غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۳۸

امیر محمد معزی
ای پسر ما دل ز تو برداشتیم بار عشق تو به تو بگذاشتیم
تا تو ما را دوست از دل داشتی ما تو را چون جان و دل پنداشتیم
چون تو برگشتی و دل برداشتی از تو برگشتیم و دل برداشتیم
ما همین پنداشتیم از تو نخست هم چنان آمد که ما پنداشتیم
تا کی از بدمهری و بیگانگی ما تو را بیگانه وار انگاشتیم
چند از این قلاشی و ناداشتی ما نه قلاشیم و نه ناداشتیم
مهر خرسندی کنون بر دل زدیم تخم صبر اندر دل و جان کاشتیم
بر سرکوی تو خواندیم این غزل رخت بر بستیم و دل برداشتیم