غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۲۵

امیر محمد معزی
دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر کز برون گل بود و مشک و از درون می بود و شیر
رخ چو آب اندر شراب و تن چو خز اندر سمن لب چو لعل اندر نبات و پر چو سیم اندر حریر
دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در زلف و ابرو چون کمان و غمزه و بالا چو تیر
دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا نازکی بس دلفریب و چابکی بس دلپذیر
من درو چشمی زدم چونانکه بی شرمان زنند او زشرم آتش پراکند از بر بد ر منیر
چون بیامد گفتم ای کرده دلم زیر و زبر جور بر آن کت همی بیرون فرستد خیر خیر
ماه برگیرد بدان زلف کمندت چون کمر حور درگیرد بدان گرد سمندت چون عبیر