دیوان اشعار - غزلیات

انوری

غزل شمارهٔ ۷

انوری
از دور بدیدم آن پری را از دور بدیدم آن پری را
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را
آن رشک بتان آزری را
آن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض داده در مغرب زلف عرض داده
در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را
صد قافله ماه و مشتری را
صد قافله ماه و مشتری را
بر گوشهٔ عارض چو کافور بر گوشهٔ عارض چو کافور
بر گوشهٔ عارض چو کافور برهم زده زلف عنبری را
برهم زده زلف عنبری را
برهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشته جزعش به کرشمه درنوشته
جزعش به کرشمه درنوشته صد تختهٔ تازه کافری را
صد تختهٔ تازه کافری را
صد تختهٔ تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نموده لعلش به ستیزه در نموده
لعلش به ستیزه در نموده صد معجزهٔ پیمبری را
صد معجزهٔ پیمبری را
صد معجزهٔ پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابرو تیر مژه بر کمان ابرو
تیر مژه بر کمان ابرو برکرده عتاب و داوری را
برکرده عتاب و داوری را
برکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بسته بر دامن هجر و وصل بسته
بر دامن هجر و وصل بسته بدبختی و نیک اختری را
بدبختی و نیک اختری را
بدبختی و نیک اختری را
ترسان ترسان به طنز گفتم ترسان ترسان به طنز گفتم
ترسان ترسان به طنز گفتم آن مایهٔ حسن و دلبری را
آن مایهٔ حسن و دلبری را
آن مایهٔ حسن و دلبری را
کز بهر خدای را کرایی؟ کز بهر خدای را کرایی؟
کز بهر خدای را کرایی؟ گفتا به خدا که انوری را
گفتا به خدا که انوری را
گفتا به خدا که انوری را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار انوری، توصیف‌گرِ سیمای دلربای معشوق و تأثیرِ سحرآمیزِ جمالِ او بر شاعر است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیکِ ادبی، زیباییِ معشوق را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویی او برتر از تمامِ بتانِ اساطیریِ تاریخ است. فضا آکنده از حیرت و ستایش است و شاعر با نگاهی عاشقانه و در عین حال کنجکاوانه به این تماشایِ خیره‌کننده می‌نگرد.

در پایان، شعر از فضایِ توصیفیِ محض به سوی یک گفتگویِ کوتاه و هوشمندانه حرکت می‌کند. شاعر در قالبِ پرسشی طنزآمیز و عاشقانه، هویتِ معشوق را جویا می‌شود و معشوق نیز در پاسخی رندانه و غافلگیرکننده، خود را متعلق به شاعر (انوری) می‌داند که این تخلصِ هنرمندانه، پیوند میانِ عاشق و معشوق را در عالمِ شعر جاودانه می‌سازد.

معنای روان

از دور بدیدم آن پری را از دور بدیدم آن پری را

از دور آن موجودِ زیبارویِ پری‌گونه را دیدم که زیبایی‌اش حتی بت‌هایِ تراشیده‌یِ آزر (پدر ابراهیم) را به حسرت وامی‌دارد.

نکته ادبی: آزر نام پدر یا عموی حضرت ابراهیم است که بت‌تراش بود و بت‌هایِ او در ادبیاتِ فارسی نمادِ زیبایی و ظرافتِ ساختاری هستند.

از دور بدیدم آن پری را از دور بدیدم آن پری را

در فاصله‌ای از دور، آن معشوق پری‌وش و زیبا را مشاهده کردم.

نکته ادبی: پری در ادبیات فارسی نماد زیباییِ فرازمینی و خیره‌کننده است.

از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را

همان کسی که زیبایی‌اش باعث حسادتِ بت‌های خوش‌تراشِ آزر (پدر ابراهیم که بت‌تراش بود) می‌شود.

نکته ادبی: آزر نماد بت‌تراشی و زیبایی‌های ساختگی اما کامل است؛ رشک بردن به معنای حسادت کردن است.

آن رشک بتان آزری را

همان کسی که زیبایی‌اش باعث حسادتِ بت‌های خوش‌تراشِ آزر می‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تاکید بر مفهوم بت‌وارگی و زیبایی خیره‌کننده معشوق است.

