قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۳۶۴

امیر محمد معزی
بت من است نگاری که قامت و دل آن ز راستی و ز ناراستی است تیر و کمان
اگر میان کمان آشکاره باشد تیر نهاده است کمان در میان تیر نهان
اگر نه چشم من و چشم یار کردستند ز بهر دوستی و مهر بیعت و پیمان
چرا فرستد آن آب خویشتن سوی این چرا فرستد این خواب خویشتن سوی آن
اگر نه زلفش چوگان شد و زنخدان گوی دلم چو گوی چرا کرد و پشت چون چوگان
به شام رفت و ز تیغش به روم بود خروش به روم رفت و ز سهمش به مصر بود فغان
چو روم و شام کند هند را به سال دگر اگر شود سوی هندوستان و ترکستان
ایا شهی که ز عدل تو بس عجب نبود اگر به آبخور آیند غرم و شیر ژیان
شه زمانه و سلطان روزگار تویی که خوار شد به تو کفر و عزیز شد ایمان
به هیچ معنی واجب نگردد استغفار بر آن کسی که تو را شاه خواند و سلطان
تو آن شهی که تو را هر زمان به داد و دهش همی درود فرستد روان نوشروان
تو آن شهی که فلک تا تو را همی بیند نکرد و هم نکند بی مراد تو دوران
تو آن شهی که بر افلاک برد و کوکب را نبود و هم نبود بی سعادت تو قران
برای فتح تو برهان چو خواهد از من کس بس است رایت و رای تو فتح را برهان
ز باد قهر تو ریحان شود فسرده و خشک به یاد عدل تو بر شوره بشکفد ریحان
شود ز قهر تو آسان دشمنان مشکل شود ز مهر تو دشوار دوستان آسان
دبیر چرخ اگر دشمنی بود به مثل که بر عداوت تو تیر برنهد به کمان
عجب نباشد اگر باز پس رود تیرش کند زمانه ز سوفار تیر او پیکان
خدایگانا در شکر و در پرستش تو قضاگشاده زبان است و بخت بسته میان
تراست هرچه در اسلام هست با قیمت تو راست هرچه در آفاق هست آبادان
به تیغ تیز تویی خصم بند و شهرگشای به دست رادتویی مال بخش و ملک ستان
زخون دشمن کردی عقیق رنگ حسام عقیق رنگ کن اکنون قدح ز خون رزان