غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۱۲

امیر محمد معزی
امروز بت من سر پیکار ندارد جز دوستی و عذر و لطف کار ندارد
بشکفت رخم چون گل بی خار ز شادی زیرا که گل صحبت او خار ندارد
با گریه شد این چرخ گهربار که آن بت بی خنده همی لعل شکربار ندارد
زلفش همه مشک است و چنان مشک دلاویز کم جوی ز عطار که عطار ندارد
بربود دلم زلفش و بیم است که آن زلف زنهار خورد با من و زنهار ندارد
در شهر دلی نیست وگر هست کدام است کاو در شکن زلف گرفتار ندارد
ماهی است که مشک تبت و لالهٔ خود روی با زلف و رخش قیمت و مقدار ندارد
چون غمز ه کند نرگس او هیج مشعبد با نرگس او رونق بازار ندارد
من بنده ی آن ماه که در جان و دل خویش جز بندگی شاه جهاندار ندارد
سلطان جهانگیر ملکشاه جوان بخت شاهی که به شاهی و هنر یار ندارد