آن رشک بتان آزری را

همان کسی که زیبایی‌اش باعث حسادتِ بت‌های خوش‌تراشِ آزر می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوت ماهوی این معشوق با بت‌های ساخته دست بشر.

در مغرب زلف عرض داده در مغرب زلف عرض داده

گویی زلفِ سیاه او که همچون مغرب (محل غروب) تاریک است، جلوه‌گاهِ زیبایی‌ها شده است.

نکته ادبی: مغرب استعاره از تیرگی زلف و محل پنهان شدن نور است.

در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را

زلفی که صدها قافله از ماه و مشتری (ستاره‌ها) را در خود جای داده و به نمایش گذاشته است.

نکته ادبی: ماه و مشتری نماد درخشندگی هستند که در سیاهی زلف پنهان یا جلوه‌گر شده‌اند.

صد قافله ماه و مشتری را

صد قافله از ماه و ستاره در زلف او خودنمایی می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق در کثرت زیبایی‌ها که در زلف معشوق گرد آمده‌اند.

صد قافله ماه و مشتری را

صدها ستاره درخشان در سیاهی زلف او دیده می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلی میان سیاهی زلف و درخشش ستارگان.

بر گوشهٔ عارض چو کافور بر گوشهٔ عارض چو کافور

بر گوشه چهره‌اش که همچون کافور (سفید و درخشان) است.

نکته ادبی: کافور نماد سپیدیِ خالص و درخشندگی است که با عارض (گونه/صورت) ترکیب شده است.

بر گوشهٔ عارض چو کافور برهم زده زلف عنبری را

بر روی گونه‌ای سپید، زلفانِ خوش‌بو و عنبرینش را پریشان کرده است.

نکته ادبی: عنبرین صفتی برای موی سیاه و خوش‌بو است که با سفیدیِ عارض تضاد دارد.

برهم زده زلف عنبری را

زلفِ عنبربوی خود را بر چهره پریشان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به رایحه خوش و رنگ تیره مو که بر رخسار افتاده است.

برهم زده زلف عنبری را

موهای خوش‌بوی خود را آشفته کرده است.

نکته ادبی: تاکید بر آشفتگیِ زلف که بر سپیدی چهره افتاده است.

جزعش به کرشمه درنوشته جزعش به کرشمه درنوشته

لب‌های سیاه و براقش (همچون سنگ جزع) با ناز و عشوه، کفر و بی‌دینی را به تصویر کشیده است.

نکته ادبی: جزع سنگی سیاه است و به لبِ معشوق تشبیه شده که با کرشمه، عاشق را به کفر (عشق) می‌کشاند.

جزعش به کرشمه درنوشته صد تختهٔ تازه کافری را

لب‌های سیاه و زیبایش صدها تابلوی جدید از کفر (زیباییِ فریبنده) ترسیم کرده است.

نکته ادبی: تخته کافری استعاره از زیبایی‌هایی است که عاشق را از دین و عقل دور می‌کند.

صد تختهٔ تازه کافری را

صدها جلوه از کفر و زیبایی در لب‌هایش دیده می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر قدرتِ فریبندگیِ لب‌های معشوق.

صد تختهٔ تازه کافری را

صدها نشان از فتنه و آشوب در لب‌های اوست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ کفرآمیز بودنِ زیباییِ معشوق.

لعلش به ستیزه در نموده لعلش به ستیزه در نموده

لب‌های سرخِ لعل‌گونش با ناز و ستیزه، صدها معجزه پیامبرانه را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است که در اینجا با معجزه تضاد و تناسب دارد (زیبایی فرابشری).

لعلش به ستیزه در نموده صد معجزهٔ پیمبری را

لب‌هایش با زیباییِ خیره‌کننده، نشانه‌هایی از قدرتِ الهی و معجزه را به نمایش گذاشته است.

نکته ادبی: ستیزه در اینجا به معنای دلبریِ سرکش و مغرورانه است.

صد معجزهٔ پیمبری را

معجزاتِ لب‌های او، فراتر از تصورات عادی است.

نکته ادبی: اشاره به اوجِ زیبایی لب معشوق که گویی معجزه می‌کند.

صد معجزهٔ پیمبری را

لب‌هایش چون معجزه‌ای برای پیامبران است.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ سرخی و گیرا بودن لب.

تیر مژه بر کمان ابرو تیر مژه بر کمان ابرو

مژه‌هایش همچون تیری بر کمانِ ابرو قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه مژه به تیر و ابرو به کمان، از پرکاربردترین تشبیهات ادبی است.

