دیوان اشعار - غزلیات

اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۲۴۱

اوحدی مراغه‌ای
سر عشق از خرد برون باشد عشق را پیشرو جنون باشد
چند گویی که: عشق بدبختیست؟ پس تو پنداشتی که چون باشد؟
گر تو بر خوان عشق خواهی بود خورشت خاک و باده خون باشد
رقت چشم آرزومندان اثر حرقت درون باشد
به نصیحت قرار کی گیرد؟ دل ، که از عشق بی سکون باشد
کی به شاخ غمش رسد دستی؟ که نه در زیر این ستون باشد
اوحدی، گر تو صد زبان داری عاشق بی درم زبون باشد