غزلیات

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۱

امیر محمد معزی
بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا به سرکش آنچه بلا و الم به سرکشدا
غلام ساقی خو یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا
چو تیغ باده بر آهیجم از میان قدح زمانه باید تا پیش من سپر کشدا
چه زر و سیم و چه خاشاک پیش من آن روز که از میانه ی سیماب آب زر کشدا
خوش است مستی و آن روزگار بیخبری که چرخ غاشیهٔ مرد بیخبرکشدا
در نشست من آنگه گشاده تر باشد که مست گردم و ساقی مرا به در کشدا
اگر به ساغر دریا هزار باده کشم هنوز همت من ساغر دگر کشدا