قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۹۶

امیر محمد معزی
بقای شهریار تاجور باد پناهش کردگار دادگر باد
دلیلش دولت و بخت جوان باد ندیمش نصرت و فتح و ظفر باد
ز رزم شاه در مشرق نشان باد ز بزم شاه در مغرب خبر باد
خدنگ شاه را هنگام رفتن ز مرگ دشمنان پیکان و پر باد
کجا بندد کمر بر کین دشمن میان دشمنش همچون کمر باد
بر آن گونه که شارستان لوط است حصار خصم او زیر و زبر باد
به نعمت مختصر شد خصم سلطان کنون زین پس به دولت مختصر باد
ز خشم شاه چشم خصم کورست ز کوس شاه گوش خصم کر باد
شه آفاق هست اندر خراسان نهیب و بیم او در کاشْغر باد
هر آن کوکب کزو باشد سعادت به سوی طالع شاهش نظر باد
شعار دیدهٔ شاهی و شادی مبارک رای تو همچون بصر باد
چو آبی کاندرو آتش فروزد ز خون دشمنان تیغ تو تر باد
جهانداران و شاهان جهان را کجا پای تو باشد فرق سر باد
تن اقبال را جود تو جان باد درخت ملک را جود تو بر باد
ز اقبال تو طبع بنده دریاست در آن دریا ز مدح تو گهر باد
اگر روزه تو را فرخنده بودست ز روز عید تو فرخنده تر باد
تویی سازندهٔ کار همه خلق خدایت کارساز و راهبر باد
تورا نصرت برادر باد جاوید تورا دولت همه ساله پدر باد