دیوان اشعار - غزلیات

انوری

غزل شمارهٔ ۳۲

انوری
کار دل از آرزوی دوست به جانست کار دل از آرزوی دوست به جانست
کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست
تا چه شود عاقبت که کار در آنست
تا چه شود عاقبت که کار در آنست
کرد ز جان و جهان ملول به جورم کرد ز جان و جهان ملول به جورم
کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه بیداد و جور جان جهانست
با همه بیداد و جور جان جهانست
با همه بیداد و جور جان جهانست
عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند
عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند در غم او عشوه سود و عمر زیانست
در غم او عشوه سود و عمر زیانست
در غم او عشوه سود و عمر زیانست
عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را
عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را روی سوی من کند که رسم فلانست
روی سوی من کند که رسم فلانست
روی سوی من کند که رسم فلانست
بلعجبی می کند که راز نگهدار بلعجبی می کند که راز نگهدار
بلعجبی می کند که راز نگهدار روی به خون تر چه روز راز نهانست
روی به خون تر چه روز راز نهانست
روی به خون تر چه روز راز نهانست
خصم همی گویدم که عاشق زاری خصم همی گویدم که عاشق زاری
خصم همی گویدم که عاشق زاری خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست
خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست
خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست
عاشقی ای انوری دروغ چگویی عاشقی ای انوری دروغ چگویی
عاشقی ای انوری دروغ چگویی راز دلت در سخن چو روز عیانست
راز دلت در سخن چو روز عیانست
راز دلت در سخن چو روز عیانست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضایِ اندوهناک و پرسشگرانه سبک خراسانی، به شرحِ شیدایی و رنجِ عاشق در برابر جفای معشوق می‌پردازد. شاعر در بند نخستین، از ناتوانیِ دل در برابر اشتیاق و سرگشتگی در سرنوشتِ مبهمِ عشق سخن می‌گوید و معشوق را هم‌زمان ستمگر و جانِ جهان می‌داند.

در بخش‌های دیگر، شاعر به حیله‌گریِ عشق و جهان اشاره دارد که با وعده‌های فریبنده، هستیِ عاشق را می‌ستانند. در نهایت، شعر با اعترافی درونی به پایان می‌رسد؛ جایی که شاعر می‌پذیرد با وجودِ کتمانِ راز، رسواییِ آشکار در کلام و سیمایِ او، گواهیِ روشن بر راستیِ عشقِ اوست و دیگر راهی برای پنهان‌کاری باقی نمانده است.

معنای روان

کار دل از آرزوی دوست به جانست کار دل از آرزوی دوست به جانست

تحملِ این همه آرزومندی برای دیدارِ دوست، تاب و توان از دلِ من ربوده و جانم را به لب آورده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «به جان آمدن» کنایه از بی‌طاقت شدن و به نهایتِ رنج رسیدن است.

کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست

نمی‌دانم سرانجامِ این اشتیاق و کارِ دل چه خواهد شد، تنها می‌دانم که تمامِ هستی و سرنوشتِ من در این دلبستگی نهفته است.

نکته ادبی: واژه «عاقبت» در اینجا به معنای فرجام و نتیجه‌یِ محتومِ کار است.

کار دل از آرزوی دوست به جانست کار دل از آرزوی دوست به جانست

تحملِ این همه آرزومندی برای دیدارِ دوست، دیگر برای دلِ من ممکن نیست و به مرزِ نابودی رسیده است.

نکته ادبی: به جان آمدن کنایه از رسیدن به لبِ مرگ و ستوه آمدن است.

کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست

دلم از آرزوی دوست به لب رسیده است و نمی‌دانم فرجامِ این کار که چنین درگیرِ آن شده‌ام، چه خواهد بود.

نکته ادبی: تکرار واژه کار در انتهای مصرع دوم برای تأکید بر اضطرابِ مبهمِ شاعر است.

