دیوان اشعار - غزلیات

اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۴۴۳

اوحدی مراغه‌ای
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟ یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟
دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم قصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش
چشم بربستم و از دیده و دل دور نه ای چون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟
گر شبی پیش خودم بار دهی بی اغیار بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش
از سر عربده برخیز و بر من بنشین تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش
کس چه داند که چه بر سینهٔ من می گذرد؟ من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش
اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش