غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۵۰

امیر محمد معزی
ختنی وار رخ خوب بیاراسته ای چگلی وار سر زلف بپیراسته ای
این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست گرنه آشوب و بلای دل من خواسته ای
باغبانی ز که آموخته ای جان پدر که سمن برگ به شمشاد بیاراسته ای
گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش خوشتر از عمر گرانمایه و از خواسته ای
همه قصد تو به تاراج دل و جان من است بامدادان مگر از خانه مرا خواسته ای