غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۳۳

امیر محمد معزی
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را من تو را بنده شدم گرچه به اصل آزادم
هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد نکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم
من به یک روز تو را یادکنم سیصد بار تو به صد روز بیک بار نیاری یادم
تا تو را نالهٔ زیردست و مرا نالهٔ زار تو به کف باده همی گیری و من بر بادم
گر به دنیا و به دین مرد همی گیرد نام دین و دنیا به سرکار تو اندر دادم