تا چه شود عاقبت که کار در آنست

نمی‌دانم عاقبتِ این عشقی که در آن درگیرم، به کجا ختم خواهد شد.

نکته ادبی: این بیت بخشی از بیت قبل است و به تداومِ ابهام در سرنوشتِ عاشق اشاره دارد.

تا چه شود عاقبت که کار در آنست

عاقبتِ این عشقِ دردناک و پرکشمکش چه خواهد بود و چه سرنوشتی در انتظارم است؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش برای بیانِ تشویشِ خاطر.

کرد ز جان و جهان ملول به جورم کرد ز جان و جهان ملول به جورم

معشوق با ستمگری‌هایش مرا از زندگی و دنیای خود بیزار و خسته کرده است.

نکته ادبی: ملول به معنای دلتنگ و خسته است.

کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه بیداد و جور جان جهانست

او با اینکه با ظلم و بیدادِ خود مرا از هستی بیزار کرده، اما همچنان جانِ جهان و مظهرِ زیباییِ گیتی است.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیبِ اضافی برای توصیفِ معشوق به عنوانِ هستی‌بخش و روحِ عالم است.

با همه بیداد و جور جان جهانست

با وجود تمامِ ستمگری‌های معشوق، او همچنان جانِ جهان و کانونِ هستی است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عشق؛ یعنی رنج‌دهنده بودن و در عین حال محبوب بودن.

با همه بیداد و جور جان جهانست

او با تمامِ جفاهایش، همچنان جانِ جانان و سرآمدِ جهانیان است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ معشوق که علی‌رغمِ ستم، همچنان عزیز است.

عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند

معشوق همچون روزگار، با عشوه و فریب، سرمایه‌ی عمرِ آدمی را به تاراج می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به جهان؛ هر دو فریبنده و عمرستان هستند.

عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند در غم او عشوه سود و عمر زیانست

معشوق با فریب و عشوه عمرِ مرا می‌گیرد؛ در این مسیر، عشوه برای او سود و برای من زیانِ جان است.

نکته ادبی: صنعتِ تضاد میان سود (برای او) و زیان (برای عاشق).

در غم او عشوه سود و عمر زیانست

فریبِ او برایش منفعت دارد و برای منِ عاشق، باختنِ تمامِ عمر است.

نکته ادبی: تأکید بر خسرانِ همیشگیِ عاشق در بازیِ عشق.

در غم او عشوه سود و عمر زیانست

در عشقِ او، فریب‌کاری معشوق سودمند و عمرِ من در حالِ نابودی است.

نکته ادبی: توصیفِ نابرابری در معامله‌ی عشق.

عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را

هرگاه عشق، رنگی از خون به اشکم می‌دهد، آن اشک به سوی من بازمی‌گردد و مرا لو می‌دهد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است و رنگِ خون گرفتنِ آن، کنایه از شدتِ گریه و اندوه است.

عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را روی سوی من کند که رسم فلانست

عشق با رنگین کردنِ اشک‌هایم، مرا رسوا می‌کند و گویی به همه می‌گوید این اشک متعلق به فلان عاشقِ دل‌خسته است.

نکته ادبی: تشخیص دادن (انسان‌انگاری) عشق که گویا عاملی هوشمند است و عاشق را رسوا می‌کند.

روی سوی من کند که رسم فلانست

اشک‌های من چنان با من سخن می‌گویند که گویی نامِ معشوق را بر زبان می‌آورند.

نکته ادبی: کنایه از آشکار شدنِ رازِ عشق توسطِ علائمِ ظاهری.

روی سوی من کند که رسم فلانست

گریه‌های من نشانه‌ای است که همگان را به سمتِ رسواییِ من می‌کشاند.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ اشک به عنوانِ شاهدِ خیانت‌کارِ عاشق.

بلعجبی می کند که راز نگهدار بلعجبی می کند که راز نگهدار

عجیب است که عشق، رازدار نیست و مرا وادار می‌کند تا چهره‌ی خون‌آلودم را نشان دهم.

