غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۵۸

امیر محمد معزی
آن صنم کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی بر سر سرو روان شمس و قمر دارد همی
حلقه های زلف او عمدا کند زیر و زبر تا دل و جان مرا زیرو زیردارد همی
تلخ گفتار است و شیرین لب نگارین روی من وین عجب بنگر که زهر اندر شکر دارد همی
آیت و اللیل بر خواند همی شمس الضحاش تا نقاب از آیت والْفجر بردارد همی
آتش عشقش ببرده است آب رویم تا مرا لب از آتش خشک و چشم از آب تر دارد همی
گر نخواهد تا غنی گردد ز سیم و زر چرا اشک من چون سیم و رخسارم چو زر دارد همی