قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۷۱

امیر محمد معزی
صنم من پسری لاله رخ و سیمبرست سخت زیبا صنم و سخت به آیین پسرست
من و او هر دو به نام ایزد روزافزونیم هر زمان عشق من و خوبی او بیشترست
سروجویان و قمرخواهان بسیار شدند که به بالا و به رخسار چو سرو و قمرست
خلقش از حور و پری باز ندانند همی راست گویی پری اش مادر و حورش پدرست
با کمان و کمرست آن صنم او رغم مرا تا بدان است که پشتم چوکمان و کمرست
بت من برد بدو نرگس جادو دل من وز تف و تاب دلم زلف و لبش در خطرست
گر بترسد ز دلم زلف و لب او نه عجب زانکه در زلف و لب او همه مشک و شکرست
خوبرویان و ظریفان و بتان بسیارند لیکن او را صفتی دیگر و حالی دگرست
میر خوبان سپاه است وز خوبی و خرد درخور خدمت درگاه شه دادگرست
شاه اسلام ملکشاه که در شاهی و ملک عزم او قاعدهٔ نصرت و فتح و ظفرست