قصاید

امیر محمد معزی

شمارهٔ ۳۵

امیر محمد معزی
ای زلف و عارض تو به هم ابر و آفتاب با بوی مشک و رنگ بقم ابر و آفتاب
بایسته آفرید و بدیع آفریدگار هم زلف و عارض تو به هم ابر و آفتاب
گه گه ز رشک زلف تو و شرم عارضت باشند جفت حسرت و غم ابر و آفتاب
از غم بود که گاه نهار و گه کسوف دارند روی خویش دژم ابر و افتاب
در چهرهٔ بدایع اگر خصل بشمرند در پیش خط و خد تو کم ابر و افتاب
پس چون کنند گاه بدایع برابری با خط و خد چون تو صنم ابر و آفتاب
در دست تو چو باغ ارم گشت و شهر عاد چون شهر عاد و باغ ارم ابرو آفتاب
ساحر شدی مگر که نمایی همی به سحْر از رنگ و نقش عقْده و خم ابرو آفتاب
از برف و شنْبلید کشیدند در غمت بر موی و روی خلق رقم ابرو آفتاب
هرچند نادرست به هم برف و شنْبلید آور ه اند هر دو به هم ابر و آفتاب
تو همچو آفتابی و اسب تو همچو ابر دلها سپرده زیر قدم ابر و آفتاب
چون تو شوی سوار به خدمت همی شوند اندر رکاب صدر عجم ابر و آفتاب
فرخ مجیر دولت عالی علی که هست دست و دلش ز جود و کرم ابر و آفتاب
صدْ ری که پیش همت و احسان او شدند از جملهٔ عبید و خدم ابر و آفتاب
بخت و قضا روند همی بر مراد او چون بر مراد موسی و جم ابر و آفتاب
درگاه او حرم شد و هستند در طواف چون حاجیان به گرد حرم ابر و آفتاب
دارند بر فلک ز یمین و ضمیر او رادی و روشنی به سلم ابر و آفتاب
با او به گاه بخشش اگر همسری کنند بر خویشتن کنند ستم ابر و آفتاب
آرند فوج فوج به جنگ مخالفانش از زنگ و ترک خیل و حشم ابر و آفتاب
خشک است و تیره شهر بداندیش او مگر زان شهر باز شد به عدم ابر و آفتاب
وز بهر تخت تو ز پرند بنفش و زرد بر آسمان زنند خیم ابر و آفتاب
با عدل او دریغ ندارند ظل و نور در مرغزارها به غنم ابر و آفتاب
بی عدل او نه سایه دهند و نه روشنی اندر اجم به شیر اجم ابرو آفتاب
ای زیر امر و نهی تو قومی که از شرف دارند زیر قدر و همم ابر و آفتاب
هرگز به روزگار تو از سیل و از سموم ننموده اند رنج و الم ابر و آفتاب
مولع ترند تا که وجود تو دیده اند بر قطع قحط و منع ظلمْ ابر و آفتاب
گر دهر بی رضای تو روزی به کس دهد زان مکرمت خورند ندم ابر و آفتاب
باریدنی به شرط و شعاعی به اعتدال کردند قسم تو ز قسم ابر و آفتاب
اندر ازل به مصلحت روزگار تو گویی که خورده اند قسم ابر و آفتاب
دارند روز بزم تو و روز رزم تو بر دست و دیده آتش و نم ابر و آفتاب
چون در زمین معرکه دیدند ز آسمان در موکب تو کوس و علم ابر و آفتاب
تیغ تو ابر بود و سپر آفتاب بود کردند جنگیان تو خم ابر و آفتاب
گفتی عذاب صاعقه بار است و خصم سوز از بلخ تا به کالف زم ابر و آفتاب
در باغ عمر خصم تو جستند مدتی نه لون یافتند و نه شم ابر و آفتاب
در آب و در نبات به تاثیر فعل خویش کردند نوش خصم تو سم ابر و آفتاب
ای ملک پروری که نیارند زد همی بیش سخاو رای تو دم ابر و آفتاب
گر طبع و خاطر تو بدیدی طبایعی نشناختی به وصف قدم ابر و آفتاب
در باغها به جود تو در تیر و در بهار دینارگسترند و درم ابر و آفتاب
وز بهر بخشش تو کند آب و خاک را بر در وزر دهان و شکم ابر و آفتاب
فرخ دوات و دست تو هست آفتاب و ابر طرفه است جایگاه و قلم ابر و آفتاب
وین طرفه تر، که جان و دلم راگسسته اند در زیر بار شکر و نعم ابر و آفتاب
بردی به جود تیرگی از طبع من چنانک از طبع روزگار هرم ابر و آفتاب
سودای مال هم تو بری از دماغ من جون از مزاج دهر سقم ابر و آفتاب
بارنده شد زبانم و رخشنده خاطرم گویی مراست در دل و فمْ ابر و آفتاب
تا آرزوی مرد کشاورز و گازرست همواره ازپی تف و نم ابر و آفتاب
تا در خورند تربیت و نفع خلق را از راه عقل و روی حکم ابر و آفتاب
شخص مبارک تو حکم باد درکرم راضی شده به حکم حکم ابر و آفتاب
گفته تورا بشیر بشر چرخ و مشتری خوانده تورا امام ا مم ابر و آفتاب
مجلس گه شراب وکف ساغر تورا خال آسمان و زهره و عم ابر و آفتاب
زایوان تو شنیده به شادی هزار عید آوای زیر و نالهٔ بم ابر و آفتاب