غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۳۵

امیر محمد معزی
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم در خصومت بر خویشتن فراز کنم
زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم نه ممکن است که من خود زعشق باز کنم
زیاد روی خداوند آن دو زلف سیاه چو نام عشق بود من سخن دراز کنم
گرش ببینم و دستم به زلف او نرسد به چشم با سر زلفش ز دور راز کنم
نیوفتد سخنش در برابر سخنم که او حدیث زناز و من از نیاز کنم