قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۶۴

امیر محمد معزی
از زین دین عراق و خراسان مزین است این را دلیل ظاهر و حجت مبرهن است
حاجت نیایدش به دلیلی و حاجتی کاقبال او شناخته چون روز روشن است
بر قد بخت او سلبی دوخته است چرخ کاورا ز مهر و ماه گریبان و دامن است
با دوستان گنبد دوار هست دوست با دشمنانش کوکب سیار دشمن است
از خصم ایمن است که پشت و پناه او شاهنشه سپه شکن دشمن افکن است
آتش ز بیم آنکه بسوزد ز خشم او ترسیده و گریخته در سنگ و آهن است
از بهر مهر و خدمت او کهترانش را تن عاشق روان و روان عاشق تن است
شعری که من به حضرت او عرضه کرده ام در شرق و غرب تا به قیامت مدون است
من گفتم آنکه بر دل او بود گاه مدح او نیز آن کند که در اندیشهٔ من است
کارش به کام باد و جهانش مدام باد زیرا که عالمی به جما لش مزین است