قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۲۷۶

امیر محمد معزی
خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ به عدل چون عمری و به هوش چون هوشنگ
نه ای بهار و بهاری چو کرد خواهی بزم نه ای هژیر و هژیری چو کرد خواهی چنگ
خدنگ فخرکند بر درخت صندل و عود از آن قبل که بود تیر تو ز چوب خدنگ
پلنگ، کبر کند سال و ماه بر دد و دام از آن قبل که جناغت بود ز چرم پلنگ
حسام تو ز تن دشمنان رباید جان پیام تو ز دل دوستان زداید زنگ
هرآنگهی که تو آهنگ تیغ تیزکنی اجل به جان بداندیش تو کند آهنگ
شهنشها ملکا خسروا خداوندا تویی نتیجهٔ اقبال و مایهٔ فرهنگ
درخت و باغ تو گردد میان مجلس تو جو نوبهار به بوی و چو آفتاب به رنگ
ز بس بدایع نقش و نگار گوناگون بهار خانهٔ چین است و صورت ارژنگ
بدین درخت و بدین باغ شادمانی کن همی شنو به سعادت خروش بربط و چنگ
فرشتگان خدا از فلک همی گویند خجسته باد تو را میهمانی سرهنگ
همیشه باد تو را در سرور بزم شتاب همیبثبه باد تو را بر سریر ملک درنگ
چنین و بهتر از این باش با هزاران سال جهان گشاده به تیغ و قدح گرفته به چنگ