قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۱۴۷

امیر محمد معزی
فرخنده باد عید شهنشاه دادگر سلطان شرق و غرب و شهنشاه بحر و بر
صاحبقران عالم و دارندهٔ زمین آموزگار دولت و فرماندهٔ بشر
شاهی که هست در شرف و اصل خویشتن افراسیاب صورت و آلب ارسلان گهر
سلطان عادل است و جهان جمله آن اوست واندر کمال و عقل جهانی است مختصر
بگشاد بخت فرخ او پر و بال خویش فتح است زیر بالش و عدل است زیر پر
عالم به دست اوست گمان می برم که هست یکدست او قضا و دگر دست او قدر
بس شاه و میرلشکر و بس خصم جنگجوی کز دولت و سعادت سلطان دادگر
آن شاه شد مسخر و آن میر شد رهی آن خصم شد مزور و آن جنگ شد هدر
شاها تو را خدای هنر داد و بخت نیک زیرا که بخت نیک بود مایهٔ هنر
با جان بی بصر نبود هیچکس عزیز جان است خدمت تو و دیدار تو بصر
خواهد که جان خویش فروشد به زر و سیم هر خسروی که نام تو خواند ز سیم و زر
دیدار توست حج همه خلق روز عید ایوان توست کعبه و درگاه تو حجر
از صد هزار حج پذیرفته بهترست این عدل کردن تو و این همت و نظر
گرچه ز بهر طاعت و خشنودی خدا هستند حاجیان به سوی کعبه راهبر
پیش تو آمدی به زیارت هزار بار گر سنگ کعبه راه پرستی و جانور
عیدت به فال نیک بشارت همی دهد کامسال کار توست همه نصرت و ظفر
بر خور همی ز شادی و شاهی و خرمی کز صد هزار عید چنین برخوری دگر
جاوید شاد باش و خداوند و شاه باش عالم همی گذار و ز عالم مکن گذر
کین توز و دین فروز و طرب ساز و خصم سوز زر بخش وجود پرور و می گیر و نوش خور