غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۲۸

امیر محمد معزی
ای داده روی خوب تو خورشید را نظام ای گشته عالمی به سر زلف تو غلام
بر ماه لاله داری و بر لاله سلسله هرگز که دید سلسله بر مه ز عود خام
در زیر سایهٔ سر زلفین عارضت کالْبدْر فی الریٰاحین والشمس فی الغمام
ای روی تو چو لاله و قد تو همچو سرو وی خال تو چو دانه و زلف تو همچو دام
روی از رهی نتابی و در بنده ننگری ای بی وفای کم خرد آخر کم از سلام
خونم حرام دانی و بوسه حرام چیست می ننگری که بوسه حلال است و خون حرام
گر باد صبحدم به تو آرد پیام من زنهار تا نگیری آزار از آن پیام
هرگز بود که باز خرامی به سوی من بر کف گرفته ساغر و بر لب نهاده جام
تو باده نوش کرده و من گفته مر تورا یا ایها الغزال تنشا لک المدام