غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۵۲

امیر محمد معزی
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستی وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی
گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش زلف جان آشوب پس بر گل چرا پیراستی
من ز یزدان دوش دیدارت به حاجت خواستم تو چرا امروز آشوب دل من خواستی
بی مشاطه آینه بنهادی اندر بیش روی خویشتن را چون عروس جلوگی آراستی
پیشه کردی بامدادان ساحری و دلبری دلبری در جیب داری ساحری در آستی
ای مه ناکاسته تا نور بفزایی همی ماه و مهر تو نگیرد در دل من کاستی
من همه مهر تو جستم تو جفای من مجوی با تو کردم راستی با من مکن ناراستی