دیوان اشعار - غزلیات

اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۵۵۱

اوحدی مراغه‌ای
دل خود را به دیدار تو حاجت مند میدانم غم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم
مرا گویی: سر خود گیر و پایم بسته ای محکم عظیم آشفته ام، لیکن خلاص از بند میدانم
لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگز حدیث او نمیگویم بکس، هر چند میدانم
شبم یک بوسه فرمودی که: خواهم داد، لیکن من به بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند، میدانم
مرا هر دم ز پیش خود برانی چون مگس، لیکن نخواهم رفتن از پیشت، که قدر قند میدانم
تو می گویی: کزین پس من وفا ورزم، بلی خوبان بگویند این حکایت ها و نتوانند ، میدانم
همه دم، اوحدی، زین پس مده پند و ببین او را که چونش عاشقم با آنکه خیلی پند میدانم