نکته ادبی: بلعجبی به معنای شگفتی و امرِ عجیب است.

بلعجبی می کند که راز نگهدار روی به خون تر چه روز راز نهانست

شگفتا که با وجودِ پنهان‌کاری، صورتِ خون‌آلودم در روشناییِ روز، رازِ پنهانم را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: روزِ راز نهان کنایه از افشاگریِ زمانه و ظاهر شدنِ حقیقت در میانِ مردم است.

روی به خون تر چه روز راز نهانست

صورتِ آشفته و خون‌آلودم، رازِ درونم را در روزِ روشن برملا می‌سازد.

نکته ادبی: استعاره از چهره‌ی عاشق که سندِ آشکارِ عشقِ اوست.

روی به خون تر چه روز راز نهانست

چهره‌ام در روزِ روشن، همچون رازی است که همگان آن را می‌خوانند.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانیِ عاشق در کتمانِ احوالِ درونی.

خصم همی گویدم که عاشق زاری خصم همی گویدم که عاشق زاری

دشمن و رقیبم به من می‌گوید که تو عاشقِ زاری هستی و این را می‌دانم.

نکته ادبی: خصم در اینجا به معنای رقیبِ عشقی یا منتقدِ دلسوزِ مصلحت‌بین است.

خصم همی گویدم که عاشق زاری خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست

چرا بیهوده ادعای خجالت و شرم می‌کنم، در حالی که همه می‌دانند حالم چنان است که می‌گویند؟

نکته ادبی: لعب الخجل به معنای ادای خجالت درآوردن است.

خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست

تلاشِ من برای پنهان کردنِ عشق، بیهوده است زیرا همه از حالِ من باخبرند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ تظاهر و ریا در عاشقی.

خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست

چرا خود را به شرم و حیا می‌زنم در حالی که وضعیتم آشکار است؟

نکته ادبی: سؤالی انکاری برای تأکید بر رسواییِ عاشق.

عاشقی ای انوری دروغ چگویی عاشقی ای انوری دروغ چگویی

ای انوری، چرا ادعای عاشقی می‌کنی و دروغ می‌گویی که رازداری؟

نکته ادبی: خطابِ شاعر به خویشتن (تخلص‌گویی) برای نکوهشِ ریاکاریِ خود.

عاشقی ای انوری دروغ چگویی راز دلت در سخن چو روز عیانست

ای انوری، چرا از عاشقی سخن می‌گویی و رازِ دلت در کلامت مانندِ روز روشن، آشکار است؟

نکته ادبی: تشبیه آشکار شدنِ راز به روشناییِ روز؛ صراحتِ بیان.

راز دلت در سخن چو روز عیانست

رازِ درونت در شعرهایت چنان هویداست که نیازی به کتمان نیست.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ کلام در فاش کردنِ اسرارِ درونی.

راز دلت در سخن چو روز عیانست

تو در کلامت حقیقت را برملا می‌کنی و عاشقی‌ات مثل روز روشن است.

نکته ادبی: این بیت پایان‌بندیِ منطقی برای اثباتِ شکستِ عاشق در پنهان‌کاری است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عشوه دهد چون جهان

تشبیه معشوق به جهان به دلیلِ فریبندگی و نابود کردنِ عمر انسان.

متناقض‌نما (پارادوکس) بیداد و جور جان جهانست

در کنار هم آوردن ظلم و ستم با جانِ جهان بودنِ معشوق که نشان‌دهنده‌ی کششِ متناقضِ عاشق است.

تشخیص عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را

عشق به عنوان عاملی هوشمند تصویر شده که با تغییرِ رنگِ اشک، عاشق را رسوا می‌کند.

کنایه به جانست

کنایه از رسیدن به لبِ مرگ و نهایتِ استیصال.

تضاد عشوه سود و عمر زیانست

تقابل میان سودِ معشوق در فریب و زیانِ عاشق در از دست دادنِ عمر.