رباعیات
شمارهٔ ۱۳۸
امیر محمد معزی
بگرفت شها قضای بد دامن من
تا لشکر غم نشست پیرامن من
گر خست به تیر تو دل روشن من
بخت تو نگاه داشت جان در تن من