشق تو بلاییست نبینی آخر؟ اوحدی را چو من اندر سر این کار شده