غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۱۳

امیر محمد معزی
امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد
او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته دارد
صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد
جانم ببرد گر ز پی نرد بتازد زیرا که ا از آغاز تو را باخته دارد
صد سلسله دارد ز شبه ساخته برسیم وان سلسله گویی که مرا ساخته دارد