دیوان اشعار - غزلیات

اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۵۱۷

اوحدی مراغه‌ای
منازل سفرت پیش دیده می آرم اگر چه هیچ به منزل نمی رسد بارم
گیاه مهر بروید ز خاک منزل تو که من ز دیده برو آب مهر می بارم
از آن به روز وداعت نهان شدم ز نظر کز آب چشم روان فاش میشد اسرارم
مجال آمدن و پای راه رفتن نیست که رخت خویش بر آن خاک آستان دارم
به روز گویمت: امشب به خواب خواهم دید چو شب شود همه شب تا به روز بیدارم
گرم به روز قرارست یا به شب بی تو ز روز وصل و شب صحبت تو بیزارم
به جای آنم، اگر بر دلم ببخشایند که دل بدادم و از درد بیدلی زارم
مرا به خوان وز درد فراق هیچ مپرس که آب دیده نیابت کند ز گفتارم
ببر ز من طمع طوع و بندگی، که هنوز بدان کمند که افگنده ای گرفتارم
بتاب دوزخ هجران تمام خواهم سوخت اگر سبک نبدی در بهشت دیدارم
تویی ز مردم چشمم عزیزتر، گر چه من از برای تو در چشم مردمان خوارم
دل از رکاب تو خالی نمی شود باری اگر چه نیست بر آن در چو اوحدی بارم