تیر مژه بر کمان ابرو برکرده عتاب و داوری را

مژه‌ها بر کمان ابرو قرار گرفته و به قصدِ قهر و دعوا با عاشق، آماده شده‌اند.

نکته ادبی: عتاب و داوری اشاره به نگاهِ قهرآمیز و تندِ معشوق دارد.

برکرده عتاب و داوری را

آماده پرتاب تیرِ مژه برای عتاب و دعوا است.

نکته ادبی: استعاره از نگاهِ غضب‌آلود معشوق که عاشق را هدف قرار داده است.

برکرده عتاب و داوری را

مژه‌هایش برای جنگ با عاشق آماده شده‌اند.

نکته ادبی: ادامه استعاره‌ی جنگ و تیراندازی با چشم.

بر دامن هجر و وصل بسته بر دامن هجر و وصل بسته

او دامنِ هجر (دوری) و وصل (نزدیکی) را به هم گره زده است.

نکته ادبی: دامن بستن کنایه از تسلط داشتن بر شرایط یا درگیر بودن با آن‌هاست.

بر دامن هجر و وصل بسته بدبختی و نیک اختری را

او سرنوشتِ بدبختی و خوش‌بختی را در دستان خود گرفته است.

نکته ادبی: نیک‌اختری (خوش‌اقبالی) و بدبختی با هم ترکیب شده‌اند تا قدرت معشوق را نشان دهند.

بدبختی و نیک اختری را

هم بدبختی و هم خوش‌بختی در اختیار اوست.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه سرنوشتِ عاشق به دست اوست.

بدبختی و نیک اختری را

نیک‌اختر و بداختر بودن در دست اوست.

نکته ادبی: استعاره از تاثیر عمیق معشوق بر زندگی عاشق.

ترسان ترسان به طنز گفتم ترسان ترسان به طنز گفتم

در حالی که ترسان و لرزان بودم، با لحنی طنزآمیز و رندانه به او گفتم.

نکته ادبی: طنز در اینجا به معنای گفتگوی زیرکانه و کنایه‌آمیز است.

ترسان ترسان به طنز گفتم آن مایهٔ حسن و دلبری را

به آن کسی که مایه و منبعِ زیبایی و دلبری است، گفتم.

نکته ادبی: مایه حسن کنایه از معشوق است که زیبایی مطلق است.

آن مایهٔ حسن و دلبری را

به آن منبعِ زیبایی گفتم.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ معشوق.

آن مایهٔ حسن و دلبری را

به آن عزیزِ دل گفتم.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به معشوق در پایانِ شعر.

کز بهر خدای را کرایی؟ کز بهر خدای را کرایی؟

پرسیدم: برای رضای خدا بگو، تو از آنِ کیستی؟

نکته ادبی: کز بهر خدای را کنایه از قسم دادن برای حقیقت‌گویی است.

کز بهر خدای را کرایی؟ گفتا به خدا که انوری را

او در پاسخ گفت: به خدا قسم که من از آنِ انوری هستم.

نکته ادبی: تخلص شاعر و گره‌خوردنِ پاسخ معشوق به نام او.

گفتا به خدا که انوری را

پاسخ داد که من متعلق به انوری هستم.

نکته ادبی: پایانِ رندانه و هوشمندانه شعر.

گفتا به خدا که انوری را

به خدا سوگند که من از آنِ انوری هستم.

نکته ادبی: اثباتِ تعلقِ معشوق به شاعر.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عارض چو کافور

تشبیه گونه و صورت معشوق به کافور که نماد سفیدی و درخشندگی است.

استعاره تیر مژه بر کمان ابرو

تشبیه مژگان به تیر و ابرو به کمان برای القای مفهوم حمله و غلبه معشوق بر عاشق.

کنایه مغرب زلف

کنایه از سیاهیِ موی معشوق که مانند مغرب، نور و روشنایی را در خود پنهان می‌کند.

تلمیح بتان آزری

اشاره به داستان ابراهیم و آزر و بت‌تراشی او که نماد زیبایی‌های ساختگی اما بی‌جان است.

تخلص انوری

استفاده هوشمندانه از نام شاعر در بیت پایانی به عنوان پاسخِ معشوق.